لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

نامه‌های زندخت



گفتگو شماره ۳۸






در بخشی از مجموعة اسناد نخست‎وزیری که در حال حاضر در سازمان اسناد ملی ایران نگهداری می‎شوند، پرونده‎ای نیز تحت عنوان «عرایض» به نامه‎ها و عریضه‎های پراکنده‎ای اختصاص دارد که بنا به دلایل مختلف خطاب به نخست وزیر وقت صادر شده بودند؛ در یکی از این مجموعه‎ها که به ماه‎های آخر دوران نخست وزیری محمود جم در بهار ۱۳۱۸ مربوط می‎شود، چند نامه نیز از فخرالملوک زندپور معروف به زنددخت ملاحظه می‎شود که از زنان روزنامه‎نگار و ادیب آن روزگار محسوب می‎شد.

اگرچه این نامه‎ها ـ چنان‎چه ملاحظه خواهد شد ـ در ایامی نوشته شده است که وی دچار اختلال حواس شده بود، ولی به رغم ماهیتی آشفته، در مقام بازتاب ضمیر ناخودآگاه یکی از چهره‎های پیشرو حقوق زن در ایران معاصر می‎تواند نکات درخور توجهی را در بر داشته باشد.
فخرالملوک زندپور (۱۲۸۸-۱۳۳۱) معروف به زنددخت در سال ۱۲۸۸ در یکی از خانواده‎های صاحب‎نام شیراز به دنیا آمد و پس از تعلیمات اولیه در منزل، دوره ابتدایی را در مدرسة تربیت شیراز سپری کرد و بعد از آن نیز مجدداً در منزل، تحصیلاتش را به صورت خصوصی دنبال کرد.
زنددخت گذشته از تدریس در مدرسة عصمتیة شیراز، پاره‎ای از اشعار و نوشته‎های خود را نیز در جرایدی چون حبل‎المتین کلکته، ایران لیگ بمبئی، چهره نمای مصر و پاره‎ای از نشریات محلی فارس منتشر ساخته و در یک مرحله نیز «جمعیت انقلاب نسوان» شیراز را تشکیل داد که بعدها نظر به حساسیت عمومی نسبت به اصطلاح «انقلاب» به «جمعیت نهضت نسوان» تغییر نام داد. از این جمعیت جز مرامنامه‎ای که در آن «کوشش در ترقی نسوان و طرفداری از حقوق نسویت» جزو اهداف جمعیت منظور شده بود اطلاع دیگری در دست نیست.
ظاهراً در همین دوره بوده است که فعالیت‎های او در این زمینه با برخی مخالفت‎های محلی روبرو شده و وی از ادامه تدریس و تعلیم باز ماند.
زنددخت در سال ۱۳۰۹ به همراه مادر و برادرانش به طهران آمد و در دبیرستان ناموس به ادامة تحصیل پرداخت. ظاهراً وی در همین دوره به اخذ امتیاز مجله دختران ایران اقدام کرد و پس از بازگشت به شیراز، در مرداد ۱۳۱۰ نخستین شماره آن را منتشر ساخت. دختران ایران که بیشتر یک نشریه متعارف فرهنگی بود تا نشریه‎ای خاص زنان و مسائل خاص آنها، پس از هفت شماره در سال ۱۳۱۱ که زنددخت مجدداً به تهران بازگشت، از انتشار بازماند. وی برای مدتی در وزارت فرهنگ به کار مشغول شد ولی از سال ۱۳۱۶ دچار اختلال حواس شد و تا سال ۱۳۳۱ که در شیراز فوت کرد، دچار این بیماری بود.
حال پیش از آن‎که متن نامه‎های مورد بحث را ملاحظه کنیم، جا دارد که در باب محتوای کلی آنها نیز چند نکته خاطرنشان گردد.
