لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

سیاست برقع: زنان افغان پیش و پس از طالبان

فاطمه صادقی

گفتگو شماره ۴۴






دربارة وضعیت زنان افغانستانی در عرض چند سال گذشته و خاصه در دورة طالبان نوشته¬های فراوانی تحریر شده¬اند که هر یک به نحوی مسالة سرکوب زنان توسط دولت طالبان و نیز بحث¬های شناخته شده دربارة رابطة میان اسلام و حقوق زنان را مطرح کرده¬اند. همچنین در بیشتر تحلیل¬ها در مورد وقایع چند سال اخیر، تاریخ این کشور به قطعات مجزا و پراکنده¬ای تبدیل می¬شود که ظهور طالبان به نحوی نقطة عطف آن به حساب می¬آید. همین موضوع در مورد وضعیت زنان و نحوة رفتار دولت¬ها با آنها نیز مصداق دارد. بر این اساس در وهلة نخست چنین به نظر می¬آید که با محو طالبان از صحنة سیاسی به دنبال تهاجم نظامی آمریکا، زنان افغانستانی از تضییقاتی که بر آنها اعمال می¬شد رها شده¬اند. حال آن که با مرور دوبارة تجربة زنان افغان در چند دهة اخیر این تصویر نه تنها مخدوش به نظر می¬رسد، بلکه گمان بر آن است که نقش سیاست دولت¬های پیشین در ظهور طالبان و به ویژه نحوة رفتار آنان با زنان اغلب در آن نادیده گرفته شده است.

علاوه بر این، به نظر می¬رسد که این تصویر با رگه¬ای غلیظ از سیاست و منازعه قدرت توأم شده است. زیرا از هنگام به قدرت رسیدن طالبان و به ویژه پس از حملات ۱۱ سپتامبر، زنان برقع¬پوش به نماد عقب¬ماندگی جامعة افغان تبدیل شده و لزوم رهایی آنها نیز دلیل بر توجیه لشکرکشی نظامی به این کشور. برقع به سمبل اسلام ستیزه¬جوی القاعده تبدیل شد و تلویحا چنین عنوان شد که گویی این طالبان بود که زنان را به پوشیدن برقع وادار کرد.
برای بررسی برخی از این مفروضات نخست به برخی از تفاوت¬هایی اشاره می¬شود که وضعیت زنان افغانستان را از همتایان آنها در ایران متمایز می¬سازد. بررسی این تفاوت¬ها نشانگر آن خواهد بود که چگونه حجاب زن افغان که در اصل نمادی از فرهنگ سنتی این کشور است، به ایدئولوژی¬ای سیاسی در منازعة قدرت (برای هر یک از طرفین درگیر) در دو دهة اخیر تبدیل شده است. در بخش بعدی به نقش دولت¬های پیش از طالبان در تقویت طالبانیسم و به ویژه نقش سیاست¬های حکومت¬های چپ¬گرای اولیه و حکومت¬های اسلامی بعدی اشاره خواهد شد. مروری بر تحولات این دوره نشان می¬دهد که در افغانستان نیز همچون بسیاری از کشورهای اسلامی، زنان در صف اول چالش سنت و مدرنیزاسیون قرار گرفته¬اند، اما در هیچ یک از طرفین منازعه دغدغة چندانی برای مطالبات خود آنان وجود ندارد. بلکه هر یک از طرفین منازعه به نحوی از انحاء به ایدئولوژی قیم¬مآبی مجهزاند که خود را سخنگوی زنان «تحت ستم» دانسته است.

مروری بر برخی تفاوت¬ها میان وضعیت زنان درایران و افغانستان
میان وضعیت زنان ایرانی و افغانی و به طریق اولی میان جامعة ایران و افغانستان به دلیل پیشینة مشترک فرهنگی و سیاسی اشتراکاتی وجود دارد. با آن که هر دو به نحوی از فرهنگ اسلامی تغذیه شده¬اند، ولی به دلیل سنت¬های متفاوت، بافت اجتماعی و سیاسی خاص و پیشینه-های تاریخی متفاوت هر یک منجر به بروز تفاوت¬هایی شده است. در نظر گرفتن این تفاوت¬ها به تقویت این فرضیه میدان می¬دهد که نمی¬توان از «جوامع اسلامی» به عنوان یک کل سخن گفت، زیرا هر جامعة اسلامی بر حسب سنت¬های فرهنگی متفاوت خود ارزش¬های اسلامی را نیز به گونه¬ای متفاوت مورد بازخوانی قرار داده است.
