لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

حکومت‏مندى

میشل فوکو

گفتگو شماره ۴۴






حکومت‏مندى» (gouvernementalité) چهارمین درس ‏گفتار از مجموعه درس‏هاى میشل فوکو در کولژ دو فرانس در سال تحصیلى ۱۹۷۸-۱۹۷۷، تحت عنوان «امنیت، قلمرو و جمعیت» «Sécurité territoire et population» است که در اول فوریه‏ ۱۹۷۸ ارائه شد.

پیش از این با تحلیل چند ساز و کار امنیتی، کوشیدم بررسى کنم چگونه مسائل خاص جمعیت ظاهر شدند، و با بررسى اندکى دقیق‏تر این مسائل، به‏سرعت به مسئلة حکومت رسیدم. در کل در آن درس‏هاى نخستین مسئله عبارت بود از تحلیل مجموعة امنیت - جمعیت - حکومت. اکنون این مسئلة حکومت است که تلاش مى‏کنم سیاهه‏اى از آن ارائه دهم.

چه در قرون وسطی و چه در عهد یونان و روم باستان، همواره کثرتى از رساله‏هایى وجود داشتند که تحت عنوان «اندرزنامه به امیر» درمورد شیوة رفتار، اِعمال قدرت و قبولاندن و به ‏احترام ‏واداشتن متبوعان ارائه مى‏شدند. اندرزنامه‏هایى براى عشق به خدا، اطاعت از او و اجراى قانون‏ الهی در شهر آدمیان... اما نکتة کاملاً شگفت‏انگیز این است که از سدة شانزدهم و در دوره‏اى از اواسط سدة شانزدهم تا اواخر سدة هجدهم، شاهد رشد و شکوفایى مجموعه‏اى کاملاً قابل‏ملاحظه از رساله‏هایى هستیم که نه دیگر دقیقاً «اندرزنامه به امیر»اند و نه «علم سیاست»، بلکه «هنرهاى حکومت و اداره کردن»اند (arts de gouverner / arts of government). در سدة شانزدهم، مسئلة حکومت در مورد مسائلى کاملاً متفاوت و درعین‏حال از جنبه‏هایى کاملاً متنوع، مطرح شد. براى مثال، مسئلة ادارة خود. بازگشت به آیین رواقى در سدة شانزدهم حول احیایِ این مسئله که «چگونه خود را اداره کنیم؟» مى‏چرخد. همچنین مسئلة ادارة روان‏ها و رفتارها - که بى‏شک مسئلة تمام‏عیار شبان‏کاره‏گى کاتولیک یا پروتستان بود و مسئلة ادارة کودکان که مسئلة اصلى تعلیم و تربیت بود آنگونه‏ که در سدة شانزدهم تکوین و توسعه یافت. شاید فقط آخرینِ این مسائل مسئلة ادارة دولت‏ها توسط امیران بود. چگونه خود را اداره کنیم، چگونه اداره شویم، چگونه دیگران را اداره کنیم، اداره‏شدن توسط چه کسى را باید بپذیریم، و چگونه رفتار کنیم تا بهترین حکومت‏کننده ممکن باشیم. به‏نظر من، تمام این مسائل در شدت و نیز تنوع‏شان، کاملاً سرشت‏نماى سدة شانزدهم است و اگر بخواهیم کاملاً به‏اختصار سخن بگوییم، این امر در نقطة تلاقى دو فرایند قرار دارد. یکى فرایندى که با فروپاشىِ ساختارهاى فئودالى، درحال استقرار و ساماندهى دولت‏هاى بزرگ قلمرومند (territorial)، ادارى و استعمارى بود؛ و دیگرى که حرکتى کاملاً متفاوت است و بااین‏حال تداخل‏ها و تقارن‏هایى با فرایند اولى دارد که با اصلاح دینى و سپس ضداصلاح دینى، دوباره این پرسش را مطرح کرد که چگونه روى این کرة خاک، به سمت رستگارى هدایت معنوى شویم.
ازیک‏سو، جنبش تمرکز دولتى و از سوى دیگر، جنبش اختلاف مذهبى وجود داشت و به اعتقاد من، در تلاقى همین دو جنبش است که مسئلة «چگونه، توسط چه کسى، تا چه حد، براى چه اهدافى و با چه روش‏هایى اداره شویم؟» با شدتى خاص در سدة شانزدهم طرح شد. این مسئلة حکومت به‏طور اعم است.
در تمام این ادبیات عظیم و یکنواخت در مورد حکومت که در اواسط سدة شانزدهم آغاز شد، دستِ¬کم فوران کرد، و تا اواخر سدة هجدهم بسط یافت ـ با جهشى که بى‏درنگ تلاش مى‏کنم آن را نشان دهم ـ من صرفاً قصد دارم چند نکته را برجسته کنم که به تعریف همان چیزى مربوط است که از حکومتِ دولت (government of the state) فهم مى‏شود، آن چیزى که مى‏توانیم شکل سیاسى حکومت بنامیم. به اعتقاد من، ساده‏ترین کار بى‏شک مقایسة این انبوه ادبیات در مورد حکومت با متنى است که از سدة شانزدهم تا سدة هجدهم بى‏وقفه براى آن ادبیاتِ حکومتِ دولت نوعى نقطة آشکار یا ضمنى مخالفت و رد بود و این ادبیات حکومت در رابطه، تقابل و مخالفت با آن قرار داشت: این متنِ مایة نفرت امیر ماکیاولى است. بررسى روابط این متن با تمام متونى که از آن پیروى یا آن را نقد و رد کردند، جالب خواهد بود.
پیش از هر چیز، باید به‏خاطر داشت که کتابِ امیر ماکیاولى بلافاصله مورد نفرت و انزجار قرار نگرفت، بلکه برعکس، معاصران و وارثان بلافصل‏اش آن را ستودند و در اواخر سدة هجدهم، یا به عبارت بهتر، درست در آغاز سدة نوزدهم، یعنى دقیقاً در لحظه‏اى که ادبیات هنر حکومت‏کردن در حال ناپدیدشدن بود، دوباره مورد ستایش قرار گرفت، البته این بار اساساً در جاى دیگرى، یعنى در آلمان دوباره ظاهر شد، جایى که کسانى همچون رِهبِرگ ، لِئو ، رانکه و کِلِرمان آن را ترجمه، معرفى و تفسیر کردند. و نیز در ایتالیا و در بافتى که باید آن را تحلیل کرد: بافتى که از یک سو بافت ناپلئون بود، و از سوى دیگر بافتى بود که انقلاب [۱۷۸۹ فرانسه] و مسئلة انقلاب در ایالات متحد آن را به وجود آورد: چگونه و در چه شرایطى مى‏توان حاکمیت یک حاکم را بر دولت حفظ کرد؟ اما همچنین در بافتى که با کلاوزِویتس، مسئلة رابطة میان سیاست و استراتژى، و مسئلة مناسبات نیرو و محاسبة این مناسبات به‏منزلة اصلِ فهم‏پذیرى و عقلانى‏سازى روابط بین‏المللى آشکار شد (مسئله‏اى که اهمیت سیاسى آن در کنگرة وین در سال ۱۸۱۵ آشکار شد)؛ و سرانجام در ارتباط با مسئلة تمامیت ارضى ایتالیا و آلمان، چون ماکیاولى یکى از آن کسانى بود که تلاش داشت شرایط استقرار تمامیت ارضى ایتالیا را تبیین کند.

در همین بافت است که ماکیاولى در ابتداى سدة نوزدهم دوباره ظهور کرد. اما در این فاصلة زمانى، یعنى بین ستایش اولیه از ماکیاولى در ابتداى سدة شانزدهم و این کشف دوباره و این ارج¬گذاری مجدد در اوایل سدة نوزدهم، به‏طور قطع ادبیات مفصل و متنوعى علیه ماکیاولى به وجود آمده بود. این ادبیات گاهى به صورت آشکار و صریح بود؛ مجموعة کاملى از کتاب‏هایى که عموماً از محیط کاتولیک و حتی اغلب از یسوعى‏ها سربرمى‏آورد؛ براى مثال، متن آمبروجو پُلیتى با عنوان بحث‏هایى دربارة کتاب‏هایى که یک مسیحى باید از آن‏ها منزجر باشد ، و نیز از محیط پروتستانى: اینوسنته جنتیله که یکى از نخستین کتاب‏ها را علیه ماکیاولى نوشت و عنوان آن گفتارهایى دربارة روش‏هاى درست حکومت‏کردن علیه نیکولو ماکیاولى بود؛ همچنین بعداً متن فردریک دوم را در سال ۱۷۴۰ در زمرة ادبیات آشکارا ضد ماکیاولى مى‏یابیم . اما ادبیات تمام‏عیار ضمنى‏ای نیز از موضع تحقیر و مخالفت پنهانى با ماکیاولى وجود داشت؛ براى مثال، کتاب انگلیسى توماس الیوت در ۱۵۸۰ با عنوان حاکم ؛ کتاب پاروتا به سال ۱۵۷۹ تحت عنوان کمال زندگى سیاسى ، و کتاب گیوم دو لا پِرى‏یر با عنوان آئینة سیاسى(۱۵۶۷) که شاید یکى از نخستین کتاب‏هایِ این ادبیات ضمنى باشد و بعداً روى آن درنگ خواهم کرد.
چه این ادبیات ضد ماکیاولى صریح باشد چه ضمنى، آنچه در این‏جا اهمیت دارد این است که این ادبیات صرفاً کارکردهاى منفىِ ممانعت، سانسور و ردّ امر غیرقابل قبول را ندارد؛ ادبیات ضد ماکیاولى گونه¬ای مثبت است که موضوع، مفاهیم و استراتژى خود را دارد و در همین مثبت‏بودن است که مى‏خواهم این ادبیات را درنظر بگیرم.
