لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

قدم‏زدن در بازار افکار و توهّمات

گفت‌وگو با محمد قائد

گفتگو شماره ۳۹






محمد قائد، دفترچة خاطرات و فراموشی (تهران: طرح‎نو، ۱۳۸۰) ۳۲۸ صفحه، ۲۲۰۰ تومان

نوسان حاکم بر مطبوعاتِ ایران معاصر، از جمله استمرار دوره‎هایی نسبتاً طولانی از فشار و اختناق و رکودِ متعاقبه، پیامدهای بسیاری به دنبال داشته است. یکی از بارزترینِ این پیامدها بیانِ الکن و شتابزده‎ای است که متعاقب گشایش‎های گاه و بی‎گاه و گذرا در مطبوعات رخ می‎نمایاند چندان که بس کم‎شمارند مقالات و نوشته‎هایی که ارزش دوباره خواندن داشته باشند. محمد قائد روزنامه‎نگار و پژوهشگر صاحب‎نام مطبوعات ایران را می‎توان یکی از معدود نویسندگان این عرصه دانست که نوشته‎هایش همیشه ارزش خواندن دارند.

کتاب دفترچة خاطرات و فراموشی که موضوع گفت‎وگوی مهرک کمالی با محمد قائد قرار گرفته تعدادی از چنین نوشته‎هایی را با مضامین متنوعی چون نوستالژی، استنوبیسم، سانسور... و احمد شاملو در خود جای داده است، آن‎هم با تأکید بر وجه مشترک تمامی آنها، یعنی نگاهی از «... زاویة برداشت انسان ناظر از پدیده‎های اجتماعی و از جنبة تأثیر این احساس و ادارک بر تصویر آن پدیده‎ها ... .»

با موضوع‌ها به چه شکلی برخورد می‏کنید: جمع‏آوری اطلاعات به طور منظم، مثل فیش‏برداری، یا اتکا به حافظه؟
بد نیست ببینیم بحث بر سر چگونه کاری است تا برسیم به روش. آنچه در این کتاب آمده چهارده اِسِی ‌‌(essay) است. اِسِی، که از رنسانس تا امروز قالبِ سرآمد ادبیاتِ غیرداستانی در غرب بوده، مشاهدات نویسنده درباره موضوعی است بیان‏شده در قالبی محکم و دلپذیر. هر نوع بیان واقعیت‏ها یا داده‏ها لزوماً به اِسِی نمی‏رسد. در ایرانِ امروز، کلمة مقاله به‏معنی ساده‏ترین و عام‏ترین نوع نوشته است. هرچه در یک کادر روزنامه یا در چند صفحة مجله بگنجد مقاله است، با هر سبک و سیاق و لحنی که باشد. وقتی چیزی نه اطلاعیة رسمی است، نه بیانیة سیاسی، نه متن سخنرانی، نه گزارش اجتماعی، نه داستان کوتاه، نه تحقیق، نه خبر، نه نرخ ارز و طلا، نه پیش‏بینی وضع هوا و نه رپرتاژ آگهی، پس مقاله است. مشخصه‏ای که essay را از دیگر انواع نوشته متمایز می‏کند گستردگی چشم‏انداز بحث و ارائة نظرات مختلف و متضاد اما همواره با سبکروحی و پرهیز از دست‏زدن به قضاوت نهایی است. نویسنده ممکن است دیدگاه و اعتقاد خویش در باب موضوع مورد بحث را بیان کند، یا تنها به زیروبالاکردن نظرات دیگران بپردازد. جدی‏گرفتنِ موضوع اما پرهیز از خشکی، و طرح نکات علمی و فنّی به شکلی که برای خوانندة عام نیز قابل درک باشد از خصوصیات این نوع نوشته است. پرداختِ سرگرم‏کننده، برخورداری از فراز و فرود، دوری از استدلال‌های انتزاعی، استفاده از مثال و روایت و به‏کارگیری زبان ادبی پرنقش‏ونگار اما بی‏تکلّف از دیگر جنبه‏های essay است. برای essay بناچار از معادل رایج آن یعنی 'مقاله' استفاده می‏کنیم. وقتی بخواهیم essay را از article متمایز کنیم، دشواری دوچندان می‏شود. در چنین مواردی، گاه شاید بتوان در برابر essay از «مقالة شخصی» استفاده کرد تا شاید به روشن‏شدنِ مفهوم کمک کند. برای نوشتن اِسِی، ساختار و سبک لازم است. به تعبیری می‏توان گفت اِسِی تلفیقی بین‏رشته‏ای است از داده‏های علمی، تحقیق، نقد و نظر و البته ادبیات. در این ژانر، نوشته باید دلپذیر و گیرا باشد. یعنی خواننده حتی اگر با نویسنده موافق نیست، از خواندن استدلال‏های او لذت ببرد.

و روش کار؟
ادیسون می‏گفت خلاقیّت ۹۹ درصد عرق‏ریختن است و یک درصد الهام. منظورش این بود که موضوعی در ذهن‌تان جرقه می‏زند و باید روز و شب روی آن کار کنید تا به جایی برسد. الهامْ ترحلوا نیست که بشود در سینی، پشت ویترین گذاشت. الهام در ذهن بسیاری آدم‌ها با تصویری رمانتییک همراه است: شخص کنار پنجره‏ای رو به باغِ پرگل می‏نشیند و در غروبی دلگیر، الهام پشت الهام نازل می‏شود و او تندتند این‌ها را تبدیل به قطعات ادبی می‏کند. این تصویر کمی از واقعیت فاصله دارد. کسی که در کسب‏وکار تولید متن و مطلب و این جور چیزهاست، بیش از آن‌که نظّاره‏گر جنگل‌های رؤیایی و پررمز و راز باشد حواسش دنبال الوار و چوب است مثل نجّارها: این تکه چوب گردو جان می‏دهد برای میز ناهارخوری؛ سرمقالة شمارة بعد را می‏توان با «تشدید» و «الف» از هم جدا شوند دوقلوها شروع کرد؛ در مقدمة در دست تهیة آن کتاب حتماً باید به ناهمخوانی فلان نظریه با بهمان واقعه اشاره شود و غیره. فقط یک قلم، برای این‌که عرض کنم اوضاع دست‏کم در مورد بنده چقدر غیرشاعرانه است: بسیاری از فکرهایی که روی کاغذ آورده‏ام حین خوردن صبحانه نازل شده. ملاحظه بفرمایید که سرو و گل و لاله در پرتو نور شامگاهان کجا و پنیر لیقوان و نان لواش کجا. احساسِ لحظه‏ای، یعنی همان الهام، بسیار اهمیت دارد و نیروافزاست، اما وقتی رگبار بند آمد باید نتیجة کار را با دقّت اطو کرد و دید واقعاً به درد این متن می‏خورد یا نه.
مدام چیزهایی به ذهن و به خاطر آدم می‏رسد. مهم این است که دنبال آن مضامین و موضوع‌ها را بگیرد و به آنها انسجام بدهد. طی سالیان، در تنهایی، در تجربه‏های روزمره، پیش از به خواب‏رفتن، زیر دوش، موقع رانندگی و در صحبت با دیگران نکاتی را که به ذهنم می‏رسد یادداشت می‏کنم. یا در متون اگر به نکته و موضوع جالبی بر بخورم ثبت می‏کنم. پیشتر این نکات را در دفترچه‏هایی می‏نوشتم. در ده‏دوازده سال گذشته، همه را در اسرع وقت به کامپیوتر می‌برم.