بی‏آنکه بخواهیم به نقد و تحلیل ساختاری متن بپردازیم، مطالعة نوشته‏های پیشین زنددخت که در کتاب زنددختِ طلعت بصاری نمونه‎هایی از آن آمده است و مقایسة آن با نامه های متأخر او، پرسش‏هایی را در ارتباط با پدیده‏ای - بیرونی یا درونی- که موجد دگرگونی عمیقی در ذهن و روحیات نویسنده بوده ‏است، مطرح می‏کند. با داده‌های کمی که دردست است نمی‌توان به تحلیل محتوایی دقیقی از آخرین نوشتار او با توجه به زمینه یا چارچوب زندگی نویسنده که ظاهراً بسیار دشوار به نظر می‎آید، به دست داد. ولی در عین حال اشاره به نکاتی در متن جای تعمق دارد. با وجود پراکندگی محتوایی و عدم انسجام منطقی مضمون این نامه‎ها هدفی معین را از سوی نویسنده دنبال می‎کند و بر رویکردی مشخص تکیه دارد: یعنی درخواست مطالبه‏ای کاملاً اجتماعی و سیاسی از خاستگاه فردی و تضمین حصول آن نیز براساس فشارهای فردی. زنددخت که از تأکید بر وضعیت فردی خود آغاز کرده و به تبیین یک خواست مشخص غیر فردی تلاش دارد، در شرایط ضعیف خاص خود ناگزیر به اعمال فشار عاطفی است. به عبارت دیگر زنددخت مکرراً به توصیف وضعیت نابسامان جسمی و روحی ناشی از شرایط نامساعد زندگی که موجب ناتوانی و بی‎اعتباری اجتماعی وی شده‌است، می‌پردازد: «مرده‌ای بی روح» که «از مداوای سودمند بازمانده به مرگ نزدیک» و «انگشت نمای خاص و عام» شده است. در عین حال به نظر می‌رسد زنددخت از نسبت دادن این وضعیت به عوامل بیرونی که احتمالاً همان مخاطبین نامه‎ها هستند، ابایی ندارد. اما در ابراز این اتهام سعی ندارد موضوع را بیش از حد آشکار سازد و اشاره به موضوع را که لااقل برای مخاطب آشناست، کافی می‎داند. وی آشکارا خطاب به خوانندة نامه می‏گوید: «شما مرا کشته‌اید و مرده‌ام را برای ملعبه نگاه داشته‌اید» و یا مشخصاً مدعی است که «ازدست سران مملکت به هرنوع بیچارگی ... و دربدری دچار شدم» . اما بیان این تظلم و ستمدیدگی نه به منظور گرفتن پاسخی است در رفع آن و نه برای افشا و درخواست مجازات مسببین آن، بلکه مشخصاً درخواستی را در پی دارد. خواستی که هرچند به نظر می رسد یک آرزوی دیرینه زنددخت است اما به هیچ روی با شرایط وقت مناسبت ندارد و منطقی به نظر نمی‎رسد: «تاسیس و تشکیل وزارتخانة بین‌المللی». اما نویسنده که خود را «دست‎بسته و بی‎وسیله» می‎داند و براین مدعا است که او را «از هر کار عقلانی و لازم...سّراً و عملاً جلوگیری کرده‌اند» ناچار برای تحکیم عملی شدن خواست خود اهرم فشاری نیز بکارمی‌برد: این‎که در صورت عدم اقدام به تحقق درخواستش دست‏اندرکاران را تهدید به انتحارمی‏کند و بدین صورت اعتراض سیاسی خود را بازگو می‎کند.
نامه‌های زند دخت و پراکندگی نوشتاری و مضمونی آن نشان از عصیانی دارد که عرصه‌ای جز متن برای ابراز آن نمی‌یابد. زنددخت زنی با پیشینة درخشان در مبارزه‏ برای احقاق حقوق زنان و با پشتوانه‌ای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی، برای حصول به اهداف خود چنان خود را در تنگنا می‌بیند که از عرصة «عدم امکان» دوران خود فراتر می‌رود و از منطق و نظم سازمند متن نیز خارج می‏گردد. از دیدگاه تحلیل ساختاری و نقد ادبیات فمینیستی امروز، با این پیش فرض که همیشه امکان گریز از شرایط فرودستی وجود دارد و «در هر عملِ نوشتاری طغیان حک می شود و اصولاٌ نوشتة زنانه یا زنانگی یک ساخت اجتماعی و زبانی است و حوزة مقاومت را در زبان و به ویژه نوشتار می‎داند تا هویت خود را تثبیت کند» و از این منظر نوشته‏های زنددخت چالشی است در مقابل نظم پدرسالارانه و تلاشی برای خروج از کلیت این نظم و ممانعت از بازتولید آن.