درواقع، این ادبیات را نباید صرفاً بر حسب رابطة آن با متن ماکیاولى و نیز آنچه جنبه‏هاى مفتضحانه یا کاملاً غیرقابل قبول آن تلقى مى‏کرد، ملاحظه کرد، بلکه باید آن را برحسب چیزى بررسى کرد که مى‏کوشید اساساً هنر حکومت‏کردن را تبیین کند. برخى مؤلفان، ایدة هنر نوین حکومت مبتنى‏بر دولت و عقل دولت را رد مى‏کردند و به آن انگ ماکیاولیسم مى‏زدند. برخى دیگر با نشان‏دادن این‏که هنر حکومت‏کردنى وجود دارد که هم عقلانى است و هم مشروع و امیر ماکیاولى صرفاً قرابتى ناقص با آن دارد یا کاریکاتور آن است، ماکیاولى را رد مى‏کردند؛ و سرانجام مؤلفان دیگرى بودند که براى اثبات مشروعیت هنر خاص حکومت‏کردن، گرایش داشتند تا دست‏کم برخى از آثار ماکیاولى را توجیه کنند (و این دقیقاً آن کارى بود که نوده در گفتارهایى دربارة خراج انجام داد؛ و ماکون از این فراتر رفت تا نشان دهد که هیچ‏چیز ماکیاولى‏تر از آن شیوه‏اى نیست که براساس انجیل، خود خداوند و پیامبران‏اش یهودیان را هدایت کردند). دغدغة مشترک تمام این مؤلفان فاصله‏گرفتن از تلقى خاصى از هنر حکومت بود، تلقى‏اى که فاقد بنیان‏هاى الهى و توجیه‏هاى مذهبى بود و فقط منافع امیر را هدف و اصل عقلانیت‏اش مى‏دانست.
حال در این ادبیات ضد ماکیاولى، چه صریح چه ضمنى، چه چیز مى‏یابیم؟ به‏طور قطع نوعى بازنمایى منفى مبتنى بر اندیشة ماکیاولى که در آن یک ماکیاولى رقیب بازسازى مى‏شد که براى گفتن آن‏چه باید گفت به او نیاز بود. بیایید این پرسش را کنار بگذاریم که آیا تأویل از ماکیاولى در این بحث‏ها دقیق است یا نه. مسئلة اصلى این است که این بحث‏ها مى‏کوشیدند تا نوعى از عقلانیت را بیان کنند که ذاتى هنر حکومت است، بدون آن‏که آن را تابع مسئلة امیر و رابطة او با امیرنشینِ (principality) تحت حاکمیت‏اش کنند. بدین‏ترتیب هنر حکومت بر اساس تمایزگذارى با توانایى امیر تعریف مى‏شد که برخى معتقد بودند مى‏توان آن را در آثار ماکیاولى یافت و برخى دیگر آن را نمى‏یافتند و در همان حال، برخى نیز این هنر حکومت را به‏منزلة شکل نوینى از ماکیاولیسم نقد مى‏کردند.
اما این سیاست امیر ماکیاول، موهوم یا واقعی، که این نویسندگان می¬خواهند خود را از آن متمامیز سازند با یک اصل توصیف می¬شد: براى ماکیاولى، امیر در رابطه‏اى منحصربه‏فرد، بیرونى و متعالى نسبت به امیرنشین قرار دارد. چه این امیر امیرنشین‏اش را به‏طور موروثى به دست آورده باشد، چه با تصاحب و فتح؛ در هر حال خودِ او، بخشى از امیرنشین‏اش نیست و بیرونى آن است. اهمیت چندانى ندارد که رابطة امیر با امیرنشین‏اش مبتنى است بر خشونت یا میراث خانوادگى یا عهدنامه و همدستى یا توافق سایر امیران، در هر حال این رابطه رابطه‏اى کاملاً ساختگى است: تعلق و رابطه‏اى بنیادین، ذاتى، طبیعى و حقوقى میان امیر و امیرنشین‏اش وجود ندارد. پس اصل این است: بیرونگى و متعالى‏بودن امیر. دوم این‏که نتیجة این اصل چنین است: چون این رابطه بیرونى است، پس شکننده است و بى‏وقفه مورد تهدید. تهدید بیرونى از سوى دشمنان امیر که مى‏خواهند امیرنشین او را بگیرند یا بازپس بگیرند؛ و نیز تهدید درونى، چون متبوعان هیچ دلیل ماتقدم و بى‏واسطه‏اى ندارند براى آن‏که اقتدار و سلطة امیر را بپذیرند. سوم اینکه از آن اصل و این نتیجه، ضرورتى استنتاج مى‏شود: هدف از اِعمال قدرت قطعاً حفظ، تقویت و محافظت از این امیرنشین است و امیرنشین نه مجموعه‏اى متشکل از متبوعان و قلمرو، یعنى امیرنشین عینى، بلکه رابطة امیر با مایملکش تلقى مى‏شود: آن سرزمینى که به ارث برده یا فتح کرده است و متبوعانى که از او فرمان‏بُردارى مى‏کنند. و همین امیرنشین به‏منزلة رابطة امیر با متبوعان و قلمرواش است که باید محافظت شود و نه مستقیماً یا اساساً قلمرو و ساکنش؛ همین رابطة شکنندة امیر با امیرنشین‏اش است که هنر حکومت‏کردن و هنر امیربودنی که ماکیاولى ارائه مى‏کند، باید آن را هدف خود قرار دهد.
در نتیجه، شیوة تحلیل کتاب ماکیاولى دو جنبه خواهد داشت: از یک سو، نشان دادن خطرها: منشاء خطرها چیست، این خطرها عبارت از چیست و شدت آنها نسبت به یکدیگر چقدر است: کدام بزرگ‏ترین خطر و کدام ضعیف‏ترین خطر است؟ و از سوى دیگر، تعیینِ هنر ادارة مناسبات نیروهایى که به امیر امکان مى‏دهند به‏گونه‏اى عمل کند که امیرنشین‏اش به منزلة رابطه با متبوعان و قلمرو قابل محافظت شود. درکل، مى‏توانیم بگوییم که امیر ماکیاولى آنگونه که در این رساله‏هاى متفاوتِ آشکارا یا تلویحاً ضد ماکیاولى ارائه مى‏شد، اساساً رسالة مهارت امیر در حفظ امیرنشین‏اش است. به‏عقیدة من، همین رسالة مهارت و کاردانى امیر است که ادبیات ضد ماکیاولى مى‏خواهد چیز دیگرى را جایگزین‏اش کند، چیزى که هنر حکومت‏کردن است: مهارت‏داشتن در حفظ امیرنشین به هیچ‏رو مترادف نیست با برخوردارى از هنر حکومت‏کردن.
هنر حکومت‏کردن عبارت از چیست؟ براى آن‏که این مسئله را در حالت هنوز خام و بدوى‏اش نشان دهم، به یکى از نخستین متن‏هاى این ادبیات عظیم ضد ماکیاولى مى‏پردازم، یعنى به متن گیوم دو لا پرى‏یر به تاریخ ۱۵۵۵ و با عنوان آئینة سیاست، شامل شیوه‏هاى گوناگون حکومت‏کردن.
در این متن که در قیاس با متن ماکیاولى بسیار کم‏بضاعت است، شمارى از مسائل مطرح مى‏شود که به اعتقاد من مهم‏اند. اولاً منظور لا پرى‏یر از حکومت‏کردن و حکومت‏کننده چیست و چه تعریفى براى آن‏ها ارائه مى‏دهد؟ او در صفحة بیست و چهار متن خود مى‏گوید: «حکومت‏کننده را مى‏توان به هر فرمان‏روایى، امپراطورى، شاهى، امیرى، اربابى، صاحب‏منصبى، اسقف اعظمى، قاضى¬ای و امثالهم اطلاق کرد.» همچون لا پرى‏یر، دیگر نویسندگان هنر حکومت‏کردن نیز پیوسته یادآور مى‏شوند که همچنین از اداره‏کردن یک منزل، ادارة کودکان و روح‏ها، ادارة یک ایالت، یک صومعه، یک فرقة مذهبى و یک خانواده نیز سخن مى‏گویند.
این گفته‏ها که واژگانى ساده به‏نظر مى‏رسند، درواقع داراى مضامین مهم سیاسى‏اند. در تأویل این نویسندگان (و این یک اصل بنیادین کتاب ماکیاولى بنابر قرائت آنان است)، امیر بنابر تعریف ماکیاولى، در امیرنشین خود یکتا و یگانه است و نسبت به آن موقعیتى بیرونى و متعالى دارد. درحالى‏که مى‏دانیم از یک‏سو، حکومت‏کننده و رویّة حکومت رویّه‏هایى متعددند، چون بسیارى از افراد حکومت مى‏کنند: پدر خانواده، ارشد صومعه، مربى و معلم کودک یا دانش‏آموز؛ پس حکومت‏هاى بسیارى وجود دارد که حکومت امیرِ حاکم بر دولت‏اش فقط یکى از وجوه آن است؛ و از سوى دیگر، تمام این حکومت‏ها درونى خود جامعه یا دولت (کشور) اند. در درون دولت است که پدر خانواده خانواده‏اش را اداره مى‏کند و ارشد صومعه صومعه‏اش را. پس هم کثرت شکل‏هاى حکومت وجود دارد، هم درون‏بودگى روّیه‏هاى حکومت در دولت، کثرت و درون‏بودگى فعالیت‏هایى که اساساً با یکتایىِ متعالى امیر ماکیاولى مغایرت دارد.
به‏طور قطع، درمیان تمام این شکل‏هاى حکومت و اداره‏کردن که در درون جامعه و دولت درهم تنیده‏اند، شکل کاملاً خاصى از حکومت وجود دارد که باید به‏دقت نشان داده شود: این همان شکلى است که در بحثِ دولت به منزلة یک کل مورد استفاده قرار می¬گیرد. و بدین‏ترتیب است که فرانسوا دو لا موت لو وایه در متنى اندکى متأخرتر از متنى که به آن اشاره کردم (دقیقاً یک سده بعد و شامل مجموعه‏اى از نوشته‏هاى تربیتى که لو دوفَن مخاطب آن است) تلاش مى‏کند تا گونه‏شناسى‏اى از شکل‏هاى متفاوت حکومت ارائه دهد و مى‏گوید که اساساً سه شکل از حکومت و اداره‏کردن وجود دارد که هر یک به شکلى از علم یا رشته‏اى خاص مربوط است: اول ادارة خود که به علم اخلاق مربوط است؛ دوم هنر ادارة درست خانواده که به علم اقتصاد مربوط است؛ و سرانجام علم درست حکومت‏کردن بر دولت که به علم سیاست مربوط است . کاملاً آشکار است که علم سیاست نسبت به علم اخلاق و علم اقتصاد، یکتایىِ خود را دارد و لا موت لو وایه به‏روشنى نشان مى‏دهد که علم سیاست نه دقیقاً علم اقتصاد است و نه به هیچ‏رو علم اخلاق.