نخست آن که در حالی که در ایران شاهد نوعی تقسیم لیبرالی میان امرِ خصوصی / عمومی هستیم که با انقلاب اسلامی تقویت شد، در افغانستان تقسیم متعارف عمومی/خصوصی تقسیم-بندی نابجایی به نظر می¬رسد. مطابق این تصویر فضای عمومی جایی است که در آن بدن زن و جنسیت او باید حتی¬المقدور از انظار نامحرمان پوشیده باشد. در افغانستان باید از دوگانگی میان خیابان و هر نوع فضای محصور دیگر شامل محیط کار، رستوران، هتل، دانشگاه، سالن¬ها، خانه، ماشین و ... سخن گفت. خیابان بخشی از فضای عمومی است، اما ضمنا محلی ناامن است که تقریباً همة زنان مجبورند در آن به نحوی از انحاء از پوشش برخوردار باشند. حال آن که در دیگر فضاهای عمومی پوشش اجباری نیست. همچنین برخلاف زنان ایرانی محجبه، زیاداند زنان برقع پوشی که در منازل خود حد بسیار نازلی از پوشش را نزد نامحرم رعایت می¬کنند. در این مورد میان فرهنگ حوزة خصوصی در افغانستان و پاکستان اشتراک زیادی دیده می¬شود. با وجود آنکه فرهنگ روزمره دراین جامعه فرهنگی به شدت پدرسالار است، اما پوشیدن برقع تنها یکی از ابعاد آن و بلکه بخش¬ ناچیزی از آن را تشکیل می¬دهد. به جای آن باید گفت برقع لباسی است که زنان برای رفتن به خیابان می¬پوشند. سرکوب زنان در این جامعه در مکانیسم¬های دیگری بازتولید می¬شود که نحوة پوشش در آن بخش ناچیزی را اشغال می¬کند.
از این رو در حالی که در جامعة ایران حجاب وجهی عقیدتی، ایدئولوژیک و مذهبی دارد، در افغانستان برقع و حجاب بخشی از سنت زندگی روزمره را تشکیل می¬دهد و پوشیدن آن حاکی از بقای این سنت¬ها است. به همین دلیل با وجود آزاد بودن پوشش در افغانستانِ امروز، گذشته از دورة طالبان که در آن همة زنان ناچار از پوشیدن برقع بودند، در باقی موارد برقع¬ها بر جا مانده¬اند و تنها روبندة برقع کوتاه¬تر شده و به شکلی درآمده که پیش از طالبان معمول بود.


همچنین پوشیدن برقع تفاوت بسیار مشخصی را میان زن افغانی مدرن و سنتی ایجاد می-کند؛ تفاوتی که یکی در واقعیت عینی زندگی روزمره زنان افغان و دیگری در عکس¬های روباز زنانی دیده می¬شد که در طول دوره رقابت¬های تبلیغاتی برای انتخابات وُلسی (مجلس شورا) و مشرانو جرگه (مجلس ایالتی) به در و دیوار شهرها الصاق شده و در آن زنان همپای مردان با شعارهایی چون «امنیت، آزادی و انکشاف (توسعه)» به صحنة رقابت سیاسی قدم گذاردند. برای هر ناظری دیدن همزمان این دو تصویر تناقضی را به وجود می¬آورد و به این پرسش دامن می¬زند که میان دو واقعیت کدام یک حقیقی و کدام مجازی است.
زنان برقع¬پوش که بخش اعظمی از جامعة زنان را نمایندگی می¬کنند از بی¬سوادی، کمبود بهداشت، سنت¬های ناپسند همچون فروش دختران، ازدواج¬های اجباری، کمبود سرمایه¬های فرهنگی، اجتماعی و ... رنج می¬برند. در مقابل آنان بخش کوچکی از زنان مدرن وجود دارند که تحصیل¬کرده، آشنا به زبان¬های خارجی و اکثراً دارای سوابق زندگی در خارج از کشور به ویژه در کشورهای غربی¬اند.
از این حیث میان زنان افغان و زنان ایرانی تفاوت¬های زیادی به چشم می¬خورد. زیرا در جامعة امروزی ایران، دیگر میان زنان محجبه و آنهایی که قائل به حجاب نیستند، از حیث دسترسی به سواد، تحصیلات، بهداشت و ... تفاوت محسوسی وجود ندارد و نمی¬توان بر اساس موارد فوق به تقسیم¬بندی میان زن سنتی و مدرن ایران پرداخت. از این رو در افغانستان تقسیم-بندی سنتی / مدرن با توجه به نحوة پوشش، بهداشت، آموزش و ... همچنان پابرجاست، در حالی که در مورد زنان ایرانی به چنین دوگانگی افراطی¬ای به ویژه در مورد نسل¬های جدید نمی¬توان قائل بود.
نیز باید از تفاوت¬های دو نظام فقهی و تأثیر آنها بر وضعیت زنان یاد کرد. زیرا فقه حنفی که مکتب فقهی مورد پذیرش اکثریت مردم افغانستان است، در مواردی چند با فقه شیعه اثنی عشری متفاوت است. برای مثال در حالی که در اولی شنیدن صوت زن به صورت تک¬صدایی مباح است، در دومی محل اشکال محسوب می¬شود. همچنین در حالی که در میان شیعیان اثنی عشری ازدواج موقت شرعی است، در میان حنفیه به لحاظ شرعی اشکال دارد.
