لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

هیهات از این اسراف

مراد ثقفی

گفتگو شماره ۴۰






مقدمه
زمانی که ۷۰% از دارندگان حق رأی در حرکتی خودجوش محمد خاتمی را در سال ۱۳۷۶ به مقام ریاست جمهوری رساندند، کمتر کسی باور می‏کرد که در فاصلة زمانی‏ای کمتر از هفت سال، این جمع رأی دهنده به ناظر بی‏طرف فروپاشی جنبش اصلاح‏طلبی در ایران تبدیل شوند. علیرغم نتایج ضعیفی که نمایندگان اصلاح طلب در دومین دورة انتخابات شوراها به دست آورده بودند، باور اکثر اصلاح طلبان حکومتی بر این بود که انتخابات مجلس هفتم بار دیگر محبوبیت و مقبولیت حرکت اصلاح طلبی¬ای را که آنان رهبری¬اش را به عهده داشتند، نزد مردم به اثبات خواهد رسانید؛ خواه به شکل سلبی و خواه به شکل ایجابی. در واقع، تا لحظات آخر تصور اصلاح‏طلبان حکومتی بر این بود که چه کاندیداهای¬شان پذیرفته شوند و چه نشوند، در این انتخابات نیز مانند انتخابات دورة پیشینِ مجلس و انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۰ پیروزی از آن ایشان خواهد بود. اگر از سد شورای نگهبان می‏گذشتند، مطمئن بودند مردم بار دیگر به آنان روی خواهند کرد و اگر کاندیداهایِ¬شان پذیرفته نمی‏شدند، سخت بر این باور بودند که مردم با رویگردانی از شرکت در انتخابات نه فقط طعم پیروزی را بر کام محافظه‏کاران تلخ خواهند کرد که مشروعیت را نیز از مجلس هفتم خواهند گرفت. اما نه این شد و نه آن. هرچند میزان مشارکت نسبت به ۷۷ درصد مشارکت در دورة قبل افت چشمگیری کرد، یعنی در مجموع فقط کمی بیش از نیمی از دارندگان حق رأی به پای صندوق‏ها رفتند، اما عدم مشارکت به حدی نبود که بتوان آن را به پیروزی اصلاح‏طلبان حکومتی تعبیر کرد. هر چه باشد مشارکت در اولین انتخابات مجلس در ایرانِ بعد از انقلاب ۴۲% بود و در انتخابات مجلس سوم، که به پیروزی جناح چپ انجامید، فقط ۵۸% دارندگان حق رأی شرکت کردند.

البته شکست اصلاح‏طلبان به معنی پیروزی محافظه‏کاران نیست. مسابقه‏ای که در آن از رقیب خبری نیست، پیروز ندارد. اقتدار می‏آوَرَد، اما افتخار ندارد. پیروزی پرافتخار، پیروزی خاتمی بود در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۰. یعنی زمانی که نه فقط بخش گسترده‏ای از ملت ایران اعم از پیر و جوان، زن و مرد، سنی و شیعه، ترک و کرد و فارس و لر و بلوچ و مازندرانی و گیلانی بر لزوم اصلاحات و ارزش‏های آزادیخواهانه‏ای که اصلاح¬طلبی محمل آن بود تأکید کردند، بلکه به گفتة خودِ رئیس جمهور حتی رقبای انتخاباتی نیز با همین شعارهای اصلاح‏طلبانه به میدان آمدند. هیچ زمانی را در تاریخ معاصر کشور نمی‏توان سراغ گرفت که ملت ایران چنین با اطمینان بر ارزش‏های مشترکِ خویش تأکید کرده باشد و در نهایت آرامش، چنین یکدست و یکپارچه وحدت ملی خود را به نمایش گذاشته باشد. هیهات از این اسراف.
البته این اولین باری نیست که چپِ اسلامی با اتخاذ سیاست‏های اشتباه وحدت ملی‏ای را که با هزینة بالا به دست آمده بود، اینچنین به هدر می‏داد. نه کسی ماجراجوییِ اشغال سفارت آمریکا را فراموش کرده است که برای وادار کردن نیروهای سیاسی کشور به تمکین در برابر رادیکالیسم بی‏محتوای دانشجویان خط امام صورت گرفت و به انزوای بین‏المللی کشور انجامید و نه برنامة صدور انقلاب و سیاست‏های اقتصادی دولت موسوی را که نه فقط به فلاکت اقتصادی کشور و فقیرتر شدنِ طبقات فرودست انجامید، بلکه باعث شد انباشت سرمایه در کشور با رشد گروه‏های فشار و پدید آمدن نوعی سرمایه‏داری مافیایی همراه شود. حذف مستقیم و غیرمستقیم بسیاری از نیروهای سیاسی کشور از صحنه، ممنوعیت فعالیت برای بسیاری دیگر، جلوگیری از ابراز وجود دیدگاه‏ها و گفتارهایی که به برکت انقلاب مجال بروز یافته بودند و می‏توانستند در شرایط آزادی به شکوفایی فکری و فرهنگی کشور بینجامند، همه و همه آنچنان لطماتی به وحدت ملیِ به دست آمده در دوران انقلاب و غرور ملی‏ای که فتح خرمشهر به همراه داشت وارد آوردند که هنوز نه آثارش از جامعه رخت بربسته و نه خاطره‏اش. خاطره‏ای که طفره رفتن نیروهای سیاسیِ اصلاح‏طلبِ حکومتی از شکافتنِ آن مسلماً یکی از دلایل عملکرد بسیار ضعیف آنها در هفت سال اخیر بوده‏است.
اینک فرض را بر این بگذاریم که اشتباهات آن سال‏ها نتیجة وجود زمینة انقلابی در جامعه و فرادستی اندیشه‏های رادیکال بر مجموعة نیروهای سیاسی، تهاجم نظامی عراق و غلبة شرایط جنگی بر ذهنیت صاحبان قدرت، بهم‏ریختگی سامان اقتصادی کشور و دست آخر بی‏تجربگی سیاسی به‏ویژه در زمینة تأسیس دولت قانونی و دموکراتیک بود. این بار به چه بهانه‏ای می‏توان متوسل شد؟ این بار که دیگر نه از جنگ خبری بود و نه از فرادستی ذهنیت انقلابی. اندیشه‏های رادیکالِ سال‏های دهة ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰ نه فقط در ایران که در جهان جای خود را به تفکرات اصلاح‏طلب و میانه رو داده بودند و سامان اقتصادی کشور حتی اگر هنوز تا رسیدن به سلامت راه زیادی در پیش داشت، اما جهت‏گیری‏های کلیِ آن بر همه آشکار بود. یعنی نه دیگر کسی بر این گمان بود که می‏تواند با مصادرة اموال قسط را در جامعه برقرار کند و نه دولتی کردن راه حلِ معضلات اقتصادی به شمار می‏رفت. پس اِشکال کار کجا بود که در مدت کمتر از هفت سال، وحدت ملی اینچنین برباد رفت؟ اگر پاسخی جدی به این پرسش داده نشود، مشکل بتوان تصور کرد که خواسته¬های مردمسالارانه و آزادیخواهانه در ایران بتوانند در چارچوب اصلاح طلبی که مسلماً مناسبت¬ترین راه برای رسیدن به این خواست¬ها است مطرح شوند. در عین حال مسلم است که یافتن چنین پاسخی نه یکباره حاصل می¬شود و نه می¬توان به بررسی نظری آن اکتفا کرد. بخشی از این پاسخ از طریق بازبینی تحرکات نیروهای سیاسی و اجتماعی در یک دهة گذشته به دست خواهد آمد و بخشی از راه نقد و بررسی راهکارهایی که برای ادامة حیات جنبش ارائه خواهند شد، و بخشی دیگر به واسطة عمل روزمره و فعالیت سیاسی مجموعة بدنه اصلاح-طلب.کار ارزیابی عملکرد هفت سال گذشته هم¬اکنون نیز آغاز شده است و فعلا نوشته رئیس جمهور تحت عنوان «نامه¬ای برای فردا» مبسوط¬ترین نوشته¬ای است که در این زمینه در اختیار داریم. هدف از تحریر این مقاله ارزیابی نقادانة این نامه است.

نامه¬ای برای فردا یا کارنامه¬ای برای دیروز
۱. سنجش موانع
مهم¬ترین ویژگی «نامه¬ای برای فردا» در تلاشی است که سید محمد خاتمی انجام داده است تا تاریخ هفت¬سالة جنبش اصلاح¬طلبیِ اخیر را همراه با ناکامی¬ها و دستاوردهایش در چارچوب تاریخ میان مدت و بلند مدت کشور ارزیابی کند. خاتمی می‏نویسد: «هیچ قومی نمی‏تواند از آنچه بر او گذشته‏است، آیندة خود را برگزیند و آیندة هر قومی نیز در گرو آگاهی، اختیار، انتخاب و اعمال ارادة اوست. گذشتة ما گذشته‏ای استبدادزده است و استبدادزدگی درد مزمن و مشترک جامعة ما است. عدم تأمل در این درد بزرگ تاریخی همة ما را به بیراهه خواهد برد». سپس به شمارش تعدادی از تبلورات روزمرة استبدادزدگی می‏پردازد که از جمله عبارتند از «رواج دروغ و نفاق و ریا در جامعه و اینکه هر کسی در پیِ بیرون کشیدن گلیم خود از آب است». در بررسی نتایج عمیق‏تر این استبدادزگی بر ذهن ما، رئیس جمهور می‏نویسد: «در باور فرد نمی‏گنجد که جمع، یک واقعیت است و این که اگر افراد در کنار همدیگر قرار گیرند، عقل جمعی و ارادة جمعی به وجود می‏آید که می‏تواند سرنوشت را عوض کند».