به اعتقاد من، آنچه در این‏جا اهمیت دارد، این است که با وجود این نوع‏شناسى که همواره این هنرهاى حکومت آن را اصل قرار مى‏دهند، نوعى پیوستگى ذاتى از اولى به دومى و از دومى به سومى وجود دارد. آموزة امیر یا نظریة حقوقى درمورد حاکم بى‏وقفه تلاش مى‏کند که عدم‏پیوستگى میان قدرت امیر و تمامى شکل‏هاى دیگر قدرت رانشان دهد، چون وظیفة خود را تبیین، ارج¬گذاردن و تأسیس این عدم‏پیوستگى قرار مى‏دهد، حال‏آنکه در هنرهاى حکومت، شاهد تلاش براى نشان‏دادن پیوستگى هستیم، پیوستگى از پایین به بالا و از بالا به پایین.
پیوستگى از پایین به بالا به این معنا است که آن کسى که مى‏خواهد توانایى ادارة دولت را داشته باشد باید نخست بتواند خودش را و سپس در سطحى دیگر خانواده، دارایى و اموالش را اداره کند تا سرانجام موفق به ادارة دولت شود. همین خطِ رو به بالا است که تمام آن تعلیم و تربیت‏هاى امیر را که در آن دوران بسیار مهم بودند و لا موت لو وایه نمونه‏اى از آن است، مشخص مى‏کند. او براى دوفَن نخست کتابى از علم اخلاق، سپس کتابى از علم اقتصاد و سرانجام کتابى از علم سیاست نگاشت . پس تعلیم و تربیت امیر است که این پیوستگى رو به بالاى شکل‏هاى متفاوت حکومت را تضمین مى‏کند.
برعکس، پیوستگى از بالا به پایین بدین معنا است که وقتى یک دولت به‏خوبى اداره مى‏شود، پدران خانواده نیز مى‏توانند به خوبى خانواده، اموال و دارایى‏هاى‏شان را اداره کنند و افراد نیز مى‏توانند به‏نحو بایسته خود را اداره کنند. همین خطِ رو به پایین است که ادارة خوب دولت را به رفتار افراد یا ادارة خانواده انتقال مى‏دهد. و این آن چیزى است که در آن دوران دقیقاً «پلیس» (Police) مى‏خواندند.
تعلیم و تربیت امیر پیوستگى رو به بالاى شکل‏هاى حکومت و پلیس، پیوستگى رو به پایین را تضمین مى‏کند. درهرحال، قطعة اساسى و عنصر محورى در این پیوستگى، خواه در تعلیم و تربیت امیر خواه در پلیس، همین ادارة خانواده است که آن را دقیقاً «اقتصاد» مى‏خوانند. هنر حکومت و اداره‏کردن آنگونه که در تمام این ادبیات نمایان مى‏شود، اساساً باید به این پرسش پاسخ دهد که چگونه اقتصاد یعنى شیوة ادارة بایستة افراد، اموال و ثروت‏ها را آنگونه که درون خانواده انجام مى‏گیرد و آن‏گونه که پدر خوب خانواده آن را انجام مى‏دهد، پدرى که قادر به ادارة همسر، فرزندان و خدمتکاران‏اش است و مى‏تواند موجب افزایش ثروت خانواده‏اش شود و روابط مناسبى را براى خانواده‏اش سامان دهد، چگونه این توجه و دقت بسیار و این نوع از رابطة پدر خانواده با خانواده‏اش را در ادارة یک دولت وارد کنیم؟ به اعتقاد من، واردکردن اقتصاد در درون عمل سیاسى همان چیزى است که مسئلة اساسى حکومت‏کردن است و پیشاپیش در سدة شانزدهم و بعداً در سدة هجدهم مسئلة اساسى بود. در مقالة «اقتصاد سیاسى» ژان‏ژاک روسو به‏خوبى مى‏بینیم که چگونه روسو نیز این مسئله را در قالب همان اصطلاحات طرح مى‏کند و به اجمال مى‏گوید: کلمة «اقتصاد» در اصل به معناى «ادارة حکیمانة منزل براى خیر و صلاح مشترک همة خانواده» است. روسو مى‏گوید مسئله این است که چگونه این حکومت و ادارة حکیمانة خانواده را مى‏توان با تغییرات و گسست‏هایى که به آن اشاره خواهد شد، در ادارة عمومى دولت وارد کرد؟ پس ادارة دولت یعنى به‏کاربستن اقتصاد در سطح کل دولت، یعنى اِعمال شکلى از مراقبت و کنترل بر ساکنان و ثروت‏ها و رفتار تک‏تک آحاد که به همان اندازه دقیق باشد که مراقبت و کنترل پدر خانواده بر خانواده و اموال‏اش.
اصطلاحى مهم در سدة هجدهم به‏خوبى سرشت‏نماى این امر است: [فرانسوا] کِنه از حکومت خوب به‏منزلة یک «حکومت اقتصادى» سخن مى‏گوید: در کنه لحظه‏اى را مى‏یابیم که این انگارة حکومت اقتصادى که در اصل نوعى تکرار مکررات است، ظاهر مى‏شود، چون هنر حکومت‏کردن دقیقاً هنر اِعمال قدرت در شکل و مطابق الگوى اقتصاد است. اما دلیل این‏که کنه از «حکومت اقتصادى» سخن مى‏گوید، این است که کلمة «اقتصاد» بنابه دلایلى که بعداً توضیح خواهم داد، پیشاپیش در حال یافتن معناى مدرن خود بود و در این لحظه آشکار شد که موضوعِ اصلىِ خودِ جوهرِ حکومت - یعنى هنر اِعمال قدرت در شکل اقتصادى - همان چیزى است که ما امروزه اقتصاد مى‏نامیم. کلمة «اقتصاد» در سدة شانزدهم به معناى شکلى از حکومت بود؛ در سدة هجدهم، این کلمه به سطحى از واقعیت، یعنى حوزة مداخله اطلاق شد، آنهم از طریق مجموعه‏اى از فرایندهایى پیچیده که به اعتقاد من براى تاریخ، کاملاً اساسى است. و این همان چیزى است که حکومت و اداره‏کردن و اداره‏شدن است.
دومین نکته‏اى که مى‏خواهم در کتاب گیوم دو لا پرى‏یر به آن اشاره کنم، این گفته است: «حکومت چیدمان درست چیزهایى است که مسئولیت‏شان برعهده گرفته شده تا به سمت هدفى شایسته هدایت شوند.» قصد دارم مجموعة دیگرى از ملاحظات را در مورد این گفته ارائه دهم که از ملاحظات مربوط به تعریف حکومت‏کننده و حکومت متفاوت است.
«حکومتْ چیدمان درست چیزها است»، مى‏خواهم روى این کلمة «چیزها» مکث کنم؛ وقتى در امیر ماکیاولى، سرشت‏نمای مجموعة اهدافى را در نظر مى‏گیریم که قدرت بر آن‏ها اِعمال مى‏شود، درمى‏یابیم که از دید ماکیاولى هدف و به‏نوعى آماج قدرت دو چیز است: از یک سو، قلمرو و از سوى دیگر ساکنان این قلمرو. در این مورد، ماکیاولى براى کاربرد خاص خود و اهداف خاص تحلیل‏اش، فقط اصلى حقوقى را تکرار مى‏کند که همان اصلى است که از قرون وسطی تا سدة شانزدهم در حقوق عمومى، حاکمیت (sovereignty) را تعریف مى‏کرد: حاکمیت روى چیزها اِعمال نمى‏شود، بلکه پیش از هر چیز بر قلمرو و در نتیجه بر متبوعان ساکن آن اِعمال مى‏شود. در این معنا مى‏توان گفت که قلمرو کاملاً عنصر بنیادین امیرنشینى ماکیاولى و حاکمیت حقوقى حاکم (souverain) است، آنگونه که فیلسوفان یا نظریه‏پردازان حقوقى تعریف مى‏کنند. بى‏شک این قلمرو مى‏تواند حاصل‏خیز یا ناحاصل‏خیز باشد، مى‏تواند جمعیتى متراکم یا برعکس پراکنده داشته باشد، مردمانش مى‏توانند ثروتمند یا فقیر، فعال یا تنبل باشند، اما همة این عناصر فقط متغیرهایى‏اند نسبت به قلمرو که درواقع بنیان امیرنشینى یا حاکمیت است.
اما در متن لا پرى‏یر مى‏بینیم که تعریف حکومت به هیچ‏رو به قلمرو ارجاع نمى‏کند، بلکه بر چیزها حکومت مى‏شود. منظور لا پرى‏یر وقتى مى‏گوید حکومت «چیزها» را اداره مى‏کند، چیست؟ من فکر نمى‏کنم که منظور در تقابل قراردادن چیزها با انسان‏ها باشد، بلکه بیشتر نشان دادن این است که حکومت با آنچه ارتباط دارد قلمرو نیست، بلکه نوعى مجموعة متشکل از آدم‏ها و چیزها است. یعنى آن چیزهایى که حکومت باید مسئولیت‏شان را برعهده گیرد، انسان‏ها هستند اما در روابطشان، در پیوندهاى‏شان و در ارتباط تنگاتنگ‏شان با آن چیزهایى که عبارت‏اند از ثروت‏ها، منابع، ارزاق، و به‏طور قطع قلمرو در مرزهایش و ویژگى‏ها، اقلیم، خشکى و حاصلخیزى‏اش؛ و نیز در روابطشان با چیزهاى دیگرى که رسوم، عادات و شیوه‏هاى رفتار یا اندیشیدن است و سرانجام در روابطشان با چیزهاى دیگرى که مى‏تواند حوادث یا بدبختى‏هایى نظیر قحطسالى، بیمارى‏هاى واگیردار و مرگ باشد.