سنت¬های قبیله¬ای نیز نقش زیادی را در جامعة افغانستان ایفا می¬کنند و حتی در مواردی آموزه¬های نسبتاً آزادیخواهانة فقه حنفی را تحت تأثیر قرار می¬دهند. ازدواج¬های اجباری، خشونت فراگیر علیه زنان که هنوز هم تا حدود زیادی پا برجاست، بی¬سوادی، رسم بدل (زنی که به عنوان خونبهای مقتول به طرف مقابل داده می¬شود و اغلب به خاطر انتقام مورد آزار و اذیت قرار می¬گیرد)، رسم وَلوَر که مطابق آن بهای گزافی بابت ازدواج به پدر عروس پرداخته می¬شود، تعدد زوجات، ممنوعیت ازدواج میان اقوام مختلف برای مثال میان پشتوها و هزاره جات، و غیره از این موارد¬ند که همگی با ویژگی¬ برجسته این جامعه به عنوان جامعه¬ای قومیتی مرتبط¬اند.
وضعیت زنان در افغانستان در موارد دیگر نیز تا حدودی عکسِ وضعیت زنان ایرانی است. زیرا بر خلاف زنان ایرانی که از توانمندی¬های زیادی برخوردارند، اما با موانع قانونی¬ مواجه¬اند، در افغانستان گذشته از مواردی چند وضعیت معکوس است؛ یعنی معدودند زنان افغانی¬ای که از توانمندی¬های کافی برای مدیریت و تصمیم¬گیری¬های سیاسی برخوردار باشند، اما همگی آنها دستکم بر روی کاغذ دارای حقوق برابر مدرن با مردان هستند. برای مثال در حالی که ایران از معدود کشورهای اسلامی است که کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان را حتی با قید و شرط نپذیرفته است، افغانستان آن را بدون قیدو شرط به امضاء رساند؛ هرچند در این مورد انتقاداتی نیز به دولت وارد شده است. گفته می¬شود که افغانستان در این مورد همانند بسیاری از کشورهای اسلامی رفتار کرده است که پس از دستیابی به استقلال برای به رسمیت شناخته شدن از سوی جامعة بین¬المللی به عنوان دولت¬های مستقل ملی به طور شتابزده میثاق بین¬المللی حقوق مدنی و سیاسی و میثاق بین¬المللی حقوق اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی را به امضا رساندند، حال آن که در عمل هیچ یک از آنها به این میثاق¬ها پایبند نماندند. این در حالی است که بر اساس این دو میثاق هر کشوری از پیش ملزم به رعایت کامل حقوق بشر شامل حقوق زنان شده است و در واقع نقش کنوانسیون منع تبعیض بر این اساس چندان تعیین¬کننده نخواهد بود.
به رغم این انتقاد، به نظر می¬رسد که پیوستن بی¬قید و شرط به کنوانسیون منع تبعیض که در واقع واکنشی به افکار عمومی در برابر وضعیت زنان افغانی بوده است، می¬تواند راه سخت و دشوار زنان افغانی را در غلبه بر موانع فرهنگی تا حدودی تسهیل کند. اما این پرسش هنوز پا بر جاست که چگونه می¬توان رسوم ناپسندی را که به خاطر سال¬ها جنگ داخلی و سیاست رژیم¬های پیشین تقویت شده است، از میان برداشت. در این میان دولت¬ها و نهادها، همچنانکه خواهیم دید، نقشی تعیین کننده داشته¬اند؛ هر چند به نظر می¬رسد که در این مورد دولت فعلی افغانستان به عنوان دولت ضعیفی که هنوز در حال شکل¬گیری و تحکیم مبانی ملی خود است، دستکم تا مدت-ها فقط نه بر ساختار سنتی موجود فائق آمده و نقش چندان تعیین¬کننده ایفا کند.
نیز این انتقاد وارد شده است که شرایط جدید تنها منجر به رفع تضییقات و سیاست¬های افراطی¬ای شده است که در دورة طالبان اعمال شده بود، اما هنوز در مورد از میان برداشتن سنت¬های ناپسند بر جای مانده از ادوار قبلی کار جدی¬ای انجام نشده است، به ویژه آن که این رسوم بیشتر در میان قبایل و در نقاطی جاری است که از نظارت دولت مرکزی تا حدود زیادی فارغ¬اند. همچنین هنوز هم به سبب ضعف حاکمیت دولت، در بسیاری از نقاط افغانستان قماندان¬ها (جنگ¬سالاران) با زور سلاح، ارعاب و تهدید، از قدرت¬های محلی و مقطعی برخوردارند که می¬تواند حضور زنان را در محافل سیاسی و سهیم شدن در قدرت به نحوی از انحاء تحت تاثیر قرار دهد.
تفاوت دیگر به حقوق اجتماعی و سیاسی زنان در این دو کشور باز می¬گردد. در حالی که زنان ایرانی به لحاظ برخورداری از سواد، آموزش، تحصیلات و توانایی¬های حرفه¬ای، از سطح به مراتب بالاتری در مقایسه با زنان افغانی قرار دارند، در ایران نظام سهمیه¬بندی برای احراز کرسی¬های نمایندگی مجلس وجود ندارد. حال آن که در افغانستان مطابق قانون ۲۵ درصد کرسی¬های نمایندگی از آن زنان است. همین موضوع ورود آنها را به عرصه¬های قدرت و تصمیم¬گیری تسهیل می¬کند.