در اهمیت ارزیابی تاریخ ۲۵۰۰ سالة ایران از منظر استبدادزدگی شکی نیست، یک چنین ارزیابی¬ای به تلاش صدها تاریخ نویس مجرب و مطلع نیاز دارد که هر یک گوشه¬ای از کار را گرفته و آن را به انجام برساند. روشن است که کسی از مسئول قوة مجریة کشور انتظار ندارد که یکّه و تنها از پس یک چنین کار سترگی برآید. اما آنچه می¬شد از او انتظار داشت این بود که با بازگویی تجاربش، دستِ¬کم کار تاریخ نویسانیِ را که روزی همین چند سالة اخیر را بررسی خواهند کرد، تسهیل کند. متأسفانه «نامه¬ای برای فردا» کمک چندانی در این راه نخواهد بود. با این همه این نامه حاوی طرز فکر و تلقی فردی است که به مدت هفت سال نه فقط ریاست قوه مجریة کشور را به عهده داشت، بلکه سردمدار و پرچمدار جنبش اصلاحی کشور نیز بوده است و به همین اعتبار نیز بررسی بینش وی دارای اهمیت است. از این رو تلاش خواهیم کرد که با همان معیارهایی که وی به قرائت تاریخچة جنبش اصلاح¬طلبیِ اخیر پرداخته است، کارنامة این هفت ساله را بسنجیم. یعنی ببینیم که کجا و چگونه «استبدادزدگی» و «فراموشی واقعیت جمع بودن» به یک چنین اسرافی انجامید.
تا آنجایی که به ملت استبدادزده مربوط بود، به نظر می‏رسد که این ملت بارها طی همین ربع قرن اخیر عقل و ارادة جمعی‏‏اش را باور کرده است: در انقلاب بهمن ۵۷ زمانی که حکومت استبداد سلطنتی را سرنگون کرد، در بسیج برای بیرون راندن دشمن از خاک میهن، در کنار گذاشتن عوامل ماجراجو در انتخابات مجلس چهارم و سپس در انتخابات دوم خرداد. فصل مشترک تمامی این حرکت¬ها همین باور عمومی بود که ملتی می¬تواند با قرار گرفتن در کنار یکدیگر سرنوشتش را عوض کند. یک چنین باوری در انتخابات ریاست جمهوری در دوم خرداد ۷۶ نیز بار دیگر ارزش خویش را نمایان کرد. بعد از آن هم در ششمین انتخابات مجلس، در اولین انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا و در انتخابات ریاست جمهوری بار دیگر شاهد تبلور ارادة جمعی بودیم. طرفه آن که در تمامی این تحرکات اخیر، برای ملت، یا دستِ‏کم برای بخشی از آن کاملاً روشن بود این آینده‏ای که دارد برمی‏گزیند، فارغ از گذشته‏اش نیست. اگر جز این بود، یعنی اگر می¬خواست اراده¬اش را به بریدن از گذشته و قطع رابطة کامل با آن معطوف سازد، در انتخابات شرکت نمی¬کرد. آن هم در انتخاباتی که همه می¬دانیم محدودیت¬های جّدی در زمینة کاندیداتوری افراد دارد.
آنچه در مورد اکثریت ملت گفتیم در مورد بخش‏هایی از آن که از حداقلی از تشکل‏یافتگی برخوردار بودند، مانند روزنامه‏نگاران و دانشجویان به نحو اکید صادق است. اینان نیز علیرغم ناملایمات بسیاری که در اِعمال این ارادة جمعی ـ همانی که محمدخاتمی را به قدرت رسانید ـ متحمل شدند و می‏شوند، آنچه در توان داشتند انجام دادند. و اگر با وجود این تلاش‏های جمعی سرنوشت‏شان را نتوانستند در دست بگیرند، عمدتاً به این دلیل بود که عقل و ارادة جمعی آنها با عقل و ارادة جمعیِ جمعی دیگر همسویی نداشت. مسلماً تندروی‏هایی بود که ربطی هم به استبدادزدگی ندارد و در تمامی جوامع جهان که سال‏هاست از نعمت دموکراسی بهره‏مند هستند از این دست تندروی‏ها وجود دارد، همانطور که هزار و یک عیب و ایراد دیگر هم وجود دارد که وجه اشتراک تمامی جوامع بشری است. بسیاری از این کاستی‏ها نیز در همین دوران و با وجود اینکه فشار بیرونی مجال زیادی برای نقد و گفت‏و‏گو نمی‏گذاشت، در همین جمع استبداد زده مورد توجه قرار گرفت. به عبارت دیگر، جامعة استبدادزده تا آنجا که عقلش می‏رسید و اراده‏اش اجازة بروز می‏یافت، این هر دو را به کار گرفت. این هم مسلم است که حتماً بسیاری کارهای دیگر هم می‏توانست بکند که نکرد. چرا که یکی از نتایج استبدادزدگی هم لابد این است که ما استبداد زده‏ها به عمق استبدادزدگی‏مان آگاه نیستیم.


اما آقای خاتمی، شما که به استبدادزدگی آگاه هستید و ۲۵۰۰ سال تاریخ کشور را از این منظر بازنویسی کرده¬اید، آیا بهتر نبود به عوض، یا دستِ¬کم در کنارِ این ارزیابی‏های کلی، تأثیر این استبدادزدگی را بر عملکرد دولتِ خود بازگو می‏کردید؟ به ما می¬گفتید در این هفت سال کی و کجا این امر ‏که «جمع یک واقعیت است» در باورتان گنجید و کی و کجا این واقعیت را فراموش کردید و واقعیت‏های دیگری برای شما مهم‏تر جلوه کرد؟ آیا در تمام این سال‏ها بر این اعتقاد ماندید که اگر افراد در کنار همدیگر قرار گیرند، عقل جمعی به‏وجود می‏آید که می‏تواند سرنوشت¬شان را عوض کند؟ اگر آری، پس چرا نتوانستید از عقل جمعی‏ای که حاصل در کنار هم قرار گرفتنِِ ۳۰ میلیون نفر از جمعیت ۶۰ میلیونی یک کشور بود برای تغییر سرنوشت¬اش استفاده کنید؟ مگر نه این است که اگر در این کار موفق می¬شدیم دیگر کسی جرأت نمی¬کرد به ما بگوید استبدادزده یا محکوم به خودکامگی؟ هر چه باشد از آنجا که شما ایستاده‏اید بهتر می‏شود واقعیت جمع را دید و دانست که عقلِ قابل استفاده‏ای دارد یا نه؟ آیا بهتر نبود به ما می‏گفتید که خودِ شما کجا از حقِ خود غافل شدید و احساس تکلیف در برابر آن نکردید؟ اصلاً حق شما چه بود و در برابر چه چیزی احساس تکلیف می‏کردید؟ شاید هم نه در برابر یک چیز، بلکه در برابر چندین و چند چیز احساس تکلیف کردید و نتوانستید بار همة این تکالیف را با هم به دوش بکشید؟ حتی اگر فقط همین را هم به ما بگوئید باز به ما کمک بزرگی کرده‏اید برای آنکه بهتر بتوانیم به نصیحت شما مبنی بر «تأمل در دردِ مزمن و مشترک جامعه‏مان یعنی استبدادزدگی» گوش کنیم، تا یکبار دیگر باز هم به قول شما «به بیراهه نرویم». آری اگر به عوض توصیف کلی از آنچه استبداد موجبِ آن می¬شود، تأثیر آن را بر عملکرد دولت خود یادآور می‏شدید، شاید ما هم می‏فهمیدیم که آیا خدای ناکرده برای این دولت هم چنین پیش آمد که «فقط در پی بیرون کشیدن گلیم خود» و حلقة همفکران خود از آب باشد، یا نه؟
متأسفانه نه در این بخش از نامه، نه در سایر بخش‏هایی که قرار است مروری باشد بر تاریخ معاصر ایران صحبتی از انتقال تجربه نیست. هر چه هست کلیاتی است در مورد «مردم» و ویژگی‏های تاریخی ـ روانی‏اش که او را از این تجربه به تجربة دیگری کشانده‏ است. مردمی که به گفتة رئیس جمهور «همواره به نام آنان سخن گفته شده‏است و برجستگان همة جریان‏های فکری و سیاسی خود را مدافع و نمایندة ایمان و مطالبات و سخنگوی آنان دانسته‏اند. ولی خود مردم از یک سو دچار خودکامگی و از سوی دیگر در بند وابستگی حکومت‏ها و در نتیجه فقر و جهل و ستم طبقاتی بوده‏اند». آیا واقعاً نقش مردم در تاریخ ایران به همین خلاصه می‏شود که دیگران به نام آنان سخن گفته باشند؟ آیا در دوم خرداد ۷۶ و ۱۸ خرداد ۱۳۸۰ کسی به جای مردم سخن گفت یا اینکه مردم عامدانه و آگاهانه پای صندوق‏های رأی رفتند تا جمع بودن خود را باور کنند و به برجستگان سیاسیِ کشور بباورانند؟ شما به عوض پذیرش شجاعانه و شفاف کوتاهی‏های خود و همفکران‏تان، خود را در تنگنایی قرار می‏دهید که در آن از سویی میزان را رأی ملت می‏دانید و از سوی دیگر ملت را فقیر و جاهل و ستمدیده.