بعضی خاطراتی‏اند که ناگهان زنده می‏شوند. در رمانی خواندم ژنرال کهنه‏کارْ عاشق روزگار جوانی‏اش بود و فتوحات به نظرش یعنی فتوحات قدیم. یادم آمد سال‌ها پیش در کتاب محمدرضاشاه خوانده بودم که می‏گوید متأسفانه در دهات ایران نسل الاغ از بین می‏رود، و تعریف می‌کند یک بار دید آدمی سوار الاغ دارد کتاب می‏خواند ولی حالا پشت فرمان جیپ این کار میسّر نیست. وقتی شروع کردم به نوشتن درباره نوستالژی، دیدم جای مناسب آن دو نقل قول، پیش از شروع مطلب است. گاهی ساعت‌ها و روزها برای پروراندن نکته‏ای دنبال منبع می‏گردید. بعد می‏بینید مطلب را سنگین می‏کند و از ضرب می‏اندازد، آن را به پانویس می‏برید؛ و در بازنویسی نهایی کلاً از خیرش می‏گذرید. بعد از به چاپ‏فرستادنِ هر مقاله، گاه چندین پاراگراف و نکته به جا می‏ماند که باید انتظار جای صحیح خودشان در مقاله‏های دیگر را بکشند.
معمولاً طی سالیان تلقی مشخصی از موضوع در ذهن شکل گرفته است و در وقت نوشتن باید نکات را به هم پیوند زد و به کل کار، ریتم و بافت داد. این کار وقتِ قابل توجهی می‏برد و باید متن را بارها بازنویسی کرد تا عمل بیاید. واردکردنِ مضمون‌های جدید در یک متن، در عین غافلگیرکننده بودن، باید دارای نوعی تداوم درونی باشد تا خواننده را در گردشْ حول موضوع سرگردان نکند. از برخورد محترمانه به نظراتی که شخصاً با آنها مخالفم، و از ذکر شواهد له و علیه، کوتاهی نمی‏کنم. وقتی می‏خواهم بحث کنم که، مثلاً، خربزه گرچه لرز دارد خیلی بهتر از طالبی است می‏گذارم خواننده بداند که کسانی مثل آغامحمدخان قاجار جا‌ن‌شان را ظاهراً برای خاطر یک قاچ خربزه از دست داده‏اند. چه در خواندن و چه در نوشتن، کلاً به نثر خوب و مشاهدة دقیق بیشتر اهمیت می‏دهم و خیلی دنبال جانبداری و اثبات و ابطال نیستم. این قبیل ممیّزی‏ها بهتر است بماند برای نظریه‏پردازها.
ارجاع به نکاتی که پیشتر در مطلب گفته شده باید با حالتی مثل درهم‏بافته‏شدن نغمه‏ها در قطعة موسیقی باشد: یک تم را چند بار تکرار می‏کنیم و بسط می‏دهیم؛ آن را جمع می‏کنیم و موقتاً می‏بندیم. به همین ترتیب، تِم‏های تازه‏ای وارد می‏کنیم و بسط می‏دهیم. مجدداً به تم اول بر می‏گردیم، تم‌ها را تلفیق می‏کنیم و به فرود مطلب می‏رسیم که به اندازة شروع آن اهمیت دارد.

این تلفیق و پروراندن معمولاً چقدر طول می‏کشد؟
برای چاپ متنی از این نوع نباید عجله کرد. به تجربه دیده‏ام که هر مطلبی بهتر است صبر کند تا وقت تولدش برسد. پرداخت essay وقت و نیرو می‏برد و گاه ماه‌ها طول می‏کشد تا به نتیجه‏ای رضایتبخش برسد. مدام شرح و تفصیل نکاتی را کم می‏کنم و نکاتی دیگر را بازتر می‌کنم. از کارکردن با کامپیوتر بسیار لذت می‏برم. با کامپیوتر می‏توان شکل و توالی مطلب را در چشم‏به‏هم‏زدنی تغییر داد، ده‌ها نکته که سر صبحانه به فکر آدم رسیده به مطلب افزود و جمله‏ها و پاراگراف‏ها را در چندین جا امتحان کرد تا در بهترین مکان قرار بگیرد و چفت شود. این همه بازنویسی و آزمایش با قلم ناممکن است و آدم را گیج و خسته می‏کند.

وقتی به یک موضوع می‏رسید، آیا فکر می‏کنید ضروری است که برای جامعه مطرح شود یا بیشتر تمایل شخصی است؟ مثلاً خودتان علاقه‏مند بودید به نوستالژی یا موضوع‌های دیگری که کار شده بپردازید؟
هر آدمی خیال می‏کند کاری بلد است، یا به‏عنوان شغل به آن احتیاج دارد، یا از آن کار خوشش می‏آید. در مواردی جامعه محصول‌هایی را پیشاپیش سفارش داده مثلاً در و پنجره، یا مبل و صندلی. حتی در چنین مواردی هم فرد مختار است یکی از این رشته‏ها را انتخاب کند. در کار قلمی هم کلاً متن چاپی، به‏عنوان کالای فکری، خریدار و خواننده دارد. این‌که هر آدمی تصمیم بگیرد چه نوع کالایی تولید کند بستگی دارد به علاقه و استعدادش، و به نتیجه‏ای که از محصولش در بازار می‏گیرد. برای محصول‌ها تقاضا هست، اما کیفیت کالا بستگی به ابتکار دارد. هم در ساختن صندلی، هم در کشیدن تابلو نقاشی و هم در نوشتن می‏توان دست به نوآوری زد اما داور نهایی، جامعه است که در عمل می‏گوید این را چند نفر می‏خواهند و در چه مقدار.
گرچه بین اقشار و خرده‏فرهنگ‏ها تفاوت‌های بسیاری هست، ما دسته‏جمعی می‏فهمیم، با هم احساس می‏کنیم و با هم حرکت می‏کنیم. از طرف دیگر، کسی که کفّاشی باز کند اما همه کفش‌ها را اندازه پای خودش بدوزد و خیال کند فقط اندازه پای خودش صحیح است به کسادی بر می‏خورد. کسب و کار آدمی هم که حاضر نباشد به ساندویچی که برای فروش درست کرده لب بزند یحتمل رونق چندانی نمی‏گیرد مگر این‌که سطح توقع خریدارانْ پائین‏تر از خودش باشد. وقتی سه، چهار یا شش هزار نفر در سطح میانه به بالا به خواندن دربارة نوستالژی و اسنوبیسم علاقه نشان می‌دهند می‏توان نتیجه گرفت که این نوع بحث هم خریدار خودش را دارد. این‌ها خوانندة انحصاری essay بنده نیستند و بسیار چیزهای دیگر هم می‏خوانند، از جمله مجلة شما را. وانگهی، در مملکت پنج هزار ناشر جواز دارند و باید دید عناوین کتاب به تعداد کافی برای همة خوانندگان بالقوه و بالفعل وجود دارد یا نه.

جامعه هم احتیاج دارد؟
این‌که بگوییم جامعه به گفت‌وگوی ما دوتا احتیاج دارد و بدون این چند صفحه، کار مردم لنگ می‏ماند اغراقِ ساده‏لوحانه‏ای است. حتی خود این نشریه هم می‏تواند منتشر بشود یا نشود. نکته این است که در بازارِ متن مکتوب و چاپی، این تعداد خواننده از این نشریه استقبال می‏کنند. به همین ترتیب، اگر کتابی را چند هزار نفر می‏خرند و هر نسخه‏اش را چندین نفر می‏خوانند، پس تبادل سالمی در بازار عرضه و تقاضای فکر انجام گرفته است.
آنچه از سؤال شما می‏فهمم این است که چنین مضامینی خواص‏پسندند و آن خواننده‏ها یک ده‏هزارم جامعه‏اند. اما کتاب‌های خواص‏پسند دیگری به همین اندازه هم خریدار و خواننده ندارند. تمام تقلاّها برای دلبری از همین بازار کوچکِ چند ده هزارتایی است که شاید به یک‌هزارم جامعه هم نرسد اما اصطلاحاً به آن، خواصِّ اهل تمیز گفته می‏شود و در افکار عمومی سهمی دارد بسیار بالاتر از درصدِ جمعیتش. خوانندة رمان نوستالژیک و بینندة فیلم سوپرمدرن (یحتمل اسنوبیستی) از همین اقلیتِ کوچک است. خوب است همین نکته را از دیگران نیز بپرسید: آیا فکر می‏کنند توانسته باشند مخاطبانی بیرون از این یک ده‏هزارم بیابند؟
سلیقه امری مقدّس و ابدی نیست. روی افکار عمومی هم، مثل بقیه پدیده‏های اجتماعی، تا حدودی می‏توان اثر گذاشت. بعضی خواننده‏های شاملو فشار می‏آوردند که شعر سیاسی بگوید. شاملو حرفش این بود که تبدیل بیانیة سیاسی به شعر، آن مضمون را بالا نمی‏برد؛ او و شعر او را پائین می‏آورد. اگر به‏عنوان پیشکسوت تن به صدور بیانیة سیاسی در قالبی ادبی داده بود، امروز شاید در همین به‏اصطلاح شعرها مضامین سیاسی و اجتماعی هم، مثل صدر مشروطیت، نخ‏نما شده بود.
بُرد رسانه را هم باید در نظر گرفت. زمانی روزنامه‏نگار تمام‏وقت بودم و سرمقاله‏های من و تیترهای ما را هر صبح از صدر تا ذیل مملکت می‏خواندند، موضوعِ بحث می‏شد و برای سایر نشریات تعیین می‏کرد چه بنویسند. هر زمان (دست‏کم تا پیش از ورود آلزایمر) که صاحب روزنامه امر و نهی نکند، گمانم بتوانم همان تجربه را با موفقیت تکرار کنم. با کتاب essay، چه در ایران و چه در انگلستان و فرانسه و آمریکا، باید به همین چند هزار نفر قانع بود. آن کتاب همین روزها تجدید چاپ می‏شود و ظاهراً در بازار ماندنی است. یعنی هم به گوشه کوچکی از نیاز فکری آن یک‏درهزار پاسخ داده، و هم باید سپاسگزار جامعه بود که لطف کرده و آن را نادیده نگرفته است. نالیدن از هنرنشناسی خلق همیشه متداول بوده، اما این کتاب اگر هزارتا خریدار هم بیشتر نداشت رضایتبخش بود.