با این همه حقوق قانونی زنان افغانی نیز بی¬قید و شرط نیست. برای مثال در حالی که در قانون اساسی این کشور در مادة بیست و دوم تصریح شده است که: «اتباع افغانستان اعم از مرد و زن در برابر قانون دارای حقوق مساوی می¬باشند»، در مادة پنجاه و سوم و به نوعی تناقض آمیز گفته شده: «دولت حقوق مقاعدین را تضمین نموده، برای کهن¬سالان، زنان بی¬سرپرست و ...» «مطابق به احکام قانون کمک لازم را به عمل می¬آورد» . مفهوم «زنان بی¬سرپرست» دال بر آن است که زن و مرد با یکدیگر برابر نیستند و زنان همواره باید تحت قیمومیت مرد به سر برند.
این تفاوت¬ها که می¬توان تعداد دیگری را نیز بر آنها افزود، خود از یک رشته تمایزات جامعه شناختی میان ایران و افغانستان حکایت دارند. از جمله آن که جامعة ایران از طبقه متوسط بزرگ و رشد یافته¬ای در مقایسه با افغانستان برخوردار است که خود عامل مؤثری در ارتقای وضعیت زنان به شمار می¬آید. دیگر آن که مدرنیزاسیون در ایران به رغم متوقف شدن در مقاطعی همچون دورة جنگ ایران و عراق، روندی نسبتاً متداوم هر چند کند داشته است. این موضوع منجر به دسترسی بسیاری از زنان ایرانی اعم از سنتی و مدرن یا وابسته به طبقات بالا یا پایین به تحصیلات عالیه شده است؛ حال آن که تعداد زیادی از زنان در داخل افغانستان به دلیل بیست و سه سال جنگ داخلی و روی کار آمدن دولت¬هایی که با تحصیل زنان مخالف بودند، عملاً از دسترسی به آموزش عالی محروم بوده¬اند.

سیاست¬های جنسیتی پیش و پس از طالبان
پرسش دیگر آن است که شکاف و تناقض میان زنان افغانی سنتی و مدرن، به عبارت دیگر میان دو سطح متخالف از واقعیت چگونه سرنوشت زنان افغانی را تحت الشعاع قرار داده است و نقش دولت¬ها ¬و قدرت¬های خارجی در گذشته و حال در به وجود آوردن و حتی تعمیق آن چه بوده است.
برای پاسخ به این پرسش¬ها باید اندکی به عقب بازگشت و سهم دیگر رژیم¬ها و به ویژه دولت¬های کمونیستی و اسلامی را در تغییر فرهنگی از طریق اعمال سیاست¬های فرهنگی از بالا به پایین در نظر گرفت. موضوع بر سر دورة طالبان نیست، بلکه بر سر آن است که چگونه دولتی همچون طالبان توانست به قدرت برسد و وضعیت را به گونه¬ای تغییر دهد که اکنون نیز آثار آن همچنان تا حدود زیادی پا برجاست.
برنامه مدرن¬سازی افغانستان که تغییر در وضعیت زنان را دربرمی¬گرفت، از دوران حکومت امان¬الله خان شاه افغانستان (۱۹۲۹-۱۹۱۹) آغاز شد که برای افغان¬ها قهرمان¬ مبارزه با استعمار انگلستان و نیز از پیشروان تحول و ترقی در این کشور است. یکی از مهم¬ترین تحولات دورة امان¬الله برنامة آموزش زنان و ایجاد مدارس دخترانه¬ای بود که با واکنش سران قبایل و خانواده¬های سنتی مواجه شد. او همچنین با همسرش بدون حجاب در انظار عمومی ظاهر شد. این اصلاحات، امان الله را در برابر شورش قبایلی قرار داد که اصلاحاتی چون رفتن زنان و دخترانشان به مدرسه، محدودیت چند همسری و جلوگیری از ولور را برنمی¬تافتند، از این رو پادشاه شکست خورد و مجبور به ترک وطن شد.