تنگنایی که برای رهایی از آن چاره‏ای جز این ندارید که همان چیزی را که در صفحات اول نامة خود در زمرة نتایج تفکر استبدادی دانسته‏اید، یعنی باور به جمع و عقل جمعی، را کنار بگذارید و جای آن را به عاملی بدهید نامعلوم به نام «فطرتِ» مردم و بنویسید: «در عین حال مردم همیشه فطرتی شفاف داشته‏اند که در عمق جان، غالباً دیندار و خواستار عزت و زندگی آبرومندانه بوده و هست». به عبارت دیگر «مردم» پیش از آنکه به «جمع» تبدیل شوند تا دیگران باورشان بکنند (یا اگر استبداد زده اند، باورشان نکنند) و پیش از آنکه حاملان «عقل جمعی» باشند و عاملان «ارادة رهایی بخش»، افرادی هستند با فطرت شفاف اما از آنجا که «فقیرند و جاهل و ستمدیده»، خود به فطرت خویش آگاهی ندارند و «برجستگانی» باید پیدا شوند تا آنان را از «عمق جان»¬شان با خبر سازند. و البته تحت یک چنین شرایطی، یعنی وقتی فرد برجسته‏ای از «عمق جان» مردمی با خبر است که «فقیرند و جاهل و ستمدیده»، به ویژه اگر آن فرد برجسته دارای «فضیلت دوستداری عدالت و ایمان و آزادی» هم باشد یعنی آن فضایلی که شما برای خودتان قائل شده¬اید، این فرد دیگر نباید یک لحظه هم تردید به دل راه بدهد که در مقام «مدافع و نمایندة ایمان و مطالبات و سخنگوی» مردم برآید. دیگر نه احتیاج به باور به «جمع» است و نه اتکاء به «ارادة جمعی‏ِ» سرنوشت‏ساز.
البته برآمدن در مقام سخنگویِ مردم و مدافعِ مطالبات وی، نه فقط عملِ ناپسندی نیست که از قضا بسیار هم پسندیده است و مقدمه و به عبارتی حتی نتیجة عملِ سیاسی در چهارچوبِ دموکراسی‏ای است که بر پایة نمایندگی استوار گشته است. یعنی یگانه الگوی موفق و پایدارِ مردمسالاری که بشر تا به امروز شناخته است. تلاش برای بازگو کردن خواست‏های مردم، بسیج نیروهای لازم و تحکیم تقویت نهادهایی که آن را محقَق می‏سازند و ارائة راه حل برای از میان برداشتن موانع تحقق آن، همان چیزی است که به آن برنامة سیاسیِ می‏گویند و از قضا همان چیزی است که اگر نگوییم فقدانش که دستِ¬کم ضعفِ آن نزد نیروهای اصلاح‏طلبِ حکومتی بیشترین لطمه را به این حرکت وارد کرد.
اکنون پس از گذشت هفت سال و رویگردانی مردم در دو انتخابات اخیر از افرادی که در مقام سخنگویی آنان برآمدند و خود را مدافع خواسته‏های عینی و ذهنی آنان قلمداد کردند، با اصرار بر بازگویی کلیاتی در باب «هویت تاریخی» مردم ایران و اینکه «آزادی و استقلال و پیشرفت» می‏خواهند و قس علیهذا، از رسیدگی به بزرگترین اِسراف تاریخ معاصر کشور طفره می‏رویم. موفقیت‏ها به حسابِ همسویی «هویت تاریخی» با «مطالبات تاریخی» گذاشته می‏شود و «فطرت شفاف» مردم و «روح اصلاح طلب» آنان. و شکست که سر رسید، مردم استبداد زده می‏شوند و جاهل و فقیر و ستمدیده و در نتیجه مروجِ دروغ و نفاق و ریا در جامعه. ملت اگر به آن عملی دست بزند که به دوم خرداد منجر شد «حدیث یا گفتمان بیداری و دینداری و آزادیخواهی و استقلال طلبی و پیشرفت‏جویی» گفته است و «دوم خرداد [می¬شود] بروز مقبولیت حدیث سازگاری دینداری و آزادی و اسلام و مردم‏سالاری». اکنون اگر همین جامعه که در مدت هفت سال از وجود دولت اصلاحات هم بهره برده‏است و لابد کمی از استبدادزدگی‏اش کاسته شده، به این نتیجه رسیده باشد که این راهش نبود، نه فقط «بدیهی است که دچار آشفتگی ذهنی و روانی» شده ‏است بلکه و علاوه بر این، متهم نیز خواهد شد به صاف کردن جاده برای دشمنان آزادی و مردمسالاری. باور نمی‏کنید با هم بخوانیم: «در فضای پیش آمده، بخش‏های مهمی از جامعه بعد از ۷ سال تلاش دولت برآمده از حماسة دوم خرداد، در ذهن خود چنین دیدند که گویا جمهوری اسلامی بر سر دوراهی بازگشت به سوی اقتدارگرایی و نادیده انگاشتن همة دستاوردهای مردم‏سالارانة انقلاب و یا گذر به سوی لائیسیته و جمهوری سکولار قرار دارد. بدیهی است که از این آشفتگی ذهنی و روانی، دشمنان آزادی و مردمسالاری نیز غافل نشوند و با پشتوانة حمایت از سوی منابع و مراکز قدرت و اقتصاد و تبلیغات جهانی، صدای جمع‏های محدود و مطرود خود را به عنوان صدای ملت در جهان تبلیغ کنند. اما جریان اصیل دوم خرداد با توجه به ضعف‏ها و ناکامی‏های گذشته، همچنان بر شعارهای اصلی خود پافشرده و می‏فشارد و مردم را به پیمودن این راه به عنوان تنها راهی که به سرمنزل امن و مطمئن منتهی خواهد شد فرا می‏خواند».
به فرض که بپذیریم دوم خرداد عمدتاً حاوی آن حدیثی بود که رئیس جمهور می‏گوید اکنون چه استبعادی دارد که مردمی که این حدیث یا گفتمان را باور کرده بودند و متوجه شکست آن شده‏اند، (آن‏هم نه یکی دو نفر، بلکه «بخش‏های مهمی از جامعه») به راه‏های دیگر برای رسیدن به مطالبات تاریخی خود بیندیشند؟ اگر بنای جهان بر این بود که هیچ کسی حق نداشته باشد هیچ گاه باورهای سیاسی‏اش را زیر سؤال بِبَرد، حتی وقتی این باورها در عمل نتیجة مطلوب نداده¬اند، نه انتقادی ممکن می‏بود و بالطبع نه پیشرفتی حاصل می‏شد . بالاخره باید تصمیم بگیریم که خوب است ما مردم «استبدادزده» در مورد شکست‏های تاریخی‏مان بیندیشیم و باورهای‏مان را به نقد بکشیم یا این کار بد است و لابد ناشی از آشفتگی ذهنی و روانیِ ما؟ بالاخره به ما بگویید آیا با نقد گذشتة نه چندان درخشان‏مان به استقلال کشورمان کمک می‏رسانیم یا راه را برای دشمنان باز می‏کنیم؟ آیا وقتی «بخش‏های مهمی» از شهروندان کشورهای بلوک شرق به این نتیجه رسیدند که دولت باید میان حساب پس دادن به ایدئولوژی و رعایت دموکراسی یکی را انتخاب کند، نخبگان جهان آنها را متهم به آشفتگی ذهنی و روانی کردند؟ از قضا همانطور که شما بر تداوم راهِ جریانی به نام جریان «اصیل» دوم خرداد اصرار می‏ورزید که همچنان بر شعارهای اصلی‏اش پافشاری می‏کند، در آن کشورها و در سایر کشورهای جهان نیز هنوز عده‏ای را می‏توان یافت که بر وجود و تداوم جریان اصیل انقلاب اکتبر یا هر واقعة دیگری که به نظرشان دارای اهمیت تاریخی است، یا بر ایدئولوژی اصیل کمونیسم قرار دارد اصرار دارند و همچنان بر شعارهایی که آنها را شعارهای اصلی جنبش می‏دانند پافشاری می‏کنند و مردم را به پیمودن راهی فرا می¬خوانند که از نظر آنها تنها راهی است که به سر منزل امن و مطمئن منتهی خواهد شد. بگذریم که اعتقاد به اینکه یک راه «تنها راهِ رسیدن به سرمنزل امن، مطمئن» است، خود از مصادیق بارز استبداد و تام‏گرایی است.