در مورد نوستالژی به‏عنوان عارضه اجتماعی، این‌که ما مدام حسرت گذشته را می‏خوریم به مقدار زیاد به روحیات فرهنگی و شرایط اجتماعی بستگی دارد. مقاله آدم را به فکر می‏اندازد و رفت و برگشت بین موضوع اجتماعی و موضوع ذهنی، خودش تبدیل به مسئله می‏شود.
مهم تجربه مشترک است و این‌که یک متن تجربه‏ای در نگاه‏کردن باشد و نگاه خواننده به موضوع، قبل و بعد از خواندن فرق کند. در روانشناسی مکتبی هست به اسم گشتالت که آلمانی‏ها پایه گذاشتند. گشتالت می‏گوید یادگیری در کل است. وقتی فرد به سه تا نقطه نگاه می‏کند، به محض این‌که متوجه شود مثلث می‏بیند، از این تصویر و مفهوم نمی‏تواند فارغ شود. وقتی متوجه می‏شوید تصویر دو جامی که می‏بینید دو تا نیمرخ است، دیگر نمی‏توانید این ادراک جدید را فراموش کنید.
در بحث‌ها و مقاله‏ها و نقدفیلم‏ها گرایش به تلقی مثبت از نوستالژی است. در آن مقاله منظور این نبوده که از نوستالژی تلقی منفی به دست بدهیم، بلکه مکانیسم نگاه به پشت سر را از نظر روانشناسی توضیح می‏دهیم که آدم‌ها چطور خاطرات‌شان را تنطیم می‏کنند. انسان قدرت یادگیری‏اش به مرور کاهش می‏یابد و ذهنش خاطرات جدید را به دشواری ثبت می‏کند، اما خاطرات قدیمی را به یاد دارد. آن خاطرات قدیمی هم دچار خوردگی و ریختگی می‏شوند و فرد جاهای خالی را رفو می‏کند. بنابراین نوستالژی حالتی است عاطفی نسبت به تصویری که به مقداری رفو شده: فردْ توانایی امروز خود را با محرومیت روزگار گذشته مقایسه می‏کند و دریغ می‏خورد که اگر امکانات حال را پیشتر می‏داشت چه استفاده‏ها که نمی‏کرد. حسرت گذشته، در مواردی، انطباقِ توان امروز است بر آرزوهای دیروز. اگر آگاهی و توانایی امروز را سال‌های پیش می‏داشتیم، چه درهای بسته‏ای که باز می‏شد و چه تنگناها که اجتناب‏پذیر می‏بود. مکانیسم دستکاری در خاطرات و بازسازی آنها یکی از مضامین مقالة «دفترچة خاطرات و فراموشی» هم هست. ‍


حتی در این روزها شاید کسانی حسرت دورة قبل از انقلاب را بخورند. من بعد از خواندن این مقاله بیشتر به این مسئله فکر کردم. قبلاً شاید این‏قدر حساس نبودم.
حرف شما جان کلام است: ما خاطرات‌مان را به میل خودمان دستکاری می‏کنیم، و وقتی از موقعیتی خاطره‏ای نداریم، برای آن خاطره می‏سازیم تا نتیجه‏ای که دل‌مان می‏خواهد بگیریم. نوستالژی، در حالت شدید و مزمن آن، نتیجة برهم‏خوردن یا دستکاری در تعادل عقل و عاطفه است. در واقع، مجله‏ها و کتاب‌های روشنفکرانة سراسر دهه‏های ۱۳۴۰ و ۵۰، تا آن‌جا که سانسور اجازه می‏داد، پر بود از شعرها و مقاله‏هایی در نفی و ردّ وضع موجود. در بسیاری شعرهای نو، از شهرِ سرمایه‏سالار به‏عنوان بلا و آفت و مظهر پلیدی یاد می‏شد و نظر روشنفکران این بود که استیلای فرهنگ بورژوایی یعنی جهنم. نسل ما معتقد بود به‏رغم تمام امتیازهایی که به دانشجوها داده می‏شود حتماً باید انقلاب کرد و به این وضع خاتمه داد. ملت ما به حماسه و مرثیه و غمخواری و نوستالژی معتاد شده و ظاهراً قرار نیست آب خوش از گلویش پائین برود.

در مقالة «مفهوم آینده در تفکر اجتماعیِ معاصر و در ادبیات قدیم» از دوپارگی ذهن صحبت کرده‏اید.
بحث بر سر انسجام دو نیمة عقلی و عاطفی، یا ادراکی و احساسی، است و این‌که فکر، احساس، و رفتار ما تا چه حد بر همدیگر انطباق دارند و زبان مکتوب تا چه حد می‏تواند از صحبت شفاهی فاصله داشته باشد بی آن‌که انسجام شخصیت فرد به هم بریزد. شراب در بخش نثری و عقلی فرهنگ ما حرام و نجس دانسته می‏شود اما در نیمة شعری و عاطفی‏مان ستایش می‏شود. ما در ذهن‏مان یک کشو را باز می‏کنیم و نتیجه می‏گیریم که این کلمه دارای بار کاملاً منفی است. به کشو دیگر مراجعه می‏کنیم و می‏بینیم همین کلمه دارای بار کاملاً مثبت است.
از سوی دیگر، مفهوم گذار در طول زمان است. ما رفتار کودکان را تا حدی می‏توانیم پیش‏بینی کنیم، اما آدم بزرگسال نمی‏تواند فرض کند اگر کودکی خردسال می‏بود و صدهزار تومان در جیب داشت با آن پول چند تا بستنی می‏خرید. برای این کار، باید چیزهایی را که می‏دانیم ندانیم و آنچه هستیم نباشیم. اما بودن و دانستن ارادی نیست. وقتی پیشینیان را بالاتر و جلوتر از خودمان تصور می‏کنیم، ارتباط ما با آنها نه ارتباطی عقلی، بلکه صرفاً عاطفی است. مثلاً آیا جهانِ ما برای شعرای قرون پیش قابل تصوّر بود؟ ما می‏توانیم فقط تصوّری مبهم از زندگی و طرز فکر آنها داشته باشیم؛ آنها از زندگی ما هیچ تصوّری نمی‏توانسته‏اند داشته باشند. علم و آگاهی اعمّ است و شعر و فلسفه اخصّ. وقتی وضع جامعه عوض می‏شود، دربارة آن تغییرها شاعر شعر می‏گوید و فیلسوف تفلسف می‏کند. شاعر و فیلسوفْ لوکوموتیو جامعه نیستند.
سال‌ها در فکر بودم که چطور می‏توانیم مدرسه و دانشگاه برویم اما وانمود کنیم نرفته‏ایم؟ دربارة این مقالة نسبتاً پیچیده بسیار با من بحث کرده‏اند. از جمله، چند نفر گفتند این نظر درست است اما نوشتن آن کار درستی نیست. این توصیه هم نتیجة دوپارگی شخصیت در نتیجة تأثیر مخرّب افکار عرفانی است.

یعنی چطور می‏شود آدم در زندگی علمی و عمومی‏اش ماتریالیست باشد و در زندگی شخصی‏اش مرید شعر عرفانی.
فراموشی اختیاری نیست. نتیجة وانمودکردن این‌که چیزهایی را که می‏دانیم نمی‏دانیم، گسیختگی و دوپارگی شخصیت است. ما نمی‏توانیم تصور کنیم اگر الان پنج سال‌مان بود، حالا ۵۰۰ سال پیش بود و جدول ضرب نمی‏دانستیم چه می‏کردیم. فرد نمی‏تواند به ارادة خود چیزی را فراموش کند. کسانی این کار را چنان با تردستی انجام می‏دهند که دیگران به تردید می‏افتند که واقعاً ممکن است این شخص توانسته باشد خرگوش از کلاه در بیاورد. سعی کرده‏ام مکانیسم را باز کنم و بگویم که، در وجه فردی، این شعبده‏بازی است نه معجزه. و در وجه اجتماعی، عارضه و مسئله است. مهارت فوق‏العاده‏ای نیست که ما وانمود کنیم شعرهای قدما بیانگر زندگی و شرایط ماست. نثر جای چندانی در این تردستی ندارد چون بیشتر مربوط به امور عقلی است تا عاطفی. اشعار عرفانی قدما حتی به شرایط زندگی خود آن آدم‌ها هم مربوط نمی‏شد. مقداری کلیشة فرا واقعی و محصور در زبان بود که از یونان و جاهای دیگر رسید و مدام بدون تجربة عینی تکرارش می‏کردند. طوطی‏وار در دایرة زبان می‏چرخیده بدون این‌که از حیطة شعر بیرون برود. این شعرِ عرفانی نیست که به طرف ما می‏آید و ما را در خود غرق می‏کند. این ماییم که زور می‏زنیم وانمود کنیم به آن زمان و مکان برگشته‏ایم.