پس از دورة امان¬الله خان، که با تلاش کندتر دولت¬های نظام پادشاهی افغانستان برای تداوم این اصلاحات توأم شد دوران حکومت¬های سوسیالیستی و کمونیستی در افغانستان مقطعی مهم به ویژه برای زنان است که به نظر می¬رسد بتوان ریشة بسیاری از وقایع سیاسی در چند سال اخیر را در آن جست. زیرا اگر چه در این دوران به ویژه در ارتباط با زنان پیشرفت¬های مهمی صورت گرفت، اما به ویژه آنچه را که در دورة طالبان به وقوع پیوست می¬توان به صورت دقیق واکنشی بلاواسطه در قبال این سیاست¬ها داشت. همچنان که والنتاین مقدم یادآور شده است، در این دوره اصلاحات مختلفی چون ملغی کردن رسوم سنتی ازدواج، بالا بردن سنّ بلوغ دختران تا ۱۶ سال، ممنوعیت پوشیدن برقع، اجبار مردان به تراشیدن ریش، تحصیلات و آموزش اجباری برای دختران، حق رأی زنان و جز اینها مطرح ¬شدند؛ که درست عکس آنها بعدها در دورة طالبان با خشونت اعمال شد. افغانستان در دورة اصلاحات شاهد مهاجرت¬های گستردة افرادی بود که انقلاب اجباری از بالا را نمی¬تافتند. بسیاری از خانواده¬ها برای گریز از آموزش اجباری دختران که برای آنها ننگ محسوب می¬شد، به ویژه به پاکستان و ایران و سایر کشورهای مسلمان مهاجرت کردند. اعمال سیاست¬های قیم¬مآبانه و دستوری، دولت¬های وابسته به شوروی را با چنان مقاومت¬هایی روبرو ساخت که در برخی موارد به روند جاری امور تن در می¬دادند. از جمله گرچه آموزش برای زنان اجباری بود، اما دختران و پسران در مدارس جداگانه آموزش می¬دیدند.
برنامة مدرنیزاسیون حکومت¬های وابسته به شوروی در افغانستان را می¬توان تحمیل پروژة مدرنیزاسیون توسط گروهی از نخبگان حکومتی و از طریق دستگاه دولت نیز تعریف کرد. تخمین زده می¬شود که از جمعیت ۱۷ میلیون نفری افغانستان در این دوره ۸۵ درصد آنها روستایی بودند. اما این برنامه¬ها عمدتاً بر شهرهای بزرگ متمرکز بود، در حالی که روستاها عمدتاً به شیوه¬ای قبیله¬ای اداره می¬شد. حکومت مرکزی قادر به رقابت با حاکمیت محلی نبود.
پروژة اصلاحات دولت¬های چپ¬گرا در افغانستان در دوران جمهوری دموکراتیک افغانستان عمدتاً به اصلاحاتی محدود می¬شد که در قالب سه مصوبة قانونی به اجرا گذاشته شد. مطابق آنها رسم ولور و فروش دختران توسط دهقانان بی¬بضاعت ملغی شد. همچنین براساس این مصوبات زنان در ازدواج¬ آزادی انتخاب پیدا کردند. ولی این مصوبات با واکنش شدید سنت¬گرایانی روبرو شد که با آزاد شدن زنان برای ازدواج و رفتن به مدارس «آبروی» خود را در خطر می¬دیدند. همچنین دولت تشکیلاتی را با عنوان «سازمان دموکراتیک زنان افغان» راه¬اندازی کرد که فعالیت عمدة آن مبارزه با بی¬سوادی زنان در شهرها و روستاها، بیرون کشاندن آنها از خانه و دیگر برنامه¬های اجتماعی برای زنان بود. برنامه سواد آموزی به دختران روستایی با بیشترین مقاومت-ها روبرو شد، زیرا کادرهای سواد آموزی روستاییان را حتی با به کاربردن خشونت فیزیکی وادار می¬کردند که به حضور دختران در کلاس¬ها رضایت دهند، از این رو بسیاری از آنها از روستاها اخراج یا توسط روستاییان کشته شدند.
برنامة رهایی زنان در دوران حکومت¬های کمونیستی و سوسیالیستی بار دیگر از بن¬بست و تناقض موجود در پروژه¬های مدرنیزاسیون پرشتاب از بالا به پایین اشعار دارد که از یکسو در مدت زمان کوتاه خواستار ایجاد تحولات عمیق در زندگی مردم است و از سوی دیگر درست از جانب همان مردم با واکنش¬های کاملاً مخالف مواجه می¬شود.
تجربه این دوران همچنین تجربة حکومت¬هایی است که یکی بعد از دیگری با کودتاهای خونین بر سر کار آمدند: در سال ۱۹۷۸ کودتای نورمحمد ترکی بر ضد داوودخان، در سال ۱۹۷۹ کودتای خونین حفیظ¬الله امین بر ضد ترکی و در دسامبر ۱۹۷۹ تهاجم نظامی شوروی به افغانستان برای سرکوب مجاهدین و کشته شدن امین و جانشینی ببرک کارمل.
تهاجم نظامی شوروی به افغانستان به مدت ده سال از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۹ به جنگ داخلی گسترده¬ای دامن زد که بالاخره به دلیل ناکامی روس¬ها در مهار آن موجب شد که در اوایل سال ۱۹۸۹ شوروی از افغانستان خارج شود، و نجیب¬الله که به صورت غیرمستقیم از جانب روس¬ها مورد حمایت بود جای ببرک کارمل را گرفت. خود او بعدها در دورة طالبان به طرزی وحشت آفرین و مرعوب کننده در انظار عمومی در کابل به دار آویخته شد.
با سقوط نجیب¬الله از قدرت، دورة دوم جنگ¬های داخلی از ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۸ آغاز شد و این بار میان مجموعه¬ای از نیروهای افغانی که فقط بعد از پیروزی طالبان و تصرف بخش اعظم خاک افغانستان توسط آنها به پایان رسید. از این به بعد حکومت طالبان فرا رسید که بسیاری از آنها از اعضای پیشین مجاهدین بودند.