به اعتقاد من، این نکته که حکومت چیزها را اداره مى‏کند و چیزها هم بدین‏ترتیب ارتباط تنگاتنگ انسان‏ها و چیزها فهم مى‏شود، به‏سادگى در استعاره‏اى تأیید مى‏شود که همواره در رساله‏هاى حکومت به آن اشاره مى‏شد، یعنى استعارة کشتى. ادارة کشتى چیست؟ به‏طور قطع، ادارة کشتى یعنى برعهده‏گرفتن مسئولیت ملاحان و درعین‏حال برعهده‏گرفتن مسئولیت کشتى و محموله‏ها؛ ادارة کشتى همچنین درنظرگرفتن بادها، صخره‏هاى آبى، طوفان‏ها و آب‏وهواى بد است؛ همچنین رابطة میان ملاحان است که باید محافظت شود، به همراه کشتى که باید حفظ شود، و محموله‏ها که باید به سلامت به بندر برسند و رابطه‏شان با تمام آن رویدادهایى که عبارت‏اند از باد، صخره‏ها و طوفان‏ها. همین در ارتباط قرارگرفتن است که سرشت‏نماى هدایت و ادارة یک کشتى است. این نکته در مورد خانه نیز صادق است: درواقع، ادارة خانواده اساساً محافظت از اموال خانواده را هدف خود ندارد، بلکه اساساً هدف‏اش افراد تشکیل دهندة خانواده، ثروت‏شان، و سعادت و کامیابى‏شان است و نیز درنظرگرفتن رویدادهایى که ممکن است رخ دهند: مرگ‏ومیرها و تولدها؛ و درنظرگرفتن چیزهایى همچون وصلت با خانواده‏هاى دیگر. همین ادارة عمومى است که سرشت‏نماى حکومت است و در قیاس با آن، مسئلة املاک براى خانواده یا تصاحب حاکمیت بر یک قلمرو در نهایت فقط عناصرى نسبتاً فرعى براى امیراند. پس مجموعة انسان‏ها و چیزها اساس است، و قلمرو و اموال فقط به نوعى متغیرى از آن‏اند.
همین درون‏مایه‏اى که نزد لا پرى‏یر و در این تعریف جالب از حکومت به‏منزلة ادارة چیزها دیدیم، در سدة هفدهم و هجدهم نیز یافت مى‏شود. فردریک دوم در کتاب ضد ماکیاولى ، صفحاتى کاملاً مهم و قابل تأمل دارد. براى مثال مى‏گوید: هلند را با روسیه مقایسه کنیم؛ روسیه که کشورى است با پهناورترین مرزها نسبت به تمام کشورهاى اروپایى از چه تشکیل شده است؟ از باتلاق‏ها، جنگل‏ها و بیابان‏ها؛ این کشور به‏زحمت از چند گروه مردمان فقیر، بیچاره، بدون کار و فعالیت و بدون صنعت تشکیل شده‏است. برعکس با هلند مقایسه کنیم: هلند نیز از باتلاق‏ها تشکیل شده‏است و بسیار کوچک است، اما در هلند جمعیت، ثروت، فعالیت بازرگانى و ناوگانى وجود دارد که هلند را به کشورى مهم در اروپا بدل مى‏کند، یعنى آن چیزى که روسیه تازه در آستانة آن است. پس حکومت‏کردن یعنى ادارة چیزها.


بازهم به آن گفته‏اى باز مى‏گردم که کمى قبل از لا پرى‏یر نقل کردم: «حکومت چیدمان درست چیزهایى است که مسئولیت‏شان را برعهده گرفته‏ایم تا به سمت هدفى مناسب هدایت شوند.« پس حکومت یک غایت دارد، یعنى «چیدمان چیزها براى هدایت به سمت هدفى مناسب»، و در همین‏جا است که به اعتقاد من، حکومت (government) کاملاً آشکارا در تقابل با حاکمیت (sovereignty) قرار مى‏گیرد. به‏طور قطع در متون فلسفى و نیز متون حقوقى، حاکمیت هرگز حقى صرف و ساده معرفى نشده است. هرگز هیچ حقوقدان و به طریق اولى، هیچ متألهى نگفته است که حاکمِ مشروع مجاز است قدرت خود را اِعمال کند، همین و بس. حاکم همواره براى آن‏که حاکم خوبى باشد، باید هدفى را در پیش گیرد، یعنى «خیر و صلاح عمومى و رستگارى همگان».
براى مثال متنى از اواخر سدة هفدهم را در نظر مى‏گیرم؛ پوفاندورف [در این متن] مى‏گوید: «تنها در صورتى [به حاکمان] قدرت حاکمیت اعطا شده‏است که از آن براى فراهم‏آوردن و حفظ نفع عمومى استفاده کنند». حاکم نباید هیچ نفعى براى خودش قائل شود، مگر آنکه به نفع دولت [کشور] باشد. پس این خیر و صلاح عمومى یا این رستگارى همگانى که حقوقدانان از آن سخن مى‏گفتند و مرتباً به‏منزلة هدف حاکمیت به آن استناد مى‏شد و طرح مى‏شد، چیست؟ اگر شما آن محتواى واقعى‏اى را در نظر بگیرید که حقوقدانان و متألهان به این خیر و صلاح عمومى مى‏دادند، درمى‏یابید که هنگامى خیر و صلاح مشترک وجود دارد که همة متبوعان بلااستثناء از قوانین تبعیت کنند، به مسئولیت‏هایى که به آنان محول شده به‏خوبى عمل کنند، مشاغلى را که به آن مشغول‏اند به‏خوبى انجام دهند و نظم مستقر را دست‏کم تا آنجا که مطابق قوانین الهى در مورد طبیعت و انسان‏ها است رعایت کنند. یعنى اینکه خیر عمومى اساساً اطاعت از قانون است، اطاعت از قانون حاکم زمینى یا قانون حاکم مطلق یعنى خداوند. اما درهرحال، آنچه هدف حاکمیت را مشخص مى‏کند، یعنى همین خیر و صلاح مشترک و عمومى نهایتاً چیزى جز اطاعت مطلق نیست. این بدان معنا است که هدف حاکمیت چرخه‏اى است: این هدف به خودِ عمل حاکمیت بازمى‏گردد؛ خیر و صلاح یعنى اطاعت از قانون، پس خیر و صلاحى که حاکمیت مدّنظر دارد این است که مردمان از آن تبعیت کنند. چه این چرخة ذاتى آشکارا ساختارى نظرى داشته باشد، چه توجیهى اخلاقى و چه اثرهایى عملى، درهرحال آن‏قدرها دور نیست از آن‏چه ماکیاولى مى‏گفت وقتى اعلام کرد که هدف اساسى امیر باید حفظ امیرنشین‏اش باشد؛ ما همواره در چرخة خود - ارجاعى حاکمیت یا امیرنشین قرار داریم.
اما به اعتقاد من، با تعریف جدید لا پرى‏یر و جستارهایش براى تعریف حکومت، شاهد ظهور نوع دیگرى از غایت‏مندى هستیم. لا پرى‏یر حکومت را شیوة درستِ چیدنِ چیزها نه براى هدایت‏شان به سمت شکلى از «خیر و صلاح مشترک»، آن‏گونه که در متون حقوق‏دانان دیده مى‏شود، بلکه براى «هدفى مناسب» براى هر یک از این چیزهایى که دقیقاً باید اداره شوند، تعریف مى‏کند. این تعریف دلالت دارد بر کثرتى از هدف‏هاى خاص؛ براى مثال حکومت باید به‏گونه‏اى عمل کند که تا حد ممکن بیش‏ترین ثروت‏ها تولید شود، به مقدار کافى یا حتی تا حد ممکن بیشترین ارزاق براى مردم تأمین شود و سرانجام حکومت باید به‏گونه‏اى عمل کند که جمعیت ازدیاد یابد؛ پس مجموعة کاملى از غایت‏هاى خاص وجود دارد که به خودِ هدف حکومت بدل مى‏شوند. و براى دستیابى به این غایت‏هاى متفاوت باید چیزها را چید. این کلمة «چیدن» مهم است. در واقع آنچه به حاکمیت امکان دستیابى به هدف‏اش، یعنى اطاعت از قانون را مى‏داد، خود قانون بود؛ پس قانون و حاکمیت کاملاً جدایى‏ناپذیر بودند. اما برعکس، در این‏جا مسئله عبارت از تحمیل یک قانون به انسان‏ها نیست، بلکه مسئله عبارت است از چیدن چیزها، یعنى استفاده از تاکتیک‏ها و نه قوانین و حتی استفاده از قوانین به‏منزلة تاکتیک‏ها؛ مسئله عبارت است از عمل‏کردن به‏گونه‏اى که با شمار مشخصى از روش‏ها، فلان یا بهمان هدف قابل دستیابى شود.
به اعتقاد من، ما در این‏جا گسستى مهم را شاهدیم: درحالى‏که هدف حاکمیت در خودش بود و حاکمیت ابزارهایش را در قالب قانون از خودش اخذ مى‏کرد، هدف حکومت در چیزهایى است که اداره و هدایت مى‏کند؛ این هدف را باید در کمال، در به حداکثر رساندن یا در تشدید فرایندهایى دید که حکومت اداره و هدایت مى‏کند و ابزارهاى حکومت به‏جاى آنکه قوانین باشند، طیفى از تاکتیک‏هاى گوناگون‏اند. درنتیجه در چشم‏انداز آنچه حکومت باید باشد، به‏طور قطع قانون ابزارى اصلى و مهم نیست. در اینجا بازهم درون‏مایه‏اى را مى‏یابیم که در سرتاسر سدة هفدهم متداول بود و در سدة هجدهم در تمام متون اقتصاددانان و فیزیوکرات‏ها آشکار و واضح بود، هنگامى که آنان توضیح مى‏دادند که به‏طور قطع با قانون نیست که مى‏توان واقعاً به اهداف حکومت دست یافت.