فکر نمی‏کنید در این مقاله قدری نسبت به زمینه‏های اجتماعی و فرهنگی عرفان بی‏توجهی شده؟
خیر. گمان می‏کنم تا آن‌جا که عقلم می‏رسد آدرس داده باشم که این عقاید از کجا آمده. درهرحال، آن مقاله دربارة تاریخچه و سیر افکار عرفانی نیست؛ ارزشیابی کار قدما هم نیست. کسی که میل دارد دربارة تاریخ آن افکار بیشتر بداند می‏تواند به منابع رجوع کند. آن مقاله از نظرگاهی شخصی است در این باره که چرا وقتی انسانِ به‏اصطلاح درس‏خوانندة معاصر وانمود می‏کند که می‏تواند مثل ارسطو و فلوطین فکر کند حوصلة مرا سر می‏برد، و دلیل تحقیرم نسبت به چنین آدمی را توضیح داده‏ام. شمس لنگرودی تعریف می‏کند مردی روستایی وقتی شنید قرار است از آب سد منجیل برق بگیرند سرش را با تأسف تکان داد و گفت: «آبی که برقش را گرفته باشند به چه درد می‏خورد؟» آن روستایی هم که خیال می‏کرد برق جزء ذات آب است اگر به تهران می‏آمد می‏توانست عرفان‏باز شود و در تلویزیون برنامه اجرا کند.
جان کلام این است: آنچه را بشر طی صدها نسل و هزارها سال تجربه کسب کرده تک‏تک ما نمی‏توانیم تکرار کنیم، یعنی خودمان را به لحاظِ آگاهی در نقطه‏ای عقب‏تر و پائین‏تر از آنچه هستیم قرار بدهیم. آگاهی و خودآگاهی امری فردی و دلبخواهی نیست که با شعر و غزل بتوان دستکاری‏اش کرد. جامعه، به‏عنوان منبع آگاهی، تعیین می‏کند که فرد به چه چیزی و چگونه فکر کند. محبت، به‏عنوان فقط یکی از عواطف، اساس زندگی نیست؛ اساس زندگی بقاست. خشم و بیزاری و سایر عواطف هم برای تداوم بقا ضرورت دارند حالا شعرای قدیم هرچه می‏خواهند گفته باشند. وقتی حرفی را که بی‏پایه است کسی با وزن و قافیه تکرار کند، آن حرف پایه‏دار نمی‏شود. یکی از اداهای مضحک در روزگار ما این است که کسانی، به سبک عرفا و صوفیان قدیم، وانمود می‏کنند خدا را قبول دارند اما فوراً تبصره‏ای اضافه می‏کنند که متأسفانه شریعت به دست زاهدانِ ریاکار افتاده است و گرنه «پیش ما سوختگان، مسجد و میخانه یکی/ حرم و دیر یکی، کعبه و بتخانه یکی.» این جور رندی‏ها و کلک‏مرغابی‏ها، صِرفاً به منظور تشکیک در تبعات وحی، در روزگار ما نه تنها ضرورتی ندارد بلکه مبانی عقلی همه استدلال‏ها را سست میکند.‏
اگر منظورتان از توجه، جدی‏گرفتن است، نه چنین اوهامی را جدّی می‏گیرم و نه کوشیده‏ام این طور وانمود کنم. پیشتر اشاره کردم که در ژانر essay ، متن باید دلنشین باشد. کسانی گفته‏اند این مقاله و مقالات دیگرِ کتاب را مکرر خوانده‏اند، نه چون با نظر مطرح‏شده در آنها صددرصد موافقند یا قصد دارند طرز فکرشان را عوض کنند، بلکه چون از نثر و نوع نگاه خوش‌شان می‏آید.
در ضمن، در آن مقاله که در سال ۱۳۶۶ چاپ شد، احتمالاً برای نخستین بار در فارسی، این حرف نیوتن به نقل از آرتور کوستلر آمده: «من اگر توانستم دورترها را ببینم برای این بود که بر شانة غولها ایستادم.» در ایران، این جمله را رفته‏رفته به روایت مختلف می‏نویسند (از جمله، «دوردست‏ها» و «ایستاده‏ام») و به هرکس که دل‌شان بخواهد نسبت می‏دهند، حتی به ایرانی‏های معاصر. اگر در عصر چاپ، دقّت ما در نقل و در تعیین منشأ تا این حد کم است، تعجبی ندارد که مثلاً تشخیص اصیل‏ترین و قدیمی‏ترین نسخة دستنویس فلان دیوان ناممکن باشد. در موردی دیگر، در مقاله «اسنوبیسم چیست؟» در اصالتِ نامه‏ای ظاهراً از چارلی چاپلین خطاب به دخترش که در مطبوعات ایران ده‌ها بار چاپ شده جداً تردید کرده‏ام و نشان داده‏ام که این باید طرز فکرِ یک خاورمیانه‏ای باشد. فرج‏اللَّه صبا، روزنامه‏نگار قدیمی، می‏گوید این نامه را از خودش درآورده. اما بسیاری از ما چنان معتاد به انشاهای رمانتیک شده‏ایم که جعل یا اصالت آنها برای‌مان علی‏السویه است. تا آن‌جا که خبر دارم، احدی متن انگلیسی این نامه را ندیده و همه از روی دست همدیگر رونویسی می‏کنند. هم اسباب تعجب است و هم مایة تأسف.

به نظرم مقالة «اسنوبیسم چیست؟» خیلی جای بحث دارد چون تا حدودی مبهم است. به قول معروف در دو کلمه بفرمایید که اسنوبیسم چیست.
اگر آن مقالة مفصل فایدة چندانی نداشته، مطمئن نیستم که در دو هزار کلمه هم بتوانم خواست شما را برآورده کنم. مفهوم اسنوبیسم درِ (یا دربِ) تنگی است که وقتی از آن عبور کنیم وارد هزارتویی می‏شویم از مشاهداتی در روانشناسی اجتماعی. روانشناسی اجتماعی یعنی برداشت انسان ناظر از پدیده‏های اجتماعی به علاوة تأثیر این احساس و ادراک هم بر تصویر او و هم بر موقعیتِ اصل پدیده. روانشناسی فردی به ذهن می‏پردازد بدون این‌که محتویات ذهن فرد لزوماً بر محیط تأثیر بگذارد. جامعه‏شناسی به تأثیر محیط بر موقعیت و عمل فرد توجه می‌کند. در روانشناسی اجتماعی با تأثیر و تأثر متقابل ذهنِ فرد و محیط سر و کار داریم. یعنی ترجمه‏شدنِ خواسته یا ناخواستة فکر به عمل. یکی از مضامین مقاله‏های کتاب، این پرسش است: آیا انسان ابتدا می‏اندیشد، سپس تصمیم می‏گیرد و دست به عمل می‏زند، یا ناخواسته در شرایطی قرار می‏گیرد و ناچار از دست‏زدن به رفتارهایی می‏شود و آن گاه، چون پس‏گرفتنِ عملِ انجام‏شده امکان ندارد، برای خلاص‏شدن از ناسازگاری ذهن و واقعیت، فکر خویش را طوری تنظیم می‏کند که با شرایط تطابق یابد؟


اسنوبیسم کلمة خواص‏فهمی است در روابط افراد در جوامعی با ساختار طبقاتی تثبیت‏شده. اساس مفهوم اسنوبیسم یعنی قضاوت بر پایة معیارهای متفاوت دربارة یک موضوع یا پدیدة واحد. وقتی ما قلم خودنویسی را که یک نویسندة مشهور به ما هدیه داده است با افتخار به دیگران نشان می‏دهیم، احساس نمی‏کنیم که دربارة این شی‏ء به قضاوتی دوگانه‏، هم به‏عنوان وسیله‏ای معمولی و هم حامل ارزش‌های کسی که آن را به کار برده، دست می‏زنیم. اما اگر فردی مجموعه‏ای از قلم‏خودنویس‏های مشاهیر فراهم کند، یا در حراج مؤسسه‏ای مشهور در لندن که اسم خریدار را وارد خبرها می‏کند برای چنین اشیایی پول‌های هنگفت بدهد، شاید نچ‏نچ کنیم که این بابا خیال می‏کند فکر و مهارت فرد در قلم‌‏خودنویس تجلّی می‏یابد.