مهم¬ترین واکنش در مقابل اصلاحات دولت¬های چپ¬گرای وقت کابل خاصه در ارتباط با زنان، را تشکیلات اسلام¬گرایی نشان دادند که به تدریج به نام بود «مجاهدین» شناخته شدند. این گروه¬ها تحت حمایت مجموعه¬ای از کشورهای ملسمان منطقه¬ای و قدرت¬های غربی قرار گرفتند که هر یک از آنها به دلایل سیاسی متفاوت از جمله ترس از نفوذ شوروی تاب تحمل حکومت چپ¬گرا در یک کشور اسلامی را نداشتند.

در حالی که بسیاری در غرب و کشورهای اسلامی از مجاهدین هواداری می¬کردند، وضعیت زنان افغان در این دوره به فراموشی سپرده شد. در مراحل نخست جنگ در دورة رویارویی میان مجاهدین و نیروهای شوروی، بسیاری از زنان از دسترسی به آموزش محروم شدند، کلاس¬های درس تعطیل شد و سازمان¬های زنان از فعالیت باز ماندند یا برخی از فعالین آنها کشته شدند از جمله مینا کشور کمال که بنیانگذار انجمن انقلابی زنان افغانستان در سال ۱۹۷۷ بود، در سال ۱۹۸۷ به دست اسلام¬گرایان کشته شد.
بیشترین خشونت¬ها نسبت به زنان توسط هواداران حزب اسلامی وحدت به رهبری گلبدین حکمتیار صورت می¬گرفت که مورد حمایت آمریکا، پاکستان و عربستان سعودی قرار داشت. مجاهدین بخشی در واکنش نسبت به سیاست¬های حکومت چپ¬گرای کابل و بخشی به دلیل باورهایی که به اسلام منتسب می¬کردند، مخالف تحصیل زنان و کار بیرون از خانه بودند. بنابر آمارها در اردوگاه¬های مجاهدین تنها ۱۸۰ زن به دبیرستان می¬رفتند و بسیاری از زنان بیوه در این اردوگاه¬ها در کمپ¬های مخصوصی نگهداری می¬شدند که حکم زندان را داشت. همچنین در سال ۱۹۹۰ گروهی از روحانیون افغانی که همگی آنها به گروه¬های افغانی هفت¬گانة دولت در تبعید مجاهدین تعلق داشتند، در پیشاور پاکستان فتوایی صادر کردند که بعدها در دورة حکومت کوتاه مدت ربانی و دورة طالبان مو به مو به اجرا گذاشته شد. بر اساس این فتوا، تمام بدن زن باید پوشیده باشد، چادری یا برقع باید از موادی درست شود که نرم نباشد وموقع راه رفتن صدا نکند، نیز زنان باید از مصرف عطر اجتناب کنند. زیور آلات نیز برای آنها در انظار عموم ممنوع اعلام شد. حکمتیار در دوران نخست وزیری خود سینماها را تعطیل کرد، زنان را مجبور ساخت که برقع بپوشند، پخش موسیقی را ممنوع ساخت و همه کسانی را که تصور می¬شد با کمونیست-ها همکاری کرده¬اند از دستگاه دولت اخراج کرد.
زنان افغانی¬ای که این دوره را تجربه کرده¬اند از تجاوز گستردة مجاهدین به زنان، کشتن مردان و زنان بی¬گناه، و ... خبر می¬دهند. در فاصلة سال¬های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ تعداد زیادی از شهروندان در درگیری¬های داخلی کشته شدند و تعداد بی¬شماری زن و کودک مورد تجاوز قرار گرفتند. وضعیت در دوره جنگ¬های داخلی به گونه¬ای وخیم بود که با تصرف بخش اعظم خاک افغانستان توسط طالبان در ۱۹۹۸ برای برخی از مردم این تصور حاصل شد که جنگ داخلی به پایان رسیده است. حتی بسیاری از مردم در داخل افغانستان و همچنین بعضی از قدرت¬های خارجی از جمله ایالات متحده از ظهور طالبان استقبال کردند. از سوی دیگر برای بسیاری آرامش دورة طالبان در کنار خشونت¬های دایمی علیه مردان و زنان چندان تفاوتی با جنگ داخلی نداشت، لذا افغانستان در این دوره نیز شاهد سیل مهاجرت آوارگانی بود که به سمت ایران و پاکستان سرازیر شدند.
ظهور حرکت¬های افراطی اسلامی در دوران پس از کمونیسم و نیز برآمدن دولت طالبان را می¬توان تا حدود زیادی به سیاست¬های اعمال شده در دوران اشغال شوروی در افغانستان مرتبط دانست. در واقع بخش زیادی از اعمال خشونت نسبت به زنان در واکنش به سیاست¬های مبتنی بر ارعاب و تهدیدی صورت گرفت که در دوران حکومت¬های چپ¬گرا اعمال ¬شد. تهدید به کنار گذاشتن اجباری برقع در دورة کمونیست¬ها درست روی دیگر سکه پوشیدن اجباری برقع در دورة حکومت اسلامی و دورة طالبان بود.
