لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

ژان بودریار از واقعیت بیرون افتاد

روزبه گیلاسیان

گفتگو شماره ۴۸





ژان بودریار در حال انکار واقعیت، از واقعیت بیرون افتاد. هفتاد و هفت سال پس از ورودش به واقعیتی حاد سرانجام موفق شد که آن را پشت سر گذارد.

بگذارید تاریخ هم‌چنان با سرعت از ما بگریزد ، ما دیگر به او احتیاجی نداریم. بگذارید یک بار برای همیشه حسابمان را با واقعیت تسویه سازیم و یک بار برای همیشه از چیزی سخن بگوییم که نیست . بگذارید فریبنده تر از پیش باشیم . با نیستی بسان آنچه هست برخورد کنیم و با هستی بسان آنچه نیست. بیایید مزه انکار کردن را بچشیم. انکار همه چیز ، حتی خود را .

بودریار ادعا کرده بود که جنگ خلیج فارس اتفاق نیفتاد، اما مرگ بودریار اتفاق افتاده است نه در زمان و نه در مکان و نه حتی در واقعیت و هم از این روست که ما توانایی درک آن را داریم. آنچه از واقعیت بیرون افتاده است ، «همیشه پیش‌تر اتفاق افتاده است.»
مرگ مورد نظر ما امری ارگانیک نیست. این مرگ استعاره از نوعی شکست نظری نیز نیست. چنین مرگی،یک‌بار به وقوع نمی‌پیوندد. مرگی که چند بارگی است. چنین مرگی متعاقب تولدی یا در پی آورنده تولدی دیگر نیست. این مرگ در خویش تکرار می‌گردد. لحظه‌ای که کش می‌آید و تکرار مرگ را به شکل نوعی زندگی وانمایی می‌سازد. تکرار مرگ وانموده ای از زندگی است. آنچه با مرگ طرف می شود زندگی است؛ اما اگر مرگ همیشه با مرگ طرف شود، نوعی تداوم را بر می‌سازد که این تداوم ، خود وانمایی یک زندگی است. یک زندگی واژگون. یک زندگی که سرانجام ندارد. خود سرانجام خویش است. چنین مرگی آن لحظة کش‌داری است که استعاره را که روال زبان است به بازی می‌گیرد. آن جایی است که بودریار دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
بودریار قبرستانی است که مدفن همه کس و همه چیز است : مدفن مارکس ، فوکو ، دلوز و ... مدفن تولید ، قدرت، جنسیت، میل، امر اجتماعی و امر سیاسی و.... . بودریار در نهایت زیرکی بر خویش خم می‌شود ، بودریار با نهایت احترام ، ارتباطش را با عالم واقع قطع کرده است. آوردن شاهدی از عالم واقع به دادگاه رسیدگی به جرایم او کاری بی‌نتیجه است.مرگ بودریار مرگی در یک لحظه و مرگی یک باره نیست. این مرگ نزدیکی و مجاورتی همیشگی در حدود ناچیزهای بودریاری است. مرگ وانمایی یک زندگی است.
مرگ، ادامه خویش است. نه ادامه یک زندگی و به چیزی ختم نمی‌شود جز مرگی که ظاهر می‌شود و محو می‌گردد ، محو می‌گردد و ظاهر می‌شود، نه در صحنه واقعیت و نه در یک لحظه ی تاریخ بلکه جایی بیرون واقعیت و جایی بیرون تاریخ: آن جای دیگر .
****
... بودریار پس از نوشتن نظام ابژه ها و کتاب جامعه مصرفی (۱۹۷۰) با کتاب به سوی نقد اقتصاد سیاسی نشانه در سال ۱۹۷۲ کوله‌بار سفری را بست که در آیینه تولید (۱۹۷۳) سر از گذار از پیچ خطرناک مارکس در آورد. کتاب مبادله نمادین و مرگ که در سال ۱۹۷۶ به چاپ رسید در حکم آغاز سفری بود که بودریار را به سوی پیچ خطرناک‌تری سوق می‌داد. پیچ هولناک فوکو؛ بودریار در اوج شهرت فوکو ، یعنی درست پس از انتشار مراقبت و مجازات(۱۹۷۵) و جلد اول تاریخ جنسیت(۱۹۷۶) با نوشتن فراموش کردن فوکو در سال ۱۹۷۷ چنین پیچ خطرناکی را پشت سرگذاشت.
پیچ سومی در کمین بودریار نشسته است: پیچ واقعیت. دهة ۱۹۸۰ در کار بودریار نوعی تقلا و رهسپاری برای چنین گذاری است. واقعیت وجود دارد ، واقعیت به حادترین وجه خویش رخ نموده است. همه چیز واقعی‌تر از واقعی است. واقعیت نه بر ساخته یک سوژه است و نه چیزی است که برسازنده سوژه باشد. آنچه واقعی‌تر از واقعی است، دیگر واقعی نیست بلکه از آن بدتر اسـت. کتاب وانمایی که در سال ۱۹۸۱ به چاپ رسید به عنوان مانیفست چنین گذاری قابل طرح است. راهبرد و استراژی چنین گذاری نیز چیزی است که دو سال بعد به چاپ می‌رسد با نام راهبردهای تقدیری(۱۹۸۳). هیچ کس نمی‌داند که آیا بودریار موفق به پشت سر گذاشتن چنین پیچی شد؟ و اگر آری کی و کجا واقعیت را پشت سر گذاشت ؟
کتاب‌های وجد ارتباطات(۱۹۸۷) ، حافظه های سرد (۱۹۸۷) ، توهم پایان (۱۹۹۲) ، جنایت محض (۱۹۹۵) ، بیشتر در فضای خلأ نظری‌ای در جریان اند . فضایی که کم تر نظریه پردازی می کند و بیشتر به پیرامون مسایل مورد بحثش می پردازد . بحث پایان تاریخ آن‌گونه که سابقاً بودریار در کتاب در سایة اکثریت های خاموش آورده بود ، جای خود را به تاریخ ادواری در کتاب توهم پایان می دهد .
سفر به آمریکا ، اجرای سخن‌رانی‌ها و مصاحبه‌های تلویزیونی دهه هشتاد زندگی او را در برمی‌گیرد. حاصل سفر به آمریکا کتابی است که در سال ۱۹۸۶ با نام آمریکا به بازار آمد. او در آمریکا سعی می‌کند چنین دنیایی را که در آثارش شرح داده است بازیابد. دنیایی که در آن واقعیت به عقب رانده شده. به همین جهت او گویی با چشمان کاملاً بسته به آمریکا می‌رود و گویی تمام آنچه را که باید ببینید قبلاً در رویا دیده است.
اما چیزی که تا حدودی بودریار را از چنین یکنواختی خارج کرد، جنگ خلیج فارس و موضع گیری‌های بودریار در رسانه‌ها بود. او در ابتدا پیش‌بینی کرد چنین جنگی هیچ‌گاه اتفاق نخواهد افتاد. پس از آنکه جنگ برخلاف پیش‌بینی بودریار به وقوع پیوست، بودریار همچنان معتقد بود این جنگ اتفاق نیفتاده است .
کتاب جنگ خلیج اتفاق نیافتاد در سال ۱۹۹۱ چاپ شد شامل سه مقاله: «جنگ خلیج اتفاق نخواهد افتاد»، «جنگ خلیج : آیا واقعاً اتفاق افتاد ؟» و «جنگ خلیج اتفاق نیافتاد .»