خواننده‏ای که با این مبحث آشنایی قبلی ندارد شاید نتواند بفهمد که خودش هم اسنوب هست یا نیست.
منظور از آن بحث، درس بهداشت روانی یا ارائة خودآموز موفقیت نیست. ما همه آدم‏هایی هستیم کم‏وبیش مثل هم، و ترکیبی از عناصری مشترک که در خرده‏فرهنگ‏هایی قدری مشابه و قدری متفاوت بزرگ شده‏ایم. همة ما در مواردی کمی اسنوب هستیم، اما از این بابت احساس شرمندگی نمی‏کنیم. غذاخوردن در رستورانی که چند تا آدم مشهور هم در آن حضور دارند کار بدی نیست. اما وقتی معیارهای دوگانه و بی‏ارتباط به یکدیگر را در دیگران می‏بینیم، با صفاتی از قبیل مبتذل، متمایل به تفاخر و پزدادن، نوکیسه، اهل چشم‏وهم‏چشمی و غیره تحقیرشان می‏کنیم. وقتی ببینیم کسی نه صرفاً برای غذاخوردن، بلکه برای دیدنِ اشخاص مشهور مدام به رستورانی می‏رود، پوزخند می‏زنیم. آیا فرد این کپیة نقاشی را خریده چون از آن خوشش می‏آید، یا چون امضای پیکاسو پای آن است؟ و وقتی یک عالَم پول برای تابلویی می‏دهند که گمان می‏رود دست شخص پیکاسو به آن خورده باشد، دنبال چه چیزی‏اند: زیبایی بصری تصویر، یا قیمت تابلو در بازار؟ وقتی قضاوت بیننده بر اساس امضا، و این‌که امضا کپی است یا اصل، دگرگون شود، یعنی اسنوبیسم. بنده و شما هم ممکن است از چنین طرز فکری کاملاً مستثنی نباشیم. بعضی از مردم موزه‏های صبا و موتزارت را جدّی می‏گیرند، و برخی دیگر مال ویگن و الویس پریسلی را، و ممکن است سر همدیگر را در چنین رقابتی بشکنند. همین اعتراض که یقیناً خوانندگانی خواهند گفت بین این آدم‌ها از زمین تا آسمان فاصله است مربوط به تلقیناتِ مختلفِ خرده‏فرهنگ‌هاست. مثلاً، برخی هموطنان ما ممکن است از موزة الویس پریسلی یواشکی دیدن کنند اما در برابر موزة موتزارت عکس هم بگیرند.

این‏هم‏که مقاله، برخلاف موارد دیگرتان، مثال از جامعة ایران خیلی کم دارد آن را خواص‏فهم‏تر می‏کند. بیشتر موارد و مثال‏هایی که مطرح کرده‏اید از جوامع غربی است.
این مقاله، بیش از هر چیز، دربارة یک مضمون در ادبیات و در نقد ادبی و اظهارنظرهای اجتماعی است. ادبیات جدید و نقد ادبی از غرب آمده و ما دربارة این موضوع به اندازة کافی متن نداریم. آداب زندگی هم در این‏جا مدام زیر و زبر می‏شود و طبقاتی از اسب می‏افتند و آدم‌های تازه‏ای روی زین می‏پرند. چارلز دیکنز در توصیف کسی می‏گوید اثاثیة خانه‏اش بوی لاک‏الکل می‏داد. در جامعة ما امتیاز است که کسی بتواند هر چند سال مبل‌های منزلش را دور بیندازد و مبل نو بخرد. خانة پنجاه ساله هم یعنی خرابه، تا چه رسد به خانة چندصد ساله.‌ در جامعة باثبات و طبقاتی انگلستان، هم در زمان دیکنز و هم تا حدی امروز، کسی که می‏خواهد سروری کند باید مبل و خانة چند صد ساله‏اش به او ارث رسیده باشد. حتی اگر در آن زندگی نکند و آپارتمان نوساز را ترجیح بدهد، قصر پدری باید دست‏نخورده بماند تا کلاه آدم پشم داشته باشد. در ایران، خانة پدری را پاساژ می‏کنند و با عایدات آن در خارج آپارتمان می‏خرند.
با این همه، به شواهد و مواردی متعدد در فرهنگ ایرانی دور و بر خودمان اشاره شده؛ از جمله، تصدیق بلاتصوّر و اظهار علاقه به هنر مدرن و چیزهای مدرن و پلاک خارجی زیر پلاک ماشین‌ها، گرچه خیلی سعی نکرده‏ام پنبه بزنم چون بحثی است تحلیلی، نه انتقادی. به هر مطلبی در متون فارسی برخورده‏ام از ذکر آن خودداری نکرده‏ام، مثلاً کباب غاز محمدعلی جمالزاده که امروز شاید برای ما داستان سطحی خنکی باشد. نامه‏هایی که جمالزاده دوجینی از سویس پُست می‏کرد پر بود از حرف‌هایی شبیه آسمان‏ریسمان‏های شخصیتِ قلاّبی داستان در سر میز ناهار. جمالزاده در سال‌های ابتدای جوانی از نظر فرهنگی رشد کرد و توانست به جامعة زمان خودش از بالا نگاه کند. اما خیلی زود متوقف شد و در سویس به‏عنوان کارمندی جهان سومی درجا زد. لازمة ادامة پیشرفت این می‏بود که بتواند بورژوازی غرب را از بالا برانداز کند و اداهایش را زیر ذرّه‏بین بگذارد (شبیه کاری که فریدون هویدا در قرنطینه کرد) . نه چنین ذکاوتی داشت و نه قادر بود به زبانی خارجی بنویسد. نمونه‏های ممکنِ دیگر از ابوالقاسم پاینده و خسرو شاهانی و امثالهم از این هم آبکی‏تر است و مطلب را تبدیل به مشتی فکاهیاتِ آدم‌هایی ندیدبدید می‏کرد. خوانندة رمان یا بینندة فیلم سینمایی غربی به‏کرّات به اشاراتی بسیار ظریف و پوشیده بر می‏خورد که آدم‌ها و طبقات چطور به هم نگاه می‏کنند و چه قضاوتی درباره یکدیگر دارند. مثلاً، درک دقیق موقعیت‌ها در آثار برنارد شاو و اسکار وایلد و بسیاری نویسنده‏ها و نمایشنامه‏نویس‏های غربی بدون آگاهی از تلقی‏های افراد آن جوامع از تمایز و اصل و نسب و فرادستی و فرودستی ناممکن است.
تا آن‌جا که می‏دانم، پیش از این مقاله در ایران دو متن درباره اسنوبیسم منتشر شده، یکی از آرتور کوستلر در سال ۱۳۳۸ در علم و زندگی، و ترجمة دیگری به همین قلم در سال ۱۳۵۲ در مجله رودکی که گمان نمی‏کنم هیچ‏یک در دسترس باشد. بد نبود مطلبی جامع در این باره نگاشته شود. متن اولیه که سال ۱۳۷۳ نوشته شد بیش از صد صفحه بود و تصمیم داشتم آن را به حد کتاب برسانم. بعد به این نتیجه رسیدم که آن را خلاصه کنم و چنانچه خواننده‏هایی اظهار علاقه کردند بعدها بسط بدهم. هر یک از هشت بخش مقاله در واقع یک فصل کامل بوده است. برای خواننده‏هایی که پیشتر به مضمون اسنوبیسم بر نخورده‏اند و برای‌شان سؤال نبوده، بسیاری از این مشاهدات می‏تواند حالت نقد ادبی داشته باشد، مثلاً تشریح چند موقعیت در نوشته‏های شاو و پروست. یا حتی داستان کوتاه باشد، مثل شرح و بسط روایت کوتاه آیزایا برلین از دیداری با پیکاسو که ظاهراً از لطیفة برلین سخت رنجید. شخصاً هرچه از نوجوانی بیشتر فاصله می‏گیرم حکایت‌های واقعی برایم جالب‏تر از داستان‌های تخیّلی است.