و سرانجام چهارمین نکته: گیوم دو لا پرى‏یر مى‏گوید که حکومت‏کنندة خوب باید داراى «شکیبایى، حکمت و سخت‏کوشى» باشد. منظور او از «شکیبایى» چیست؟ او براى توضیح کلمة «شکیبایى»، «پادشاه زنبوران عسل» یعنى ملکة زنبوران عسل را مثال مى‏آورد و مى‏گوید: «ملکه بدون آن‏که نیازى به نیش داشته باشد بر کندوى زنبوران عسل حکومت مى‏کند.» خدا مى‏خواسته از این طریق - او مى‏گوید «به‏شیوه‏اى رمزگونه» - نشان دهد که حکومت‏کنندة راستین نباید نیازى به نیش، یعنى ابزارى براى کشتن (یک شمشیر) براى اِعمال حکومت‏اش داشته باشد؛ او باید بیش‏تر شکیبایى داشته باشد تا خشم و غضب، یا به‏عبارت بهتر، حقِ کشتن و به‏کاربردن نیرو نیست که در شخصیت حکومت‏کننده اساسى و مهم است. او به این نبودِ نیش چه محتواى مثبتى مى‏دهد؟ «حکمت و سخت‏کوشى». «حکمت آنگونه که سنت مى‏گوید، دقیقاً شناخت قوانین انسانى و الهى، شناخت عدالت و برابرى نیست، بلکه شناخت چیزها است، شناخت اهدافى که مى‏توان به آن دست یافت و باید به‏گونه‏اى عمل کرد تا به آنها دست یافت، «چیدمان» که باید براى دستیابى به این اهداف به‏کار برد و همین شناخت است که حکمتِ حکومت‏کننده را مى‏سازد.» «سخت‏کوشى»اش نیز دقیقاً این است که حکومت‏کننده، یا به‏عبارت بهتر، آن کس حکومت و اداره مى‏کند صرفاً به‏گونه‏اى عمل مى‏کند و خود را قلمداد مى‏کند که گویى در خدمت کسانى است که اداره و حکومت مى‏شوند. در این مورد نیز لا پرى‏یر مثال پدر خانواده را مى‏آورد، پدر خانواده آن کسى است که زودتر از سایرین در خانه از خواب برمى‏خیزد و دیرتر از سایرین مى‏خوابد، کسى است که مواظب همه است، چون خود را در خدمت خانه‏اش مى‏داند.
به خوبی می¬توان دید که این ویژگى‏شمارى حکومت کاملاً متفاوت است از مفهوم امیر نزد ماکیاولى. البته این انگارة حکومت، با وجود برخى جنبه‏هاى بدیع، هنوز بسیار خام و ناپخته است.
فکر مى‏کنم که این طرح کوتاه اولیه از انگاره و نظریة هنر حکومت‏کردن به‏طور قطع در سدة شانزدهم امرى انتزاعى و فقط موضوع نظریه‏پردازان سیاسى نبود و مى‏توان همبسته‏هاى آن را در واقعیت سیاسى نشان داد. از یک سو، نظریة هنر حکومت‏کردن از سدة شانزدهم به‏بعد با رشد و توسعة تک‏سالارى‏هاى قلمرومند و ظهور دستگاه‏هاى اجرایى در ارتباط بود؛ از سوى دیگر، با مجموعة کاملى از تحلیل‏ها و دانش‏هایى در ارتباط بود که از اواخر سدة شانزدهم به‏بعد تکوین و توسعه یافتند و در سدة هفدهم اهمیت یافتند و اساساً مربوط بودند به علم دولت در داده‏ها و ابعاد و عوامل متفاوت قدرت‏اش که دقیقاً «علم آمار» به‏منزلة علم دولت مى‏نامیم.
و سرانجام و سوم این‏که این جستارِ هنر حکومت‏کردن نمى‏تواند با نظام سوداگرى (mercantilism) و علم عواید عمومى (cameralism) مرتبط نباشد. که این هر دو هم تلاش¬هایی¬اند برای عقلانی کردن عمل حکومت کردن، و آن، هم دقیقا به تبع دانش به دست آمده از آمار و هم دکترینی ـ یا دقیق¬تر بگوئیم ـ اصول دکترینی¬ای که ناظر به ازیاد قدرت و ثروت دولت¬اند. از این رو، این هنر حکومت کردن فقط یک اندیشة فلسفی یا اندیشة مشاوران امیر نیست؛ و اگر صورت بندی شده است، دقیقا به این دلیل است که دستگاه سلطنت اداری و شکل هایی از دانش که به آن مربوط¬اند در حالِ استقرار بودند.
اما این هنر حکومت کردن نتوانست تا پیش از قرن هجدهم محتوای خود را بیابد و به اوج برسد. به عبارتی می¬توان گفت که تا این دوران، هنر حکومت کردن در چارچوب شکل¬های سلطنت اداری محدود ماند. اینکه هنر حکومت کردن به این صورت دست و پایش را جمع کرد و زندانی ساختارها باقی ماند، به اعتقاد من چند دلیل دارد نخست دلایلى تاریخى، در معناى دقیق کلمه، مانع از این هنر حکومت‏کردن شد. مجموعه‏اى از بحران‏هاى عظیم سدة هفدهم: اول جنگ سى‏ساله به همراه خرابى‏ها و ویرانى‏هایش؛ دوم شورش‏هاى عظیم دهقانى و شهرى درست در میانة سده؛ و سرانجام بحران مالى و عایدات کشور در پایان سده که فشار سنگینى بر تمام تک‏سالارى‏هاى غربى تا پایان سدة هفدهم وارد آورد. هنر حکومت‏کردن نمى‏توانست رشد و توسعه یابد و تمام ابعادش را تکثیر دهد، مگر در دوران توسعه، یعنى خارج از موقعیت‏هاى بسیار اضطرارىِ نظامى، اقتصادى و سیاسى که بى‏وقفه بر سرتاسر سدة هفدهم فشار مى‏آورد. دلایل تاریخىِ عظیم و مقدماتى که مانع از این هنر حکومت‏کردن بود.
همچنین فکر مى‏کنم که این هنر حکومت‏کردن که در سدة شانزدهم صورت‏بندى شد، در سدة هفدهم بنابر دلایل دیگرى با ممانعت مواجه شد، دلایلى که مى‏توان ساختارهاى نهادى و ذهنى نامید، اصطلاحاتى که من چندان علاقه‏اى به آن‏ها ندارم. درهرحال، مى‏توان گفت که اولویت مسئلة اِعمال حاکمیت، هم به‏منزلة مسئله‏اى نظرى هم به‏منزلة اصل سازمان سیاسى، عاملى بنیادین در این ممانعت از هنر حکومت‏کردن بود.


مادامى‏که حاکمیت مسئلة اصلى بود، مادامى‏که نهادهاى حاکمیت نهادهاى اساسى بودند، مادامى‏که اِعمال قدرتْ اِعمال حاکمیت تلقى مى‏شد، هنر حکومت‏کردن نمى‏توانست به‏شیوه‏اى خاص و مستقل توسعه یابد و به اعتقاد من، نظام سوداگرى دقیقاً مثال خوبى براى این امر است. نظام سوداگرى نخستین تلاش، یا به‏تعبیر من، نخستین تأیید این هنر حکومت‏کردن هم در سطح اَعمال سیاسى و هم دانش‏ها در مورد دولت بود. در این معنا مى‏توان گفت که نظام سوداگرى نخستین آستانة عقلانیت در این هنر حکومت‏کردن بود که متن لا پرى‏یر فقط چند اصلِ بیش‏تر اخلاقى تا واقعى آن را نشان مى‏دهد. نظام سوداگرى نخستین عقلانى‏سازى اِعمال قدرت به‏منزلة عمل حکومت است؛ و این نخستین بارى است که دانشى از دولت شکل گرفت که بتوان از آن به‏منزلة تاکتیک حکومت استفاده کرد. اما نظام سوداگرى دقیقاً از آن‏رو ممانعت و متوقف شد که هدف اساسى‏اش را توانایى حاکم قرار داد: حاکم چگونه عمل کند که نه آن‏قدرها در جهت ثروت‏مندترشدن کشور، بلکه به‏نحوى عمل کند که بتواند ثروت‏اندوزى کند، خزانه‏هایى گرد آورد و ارتش‏هایى برپا کند که به کمک آن‏ها بتواند سیاست‏اش را پیش ببرد؟ هدف نظام سوداگرى توانایى حاکم است و ابزارهاى نظام سوداگرى قوانین، فرمان‏ها و مقررات‏اند، یعنى سلاح‏هاى سنتى حاکمیت. هدف عبارت بود از حاکمیت و ابزارها هم همان ابزارهاى حاکمیت بودند. نظام سوداگرى تلاش مى‏کرد تا امکان‏هایى را که هنر سنجیدة حکومت‏کردن فراهم کرده ‏بود، وارد ساختار نهادینه و ذهنى حاکمیت کند، ساختارى که ماهیتاً مانع از این هنر بود.
در سرتاسر سدة هفدهم و تا انحلال درون‏مایه‏هاى نظام سوداگرى در ابتداى سدة هجدهم، هنر حکومت‏کردن هنوز به‏نوعى درجا مى‏زد و میان دو چیز گرفتار بود. از یک سو، چارچوبى بیش از حد فراخ، بیش از حد انتزاعى و بیش از حد انعطاف‏ناپذیرى که دقیقاً حاکمیت به‏منزلة مسئله و نهاد بود؛ هنر حکومت‏کردن کوشید تا با نظریة حاکمیت ترکیب شود: تلاش مى‏شد تا از نظریة جدید حاکمیت، اصول راهنماى هنر حکومت‏کردن استنتاج شود. و در همین جا است که حقوقدانان سدة هفدهم هنگامى که نظریة قرارداد را صورت‏بندى یا احیاء مى‏کردند، وارد صحنه شدند. نظریة قرارداد این امکان را فراهم کرد که قرارداد بنیان‏گذار، یعنى پیمان متقابل حاکم و متبوعان، بتواند به‏منزلة چارچوبى نظرى براى استخراجِ اصول عمومى هنر حکومت‏کردن عمل کند. اما گرچه نظریة قرارداد و تأمل بر روابط حاکم و متبوعان نقشى بسیار مهم در نظریة حقوق عمومى داشت - درواقع، مثال هابز گواه این امر است، هرچند روى‏هم‏رفته او قصد داشت اصول راهبر هنر حکومت‏کردن را بیابد - ، با این حال، همچنان در صورت‏بندى اصول کلى حقوق عمومى درجا مى‏زدند.