این سیاست هر چند برای بسیاری زنان می¬توانست دسترسی به سواد، آموزش، دانش، بهداشت و ... را به دنبال آورد. اما در اساس بر ایدة آزادسازی آنها متکی نبود، بلکه بر شیوه¬ای قیم¬مآبانه تکیه داشت که در آن مجموعه¬ای از برنامه¬های دیکته شده لازم¬الاجرا بودند. افغانستان در سال¬های پایانی قرن بیستم دورة بسیار دشواری را تجربه کرد با این حال، تجربة دورة مجاهدین و طالبان در مقایسه با تجربة دوران حکومت کمونیستی برای زنانی که در هر دور دوره زندگی کرده¬اند، تجربه¬ای به مراتب تلخ¬تر است. اما از سوی دیگر، در مقایسه با دورة طالبان هرگز توجه چندانی به این موضوع صورت نگرفت که پیش از طالبان نیز مجاهدین کمابیش همان سیاست¬هایی را در مورد زنان اعمال می¬کردند که طالبان در پیش گرفت.
وجه مشترک همة این سیاست¬ها از ۱۹۷۳ به این سو عبارت است از تجربة توالی حکومت-هایی که هر یک به صورت یک جانبه، غیردموکراتیک و دستوری به اجرای برنامه¬های ایدئولوژیک در مورد شهروندان و به ویژه زنان پرداختند. تجربه¬ای که مابه¬ازای آن در کشورهای اسلامی دیگر نیز کمابیش مشاهده شده است. در تمامی این موارد عناصر مشترکی را می¬توان یافت: نخست اولویت دادن به پوشش به عنوان نماد سنت و تجدد و در نتیجه ایجاد شکاف و تعمیق آن در میان بخش سنتی و متجدد زنان؛ دوم جدا کردن و تبدیل حجاب از سنت حاکم بر زندگی روزمره به بخشی از جدال ایدئولوژیک تمامی طرف¬های درگیر؛ سوم تلاش برای اعمال سیاست¬های قیم¬مآبانه و از بالا به پایین عمدتاً با تکیه بر نوع پوشش زنان و یا تراشیدن یا بلند نگهداشتن ریش برای مردان. این تجربه خواه در مورد ایران، مصر و ترکیه باشد و خواه در مورد افغانستان، در همة موارد مشابه بوده است.
تفاوت افغانستان با سایر جوامع اسلامی در این مورد آن است که این جامعه به دلیل جنگ داخلی و دخالت خارجی از فرصت کمتری برای دستیابی به آرامش و پیشرفت برخوردار بوده است. و گرنه این کشور نیز دقیقا با همان چالش¬هایی روبرو بوده و هست که سایر جوامع اسلامی با آن دست به گریبان¬اند. سیاست¬ جنسیتی دولت¬های چپ¬گرا در افغانستان بیش از هر چیز به گسترش و تعمیق شکاف میان زن مدرن افغان و زن سنتی منجر شد. وضعیت زنان افغان در این دوره را می¬توان با وضعیت زنان ایران در دوره پهلوی اول مقایسه کرد، به ویژه از آن رو که در هر دو مورد سیاست¬ها نه تنها با خو د متناقض بلکه تقابل¬آفرین بودند.
سیاست طالبان در ارتباط با زنان نیز در مقایسه با سیاست¬های دولت اسلامی پیشین از تفاوت محسوسی حکایت نمی¬کرد. می¬توان دورة حکومت طالبان را نیز به دو بخش تقسیم کرد که در بخش نخست آن از سوی افکار عمومی در جهان توجه چندانی به وضعیت زنان صورت نمی¬گرفت. تنها زمانی که ارتباط میان القاعده و طالبان مشخص شد، نگرانی برای زنان برقع پوش برای آماده کردن افکار عمومی در برخورد با طالبان به مساله¬ای فراگیر تبدیل شد. به نظر می¬رسد که در همة موارد فوق «برقع» به سیاستی مبدل شده است که ارتباط تنگاتنگی با رقابت قدرت¬های جهانی در این کشور داشته است.
حضور نظامی فعلی آمریکا نیز همچون سیاست شوروی در افغانستان به زنان این کشور که تجربة دوران جنگ داخلی و سرکوب را از سرگذارنده¬اند، اجازه می¬دهد که دوره¬ای از آرامش و امنیت نسبی را تجربه کنند؛ به ویژه از آن رو که دولت فعلی به عنوان دولتی ضعیف عملاً در حمایت از زنان ناتوان است. دوران حضور نظامی شوروی در افغانستان برای زنان دوره¬ای از آزادی در حدود سیاست¬های پدرسالار شوروی به همراه آورد و دوره¬ای از آزادی¬های نسبی که از خلال آن بخش کوچکی از زنان افغانی از آن منتفع شدند، اما این دوره نه تنها منجر به بروز تعارض¬های گسترده میان زنان این کشور منجر شد، بلکه به برانگیخته شدن و تجهیز واکنش¬های سنت¬گرایانه¬ای منجر شد که پیامد آنها برای تمامی زنان و مردان در این کشور دردناک و تلخ بوده است. اقتدارآمیز، تاوان آزادی نسبی در دوره¬ای محدود بوده است که با از سر گذراندن دوره¬ای پر از آشوب، خشونت و انقیاد برای زنان پرداخته شده است، به نحوی که دستاوردهای آن را در معرض پرسش قرار می¬دهد. حتی بعضی مقامات روسیه نیز بعدها این اقدام را مسبب وضعیتی دانستند که به ظهور طالبان در افغانستان منجر شد.