آنجایی حق با شماست که می‏گوئید به هنگام بروز یک چنین اوضاعی عده‏ای که بویی از آزادی و مردمسالاری نبرده‏اند و نیز آنهایی که استقلال و سربلندی ایران را نمی‏خواهند با پشتوانة حمایت از سوی منابع و مراکز قدرت و اقتصاد و تبلیغات جهانی صدای جمع‏های محدود و مطرود خود را به عنوان صدای ملت در جهان تبلیع می‏کنند. آری وقتی ملتی حتی به یک دهم یا یک صدم آنچه امید بسته است دست نمی‏یابد، احساس ضعف و افسردگی می¬کند، در لاک خود فرو می¬رود و دیگر حوصلة دقت کردن در اینکه چه کسی به جای او حرف می‏زند و چه می‏گوید را ندارد. درست است که تحت یک چنین شرایطی انواع و اقسام گروه‏های سیاسی و غیر سیاسی سر بلند می‏کنند و سعی می‏کنند سودای قدرت خویش را در مقام منافع ملی قرار دهند. قدرت گرفتن مافیای مواد مخدر و سوداگران اسلحه و انواع و اقسام قاچاقچیان که امروز در اروپای شرقی به هزار و یک فساد دامن می‏زنند، نمونه‏های روشنی در این زمینه در اختیار ما می‏گذارند. با این حساب نه تنها باید نگران سر بلند کردن جمع‏های سیاسی محدود و مطرود بود، که باید از فعال شدن مجدد جمع‏های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی مطرود هم هراسناک باشیم. جمع‏هایی که از سرخوردگی ناشی از شکست جنبش دوم خرداد و شرایط سیاسیِ حاکم بر منطقه برای مطرح کردن خود نهایت سوء‏استفاده را خواهند کرد. همة اینها درست، اما نباید فقط به توصیف وضعیت اکتفا کرد، باید دید چه کسانی باعث پدید آمدن یک چنین اوضاعی شده‏اند و سهم هر یک چیست؟ آیا سهم یک یا چندین گروه روزنامه‏نگارِ به فرض تندرو و منتقد در پدید آمدن یک چنین اوضاعی همسنگِ سهم دولتی است که با پشتیبانی رأی ۳۰ میلیون شهروند به قدرت رسید و در فاصلة کمتر از هفت سال تقریباً تمامی آن را هدر داد؟
در یک چنین شرایطی باز هم باید خوشحال بود که هنوز بخش‏های مهمی از جامعه، ایران را از نظر سیاسی بر سر دوراهی می بینند و به این معنا راه را بسته نمی‏دانند. واقعیت آن است که سنگینی شکست می‏توانست و می‏تواند باعث شود دیگر هیچ کسی حال و حوصله و دل و دماغ راهیابی سیاسی را هم نداشته باشد و شاید خطرناک¬ترین وضعیت برای یک کشور همین باشد که سیاستی را برای خود متصور نبیند یا در جستجوی تبیین آن نباشد. چون وجود هر پروژة سیاسی‏ای که بتواند جلب نظر بخش‏های مهمی از جامعه را بکند، بهتر از عدم آن است. زیرا داشتن سیاست دستِ‏کم به معنای تلاش برای حفاظت از تمامیت ارضی و نظم اجتماعی است، زیرا در جهان امروز، این دو در زمرة مقدمات سیاست به شمار می¬روند و به این معنا، هر سیاستی، بهتر از بی¬سیاستی است. این واقعیت را هم همه می¬دانیم که به هر حال نیز در جریان عمل، همه سیاستمداران ناچار هستند با دستاوردهای تاریخی یک جامعه و نیز سویه‏های مختلف فرهنگی آن به نوعی به مصالحه برسند. حتی ژنرال‏های کودتاگر حرفه‏ای آمریکای لاتین هم به محض رسیدن به قدرت، لباس شخصی می‏پوشند و خود را رئیس کلّ کشور به شمار می‏آورند و در حفظ تمامیت ارضی و پیشرفت اقتصادی آن می‏کوشند و نیز سکولارترین و ضد دین‏ترین انقلابیون فرانسه هم بعد از مدت کمی به این نتیجه رسیدند که نمی‏توان علیه فرهنگ مردم که از جمله در کلیسا متبلور بود کودتا کنند. به این اعتبار خوشحال هم باید بود که علیرغم این هفت سال از دست رفته، هنوز بخش‏های مهمی از جامعة ایران به راه حل‏های سیاسی برای برون‏رفت از مشکلات می‏اندیشند و علاوه بر آن، خود را نه در برابر یک راه که دو راه حل می‏بینند. نیروهای اصیل دوم خرداد هم که هستند و پافشاری‏شان را خواهند کرد.
آنچه جای خوشحالی ندارد گفتار یا حدیث شماست پس از یک چنین شکستی. گفتاری که یک کلام نقد سیاسی در آن دیده نمی¬شود، هر چه هست ارجاعات کلی است به تاریخ کشور و روحیات مردم آن. نه یک کلمه راجع به این که چرا سردمداران این حرکت نتوانستند بسیجِ حاصل از انتخابات را سرزنده نگاه دارند گفته شده و نه یک کلمه راجع به این که چگونه مجلس از کار افتاد. مگر اکثر مردم ایران در سه انتخاباتی که می¬توانست سرنوشت¬ساز باشد شما و دوستانتان را بر مسند قدرت نشاندند که اکنون پس از هفت سال به ما بگویند رابطة مصدق و کاشانی چه بود و یا چرا جنبش مشروطیت قرین موفقیت نشد. هفت سال تلاش و امید و آرزو برای این بود که بشنویم علیرغم اقبال بسیار گستردة مردم، جنبش دوم خرداد از پسِ استبدادزدگی جامعه بر نیامد و در واقع همین استبدادزدگی بود که عاقبت این جنبش را به زمین زد؟ آیا واقعاً انتظار دارید که پس از یک چنین اِسرافی ما به همین توضیح اکتفا کنیم که «میان آن امید و آغاز، با آن‏چه در فضای سیاسی کشور رخ داده، فاصله‏ها افتاد، برخی سرخوردگی‏ها در روند پیشبرد اصلاحات رخ داد و برخی واقعیت‏ها، باز در دایرة ابهام‏آمیز انگاره‏های تیره محبوس و مغشوش ماند». آیا حقیقتاً گمان می¬کنید که آن اکثریت عظیمی که سکان مسئولیت را در اختیار شما و دوستانتان قرار داد به همین یک اعتراف شما اکتفا خواهند کرد که بگویید «برآورده نشدن بخش‏هایی از مطالبات به حق جامعه، به خصوص نسل جوان و تحصیل کرده و بدتر از آن، ایجاد و تقویت پندار عدم موفقیت و برآورده نشدن خواسته‏های عمومی بود». ما که بهتر از شما می¬دانیم چه فاصله¬ای بین آن امید و آغاز و نتیجة کار وجود دارد. ما که به مراتب بهتر از شما به این امر آگاهیم که مطالباتمان برآورده نشده و نه فقط بخشی از آن که اکثر آن. ما که بیشتر از شما امروز با این پندار دردناکی که در جامعه موج می¬زند، مبنی بر این که این بار هم نشد پس هیچ وقت نخواهد شد مواجه¬ایم. اگر مردم این چیزها را نمی¬دانستند که در دومین انتخابات شوراهای شهر و روستا اینچنین از نیروهای «اصیل» دوم خردادی روی برنمی¬گرداندند. اگر جامعه و نه فقط جوانان و تحصیلکرده¬ها احساس می¬کردند که حتی بخشی از مطالبات به حق¬شان برآورده شده که این چنین نمایندگان متحصن مجلس ششم را تنها نمی¬گذاشتند؟ یادتان رفته که جوانان و تحصیلکرده¬ها چهار سال پیش چگونه در برابر بسته¬شدن یک روزنامه عکس-العمل نشان دادند؟ آن عکس¬العمل و این بی¬عملی هر دو نتیجه ارزیابی جامعه بود از این که شما و نیروهای اصیل¬ شما تا چه حد می¬توانید مطالبات به حق آنها را پاسخ گویید. فرقی هم نمی‏کند که بگوییم این ارزیابی مبتنی بر واقعیت بوده‏است یا حاصل «انگاره‏سازی‏ها و آشفتگی‏ها» که گویا باعث شدند «تصویر ذهنی جامعه به مراتب تیره‏تر از حتی کاستی‏های عینی [باشد] و بسیاری دستاوردهای عمیق بزرگ این دوران نادیده گرفته» شود. به آن چه شما «دستاوردهای عمیق بزرگ این دوران» می¬نامید در خطوط بعدی رسیدگی خواهیم کرد، امّا اینجا یادآوری این نکته لازم است که در سیاست چیزی به عنوان عینیت محض نداریم، هر آنچه هست ذهنیتی است ساخته شده بر اساس گزینشی که هر یک از ما به واسطة نوع تفکر، علائق و سلائق‏ و اهدافی که پیشِ‏رو داریم از میان داده‏های جامعه انجام می‏دهیم و تلاش می‏کنیم با جلب نظر بخش‏هایی از جامعه به این ذهنیت، به آن عینیت ببخشیم. اگر این تلاش با آگاهی به لزوم حفظِ فضای بین‏الاذهانی صورت گیرد، مؤید دموکراسی و آزادی اندیشه و بیان خواهد بود و زمینة خودآموزی و بهره‏وری از خرد جمعی را فراهم می‏آورد. اما اگر این تلاش و پافشاری برای تحکیم ذهنیت خویش به عنوان عینیت با تخطئة سایر ذهنیت‏ها به منزلة ذهنیت‏هایی صورت پذیرد که گویی حاصل انگاره¬سازی و آشفتگی ذهن هستند، نه به تحکیم فرهنگ دموکراسی کمک می‏رساند، نه با اخلاق سازگار است و از همه بدتر راهگشای تأسیس نهادهای دموکراتیکی که بتوانند خِرَدِ جمعی را به برنامة عمل تبدیل کنند نخواهد بود. «آشفتگی ذهنی و روانی و انگاره¬سازی»، بیماری است و باید در بیمارستان‏های خاص که از قضا بسیاری از مستبدان تاریخ، مخالفان سیاسی‏شان را در آنجا بستری (بخوانید زندانی) می‏کردند، معالجه شود.