پس از یک سو چارچوب بیش از حد فراخ، انتزاعى و انعطاف‏ناپذیر حاکمیت و از سوى دیگر، الگویى بیش از حد تنگ، ضعیف و سُست، یعنى الگوى خانواده. هنر حکومت‏کردن یا تلاش مى‏کرد که به شکلِ کلىِ حاکمیت بپیوندد، یا درعین‏حال، به آن الگوى عینى یعنى ادارة خانواده رضایت دهد. چگونه مى‏توان دولت را به شیوه‏اى به‏همان اندازه بسیار دقیق اداره کرد که یک خانواده اداره مى‏شود؟ و بدین‏طریق، با مانع ایدة اقتصاد مواجه شدند که در همین دوران فقط به الگوى ادارة مجموعه‏اى کوچک متشکل از خانواده و خانوار ارجاع مى‏داد. اقتصادِ مبتنى‏بر الگوى خانواده نمى‏توانست به‏درستى به اهمیت مایملک ارضى و اموال سلطنتى پاسخ دهد. خانوار و پدر خانواده از یک سو، دولت و حاکم از سوى دیگر؛ هنر حکومت‏کردن نمى‏توانست ساحت خاص خود را بیابد.
برداشتن مانع از سر راه هنر حکومت‏کردن چگونه امکان‏پذیر شد؟ باید این برداشتن موانع را درست همانند خود موانع در شمارى از فرایندهاى عمومى جا داد که عبارت است از گسترش جمعیتى سدة هجدهم مرتبط با افزایش پولى که خود این افزایش پولى مرتبط است با افزایش تولیدات کشاورزى مطابق با فرایندهاى چرخه‏اى که مورخان به خوبى با آن آشنا هستند. اگر تمام این‏ها چارچوبى عمومى باشد، مى‏توان به شیوه‏اى دقیق‏تر گفت که برداشتن موانع از سر راه هنر حکومت‏کردن مرتبط است با ظهور مسئلة جمعیت. یا مى‏توان گفت که فرایندى کاملاً ظریف وجود داشت - که باید تلاش کرد آن را با جزئیات تمام بازسازى کرد - و در این فرایند مى‏بینیم که چگونه علم حکومت‏کردن، تمرکز اقتصاد بر چیزى غیر از خانواده و سرانجام مسئلة جمعیت به یکدیگر مرتبط¬اند.
از طریق توسعة علم حکومت‏کردن بود که اقتصاد توانست بر سطح معینى از واقعیت که ما اکنون سطح «اقتصادى» مى‏نامیم، تمرکز یابد. و نیز از طریق توسعة علم حکومت‏کردن بود که شناسایى مسائل خاص جمعیت امکان‏پذیر شد؛ اما همچنین مى‏توان گفت که به یُمن درک مسائل خاص جمعیت و به یُمن تفکیک این سطح از واقعیت که اقتصاد مى‏نامیم، سرانجام اندیشیدن و درنظرگرفتن و محاسبة مسئلة حکومت خارج از چارچوب حقوقى حاکمیت امکان‏پذیر شد. و علم آمار نیز که در چارچوب نظریة سوداگرى هرگز نتوانست عمل کند، مگر در درون و به‏نوعى به نفع دستگاه تک‏سالارانه که خودش در قالب حاکمیت عمل مى‏کرد، بدل شد به عامل تکنیکى اساسى یا یکى از عوامل تکنیکى اساسىِ این برداشتن موانع و این تکنولوژى.
مسئلة جمعیت چگونه توانست موانع را از سر راه هنر حکومت‏کردن بردارد؟ چشم‏انداز جمعیت و واقعیت پدیده‏هاى خاص جمعیت امکانِ دورشدن قطعى از الگوى خانواده را فراهم آورد و انگارة اقتصاد توانست بر چیزى غیر از آن مبتنى شود. درواقع، علم آمار که تا آن زمان در درون چارچوب‏هاى ادارى و درنتیجه در درون عملکرد حاکمیت عمل مى‏کرد، به‏تدریج کشف کرد و نشان داد که جمعیت قواعد و تناسب‏هاى خاص خود را دارد: نرخ مرگ و میر، نرخ بیمارى‏ها و چرخه‏هاى حوادث و کمبودها. همچنین علم آمار نشان داد که جمعیت داراى اثرهاى خاص انباشتگى است و این پدیده‏ها را نمى‏توان تا حد پدیده‏هاى خانواده فروکاست: بیمارى‏هاى واگیردار عظیم، شیوع بیمارى‏هاى بومى و مرگ و میرها، مارپیچ کار و ثروت. به‏علاوه علم آمار نشان داد که جمعیت با جابه‏جایى‏هایش، آداب و رسوم رفتارى و فعالیت‏اش اثرهاى اقتصادى خاصى دارد. علم آمار اندازه‏گیرى کمّى پدیده‏هاى خاص جمعیت را امکان‏پذیر کرد و بدین‏ترتیب ویژگى جمعیت را آشکار ساخت، ویژگى‏اى که نمى‏توان تا حد چارچوب کوچک خانواده فروکاست. به استثناى شمارى از درون‏مایه‏هاى باقى‏مانده که مى‏توانند درون‏مایه‏هاى اخلاقى و مذهبى باشند، خانواده در مقام الگوى حکومت محو شد.
درمقابل، آنچه در این زمان ظهور کرد، خانواده به‏منزلة عنصرى در درون جمعیت و به‏منزلة ابزارى بنیادین در حکومت بر جمعیت بود. به‏عبارت دیگر، تا پیش از مسئله‏شدن جمعیت، هنر حکومت‏کردن فقط مى‏توانست برمبناى الگوى خانواده و برمبناى اقتصاد به‏منزلة ادارة خانوده فهم شود. برعکس، ازآن زمان که جمعیت به‏منزلة چیزى مطلقاً غیرقابل تقلیل تا حد خانواده ظاهر شد، خانواده نسبت به جمعیت اهمیت فرعى یافت و به‏منزلة عنصرى در درون جمعیت ظاهر شد، یعنى خانواده دیگر نه یک الگو، بلکه یک قطعه بود، و با این حال، قطعه‏اى ممتاز، چون هر وقت که به اطلاعاتى درمورد جمعیت (رفتار جنسى، جمعیت‏نگارى، شمار فرزندان، مصرف وغیره) نیاز هست، کسب این اطلاعات ازطریق خانواده امکان‏پذیر است. اما خانواده از الگو به ابزار بدل شد، ابزارى ممتاز براى حکومت بر جمعیت‏ها و نه الگویى موهوم براى حکومت خوب. به اعتقاد من، این تغییر جایگاه خانواده از سطح الگو به سطح ابزار کاملاً اساسى است. و درواقع، از میانة سدة هجدهم بود که با اقداماتى براى کاهش مرگ و میر، ترغیب به ازدواج، واکسیناسیون وغیره، خانواده در این ساحت ابزارى نسبت به جمعیت ظاهر شد. بنابراین آنچه امکان داد جمعیت موانع بر سر راه هنر حکومت‏کردن را بردارد، همین حذف خانوده به‏منزلة الگو بود.
دوم اینکه جمعیت اساساً به‏منزلة هدف نهایى حکومت ظاهر شد: زیرا درواقع، هدف حکومت چه چیز مى‏توانست باشد؟ برخلاف حاکمیت، هدف حکومت به‏طور قطع افزایش ثروت حاکم نیست، بلکه بهبود سرنوشت جمعیت، افزایش ثروت‏شان، طول عمر و سلامت‏شان است؛ و ابزارهایى که حکومت براى رسیدن به این هدف‏ها به‏کار مى‏گیرد، به‏نوعى ذاتى حوزة جمعیت‏اند؛ و اساساً این جمعیت است که حکومت بر آن عمل مى‏کند، حال چه به‏طور مستقیم با اقداماتى، یا به‏طور غیرمستقیم به کمک تکنیک‏هایى که براى مثال بدون آنکه مردم دریابند، به [افزیش] میزان موالید ترغیب مى‏کند، یا جریان‏هاى جمعیت را به مناطقى خاص یا فعالیت‏هایى معین هدایت مى‏کند. پس جمعیت بیشتر از آنکه به‏منزلة توانایىِ حاکم ظاهر شود، هدف و ابزار حکومت است. جمعیت به‏منزلة فاعل نیازها و تمایلات و نیز به‏منزلة ابزاری در دستان حکومت ظاهر مى‏شود، آگاه در برابر حکومت از آن‏چه خود مى‏خواهد و ناآگاه از آن‏چه به انجامش واداشته مى‏شود. منافع به‏مثابه آگاهى هر فرد تشکیل‏دهندة جمعیت و منافع به‏مثابه جمعیت، حال منافع و تمایلات افراد تشکیل‏دهندة جمعیت هرچه مى‏خواهد باشد، این است هدف و ابزار بنیادین حکومت و ادارة جمعیت‏ها. تولد هنری جدید یا درهرحال تاکتیک‏ها و تکنیک‏هایى کاملاً نو.
و سرانجام جمعیت نقطه‏اى شد که چیزى حول آن سامان یافت که در متون سدة شانزدهم «شکیبایى حاکم» خوانده مى‏شد، یعنى این‏که جمعیت چیزى شد که حکومت باید آن را در ملاحظات و دانش‏اش در نظر گیرد تا بتواند به‏طور مؤثر و به‏شیوه‏اى عقلانى و سنجیده حکومت کند. تأسیس دانش از حکومت کاملاً جدایى‏ناپذیر است از تأسیس دانش از تمامى فرایندهاى مرتبط با جمعیت در معناى گستردة آن، یعنى آن‏چه امروز دقیقاً «علم اقتصاد» نامیده مى‏شود. در درس پیشین گفتم که تأسیس اقتصاد سیاسى از لحظه‏اى امکان‏پذیر شد که در میان عناصر متفاوت ثروت، موضوعى جدید یعنى جمعیت ظاهر شد. با درک این شبکة پیوسته و متکثر از روابط میان جمعیت و قلمرو و ثروت بود که دانشى ساخته شد که «اقتصاد» سیاسى نامیده مى‏شود و درعین‏حال، نوعى از دخالتِ سرشت‏نماى حکومت ساخته شد که دخالت در حوزة اقتصاد و جمعیت است. مختصر این‏که گذار در سدة هجدهم از هنر حکومت‏کردن به علم سیاست و گذار از نظامى تحت سیطرة ساختارهاى حاکمیت به نظامى تحت سیطرة تکنیک‏هاى حکومت منوط بود به جمعیت و درنتیجه به تولد اقتصاد سیاسى.