«دگردیسی یک آرمان» که به نظرم می‏آید یکی از مقاله‏های خیلی خوب است کلاً به آرمان چپ، و به‏طور اخص به چپ ایران می‏پردازد.
این مطلب پس از انحلال شوروی نوشته شد و بعداً، مثل همة مقاله‏های دیگر کتاب، برای درج در این مجموعه بسط یافت. زاویه‏ای که انتخاب کردم نه مارکسیستی است و نه ضدکمونیستی، بلکه نگاه آدمی است مانند اکثر روشنفکران جهان و اهل قلم در میانة این دو سر طیف، و جانبدار عدالت اجتماعی. بگوییم در میانة چپ طیف سیاسی. سعی نکردم وانمود کنم این را یک کمونیست یا مارکسیست نوشته است و از یکی‏شدن با موضوع پرهیز کردم. این وظیفه را هم برای خودم قائل نشدم که به خروارها ردیّه‏ای که بر مارکسیسم نوشته‏اند بپردازم.
در عین حال، به برخی برداشت‌ها اشاره شده، مثل قضیة جنگ‌های داخلی اسپانیا و این‌که همچنان می‏گویند استالین جمهوریخواهان را تنها گذاشت. او، به‏عنوان کمونیست شاخص، از یک طرف چوب این را می‏خورد که زور می‏گوید؛ از طرف دیگر لعن می‏شد که چرا ارتش سرخ نمی‏آید معجزه کند، ما را نجات بدهد و بعد بگذارد خودمان پشت فرمان بنشینیم. در ایران، گله دارند که شوروی ملّی‏گراهای ما را تنها گذاشت و وقتی هنوز معلوم نبود کشور دست کیست طلاهایی را که از زمان جنگ دوم به ایران بدهکار بود بار کامیون نکرد و به تهران نفرستاد. و از این قبیل خرافات سیاسی.
می‏توانم ادعا کنم که نمونه‏های چنین بحثی فراوان نیست چون بحث‌ها معمولاً به‏سرعت قطبی می‏شود: یا نقد بیرحمانة کمونیسم، یا دفاع جانانه از مارکسیسم. برخی اهل نظر، در ایران و جاهای دیگر، کاری ندارند که طرف چه می‏گوید؛ همین‏قدر که شایع است تمایلات چپ دارد حرفش غلط است. این عارضه، بخصوص در میان برخی اقتصاددان‏های وطنی شایع است که وقتی چیزی به عقل‌شان نمی‏رسد، می‏پیچند به پر و پای مارکسیست‏ها، که این‌ها اوضاع اقتصادی را به بیراهه انداختند. تقریباً سراسر آمریکای جنوبی شاهد حی و حاضرِ شکست نظریه‏های اقتصاددانانِ دست‏راستی است. در آن طرف، کسانی می‏گویند کارل مارکس معنای هستی بشر و سیر جوامع را یک بار برای همیشه توضیح داد. تمام شد و رفت و ما باید بنشینیم آنها را مثل اوراد و عزائم بخوانیم.
آن بحث از دید روشنفکران عدالتخواه و ترقیخواهی است که فکر می‏کنند دنیا را می‏شود تا حدی بهتر کرد. در ایران بسیاری آدم‌ها فکر می‏کردند وظیفة کمونیست‌ها این است که مردم را از دست حکومت و از دست خودشان نجات بدهند. این شعر عارف قزوینی را نقل کرده‏ام که، انگار منتظر معجزه باشد، می‏سرود: «ای لنین ای فرشته رحمت/ قدمی رنجه کن تو بی زحمت/ تخم چشم من آشیانة توست/ پس کَرَم کن که خانه خانة توست/ یا خرابش بکن و یا آباد/ رحمت حق به امتحان تو باد/ بلشویک است خضر راه نجات/ بر محمّد و آل او صلوات» . یعنی ای آقای کمونیسم، خیر از جوانی‏ات ببینی؛ بیا و وضع من بینوا را هم درست کن. بعد وقتی کسانی دست به کار می‏شدند، امثال عارف می‏گفتند چنین مرامی خائنانه است چون استقلال میهن و عنعنات ملی و غیره را به خطر می‏اندازد. بیش از هر چیز دغدغه، دودلی و برخوردهای عاطفی روشنفکران سوسیال دموکرات -از جمله خودم- را شرح داده‏ام. مقاله این طور تمام می‏شود که مارکسیسم دنیا را نه بهشت کرد و نه جهنم. روش و محتوای فکر بشر را تغییر داد و، حتی بدون احزاب کمونیست، آرمان‏های آن بخشی از برنامة زندگی همة جوامع خواهد ماند.

وجه مشخصة تمام مقالات تعادلی است بین تلقی‏های شخصی به‏اضافة موقعیت روانشناختی، به‏اضافة روانشناسی اجتماعی به اضافة وجه جامعه‏شناختی موضوع. به نظرم در این مورد بخصوص، وجه جامعه‏شناختی قوی‏تر از موارد دیگر است.
پرداختِ بین‏رشته‏ای بسیار لغزنده و دشوار است، مثل کار آدمی که طناب می‏بندد و از روی آبشار رد می‏شود: فقط وقتی تحسینش می‏کنند که کاملاً موفق شده باشد. یعنی همه یا هیچ. خوشبختانه آدم در نتیجة بد نوشتن از بین نمی‏رود اما چنانچه بحث بین‏رشته‏ای بکند جامعه‏شناسی را وارد اقتصاد کند، انسانشناسی را به روانشناسی بچسباند و خواننده بپرسد «خوب، که چی؟»، به از این شاخه به آن شاخه پریدن متهم می‏شود. هم اصحاب هر یک از رشته‏ها باید مفروضات و روشِ ربط‌دادن را تأیید کنند، و هم خوانندة عام (یعنی دانشجوی رشته‏های دیگر) نوع تداوم و نتیجه‏گیری را جالب بیابد. وقتی بخواهیم تلقیّات شخصی را هم- بدون تحمیل قضاوت سیاه/سفید و وعظ و نصیحت بر خواننده- وارد بحث کنیم کار دشوارتر می‏شود. از بحث مستقیم در نظریه‏ها و ارجاع‏دادن به نظریه‏پردازها حتی در پانویس خودداری کرده‏ام. در پرداختِ بین‏رشته‏ای هم محتاط بوده‏ام و کوشیده‏ام تعادل و ارتباط حفظ شود. همة این موضوع‌ها و مضامین طی ده‌ها سال برایم جالب بوده‏اند و با علاقه درباره آنها خوانده‏ام. طرز نوشتن هر کتابی به اندازة نتیجة آن مهم است و به نظرم هیچ رشته‏ای برای درک جهان، ملاطِ کافی در اختیار ندارد. این کتاب شرح سفری فکری در مسیر عقاید و قدم‏زدنی سلاّنه‏سلاّنه در بازارِ توهّمات است. نمونه‏برداری از چنین بازاری به معنی چالش و جدل و سودجویی نیست. فقط قدم می‏زنیم.

مقاله‏های مجموعه را تقسیم کرده‏اید به بخش‌های «تأمل در چند مفهوم و تعریف»، «چشم‏اندازهای اجتماعی» و «نگاه به گفتار و نوشتار و رفتار». یک بخش چهارم هم دارد.
بخش نهایی مصداق و مثال بحث‏هاست و سال‌ها‌یی از زندگی قلمی احمد شاملو را با توجه به آنچه پیشتر گفته شد بررسی می‏کند. کلاً برخورد کتاب با موضوع‌ها به شیوة آشنایی‏زدایی است. آشنایی‏زدایی یعنی فرض کنیم درباره این شخص یا موضوع هیچ نمی‏دانیم و آن را، به‏عنوان موضوعی کاملاً جدید، از چند زاویه و اگر بتوانیم از دیدگاه‌هایی بین‏رشته‏ای بررسی کنیم. برای مثال، همواره بیشتر محصل‏ها از دستور زبان فارسی و درس تاریخ بیزار بوده‏اند. بخشی از علت بیزاری را می‏توان در این دید که نوجوان احساس می‏کند زبانی که صبح تا شب با آن صحبت می‏کند آشناتر از آن است که احتیاجی به یادگرفتنِ قواعد داشته باشد. تاریخ هم یا دربارة مرده‏هاست که اهمیتی ندارند یا دربارة زنده‏هاست که مشهورترین آنها فوتبالیست و آرتیست سینما هستند و جای‌شان در مجلّه است، نه در کلاس درس.

بخش سوم، یعنی «نگاه به گفتار و نوشتار و رفتار»، خیلی ایرانی‏تر از بخش‏های قبلی است و بیشتر به موضوع‏های محلی می‏پردازد و مثال‏های‌تان اکثراً از زندگی و روابطی است که در جامعة ایران می‏بینیم. شاید به همین خاطر، خواندنش برای خواننده قدری راحت‏تر باشد.
مثلاً مقالة «آیا شهرتْ ویتامینِ روح است؟» شعارهای کلیشه‏ای در ذمّ شهرت را یکسره کنار می‏گذارد و نشان می‏دهد که شهرت، چه در ایران قدیم و چه در غرب امروزی، امتیاز بسیار مطبوعی است مثل سایر امتیازها، و کالایی است دارای ارزش مبادله با چیزهای دیگر - حتی با انزوا. آدم هرچه مشهورتر باشد بیشتر می‏تواند از انزوای خودخواستة خویش لذت ببرد چون امکان انتخاب دارد.
حالا که اجازه می‏دهید بالای مبنر بروم، ردّ احسان نمی‏کنم و توضیح می‏دهم که آنچه شما اسمش را «راحت‏تر بودن»، یا نبودن، می‏گذارید به عامل مهم دیگری هم ربط پیدا می‏کند: سبک و ساخت زبان. اگر کلماتی معمولی و غیرادبی را در ساختار دستوری محکمی بگذاریم یا برعکس، کلماتی ظاهراً عظیم را در ساخت دستوری ساده‏ای بگنجانیم، خوانندگانی ممکن است ابتدا احساس غرابت کنند، اما رفته‏رفته به این طرز بیان خو می‏گیرند. کلمة روزمره نه کم‏ارزش است و نه سزاست به ساخت دستوری دست‏وپاشکسته‏ای تبعید شود. واژه‏های مفخّم و غلنبه را هم می‏توان با قدری احتیاط در کنار کلمات خودمانی قرار داد و خواننده را غافلگیر کرد.
(مثلاً درباره دیدارِ الوداع با شاملو: «پیکرِ فزناکِ آدمی جانِ بلندپروازش را بد جوری قال می‏گذارد». ایجاز موقرانة جمله و فخامت کلماتش بر مطایبة یکی‏دو واژة آن غلبه دارد، توانِ واژه‏های عامیانه و کاریکاتورگونه لحن دریغاگوی کلِ جمله را تشدید می‏کند و آنچه به خواننده منتقل می‏شود احساس حزن در برابر جدایی ابدی است).