فکر می‏کنید بر چه اساسی ۷۰% دارندگان حق رأی روز دوم خرداد ۷۶ شما را به ریاست جمهوری برگزیدند؟ واقعیت این است که هر یک از ما با ذهنیت خود وارد این ماجرا شدیم. ارادة شما را مبنی بر گشایش فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی پسندیدیم، بر وجوه آزادیخواهانه¬ای که در تفکّر شما بود تأکید کردیم، وعده‏های‏تان را جدی گرفتیم. نخواستیم یا به فکر‏مان هم نرسید که بپرسیم اگر با مقاومت و مخالفت اقتدارگرایان روبرو شدید چه خواهید کرد؟ نپرسیدیم و مهم ندانستیم بپرسیم که اگر رئیس جمهور بشوید، آیا به احزابی که در چارچوب قانون اساسی فعالیت می‏کنند مجوز خواهید داد یا نه؟ شاید هم در ذهنیتی که از شما داشتیم این مسئله را واضح می‏دانستیم. و هزار و یک پرسش دیگر که در برابر تصویر مطلوب و مثبتی که از شما در ذهن خود ساخته بودیم، پاسخ به آنها را موید نظرمان می¬دانستیم. با سابقة فعالیت شما در وزارت ارشاد و نتیجة آن¬که گشایش فضای مطبوعاتی بود، آشنا بودیم و بر همان اساس به شما اعتماد کردیم. بعضی از ما به شما رأی دادیم چون به نظرمان کاندیدای خوبی می‏آمدید، بعضی دیگر با این ذهنیت به شما رأی دادند که باید بین «بد» و «بدتر» انتخاب کرد، عده‏ای دیگر با این امید که بتوانند دموکراسیِ دینی را در عملِ سیاسی تجربه کنند و به دیگران نشان دهند و عده‏ای هم به احترام و با اعتماد به سیادت شما. در بسیج همة این ذهنیت‏ها بود که دوم خرداد عینیت پیدا کرد و اصل و اصالتش هم در همین بود. حالا که البته این‏ها همه نقش بر آب شده، انصاف نیست که بر همة ذهنیت‏هایی که متحد شدند تا این عینیت واقع شود خط بطلان بکشید و آنها را به چوب آشفتگی روانی از میدان به در کنید و بر یکی از ذهنیت‏های موجود به عنوان عینیتِ ماجرا و حامل اصالت آن تأکید نمایید.
آیا دلیل این شکست این نیست که شما نتوانستید وجوه عملی دموکراسی دینی را تبیین کنید؟ اینکه حلقة تصمیم¬گیرندگان همواره حلقة کوچکی باقی ماند و دولت شما نتوانست آینه¬ای باشد از کسانی که شما را به قدرت رساندند، یعنی تقریباً همة ملت ایران، چه سهمی در این شکست داشت؟ مشکل از ضعف نیروهای «اصیل» بود یا قدرت نیروهای «بدیل»؟ خواه بدیل جمهوری سکولار باشد، خواه اقتدارگرایی. اگر فردا فردی با عقاید و آراء شما و با همان میزان پشتیبانی مردمی به ریاست جمهوری انتخاب شود، چه راهنمایی¬هایی به وی خواهید کرد؟ آیا به او خواهید گفت که پیش از هر چیز افرادی را که ممکن است تندروی بکنند و زیاده¬خواهی، ساکت کند یا این که به او خواهید گفت با نیروهای اقتدارگرا طوری دیگر رفتار کند؟

۲. ارزیابی دستاوردها
همانطور که در خطوط پیشین یادآور شدیم، بخشی از نامه¬ای که قرار است راهنمای
اصلاح¬طلبان برای فردا باشد به توصیف دستاوردهای هفت سال گذشته اختصاص یافته است. اینک به ارزیابی آنها خواهیم پرداخت.
اولینِ این دستاوردها را ریاست محترم جمهور با این کلمات بازگو می¬کند: «گفتمان اصلاحات با طرح شعار استقرار جامعة مدنی، تأکید بر رأی مردم و انتخابات آزاد، توأم بودن اسلامیت و جمهوریت در نظام سیاسی و ملازم بودن حق و تکلیف شهروندان و حکومت، توانست پیشاهنگ تحول در منطقه باشد و باز نام ایران را در این دوران بلند آوازه کند. آنچه بعدها نام اصلاحات بر خود گرفت، فرصت ملی و سرمایة جدید اجتماعی برای کشور بود. در حقانیت و اصالت اصلاحات و گفتمان آن همین بس که امروز نه تنها جریان‏های سنتی جامعه و اکثر قریب به اتفاق نیروهای سیاسی در داخل و خارج از کشور، بلکه حتی مخالفان فکری و سیاسی این نظام هم از ضرورت استقرار دموکراسی سخن می‏گویند».
اول اینکه تلاش برای توأم کردنِ اسلامیت و جمهوریت ربطی به جنبش اصلاحات ندارد. جوانب نظری آن اگر بخواهیم بحثی اجمالی کرده باشیم ـ توسط سیدجمال¬الدین اسدآبادی مطرح شد و در دوره¬های بعدی در ایران اول بار در دهة ۱۳۲۰ توسط گروهی که نام خود را «خداپرستان سوسیالیست» گذاشت پی گرفته شد و سپس در سال‏های دهة ۱۳۴۰ توسط بنیانگذاران نهضت آزادی ایران شکلی جدی به خود گرفت و با انقلاب اسلامی در سال ۵۷ به ثمر نشست. از فردای پیروزی انقلاب نیز بحث اینکه هر کدام این دو، یعنی جمهوریت و اسلامیت چه نقشی را باید ایفا کنند و تبلور آنها از نقطه¬نظر نهادین چه می¬تواند باشد میان انواع و اقسام گروه‏های اسلامی در جریان بود و هست. اگر بدنة اصلی نظام جمهوری اسلامی بر لزوم حفظ این دو تأکید نداشت، چه بسا که کاندیداتوری فردی مثل شما و با عقاید شما نمی‏توانست حتی مطرح هم باشد. طرفه اینکه از آغاز پیروزی انقلاب تا به امروز، یعنی هفت سال پس از زمامداری شما شاید هیچوقت کفة ترازو تا به این حد به طرف اسلامیت و به ضرر جمهوریت سنگینی نکرده‏ باشد. اما همانطور که بارها در این نوشته یادآور شدیم، هدف ما بررسی تاریخی نیست، بلکه فهم عواملی است که مسبب این شکست بودند، یعنی فهم این مسئله که چرا سردمداران جنبش اصلاحات نتوانستند نیروی لازم را برای عملی کردن همین شعارهایی بسیج کنند که رئیس جمهور آنها را شعارهای مهم و اساسی گفتمان اصلاحات می¬داند.