با گفتن این نکته، به هیچ‏رو نمى‏خواهم بگویم که حاکمیت از آن زمان که هنر حکومت‏کردن به علم سیاست بدل شد، دیگر نقشى ایفا نمى‏کند؛ حتی برعکس، مى‏خواهم بگویم که مسئلة حاکمیت هیچگاه به شدت این زمان طرح نشده بود، چون دیگر به مانند سدة شانزدهم یا هفدهم، مسئله این نبود که هنر حکومت‏کردن از نظریة حاکمیت استنتاج شود، بلکه مسئله این بود که با توجه به این‏که هنر حکومت‏کردن وجود داشت و در حال توسعه بود، چه شکل حقوقى، چه شکل نهادى و چه بنیان حقوقى‏اى را مى‏توان به حاکمیت داد که سرشت‏نماى یک دولت باشد.
دو متن از روسو را بخوانیم. در نخستین متن از لحاظ زمانى، یعنى مقالة اقتصاد سیاسى در دانشنامه، مى‏بینیم که چگونه روسو مسئلة حکومت و هنر حکومت‏کردن را طرح مى‏کند و دقیقاً نشان مى‏دهد - این متن از این منظر بسیار سرشت‏نما است - که کلمة «اقتصاد» در اصل به معناى ادارة اموال خانواده توسط پدر خانواده است ؛ اما این الگو را دیگر نباید پذیرفت، حتی اگر در گذشته معتبر بوده‏باشد. او مى‏گوید در روزگار ما به‏خوبى مى‏دانیم که اقتصاد سیاسى دیگر اقتصاد خانواده نیست و بدون آنکه اشاره‏اى صریح به فیزیوکراسى یا علم آمار یا مسئلة عمومى جمعیت بکند، به این گسست و این واقعیت اشاره مى‏کند که اقتصاد - اقتصاد سیاسى - معنایى کاملاً جدید دارد که دیگر نباید تا حد الگوى قدیمى خانواده فروکاسته شود . درهرحال، او در این مقاله، این وظیفه را در پیش مى‏گیرد که هنر حکومت را تعریف کند. سپس او قرارداد اجتماعى را مى‏نویسد که مسئلة آن دقیقاً دانستن این نکته است که چگونه با انگاره‏هایى نظیر انگارة «طبیعت» «قرارداد» و «ارادة عمومى»، مى‏توان اصل عمومى حکومت را ارائه داد تا هم جایى براى اصل حقوقى حاکمیت فراهم آورد و هم جایى براى عناصرى که براساس آن‏ها مى‏توان هنر حکومت را تعریف و ویژگى‏شمارى کرد. پس حاکمیت به هیچ‏رو با ظهور هنر جدید حکومت‏کردن حذف نشد، هنرى که دیگر از آستانة یک علم سیاسى گذشته بود؛ مسئلة حاکمیت هرگز حذف نشد، بلکه برعکس با شدتى بیش از همیشه طرح شد.
انضباط نیز حذف نشد. به‏طور قطع، شیوة سازماندهى و استقرار آن و تمام نهادهایى که انضباط در درون آنها در سدة هفدهم و آغاز سدة هجدهم شکوفا شد (مدارس، کارگاه‏ها، ارتش‏ها)، همگى فقط برمبناى توسعة تک‏سالارى‏هاى ادارى عظیم قابل فهم است، اما انضباط هرگز مهم‏تر و باارزش‏تر از آن زمانى نبود که تلاش شد جمعیت اداره شود. ادارة جمعیت به معناى ادارة صرف توده‏اى جمعى از پدیده‏ها یا ادارة صرف آن‏ها در سطح نتایج عمومى‏شان نیست؛ بلکه ادارة جمعیت به معناى ادارة آن در عمق و جزئیات نیز هست.
ایدة حکومت و ادارة جمعیت مسئلة بنیان حاکمیت را به‏مراتب دقیق‏تر کرد - روسو را در نظر بگیریم - و ضرورت توسعة انضباطها را نیز به‏مراتب بیشتر کرد. (در جاى دیگرى تلاش کردم تاریخ انضباط¬ها را تحلیل کنم). بنابراین نباید مسائل را برحسب جایگزینى جامعة حاکمیت‏مند با جامعة انضباطى و سپس جایگزینى جامعة انضباطى با جامعة به‏اصطلاح حکومتى فهم کرد. بلکه مثلثى وجود دارد: مثلثِ حاکمیت - انضباط - حکومت که هدف اصلى‏اش جمعیت است و سازوکارهاى اساسى‏اش، ساز و کارهای امنیت. درهرحال، آن‏چه مى‏خواستم نشان دهم رابطة تاریخى عمیقى بود میان اولاً جنبشى که پارامترهاى ثابت حاکمیت را درنتیجة مسئلة انتخاب‏هاى حکومت برهم زد، ثانیاً جنبشى که جمعیت را به‏مثابه یک داده، یک حوزة دخالت و هدف تکنیک‏هاى حکومت ظاهر کرد، و ثالثاً جنبشى که اقتصاد را به‏منزلة حوزة خاص واقعیت و اقتصاد سیاسى را به‏منزلة علم و درعین‏حال به‏منزلة تکنیک دخالت حکومت در این حوزه از واقعیت، متمایز کرد. به اعتقاد من، همین سه جنبش، یعنى حکومت، جمعیت و اقتصاد سیاسى است که باید نشان داد که از سدة هجدهم به‏بعد، مجموعة مستحکمى را ایجاد کردند که تا به امروز تجزیه نشده است.
مى‏خواهم فقط نکته‏اى را اضافه کنم: اگر مى‏خواستم به مجموعه درس‏هایى که امسال آغاز کرده‏ام، عنوانى دقیق‏تر دهم، به‏طور قطع عنوانى را که اول انتخاب کرده بودم، یعنى «امنیت، قلمرو و جمعیت» را نمى‏دادم. عنوانى که اکنون مى‏خواهم انتخاب کنم چیزى است که «تاریخ حکومت‏مندى» مى‏نامم. منظور من از کلمة «حکومت‏مندى» سه چیز است:
۱. نخست، مجموعه‏اى از نهادها، رویه‏ها، تحلیل‏ها و تأملات، محاسبه‏ها و تاکتیک‏هایى که اِعمال این شکل کاملاً خاص و هرچند پیچیدة قدرت را امکان‏پذیر مى‏کنند، قدرتى که هدف اصلى‏اش جمعیت، شکل اصلى دانش‏اش اقتصاد سیاسى، و ابزار تکنیکىِ ذاتى‏اش ساز و کارهای امنیت‏اند.
۲. دوم، گرایش و خط نیرویى که در سرتاسر غرب و از دیرباز، بى‏وقفه به‏سمت تفوق آن نوع از قدرتى رهنمون شد که مى‏توان «حکومت» نامید، تفوق بر تمامى انواع دیگر قدرت، یعنى حاکمیت و انضباط؛ که از یک سو منجر شد به تکوین و توسعة مجموعة کاملى از دستگاه‏ها و ابزارهاى خاص حکومت و از سوى دیگر به تکوین و توسعة مجموعة کاملى از دانش‏ها.
۳. سرانجام، منظور من از «حکومت‏مندى» عبارت است از فرایند، یا به‏عبارت بهتر، نتیجة فرایندى که از طریق آن دولتِ عادل قرون وسطی که در سدة پانزدهم و شانزدهم به دولت ادارى بدل شده بود، به تدریج «حکومت‏مند» (governmentalized) شد.


مى‏دانیم که امروزه عشق یا هراس از دولت چه جذابیتى دارد؛ مى‏دانیم که چقدر به تولد و خاستگاه دولت، تاریخ‏اش، پیشرفت‏هایش، قدرت‏اش و افراطگرى‏هایش توجه مى‏شود. به اعتقاد من، این ارزش‏دهى افراطى به مسئلة دولت اساساً به دو صورت است. یکى به صورت بى‏درنگ، عاطفى و تراژیک که تغزل‏گرایىِ هیولاىِ سردِ در برابر ما است؛ شکل دوم این ارزش‏دهى افراطى به مسئلة دولت - که شکلى متناقض نما است، زیرا ظاهراً فروکاهنده است - تحلیلى است که عبارت است از فروکاستن دولت به شمار معینى از کارکردها، نظیر توسعة نیروهاى تولید و بازتولید مناسبات تولید؛ و این نقش نسبتاً فروکاهندة دولت درعین‏حال دولت را کاملاً بدل مى‏کند به چیزى اساسى و هدفى براى حمله، و همان‏طور که به‏خوبى مى‏دانیم، به موقعیتى ممتاز براى تصاحب. اما بى‏شک دولت هیچ‏زمان دیگرى در تاریخ‏اش بیش از اکنون چنین یکپارچگى، چنین فردیت، چنین کارکرد دقیق، و حتی به عقیدة من، چنین اهمیتى را نداشته است؛ شاید روى‏هم‏رفته، دولت فقط واقعیتى ترکیبى و انتزاعى اسطوره‏شده باشد که از اهمیت‏اش بیش از آن‏چه تصور مى‏شود، کاسته شده‏است. شاید آنچه براى مدرنیتة ما، یعنى براى اکنونیت ما، اهمیت دارد دولتى‏شدن جامعه نیست، بلکه آن چیزى است که من «حکومت‏مندشدن»ِ دولت مى‏نامم.
ما در عصر حکومت‏مندى زندگى مى‏کنیم، حکومت‏مندى‏اى که در سدة هجدهم کشف شد. حکومت‏مندشدنِ دولت پدیده‏اى به‏ویژه حیله‏گرانه و متناقض نما است، زیرا گرچه مسائل حکومت‏مندى و تکنیک‏هاى حکومت واقعاً بدل شدند به یگانه مسائل سیاسى و یگانه فضاى واقعى مبارزه و نبردهاى سیاسى، بااین‏حال پدیده‏اى است که بقاى دولت را امکان‏پذیر ساخت. و اگر دولت آن چیزى است که امروزه هست، احتمالاً دقیقاً به‏یُمن همین حکومت‏مندى است که هم درونى و هم بیرونىِ حکومت است، زیرا این تاکتیک‏هاى حکومت‏اند که در هر لحظه امکان این تعریف را مى‏دهند که چه چیزى باید به دولت مربوط باشد و چه چیزى نباید به آن مربوط باشد، چه چیزى عمومى است و چه چیزى خصوصى، چه چیزى دولتى است و چه چیزى غیردولتى. پس دولت را در بقاء و محدودیت‏هایش فقط باید برمبناى تاکتیک‏هاى عمومىِ حکومت‏مندى فهمید.