با مرور تجارب سال¬های اخیر می¬توان گفت زنان افغانی با چالش¬های متفاوتی مواجه¬اند که هر یک از آنها به تنهایی نیز می¬تواند تعیین کننده باشد. نخستین چالش به رویارویی با ساختارهای پدرسالار سنتی باز می¬گردد که به برخی از وجوه آن در بالا اشاره شد. دومین چالش عبارت است از پیشبرد امر مدرنیزاسیون که با طی کردن مرحلة دولت ـ ملت¬سازی توأم است. که در این مورد را می¬توان با سایر جوامع اسلامی دارای اشتراکات فراوان دانست. همچون سایر موارد زنان افغان در رویارویی با این دو چالش بر سر دو راهی سنت و تجدد قرار گرفته¬اند که در هر مورد به پیروی از مجموعه¬ای از سیاست¬های قیم¬مآبانه انجامیده است و نهایتا چالش سوم که به مسئلة مواجهه با امپریالیسم و تهاجم نظامی باز می¬گردد. اما در این مورد می¬توان میان افغانستان و سایر جوامع اسلامی تمایز قائل شد، زیرا در حالی که قریب به اتفاق جوامع اسلامی (به استثنای عراق) در عصر پسا استعماری به سر می¬برند، افغانستان در دهه¬های اخیر وارد دورة استعماری جدیدی از نوع مستقیم آن شده است که توأم با مداخلة نظامی بوده است. در هم تنیدگی این سه، وضعیت زنان این کشور را با دشواری¬های خاصی مواجه می¬سازد.
پرسش مهم در این میان آن است که حضور نظامی آمریکا در این کشور چه پیامدهایی را به دنبال خواهدداشت. آیا این دورة ثبات و آزادی نسبی نیز در آینده با واکنش¬های محافظه-کارانه از نوعی دیگر مواجه خواهد شد؟ و آیا با وجود شکاف عمیق میان زنان افغانی، دولت جدید متمایل یا قادر است این شکاف فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی را به نحوی پر کند که زنان افغانی بتوانند به صورت یک کل یکپارچه از هویت و مطالبات خود در مقابل سیاست¬های قیم-مآبانه دفاع کنند؟

یادداشت¬ها:
. Tapper, Nany ۱۹۸۱, "Direct Exchanges and Brideprice: Alternative Forms in a Complex Marriage System", Man, Vol. ۱۶, No.۳, p ۳۹۵.
۲. برخی گزارش¬ها حاکی از آن¬اند که هم در جریان انتخابات ریاست جمهوری و هم انتخابات پارلمانی، سران قبایل و متنفذین نقش زیادی ایفا کرده¬اند و در مواردی تصمیم گرفتند که افراد باید به چه کسی رأی بدهند.
۳. قانون اساسی افغانستان
. Moghaddam, Valentine M. ۲۰۰۴, "A Tale of Two Countries: State, Society, and Gender Politics in Iran and Afghanistan", The Muslim World, Volume ۹۴, p ۴۶۰-۲.
۵ . واقعه¬ای که گفته می شود به نحوی بر جریان کشف حجاب در ایران تاثیرگذار بود. اما به رغم تأثیرپذیری رضا شاه از این واقعه، به دلیل سقوط امان الله در پی شورش و واکنش نیروهای محافظه¬کار، دولت ایران در مورد کشف حجاب اجباری تا پس از سفر رضاشاه به ترکیه و ملاقات با آتاتورک اقدامی صورت نداد
Paidar, Parvin ۱۹۹۶, Women and the Political Process in Twentieth Century Iran, Cambridge, Cambridge University Press, p. ۱۰۶.
. Moghaddam, op.cit., pp ۷, ۴۵۳-۴.
. Halliday, Fred, Tanin, Zahir ۱۹۹۸, "The Communist Regime in Afghanistan ۱۹۷۸-۱۹۹۲: Institutions and Conflicts', Europe- Asia Studies, Vol.۵۰, No.۸, p ۱۳۵۹.
. Moghaddam, op.cit, p. ۴۵۴
. Ibid, p. ۴۵۶
. Magnus, Ralph H. ۱۹۹۷. "Afghanistan in ۱۹۹۶: Year of the Taliban", Asian Survey, vol.۳۷, No.۲, p ۱۱۲.
۱۱ . خاطرات زنان افغان در گفتگو با نگارنده.
. Magnus, op.cit, pp ۱۱۶-۱۱۷
. Ibid, p ۱۱۵


نظر بدهید