به فرض که بخشی از بدنة جنبش اصلاحات نظری داشت فراتر از این شعارها، یعنی به فرض که بخشی از این بدنه در فکر توأم کردن اسلامیت و جمهوریت نبود، شما هم نمی-خواستید یا
نمی¬توانستید با آنها همراهی کنید؛ بخش دیگری از این بدنه بود که دقیقاً با همین برنامة توأم کردنِ اسلامیت و جمهوریتِ شما همسو بود و چندین سال که هیچ، چندین دهه بود که جز این طرح و شعار دیگری مطرح نکرده¬اند، آنها را چرا نتوانستید در این جنبش ادغام کنید؟ ادغام آنها
می¬توانست و می¬بایست در شکل پذیرش رسمی احزاب و تشکل¬های آنها باشد و می¬توانست و
می¬بایست در ادغام حتی محدود یا حتی نمادین آنها در جمع تصمیم¬گیرندگان تجلی می¬یافت. اگر واقعاً بنای¬تان بر این بود که این شعارها را عملی کنید تا ایران در این زمینه پیشاهنگ تحول در منطقه باشد باید دستِ¬کم آنهایی را که در این تفکرات و شعارها پیشاهنگ خود شما بودند به جمع خویش راه می¬دادید. چرا حتی این کار را نکردید؟ آیا می¬خواستید و نتوانستید؟ یا اصلاً نخواستید؟ اگر نخواستید، چرا؟ و اگر نتوانستید، چه چیزی مانع شما شد؟ برای برطرف کردن این موانع چه کردید؟ با چه کسانی در این راه چانه زدید؟ و قس علیهذا. اگر نامه¬ای که نوشتید برای فردای ماست، گمان ما این است که پاسخ پرسش¬ها است که به ما برای تدارک فردایِ¬مان کمک خواهد کرد.
و امّا اینکه نوشته¬اید «مقبولیت یافتن دموکراسی نتیجة جنبش اصلاحی دوم خرداد است». اینطور نیست، یعنی مقبولیت یافتن دموکراسی نتیجة جنبش اصلاحی دوم خرداد نیست، بلکه عکس آن صادق است، گروه¬هایِ مختلفی که جنبش دوم خرداد را تشکیل دادند هر یک به دلیلی و بسی پیش از دوم خرداد در این راه گام¬های جدی برداشته بودند. دوم خرداد نتیجة آن قدم¬ها است. از چپ اسلامی شروع کنیم: چپِ اسلامی پس از پایان جنگ و عدم موفقیت در برنامة اقتصادی اجتماعی‏ای که در سال‏های اول انقلاب پی گرفته بود، از سویی بخش عمده‏ای از پایه‏های اجتماعی‏اش را از دست داد و از سوی دیگر مجبور به مقابله با منظومه‏ای از نیروهای راست اسلامی گشت که از فرصت بازسازی اقتصادی برای تقویت خویش استفاده بردند. نتیجة همه اینها در شکست سختی متبلور شد که چپ اسلامی در انتخابات مجلس چهارم متحمل گشت و او را وادار به بازبینی جدی در دیدگاه‏ها و مواضع‏اش کرد. مقبولیت یافتن دموکراسی نزد چپ اسلامی که یکی از بخش‏های مهم جنبش اصلاحات بود، حاصل این بازبینی است. نه دلایل این رویکرد و نه محتوای آن با رویکرد سایر گروه‏بندی‏های جامعة ایران به دموکراسی یکسان نیست. به عنوان مثال جنبش چپ سکولار نیز در دهة ۱۳۷۰ گام‏های جدی‏ای به سمت دموکراسی برداشت، به طوری که دموکراسی¬خواهی امروز وجه غالب در چپِ سکولار ایران است. اما دلایل آن یکی فروپاشی بلوک شرق و آشکار شدن افتضاح کمونیسم واقعاً موجود بود و دیگری نقدی که این جنبش از عملکرد خود در سال‏های اولیة انقلاب کرد. تفاوت در محتوا هم که اظهر من‏الشمس است: چپ اسلامی یا آن بخشی از آن که هنوز بر شعارهایش پا می‏فشارد، از دموکراسی دینی صحبت می‏کند و چپِ سکولار یا آن بخشی که از پافشاری بر شعارهای سابقش دست برداشته از دموکراسی بدون پسوند. تعدادی از نیروهای سیاسی و گرایش‏های فکری هم که هیچوقت چیزی جز دموکراسی نگفته‏ بودند و نمی‏گویند، مثل نهضت آزادی و جبهة ملی. می‏ماند جریان‏های سنتی و آن کسانی که شما آنان را مخالفان فکری و سیاسی نظام جمهوری اسلامی می‏خوانید. از گروه اول بنده اطلاعی ندارد. البته هستند گروه‏های سنتی‏ای که از مردم‏سالاری اسلامی صحبت می‏کنند، اما اینها سال‏هاست همین را می‏گویند. با این تفاوت که وقتی قدرت را در اختیار دارند یا مطمئن هستند که در اختیار خواهند داشت بر وجه اسلامی قضیه بیشتر تأکید می‏کنند و وقتی از قدرت کنار گذاشته می‏شوند بیشتر بر وجه مردمسالاری. گروه دوم یعنی مخالفان فکری و سیاسی نظام جمهوری اسلامی هم یکدست نیستند. برخی از آنها از دموکراسیِ سوسیالیستی یا دموکراسی پرولتاریایی صحبت می‏کنند و آنها نیز به نوعی در جستجوی همنشینی حق مردم با تکلیف تاریخی خودشان هستند. برخی دیگر با مد روز جلو می‏روند و دموکراسی¬خواهی‏شان برای راحت کردن خیال نیروهای خارجی‏ای است که تصور می‏کنند به آنها برای بازگشتن بر مسندحکومت کمک خواهندکرد. دُم خروس‏ دموکراسی‏خواهی‏شان هم از عدم پذیرش کوچک‏ترین انتقادی به نظام استبداد سلطنتیِ پهلوی‏ها آشکار می‏شود. به عنوان مثال کودتای ۲۸ مرداد را قیام ملی می‏خوانند و انقلاب اسلامی را توطئه¬ خارجی¬ها و پس از ۲۵ سال هنوز نتوانسته¬اند یک ارزیابی درست از شکست¬شان ارائه دهند، چه رسد به برنامه¬ریزی برای آینده. اما دستة سومی هستند که مخالفت فکری و سیاسی‏شان دقیقاً به دلیل دموکراسی¬خواهی‏شان است. ارتباط اینها با تجربة هفت سالة جنبش اصلاحات در ایران، ارتباطی سلبی است و نه ایجابی. یعنی دموکراسی‏خواهی‏شان بر خلاف آنچه شما گفته‏اید نتیجة عدم حقانیتی است که برای این تجربه قائل می‏شوند و نه حقانیتِ آن. این تجربة هفت ساله را نشان می‏دهند و می‏گویند: دیدید که نشد. در واقع اینها در زمرة همان بخش‏های مهمی از جامعه هستند که پیرو این تجربة هفت ساله، کشور را بر سر آن دو راهی‏ای که از آن یاد کردید، می بینند. به همة این دلایل است که مشکل بتوان گسترش دموکراسی‏خواهی در فضای سیاسی ایران را که در مسلم بودن آن تردیدی نیست، به حساب جنبش اصلاحات گذاشت.
دستِ آخر می‏رسیم به طرح شعار استقرار جامعة مدنی از سوی گفتمان اصلاحات که در جای دیگری از نامه نیز آن را دارای اهمیتی تاریخی دانسته‏اید و نوشته‏اید: «فضیلت تمدن‏سازی در عهد قدیم و پیشتازی این قوم در تأسیس جامعة مدنی سازگار با دین و فرهنگ خود در عرصة جدید تاریخ این مرز و بوم، و برپایی مردمی‏ترین انقلاب قرن حاضر، هیچ‏گاه در دست نسل امروز تباه نخواهد شد، بلکه او را قادر خواهد کرد که الگویی نو از زندگی ارائه دهد، برای انسانی که از بی‏ایمانی، دنیابینی، بی‏عدالتی، استبداد و استعمار به تنگ آمده‏است». در اینکه حضور گستردة طبقات و گروه‏های مختلف اجتماعی در انقلاب ایران آن را به مردمی‏ترین انقلاب قرن حاضر مبدل ساخت، شکی نیست. بحث «تمدن‏سازی در عهد قدیم» و نقش چشم-ناپوشیدنی¬ای که اقوام مختلفی که در کنار یکدیگر در فلات ایران زندگی می‏کردند در تأسیس آن، به بحث‏های طولانی‏ای نیاز دارد که آن نیز از حوصلة این نوشته خارج است. می¬ماند ماجرای تأسیس جامعة مدنی که شعارِ جنبش اصلاحات بود و گویا دستاورد آن؛ دستاوردی که آن را همردیف با تمدن‏سازی و برپایی مردمی‏ترین انقلاب در زمرة فضیلت‏های مردم ایران و دستاوردهای تاریخی غیرقابل انکارش آورده‏اید. فرض را بر این بگذاریم که اصولا «جامعة مدنی» در زمرة چیزهای تأسیس شدنی باشد. و باز هم فرض را بر این بگذاریم که امر تأسیس از روز دوم خرداد شروع شد، یعنی فرض کنیم که انتخاب جنابعالی به ریاست جمهوری نه بر زمینة تحرکات جامعة مدنی در ایران و پویایی غیرقابل انکار آن به ویژه در فاصلة پایان جنگ و دوم خرداد ۷۶ که بر زمینة دیگری صورت گرفت. اینک دو پرسش برای ما مطرح می‏شود: یکی اینکه آیا امروز آنچه شما جامعة مدنی می‏نامید در ایران تأسیس شده‏است، آنهم به درجه‏ای که الگویی نو از زندگی ارائه دهد؟ و چون (همانطور که خطوط بعدی توضیح خواهیم داد) پاسخ به این پرسش منفی است، پرسش دوم و چه بسا مهم¬تر آن است که اگر جنبش اصلاحات واقعاً می‏خواست شعارش را مبنی بر تأسیس جامعة مدنی عملی سازد چه‏کارهایی باید می‏کرد؟
گفتیم پاسخ پرسش اول منفی است. دلیل اصلی آن هم مقایسه‏ای است که می‏توان میان پویایی و سرزندگی جامعة مدنی در ایران و در چند کشور دیگر انجام داد. به عنوان مثال مصر را در نظر بگیریم: سازمان‏های غیردولتی در مصر هم از نظر تعداد، هم از نظر گستردگی فعالیت، هم از نظر توانایی بسیج در محلات شهری و در روستاها، و هم از نظر میزان و نوع خدماتی که ارائه می‏دهند به مراتب پیشرفته‏تر و مستحکم‏تر از ایران هستند.