کتاب توهم پایان که در سال ۱۹۹۲ به چاپ رسید گویی از فضای دیگری آمده است. مفهوم پایان که در آثار قبلی بودریار نقش پر رنگی داشت حاصل متصور شدن تاریخ خطی دانسته شد . بودریار از واژگونی تاریخ بر خویش صحبت به میان آورد ، مضمونی که در سال ۱۹۷۷ در فراموش کردن فوکو تا آن روز گویی مغفول مانده بود .
بودریار در ادامة وارسی های خویش به سه نظم وانمودة خویش دوره ی جدیدی را افزود : «دورة بی‌شکلی» . بر قانون طبیعی ارزش ، قانون تجاری(بازاری) ارزش و قانون ساختاری ارزش یک قانون و یک شکل جدید اضافه می‌شود: قانون بی‌قانونی و شکل بی‌شکلی. در مرحلة اول ارزش ناشی از ارجاع به کاربری طبیعی چیزهاست. در مرحلة دوم ارزش ناشی از ارجاع به منطق کالایی و منطقی است که در فضای مصنوعی و باز تولید کارخانه‌ای ساخته می شود . مرحلة سوم هم که ارجاع به کلیت الگوها و رمزگان است. چیزی که در فضایی حاد و واقعی اتفاق می‌افتد. در مرحلة چهارم که بودریار آن را مرحلة بی‌شکلی می‌نامد، دیگر اصلاً مصداقی وجود ندارد. «ارزش در تمام جهان پرتو می اندازد و همة فضا را پر می‌کند؛ بی آنکه به چیزی ارجاع کنند.» شکل پذیری مفرط ، خویش را در بی شکلی نمایان می‌سازد. نوعی تکثیر سرطانی و ویروسی که اپیدمی روزگار است.
فلسفة بودریار بی‌هیچ تردیدی در هر زمان یک فلسفة سیاسی و به عبارتی دقیق‌تر متأثر از و تأثیرگذار بر آن بوده است. چنین نسبت سفت و سختی با سیاست، حتی با اعلان پایان امر سیاسی نیز به پایان نمی‌رسد. زمانی که دیگر بودریار سیاسی نیست؛ از آن بدتر است.
وی در سخنرانی ۱۹۸۹ خود می‌گوید: «درست همان‌گونه که امروز خیلی‌ها، فراجنسی (دوجنسی) هستند، ما نیز ناگهان فراسیاسی شده ایم. یعنی آن موجوداتی به لحاظ سیاسی بی‌تفاوت و فاقد تمایز ، یعنی به لحاظ سیاسی خواجه ، چرا که بسیاری از ایدئولوژی‌های معاصر را هضم کرده و رد کرده ایم و فقط می دانیم که چگونه نقاب بزنیم .»
مشغولیت مصرّانه بر حواشی و غفلت تعمدانه از مرکز و ساختن حفره و خلئی در دل هر چیز که وسوسة سقوط را به عنوان مرگی داوطلبانه بشارت می‌دهد. آنجا که تبارها دیگر قابل پیگیری نیست ، تبارشناسی رسیدن به پرتگاه آن حفره است و اصرار برآن و پافشاری بر آن مساوی سقوط در بی معنایی و گم‌گشتگی آنچه تا پیش جسته‌ایم و رشته شدن تمام آن حقایق است که بافته‌ایم. بودریار در همان حفره ای که ساخته بود در تهی همان قبر دفن گردید اما نشانه های زنده بودنش هنوز در چرخش سرسام آوری در جهان اندیشه موجودند. نشانه‌های حیاتی بودریار از کار افتاده است؛ اما آیا این دلیلی بر مرگ اوست؟ البته او مرده است .


نظر بدهید