اینک متن نامه‎ها:
(۱)
صورت عریضه‎ای است که به حضرت وزیر دادگستری نوشته شده است:

بعدالعنوان
انتشارهای خیره کننده که در اطراف بنده شایع است که هر عقل و شعور و منطقی را مبهوت می‎سازد پرده حقایق بزرگ گردیده بزرگان این سرزمین را از احساس کامل و درک و عمل صحیح بازداشته است. مثل این است که خیال می‎فرمایند تا ابدالدهر این آش شله قملکاری که پخته شده دوام خواهد یافت. اگر در چند قرن پیش زندگی میکردیم و استبداد صرف و بی‎خبری وجود داشت، خوب حرفی نبود که سران و مهان مملکتی برای مصالح و اغراض سوء، خود از راه حقیقتی را کتمان نمایند. لیک حال که همه از راه علم و کمال و دانایی و حقوقدانی دارای بزرگی و عظمت هستند و تفاوتشان به سایر طبقات از این جهت است و بس، چرا مردانی که میخواهند اقلاً به ملتی سری و سروری داشته و سرنوشت حال و آتیه سی چهل میلیون نفوس قومی تاریخی و کهن را برای مدتی مدید در دست داشته باشند تا این حد خود را به حق کشی و بی‎عاطفگی و یا کج فهمی معروف و مشهور و آن را به ثبوت رسانده‎اند؟ آخر زنی که برجستگان روی کره زمین به وی عقیده دارند و به گفته و رأی و احساسات انسانی و عالیه وی سهل است، حتی به عواطف آنی او که از محنت سوء تاثیرات محیطی و مزاجی پدید می‎آید باز توجه و امعان نظر دارند تا حدی دست بسته و بی‎وسیله و علیل و مریض شده باشد و گیتی را با این همه نعمت خدادادی و لایتناهی ظلمت‎کده‎ای دانسته و نوع بشر را با روح مطمئنه‎اش که نیمه خدایی است از حیوانات سبع و ضاره درنده‎تر ببیند و خویشتن را نیز موجودی مضر و مخالف روح خود دیده حتی خیال مرگ را تسلی‎بخش شدت آلام روحی و قلبی خویش و فرار از خود بداند .
اینک مقصود از نگارش این سطور:
که یا من بشخصه دارای اهمیت روحی هستم و یا نیستم؛ اگر هستم خوب چرا نباید عملاً و به وسیله قلم و کاغذ و اظهار صریح استفاده دهم و در امور سیاسی، اجتماعی، حیاتی، ادبی بین‎المللی از عقل، منطق، ادب، نظریات و آراء تجربیات و مطالعات خود [بهره‎مند] شوم و خود مترجم کامل‎العیار احساسات و نیات حسنه خود شوم و اگر من به خودی خود شخصاً دارای اهمیتی نیستم و با سایر زنان بسیار عادی یکی هستم و روحاً مساویم، چرا جزیی‎ترین اظهارات زشت و ناپسند من که از روی خشم و در کلمات و معانی و الفاظ رکیک ادا می‎شود و رفتار و کردار بی منطق من انتشار می‎یابد؟ و از هر کار عقلانی و لازم و راحتی و اختیار شخصی من سّراً و علناً جلوگیری کرده‎اند تا اندازه‎ای که در نهایت آلودگی به امراض صعب‎العلاج از مداوای سودمند بازمانده به مرگ نزدیک شده نمی‎میرم و انگشت‎نمای خاص و عامم کرده‎اند. با این دلایل حقانیت خود را برای تأسیس و تشکیل وزارتخانه‎ای به نام بین‎المللی ... خواستارم که فرداً و جمعاً از اعلیحضرت همایون شاهنشاهی، والاحضرت همایونی و رجال دربار کبیر سلطنتی تقاضا و استدعا دارند، باشد که همت‎الرجال تقلع‎الجبال درباره بزرگان و مهان حاضره صورت حقیقت ندارد. بدی‎ها و زشتی‎ها بدل به نیکویی و صحت و خوبی شود و گنگی، لباس سخنسرایی یابد، وقاحت و درد به هیکل آدمیت و لطافت و روحانیت درآید. در خاتمه نیک‎فهمی و حمیت مردانگی و انسانیت و کمال معنوی و صوری را برای سرکار و هر صاحبدلی از روزگار لایزال خواستارم و اگر خواهش مرا هنوز هم به مسامحه بگذرانند به عظمت و جلال خداوند که انتحار می‎کنم و تمام رجال ایران را پشیمان و انگشت‎نمای تمام خواص بشر و سزاوار سرزنش نسل حال و آتیه ایران.
[امضا] زندخت