شاید بتوان به شیوه‏اى کاملاً کلّى، سردستى و درنتیجه غیردقیق، شکل‏هاى عظیم و اقتصادهاى عظیم قدرت در غرب را بدین‏صورت بازسازى کرد: نخست دولت عادل که در قلمروی¬بودنِ (territoriality) فئودالى متولد شد و در کل منطبق بود بر جامعة مبتنى بر قانون ـ آداب و رسوم و قوانین مکتوب ـ شامل بازى تمام‏عیار و متقابل تعهدات و دعاوى؛ دوم دولت ادارى که در سدة پانزدهم و شانزدهم در قلمروى داراى مرزهاى ملى و نه دیگر فئودالى متولد شد، دولت ادارى‏اى که منطبق بود بر جامعة مبتنى بر مقررات و انضباطها؛ و سرانجام دولت حکومتى که دیگر اساساً با قلمرو و مساحت تحت اشتغال تعریف نمى‏شود، بلکه با تودة جمعیت و حجم و تراکمش تعریف مى‏شود و نیز البته با قلمروى که این جمعیت روى آن پراکنده شده‏اند، اما این قلمرو به‏نوعى فقط یکى از تشکیل‏دهنده‏هاى آن است. این دولت حکومتى که اساساً بر جمعیت استوار است و به ابزار دانش اقتصادى ارجاع مى‏کند و از آن استفاده مى‏کند، منطبق است بر جامعه‏اى تحت کنترل سامانه‏هاى امنیت.
این بود چند گفتار دربارة استقرار این پدیدة به عقیدة من مهم، یعنى حکومت‏مندى. در درس‏هاى آینده تلاش مى‏کنم نشان دهم که چگونه حکومت‏مندى اولاً برمبناى الگویى کهن، یعنى الگوى شبان‏کاره‏گىِ مسیحى متولد شد، دوم اینکه چگونه برمبناى الگو، یا به‏عبارت بهتر، برمبناى تکنیکى سیاسى - نظامى استوار شد و با عهدنامة وستفالی در مقیاس اروپا تکمیل شد، و سوم اینکه چگونه این حکومت‏مندى فقط به‏یُمن مجموعه‏اى از ابزارهاى کاملاً خاص توانست ابعادى را بیابد که امروز دارد، ابزارهایى که شکل‏گیرى‏شان دقیقاً مقارن با هنر حکومت‏کردن بود و پلیس در معناى قدیمى واژه (معناى سدة هفدهمى و هجدهمى) نام دارد. به اعتقاد من، شبان‏کاره‏گى و تکنیک نوین سیاسى - نظامى و سرانجام پلیس سه عنصر بزرگى‏اند که شکل‏گیرى این پدیدة بنیادین در تاریخ غرب، یعنى حکومت‏مندشدن دولت بر مبناى آن‏ها امکان‏پذیر شد.

یادداشت¬ها
 . این مقاله از روی متن انگلیسی و فرانسه توسط نیکو سرخوش و افشین جهاندیده ترجمه شده است. متون انگلیسی و فرانسة مورد ارجاع عبارتند از:
"Governmentality", in The Foucaull Effect, Studies in Governmentality, ed. By Graham Burchell, Colin Gordon, Peter Millelr, University of Chicago Press, Chicago ۱۹۹۱, pp. ۸۸-۱۰۴
"Leçon du Premier Février ۱۹۷۸", in Michel Foucault, Sécurité, Territoire, Population. Cours an collége de France, ۱۹۷۷-۷۸, HE, Gallimard, Seuil, Paris, ۲۰۰۴, pp. ۹۱-۱۱۸
. Machiavel (N.), Il Principe, Rome, ۱۵۳۲
. Rehberg (A. W.), Das Buch von Fursten, Hanovre, ۱۹۱۰
. Leo (H.), Die Briefe des Florentiniscben Kanzlers, Berlin, ۱۸۲۶
. Ranke (L. von), Historisch-politische Zeitschrift, Berlin, ۱۸۳۲-۱۸۳۳.
. Politi (L.), Disputationes de libris a christiano detestandis, ۱۵۴۲ (en religion, le père Ambrogio Catarino da Siena.)
. Gentille (I.), Discours sur les moyens de bien gouverner et maintenir en bonne paix un royaume ou autre principant, contre Nicolas Machiavel, ۱۵۷۶
. Frédéric II, Anti-Machiavel, ou Essai de critique sur "Le Prince" de Machiavel, La Haye, ۱۷۴۰.
. Elyot (T.), Tbe Boke Named the Governour, Londre, ۱۵۳۱.
. Paruta (P.), Della perfezione della vita politica, Venise, ۱۵۷۹
. De La Perrière (G), Le Miroir politique, contenant diverses maniéres de gouverner et policer les républiques, Paris, ۱۵۵۵.
. De La Perrière (G.), op. cit., édition de ۷۶۵۱.
. De La Mothe Le Vayer (F.), L'Oeconomique du Prince, Paris, Courb ۱۶۵۳
. De La Mothe Le Vayer (F.), La Géographie et la Morale du Prince, Paris, Courb, ۱۶۵۱; L'Oeconomique du Prince, Paris, Courbé, ۱۶۵۳; La Politique du Prince, Paris, Courbé, ۱۶۵۳.
۱۴. کلمة économie یا oeconomie از oikos ، خانه، و nomos ، قانون مى‏آید و در اصل فقط به معناى ادارة حکیمانه و مشروع خانه براى خیر و صلاح مشترک همه‏ى خانواده است.
Rousseau [J. J.], "Discours sur l'conomie politique" [۱۷۵۵], in Oeuvres complètes, t.III, Du contrat social. Ecrits politiques, Paris, Gallimard, coll. "Bibliothque de la Pléiade", ۱۹۶۴, p. ۲۴۱).
. De La Perréire (G.), op. cit., ۱۵۶۷, p. ۴۶
. Frédéric II, op. cit.)in L'Anti-Machiavel, ed. Critique par C. Fleischauer, in Studies on Voltaire and the Eighteenth Century, Genve, E. Droz, ۱۹۵۸, vol. V, pp. ۱۹۹-۲۰۰(
۱۷. «هر حکومت‏کنندة مملکت یا جمهورى باید الزاماً حکمت، شکیبایى و سخت‏کوشى در خود داشته باشد» (همان‏جا، ۱۵۶۷، ص ۴۶).
۱۸ . «هر حکومت‏کننده‏اى باید همچنین شکیبایى داشته باشد، مثل پادشاه زنبوران عسل که به‏هیچ‏وجه نیش ندارد، و بدین‏ترتیب خواست طبیعت آن بوده‏است که به‏طور رمزگونه نشان دهد که پادشاهان و حکومت‏کنندگان جمهورى باید نسبت به متبوعان خود به‏مراتب بیشتر بخشش به‏کار برند تا انعطاف‏ناپذیرى و به‏مراتب بیشتر عدالت به‏کار برند تا سخت‏گیرى.» همان.
۱۹ . در متن انگلیسی مقالة فوکو به جای متنی که بعد از این جمله و تا چند سطر پایین¬تر یعنی تا «... پیش از قرن هجدهم محتوای خود را بیابد و به اوج برسد»، می¬آید. متن دیگری قرار دارد. از آنجایی که متن فرانسه دقیقا از روی نوارهای درسی فوکو پیاده شده، ترجیح دادیم، متن فرانسه را اصل قرار دهیم و متن جایگزین شده در ترجمه انگلیسی مقاله را در اینجا یادآور شویم:
مختصر اینکه هنر حکومت کردن در اواخر سدة شانزدهم و اوایل سدة هفدهم نخستین تبلور خود را یافت و حول درون¬مایة عقل دولت سازمان یافت. عقل دولت نه در معنایی تحقیرآمیز و منفی که امروزه به آن داده می¬شود (زیر پا گذاردن اصول قانون، برابری یا انسانیت به سود منافع صرف دولت)، بلکه در معنایی مثبت و کامل. دولت مطابق قوانین عقلانی¬ای اداره می¬شود که خاص آن¬اند، قوانینی که از قوانین صرف طبیعی یا الهی و دستورات صرف حکمت و دوراندیشی منتج نشده¬اند؛ دولت همانند طبیعت، عقلانیت خاص خود را دارد، حتی اگر این عقلانیت از نوع متفاوتی باشد. برعکس، هنر حکومت کردن به جای آن که بنیان¬هایش را در قواعد متعالی، الگویی کیهان¬شناختی یا آرمانی فلسفی و اخلاقی جستجو کند، باید اصول عقانیت¬اش را در آن چیزی بیابد که عقلانیت خاص دولت است. این¬ها همان عناصر نخستین عقلانیت دولتی¬اند که من در درس¬های آینده به آنها بازمی¬گردم. اما در اینجا می¬توان گفت که این عقل دولت مانعی بر سر راه تکوین و توسعة هنر حکومت کردن بود که تا اواخر سدة هیجدهم به طول انجامید. به اعتقاد من، برای این ممنانعت دلایل چندی وجود دارد.
۲۰. «این کلمه [...] در اصل فقط دلالت دارد بر ادارة [government] حکیمانه و مشروع خانه براى خیر و صلاح مشترک هر خانواده‏اى» (همان‏جا، ص ۲۴۱).
۲۱. «ادارة دولت چگونه مى‏تواند همانند ادارة خانواده که بنیانى بسیار متفاوت دارد باشد؟ [...] به کمک عقل است که اقتصاد عمومى از اقتصاد جزئى متمایز شد، و دولت هیچ فصل‏مشترکى با خانواده ندارد [...] ، و قواعد رفتارى یکسانى در مورد هر دو مناسب نیست»، همان، ص ۲۴۱ و ۲۴۴.
۲۲. میشل فوکو، مراقبت و تنبیه، تولد زندان، ترجمة نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، نشر نى، ۱۳۷۸


نظر بدهید