مصر را مثال خوبی نمی‏دانید، جنبش حزب‏الله لبنان را در نظر بگیرید. هر فعالیت مدنی‏ای که به فکر خطور کند از بیمارستان¬سازی و خدمات رایگان درمانی و مدرسه‏سازی و برپایی کلاس‏های سوادآموزی و انواع و اقسام آموزش‏های حرفه‏ای گرفته تا خدمات شهری مانند آبرسانی و راهسازی و جمع‏آوری زباله همه و همه با نظارت مستقیم یا غیر مستقیم این جنبش انجام می‏گیرد. و البته همة اینها زیر تهدید و آتشبار دشمن. اگر مصر و جنوب لبنان را مثال زدیم برای این بود که خواستیم نمونه‏هایی از جوامع مسلمان آورده باشیم، و گرنه می‏توان از جامعة مدنی در هند یا برزیل یاد کرد که آنها نیز در پویایی دستِ‏کمی از حزب¬الله لبنان ندارند و نمونه‏ها و الگوهای بسیار جالبی را در اختیار می‏گذارند. به این اعتبار ما نه فقط در تأسیس جامعة مدنی در جهان پیشتاز نیستیم که حتی در خاورمیانه و در میان جوامع ملسمان نیز از یک چنین مقامی برخوردار نیستیم. این دست گفته¬ها، اگر بتواند نزد افرادی که از آمار و ارقام اطلاعی ندارند احساس غرور کاذبی ایجاد کند که «هنر نزد ایرانیان است و بس» و جای خالی پیروزی به دست نیامده را پرکند، نزد آنهایی که از واقعیت امر اطلاع دارند، فقط طعم تلخ شکست را تلخ¬تر می¬کند.
در عین حال مهم¬ترین مسئله این است که بدانیم پویایی جامعة مدنی در این جوامع دو دلیل عمده دارد: یکی اینکه در جوامع مزبور دولت نمی‏تواند، و در مواردی نیز نمی‏خواهد خدماتی را به جامعه ارائه دهد و دوم اینکه جلوی ارادة جامعه را با در به‏دست گرفتن امور خویش نمی‏گیرد. اصولا رشد جامعة مدنی عمدتاً به دلیل غیبت دولت است و پرهیز وی از دخالت در ابتکارهای اجتماعی. به عبارت دیگر چنانچه دولتی ادعا کند که شعارش تأسیس جامعة مدنی است، این حرف بیشتر به نقض غرض شبیه است تا چیز دیگر. مگر این که به روشنی برنامة حقوقی و حقیقی خود را در این زمینه اعلام کند. که این همان پرسش دوم ما است. یعنی فرض بگیریم که دولتی به دلیل اینکه نسبت به کمبودهای خود آگاه است، یعنی می‏داند که حوزه‏هایی را نمی‏تواند بدون مشارکت مردمی به طور مناسب پوشش دهد، یا به این نتیجه رسیده باشد که رشد و توسعه‏ای که عمدتأ بر اساس گسترش حوزة دخالت دولت انجام گیرد، پایدار نیست یا از نظر سیاسی به تحکیم اقتدارگرایی می‏انجامد و یا به هر دلیل دیگری، به این نتیجه رسیده باشد که باید در جهت «تأسیس» یا تحکیم جامعة مدنی بکوشد. یک چنین دولتی چه باید بکند؟
مهم‏ترین کار در این زمینه به رسمیت شناختن نهادهای جامعة مدنی و وضع قوانینی است که فعالیت جامعة مدنی را مستقل از دولت تسهیل و تشویق کنند. حال ببینیم که در هفت سالِ گذشته کدام قانون در این جهت وضع شده‏است. قانون مطبوعات که بدتر شد و بهتر نشد. قانون احزاب که دست نخورد. بحثی در مورد قوانین مربوط به سازمان‏های غیردولتی در گرفت با این هدف که نظام حقوقی ناظر بر فعالیت آنها همان نظامی نباشد که بر فعالیت احزاب نظارت می‏کند تا این سازمان‏ها بتوانند با سهولت بیشتری به یاری جامعه بشتابند. این ماجرا هم به دست فراموشی سپرده شد بدون آنکه حتی دلیل آن دانسته شود. چندین و چند قانون برای فعالیت انجمن‏های صنفی وضع شد که دولت جرأت نکرد در هیچکدام‏شان جا را کاملاً برای فعالیت مستقل اعضای این نهادها باز بگذارد. یعنی، بدون حتی یک استثنا، دولت در انتخاب مدیران این سازمان‏ها دخالت مستقیم دارد و نظارت استصوابی‏اش را اِعمال می‏کند. وضع نشر هم که در دورة کوتاهی با واگذاری برخی مسئولیت‏ها به ناشران رو به بهبود گذاشت، سریعاً به حالت اول بازگشت. یعنی هنوز، هم مجوز انتشارات را دولت می‏دهد و هم مجوز نشر را برای هر کتاب. و البته مضحک‏تر از همه رفتار دولت بود در قِبال طرح‏های عفو عمومی که در مجلس مطرح شد. دولت نه فقط کوچک‏ترین پشتیبانی‏ای از این طرح‏ها نکرد، که با بی‏اعتنایی به آنها و چه بسا چانه‏زنی از بالا، پیشنهاد دهندگان آنها را نیز از پی‏گیری ماجرا منصرف کرد. به این اعتبار، می‏توان گفت که در حوزة حقوقی، یعنی حوزه¬ای که در آن دولت می¬توانست فضایی مستقل از خویش به وجود آورد، کوچک‏ترین قدمی در جهت تقویتِ جامعة مدنی برداشته نشد. بهزاد نبوی (یکی از نیروهای اصیل جنبش دوم خرداد) در استعفانامه¬اش از مجلس ششم به این واقعیت دردناک اشاره می¬کند که «طی ۴ سال گذشته حتی یک قانونِ ناظر بر تفصیل حقوق و تحقق خواست¬های سیاسی ـ اجتماعی مردم به مرحلة اجرا» در نیامد. البته او این حرف را برای انتقاد از عملکرد شورای نگهبان می¬گوید. امّا برای کسانی که با رأی خود، او و سایرین را به مجلس فرستادند، این جمله در واقع چیزی جز اعتراف به شکست نیست.
این از جنبة حقوقی ماجرا. از نظر حقیقی یعنی در عمل هم دولت کاری برای پشتیبانی نه از روزنامه‏ها کرد، نه از روزنامه‏نگاران، و نه قدمی برداشت در به رسمیت شناختن حتی یکی دو گروه سیاسی که شریک بی‏چون و چرای مردمی‏ترین انقلاب عصر حاضر بودند. به فرض که دست مجلس برای انجام برخی از کارها بسته بود، آیا وزارت کشور هم در اعلام قانونی بودن سازمان‏های سیاسی‏ای که می‏پذیرفتند در چارچوب قانون اساسی کار کنند، محظوریت داشت؟
در واقع اگر بخواهیم بیلانی از فعالیت دولت در هفت سال گذشته ارائه دهیم، نه فقط تقویتِ جامعة مدنی در زمرة موفقیت‏ها قرار نخواهد گرفت که مسلماً بدترین شکست دولت به حساب می‏آید. دلیل این شکست سنگین نیز دقیقاً عدم اعتماد و باور به عقل جمعی بوده‏است و شاید خوانا نبودن اندیشة جامعة مدنی با اندیشة همان «نیروهای اصیل» دوم خرداد. در طی این هفت سال برای خوانندگان نوشته‏های شما روشن نشد که بالاخره شما جامعة مدنی را مستحکم و پایدار می‏خواهید یا در صدد بازسازی مدینه‏النبی هستید. حتی در همین نامة اخیر نیز که روشن‏تر از سایر نوشته‏ها به مفهوم جامعة مدنی اشاره می‏کنید، باز هم از سازگاری با دین و فرهنگ صحبت می‏کنید. مگر جامعة مدنی واقعیتی یکپارچه و تام است که بتوان از سازگاری آن با دین صحبت کرد؟ مگر فرهنگ با دین از یک مقوله¬اند که اینچنین آن دو را در کنار هم قرار داده و تازه از جامعة مدنی می¬خواهید خود را با آن سازگار کند. تکثر و تفکیک ویژگی¬ جوامع مدنی در دنیای امروز هستند و هر کسی بخواهد به آنها احترام بگذارد باید بر این ویژگی¬هایشان گردن بگذارد و گرنه نتیجه همین چیزی است که امروز ما به عنوان جامعة مدنی در ایران داریم. یعنی شیر بی یال و دُمی که حتی رئیس جمهور و مجلسی که با ۷۰% رأی بر مسند قدرت تکیه زده¬اند نمی¬توانند از آن دفاع کنند. اگر این چیزی که امروز در ایران داریم، آن جامعة مدنی‏ای است که با دین وفرهنگ نیروهای اصیل دوم خرداد سازگار است، استبعادی ندارد و نخواهد داشت که در این زمینه هم بخش‏های مهمی از جامعه به این نتیجه برسند که می‏باید تکلیف¬شان را با آن روشن کنند، همانطور که با مردمسالاری دینی شما روشن کردند.