آشنایی‏زدایی یعنی قیمت را لزوماً مترادف ارزش نگیریم و در برابر جلوه و جلال کلمات و مفاهیم خونسرد باشیم و بحث‌مان را پیش ببریم. از حرف خودم به هیجان نمی‏آیم و هرگز علامت تعجب به کار نمی‏برم. احساس شگفتی را، اگر لازم باشد، با تضاد میان واژه‏ها و ساخت نثر، و تلفیق چند احساس متفاوت در یک جمله واحد، بیان می‏کنم. در مثالی از معماری، ساختمانی می‏بینید مجلّل با مصالح گران‏قیمت اما طرح ناپخته. در ساختمانی دیگر، مصالح معمولی و حتی ارزان را در طرحی بسیار ساده اما حساب‏شده به کار برده‏اند که پیداست باید کار آرشیتکتی وارد باشد. اکثر مردم ساختمان نوع اول را می‏پسندند. اقلیّتی بسیار کوچک نوع دوم را دوست دارد.
برای نوشتن به شیوة اخیر، سی‏واندی سال است که تمرین و تجربه می‏کنم. حالا که کار به این‌جا کشید، اجازه بدهید فروتنی را کنار بگذارم و حرف برخی اهل نظر را تکرار کنم که- احتمالاً برای نخستین بار در ایران و در فارسی معاصر- بحث علمی و اجتماعی با زبانی زیبا و نثری محکم بیان شده که خواننده حتی وقتی با نتایج بحث کاملاً موافق نباشد، باز هم از طرز بیان خوشش می‏آید. بده‏بستان متن با خواننده کاملاً عادلانه است و او احساس نمی‏کند که سرش کلاه رفته و وقتش تلف شده، زیرا بازیگوشی سرخوشانه و احساس‌های مستتر در این نوع نثرِ ساده در لایه‏های زیرینی است که خواننده باید خودش به آن برسد، نه این‌که مثل سلوفان روی نثر کشیده شده باشد. لیس‏زدنی نیست؛ کشف و هضم‏کردنی است.

مقالة «دفترچة خاطرات و فراموشی» که عنوان آن روی کتاب هم هست بحثی است در این‌که انسان‌ها، از جمله در ایران، تا چه حد می‏توانند مکنونات قلبی و آنچه را در ذهن‌شان است روی کاغذ بیاورند بی این‌که بترسند مورد سوءظن قرار بگیرند. شروعش به نظر من بسیار جالب است که بچه و نوجوان‏هایی می‏نشستند و چیزهایی در دفترچه‏شان می‏نوشتند، بخصوص دخترها؛ و پدر یا مادر یا برادر بزرگ‌تر کنجکاو بود بداند در ذهن این بچه چه می‏گذرد: جامعه‏ای که مردم از هم آتو می‏گیرند و آدم نمی‏تواند حتی در خلوت خودش آزاد باشد و چیزهایی برای خودش بنویسد. و بعد جنبه‏های دیگری مثل خاطرات سیاسی. در‌عین‌حال, گمانم, کتاب از مفهوم به مصداق حرکت می‏کند.
موضوعِ یکی دو مطلب اول کتاب کاملاً تعقّلی و ذهنی است، مثلاً نوستالژی یا اسنوبیسم. هرچه جلو می‏رویم مصداقی‏تر می‏شود و در آخر کتاب، مصداق را در یک فرد واحد می‏بینیم. پیش از این‌که با درگذشت شاملو این مقاله اضافه شود، کتاب روی مقالة «فضیلت نامها» فرود می‌آمد که دارای مصادیقی کاملاً انضمامی و عینی است در این مورد که چگونه اسم می‏گذاریم و اسم‌ها به چه چیزی دلالت دارند. در پاره‏ای زمینه‏ها، ملاط و مواد به اندازة کافی در فرهنگ و متون ما وجود دارد.

مثلاً در مقالة «نتیجة اخلاقی را فراموش نفرمایید»؟
این مقاله دربارة منتقدان سینما در دوران دبیرستان و دانشگاه ماست. غالباً از دیدگاه راست به قضیه برخورد می‏کردند. اگر فیلمی درباره پرده آهنین و جنگ سرد بود، می‏گفتند سمبولیک و فلسفی است. اما اگر دربارة نبردی رهایی‏بخش بود می‏گفتند شعار می‏دهد. در آن زمان، ادبیات عمدتاً در دست مارکسیست‏ها، و سینما در دست راست‏گراها بود یا از دیدگاه راست به فیلم‌ها برخورد می‏کردند. در چنین زمینه‏ای، از اشاره به نویسندگان خارجی بی‏نیازیم. همان طور که گفتید، کتاب از مفهوم به سمت مصداق می‏رود و در آخر به یک فرد واحد و ‏شناخته‌شده می‏پردازد.

در صحبت‌ها و در مطالبی که در مجلات نوشته شده به مقالة «آن سوی آستانه» که دربارة شاملو است بیش از مقاله‏های دیگر کتاب پرداخته‏اند. فکر می‏کنم از مصداق مقالة «به مردگان نمرة انضباط بدهید و بگذارید استراحت کنند» هم در مقالة مربوط به شاملو استفاده شده، یعنی با همان شیوة پیشنهادی خودتان با موضوع برخورد کرده‏اید.
مضامین مقاله‏های دیگر کتاب، از جمله «دگردیسی یک آرمان»، هم در مطلب مربوط به شاملو بازتاب یافته. شاملو آدمی آزادیخواه و ترقی‏دوست و طرفدار عدالت اجتماعی بود. بی‏این‌که مارکسیست یا کمونیست، به معنی فعّالِ سیاسی، باشد با آرمان‌های چپ همراهی می‏کرد. خواننده‌های مجله‏اش فشار می‏آوردند که باید در اوضاع سیاسی روزبه‏روز دخالت کند. می‏گفت درباره امور سیاسی قرن‏به‏قرن شاید بتواند نظر بدهد، اما سیاستِ روز کار او نیست. مصادیق مقاله‏های «نتیجة اخلاقی» و «شهرت» را هم می‏توان در شاملو دید که برای حفظ جایگاه ادبیِ خودش تلاش می‏کرد، شب و روز می‏نوشت، خودش را بازنشسته به حساب نمی‏آورد و دست از مبارزطلبی بر نمی‏داشت.