در گوشه‏ای از نامه‏تان جمله‏ای آورده‏اید که نه مخاطب آن روشن است و نه محتوای آن. نوشته‏اید :«غصب عناوینی که در مالکیت معنوی جریانی است که ویژگی‏های روشن خود را دارد، یک عمل ضد آزادی است». اولاً نه فقط عناوین که مقولات و مفاهیم در مالکیت هیچ جریانی نیستند و نه فقط نباید از اینکه جریانی یا افرادی از عناوین و مقولاتی که خود مدافع آن هستیم استفاده کند نگران باشیم، بلکه باید آن را به فال نیک بگیریم و آن را نشانه¬ای از شایع شدن یک اندیشه در جامعه. آنچه شاید نادرست باشد، تخلیة محتوایی مفاهیم و مقولات است در عین استفاده از آنها. متأسفانه عملکرد آنهایی که شما «نیروهای اصیل دوم خرداد» می‏نامید و ما «اصلاح‏طلبان حکومتی» با عناوینی همچون جامعة مدنی و مردمسالاری کاری از این دست بوده‏است.
آخرین نکته‏ای که در ارتباط با ارزیابی عملکرد هفت سالة دولت اصلاحات باید به آن اشاره کرد، بیلانی است که رئیس جمهور در مورد عملکرد اقتصادی دولت ارائه می‏کند. مهم‏ترین اِشکال این بیلان در انتخاب شاخص‏‏هایی است که برای ارائة آن انتخاب شده‏اند. این انتخاب افشا کنندة دو ضعف عمده در بینش اقتصادی دولتی هستند که در منظومة سیاسی کشور بیشتر به چپ معروف است تا به راست. شاخص‏هایی که رئیس جمهور ارائه می‏دهد هم از فقدان نگران کنندة بینش اقتصاد سیاسی نزد اصلاح‏طلبان حکومتی حکایت می‏کند و هم از بی‏توجهی محض به جهت‏گیری اجتماعی در ارتباط با برنامه‏ریزی اقتصادی.
شاخص‏های موفقیت چنان انتخاب شده‏اند که گویی یگانه نگرانی دولت در این هفت سال فراهم آوردن امکانات بازتولید سرمایه در کشور بوده‏است و بس. این یعنی همان برنامة اقتصادی دولت هاشمی رفسنجانی. همان برنامه، امّا در دورانی بسیار متفاوت: اولاً شرایط خطیر اقتصادیِ کشور پس از پایان جنگ تا حد زیادی فراهم آوردن امکانات بازتولید سرمایه را بدون توجه به نتایج اجتماعی و سیاسی آن توجیه می‏کرد. و دوم اینکه جنبش دوم خرداد دقیقاً بر زمینة نقد یک چنین برنامه‏ای رشد کرد و موفق شد. به عبارت دیگر، نگرانی از گسترش نابرابری‏های اقتصادی و اجتماعی به دلیل جهت‏گیری برنامه‏های بازسازی بعد از جنگ از یکسو و تقویت اقتدارگرایی که تا مرز انحصارطلبی محض پیش رفته بود از سوی دیگر، زمینه‏های اجتماعی و سیاسی پیروزی جنبش اصلاحات در دوم خرداد را فراهم آوردند. به همین دلیل نیز بود که بازسازی سیاسی، یا اصلاحات سیاسی در صدر برنامة دوم خرداد قرار گرفت. به این اعتبار، سنجش موفقیت یا عدم موفقیت برنامة اقتصادیِ دولت اصلاحات باید بر اساس همان معیارهایی صورت پذیرد که زمینه‏ساز رویکرد ۲۲ میلیون رأی دهنده به سید محمد خاتمی در دوم خرداد ۱۳۷۶ بود. یعنی از میان رفتن
نابرابری¬های اقتصادی و اجتماعی در کشور.
امّا آنچه در گفتار رئیس جمهور اصلاحات بیش از انتخاب شاخص¬های موفقیت نگران¬کننده است. همانا فقدان هرگونه بینشی اقتصاد سیاسی است. همان طور که یادآور شدیم جنبش اصلاحات بر زمینة و برای مقابله با شرایطی شکل گرفت که می¬توان آن را اقتصاد سیاسی بازسازی بعد از جنگ نامید. برنامة بازسازی دولت هاشمی آنچنان زمینه را برای تفوق اقتدارگرایی فراهم آورده بود که حتی جا برای خود او و یارانش تنگ شد.

دولت خاتمی موظف به تبیین اقتصاد سیاسی¬ای بود که در عین تضمین رشد اقتصادی، زمینه را برای تقویت نیروهای دموکراتیک جامعه و فرادستی آنان فراهم کند. به عبارت دیگر پرسش اصلی ما از ریاست جمهور این نیست که به چه میزان سرمایه¬گذاری افزایش یافت یا فلان و بهمان حوزة تولیدی بهتر یا بیشتر از قبل انجام وظیفه می¬کند یا نه. بلکه پرسش اصلی این است که آیا اینک براثربرنامه‏های اقتصادی دولت اصلاحات، اقتدارگرایی تضعیف شده‏ است یا تقویت؟ آیا مزدبگیران جامعه در شرایط مناسب‏تری برای دفاع از منافع خود در جامعه قرار دارند یا نه؟ آیا مزدبگیران جامعه از ابزارهای قدرتمندتری برای دفاع از منافع اقتصادی‏شان برخوردارند یا نه؟ آیا مجموعة نیروهای طرفداران مردمسالاری در شرایط مناسب¬تری برای دفاع از مردم¬سالاری قرار دارند یا نه؟ آیا اقتصاد، اعم از خصوصی، دولتی و حکومتی و غیره از شفافیت بیشتری برخوردار است یا خیر؟ برای نمونه به ما بگویید آیا صندوق ذخیرة ارزی که تأسیس آن را در زمرة افتخارات اقتصادی دولت خود می¬دانید آیا امروز در نقش تحکیم مبانی دموکراسی عمل می¬کند یا وسوسة اقتدارگرایی را تشدید کرده است؟ اینها و ده‏ها پرسش شبیه به اینها هستند که باید مِلاک و معیار سنجش برنامة اقتصادی دولت برآمده از انتخابات دوم خرداد باشند و نه معیارهایی که به فرض درست بودن، فقط موفقیت این دولت را در فراهم آوردن امکانات بازتولید سرمایه اثبات خواهند کرد. بألاخره باید تصمیم بگیریم که مشکل اصلیِ ما استبدادزدگی است یا گشنگی‏کشیدگی؟
* * *
جنبش اصلاحات سیاسی¬ای که از دوم خرداد ۷۶ مسئولیت پیشبرد آن به سید محمد خاتمی سپرده شد، ناکام ماند، یعنی توان حیر¬ت¬انگیزی که بسیج شده بود تا بتواند چارچوب عملِ سیاسی در کشور را با واقعیت اجتماعی و فرهنگی آن سازگار کند، به هدر رفت. در عین حال در این هفت سال مردم ایران شاهد بروز وقایع و اتفاقاتی بودند که اگر بتوان آنها را به تجربه تبدیل کرد شاید این امکان را فراهم سازد تا این ناکامی نیز مانند سایر ناکامی¬های تاریخیِ ما بی¬ارج نماند. شرط اول برای این کار پذیرش ناکامی است و دست برداشتن از بررسی خطابه¬گونة آنچه گذشت. شرط اولیه برای نوشتن نامه¬ای برای فردا، ارزیابی جدی، مورد به مورد و نکته به نکتة کارنامة دیروز است. البته اگر بخواهیم ما نیز در نوشتن نامه¬ای برای فردا نقشی داشته باشیم.


نظر بدهید