دربارة این مقاله بیشتر توضیح می‏دهید؟
به‏عنوان آدمی که سال‌ها ستایشگرش بوده، شعرش را دوست داشته، مدتی معاشرش بوده و با او کار کرده، در توجه به شاملو و آثارش بیشتر در این جهت حرکت کرده‏ام که رشد و بالا رفتن او را نشان بدهم. از استعدادهایش حداکثر استفاده را کرد- با زحمت، با تلاش، با کار مداوم، البته همراه با آنچه از انسان جایزالخطا انتظار می‏رود. در برخوردهای غالب ما، اهل شعر و فکر و هنر انگار با چتر نجات از آسمان به زمین آمده‏اند. نوع برخورد آن مطلب در وهلة اول شاید برای کسانی حالت قداست‏شکنی و دست‏کم‏گرفتن داشته باشد. کسانی هم ممکن است حمل بر خودمطرح‏کردنِ ناظر بکنند، یا سرک‏کشیدن در احوال شخصیة فرد مورد بحث. اما در مجموع و با گذشت زمان، نشان‏دادن رشد فرد بیشتر نمایانگر درجه ترقی او و مشوّق دیگران است تا وانمودکردن این‌که فرد مورد نظر نوعی ابرمردِ بی‏خطا بود.
معدود کسانی که احتمالاً روش مرا نپسندیده‏اند تاکنون نظرشان را در میان نگذاشته‏اند، نه روی کاغذ و نه حتی در گفت‌وگوی خصوصی. یکی‏دو نفر، انگار وکیل مدافع شاملو باشند و من مسبّب ضرر و زیان به او، به ناشر گفته‏اند که نباید تن به انتشار چنین مطلبی می‏داد. تنگ‌نظری بعضی از خلایق در برابر کاری که فکر می‏کنند حیف شد خودشان زودتر انجام ندادند ملال‏آور است.
اشخاصی ملتفت نیستند که شاملو در نسل پشت سرش بود که خواننده و پیرو یافت و برای رسیدن به چنین موفقیتی سال‌های سال با مخالفانش سرسختانه و بلکه بیرحمانه جنگید. این طور نبود که بنشیند شعر بگوید و دیگران بگویند به‏به. هم‏نسل‌هایش کلاً، و بسیاری از اهل ادبیات نسل‌های بعد، هرگز زیر بار نرفتند که آنچه او تحویل می‏دهد ارزش ادبی دارد و بارها گفتند بهتر است فقط ترجمه بکند. بسیاری از فضلا دشمن خونی‏اش بودند اما جرئت جیک‏زدن نداشتند چون سکة یک پول‌شان می‏کرد. او هم انسانی بود مثل همة آدم‌های دیگر؛ نه صوفی بود و نه دلی همچون آینه داشت. هم از قدرتمندها بدش می‏آمد و هم حق خودش می‏دانست که از تحسین‏شدن لذّت ببرد اما، مثل بسیاری قدرتمندان، گاه راه تشخیص نقد از چاپلوسی را گم می‏کرد و بازیچة دست آدم‌هایی می‏شد که برای اظهارنظر صلاحیت کافی نداشتند. خودش هم کم‏وبیش ملتفت بود, اما چه باید کرد با دل. پرویز خانلری در سخن که در دهه‏های ۱۳۳۰ و ۴۰ ماهنامة ادبی وزینی بود کارهای او را راه نداد. کینة ناشی از این تحقیر در ذهن شاملو حک بود و در هر فرصتی خانلری را مسبّب «سی سال عقب‏افتادنِ ادبیات جدید ایران» معرفی می‏کرد. دوستان خانلری هم که دستی به قلم داشتند به نوبة خودشان حساب شاملو را می‏رسیدند. این فقط یکی از نبردهای پر نیش و کنایه قدیمی‏اش بود. شرح همة خرده‏حساب‏های صاف‏نشدنی‏اش مفصل است. در همة دنیا جای مناسب این قبیل ماجراها در قسمت شایعات مجلاّت است، نه در کتابِ ظاهراً جدّی.
متن را که لحن غنایی ملایمی دارد در ۴۰ صفحه پایان دادم و زیاد وارد تحسین شعر شاملو نشدم چون این کار را دیگران انجام داده‏اند و خواهند داد. بخش بزرگی از آن مقاله که دربارة آخرین فعالیت مطبوعاتی او و همکاری‏ام با کتاب جمعه است یک سال پیش از مرگش منتشر شد و آخرین بار که او را دیدم آن را خوانده بود. بنابراین تمام مقاله، غیابی نوشته نشد. بخش مربوط به شعر و ادبیات و مطبوعات روشنفکرانة دهه‏های ۱۳۴۰ و ۵۰ و نوشته‏های شاملو در مجله‏اش، خوشه، برای نسل جوان ایران کاملاً تازگی دارد و به کسانی که آن دوره را تجربه کرد‌ه‏اند فرصت بازنگری می‏دهد. این مقاله را در جاهای بسیاری در داخل و خارج ایران نقل و تکثیر می‏کنند (غالباً به نویسنده خبر هم نمی‏دهند). درهرحال، دفترچة خاطرات و فراموشی تنها کتابی نیست که علاقه‏مندان شاملو و ادبیات جدید می‏خوانند. می‏توانند برداشت‌های مختلف را کنار هم بچینند تا تصویرشان از او و از تطوّر فرهنگ جامعه کامل شود.
از آن طرف، چند نفر گفته‏اند که در ترسیم سیمای واقعی شاملو رفیق‏بازی کرده‏ام و همة حقایق را نگفته‏ام. اما استناد آن مقاله به نوشته‏های شاملوست. فقط در یکی دو گفت‌وگوی کوچک که در آن مقاله آورده‏ام کسی جز ما دوتا حضور نداشت، و مضمون آنها را هم طی سالیان روی کاغذ آورده و در جاهای دیگر تکرار کرده است. برای نوشتن آن مقاله، صفحه‏به‏صفحة کتاب جمعه، بسیاری از شماره‏های خوشه و بریده‏های زردشدة مطبوعاتِ سی‏چهل سال پیش را مرور کردم. آنچه را منتشر شده و در آرشیوها موجود است نمی‏توان جزء احوال شخصیّه دانست. نه وارد قضاوت در شخصیت فردی شاملو شده‏ام و نه مشاهدات شخصی‏ام از احوالات او اساس کار بوده است. تمام بحث‌ها را هم در این مطلب نسبتاً کوتاه نیاورده‏ام. مثلاً، کتاب کوچه حقاً مال آیداست و جا دارد در بحثی مستقل نقد شود، نه در گریززدنی معترضه در مطلبی در رثای همسر او. وارد نوع ارتباطِ تا حدی غیرمعمولِ شاملو با گردانندگانِ مجلات ادبی در دهه‏های ۱۳۶۰ و ۷۰ هم نشده‏ام (در مجلة آدینه برای خودش صفحة شعر مخصوصی داشت که شعرِ هیچ‏کس را در آن حوالی راه نمی‏دادند؛ مثل پاویونِ تیمسار که جدا و دور از ناهارخوری درجه‏دارها و افسرهاست) .

در مقدمة کتاب اشاره کرده‏ام که نوشتنِ روایتی مفصّل‏تر که در آن بتوان به جهات و جنبه‏های شخصیت فردی‏اش هم پرداخت بهتر است بماند برای مجالی مساعدتر که (برای این قلم) شاید دست بدهد و شاید ندهد. این کار را خیلی بهتر است نسل جوان‏تر بعدها، اگر لازم دید، انجام بدهد و با فاصله به موضوع نگاه کند.
در جامعه ایران که، از جمله، قمرالملوک وزیری از گرسنگی مُرد، عشقی ناکام و تهی‌دست کشته شد، برای هدایت شرایطی که حق خودش می‏دانست فراهم نبود و قدر آن آدم‌ها در زمان حیات دانسته نشد، نوعی احساس گناه پیدا شده که باید به افراد مشهور هرچه بیشتر توجه کرد و تا حد امکان، احساسات آنها را ماساژ داد. همچنان که در مقالة «به مردگان نمرة انضباط بدهید» بحث شده، بازار داغ این قبیل ستایش‌های غیرنقّادانه رفته‏رفته حالت مضحکه و افتادن از آن طرف بام به خود می‏گیرد.
دربارة دوست از دست رفته، فرهاد غبرایی، یک دهه پیش مطلبی نوشتم؛ چند سال پیش کتابی مفصل و تحلیلی و کاملاً مستند درباره میرزادة عشقی که هشتاد سال پیش ترور شد و تا پیش از آن، کل شرح زندگی‏اش به ده سطر هم نمی‏رسید؛ و اخیراً مطلبی پیرامون خاطرات دکتر محمدعلی مجتهدی، مدیر اسبق دبیرستان البرز. در همة این‌ها، افراد مورد بحث را آدم‌هایی دارای انگیزه‏های والا دیده‏ام که یا بدشانسی آورده‏اند، یا موضوع‌هایی را خطا دیده‏اند، یا نتایج کارهای‌شان آن چیزی نبوده که انتظار داشته‏اند. می‏توانم ادعا کنم، و از اظهارنظر خوانندگان آنها شاهد بیاورم، که همة این مطالب نمونه‏هایی‏اند از برخورد منصفانه، خالی از مدح و بزرگ‏نمایی، و خواندنی و آموزنده. ما وقتی به پشت سرمان به موقعیت دیگران نگاه می‏کنیم شاید امور را روشن‏تر از آن چیزی ببینیم که آن آدم‌ها می‏دیده‏اند، و آدم‌های آینده موقعیت ما را بهتر از خود ما خواهند دید. سخت‏گرفتن به درگذشتگان شرط انصاف نیست. مهم این است که تصویری انسانی از آدم‌ها به دست بدهیم و انسان یعنی واقعیت و وهم، حقیقت و مجاز، شجاعت و هراس، سخاوت و خسّت، بزرگواری و بزدلی، دانش و تعصب، مهر و کین.
شاملو، هم به سبب شخصیتش و هم قلمش، در نیمة دوم قرن بیستم مشهورترین فرد فعال در زمینة تولید ادبی در ایران بود و احتمالاً این جایگاه را از دست نخواهد داد. آن مقاله تصویری از چنین فردی است. در نیمة اول قرن گذشته، برجسته‏ترین ادیب ایرانی صادق هدایت بود. در تحلیلی که خیال دارم درباره او بنویسم همین شیوه را دنبال خواهم کرد: فردی که رشد کرد و به بالا جهید اما احساس می‏کرد نتوانسته است، به اصطلاح انگلیسی‏زبان‏ها، از روی سایة خودش بپرد.


نظر بدهید