(۲)
دوشنبه ۲۸ خرداد ماه ۱۳۱۸
حضرتاً. آن عریضه کامل به نظر نمی‎آید لذا برای توضیح مقصود به نگارش این سطور می‎پردازد و ضمیمه می‎نماید: از طفلی، ترک نعمت‎ها و بزرگی‎هایی که هر خانمی دارد و یا از راه ازدواج وارد می‎شود، نمودم و به ایران پرستی و بعد شاهدوستی چسبیدم که اقلاً عظمت معنوی داشته باشم. لیک از تصدق سر سران این مملکت به هر نوع بیچارگی و انگشت‎نمایی و درد و بدبختی دچار شدم سهل است خودشان شئون و همه چیز مرا وسیله استفاده شخصی قرار داده‎اند ... باید اعلیحضرت همایون شاهنشاهی خود مرا بنوازند و جبران این زیردستی مرا بفرمایند. در دانشکده افسری نشان لیاقت والا حضرت همایونی اعطا می‎فرمایند و از ... من در بین «سرباز»ها و اهل اتومبیل صحبت می‎شود آنگاه هنگ فوزیه به نام مقدس معظم‎لها نامیده شد آخر چرا سری به درد آید که لازم به دستمال شود؟ آخر مگر من انا ثیتم را هم فروخته‎ام و یا خودم بشر نیستم؟
البته این دو نکته برای این بوده است که اعلیحضرت همایون شاهنشاهی میخواهند بفهمانند بنده را از فرزندان صلبی و بطنی خودشان می‎شمارند و دوشیزه‎ای از جهان گذشته را با ولیعهد بسیار بزرگ و عروس تازه ایران و محبوب ما والا حضرت فوزیه پهلوی مساوی میدانند. لیک از چندین سال به این طرف هر نوع از بدبختی‎های تن‎فرسای روح‎کشی که بر من وارد آورده‎اند و به امید روز بهتری شاه و بزرگان پیر و کورم کرده‎اند ... استفاده‎های عام‎المنفعه به متمولین و توانایان داده‎اند و رجال را به کار واداشته‎اند مگر من از آهن درست شده بودم و یا خودم آدم نبوده‎ام که از سربه‎زیری‎ها و حادثه‎های بد و خوبی که برایم رخ داده سایرین متمتع شوند وخودم از خستگی روح و شدت آلام و بی‎چیزی باید بمیرم.
در این بیچارگی چندین ساله لاتعد و لاتحصی مرگ مردانی بزرگ را به چشم دیده دیوانه‎وار رو به دیوارها کردم به پستی گرویده‎ام. ناکام‎های هواپیما به زمین پرت شده، قطعه قطعه شده‎اند و اتفاقاً نام برخی از آنها با کلمات اشعار رساله منظومی که در تشریح نیروی مملکت اعم از لشکری و کشوری از زبان زن ناطقی به نام شیرین و برای شاه سرودم مطابقه است (لیک در آن منظومه از جمشید شید درخشان تعریف‎ها شده است و از صنعت‎پروری و اختراع وی و حکمت و علم و دانشش در امور مدنی شعرهای پر از فر و هنگ سروده آمده است) تقدیم این رساله و ساختن آن با احراز مقام رئیس‎الوزرایی یا نخست‎وزیری حضرتعالی در یک هنگام واقع شده است.
در هر حال از دو سال به این طرف نظامی‎های عشرت‎آباد به وسیله موزیک و زحمات مخصوص و پر حرارت گوناگون مرا روی دست نگاهداشته از انتحارم جلوگیری کرده‎اند. آری نیروی مختلف سپاه مملکت که در این شهر هستند از اوقات خواب و بیداری و عبادت من مطلع می‎باشند و از سقوطم به چاه مرگ ممانعت به عمل می‎آورند. اما هنگامی که موضوع استحمامم با یک دیگ آب گرم به دهن سرباز و شهری‎ها می‎افتد حوض میدان توپخانه درست می‎شود و مجسمه شاه پشت به زنهای لخت پستخانه نصب میشود. اصولا این شعر است و بس...
از جمله اینست: دریای خون و بانگ سربازان قشنگ است/ زیبا بود و در راه ایران دادن جان ....
خوب چرا یکی از باغچه‎های شهرداری [را] برای نشیمن من به خودم نمی‎بخشند که از این خانه تنگ نجات یابم؟ من در این سوراخ بد هوای پرسر و صدا حال حشرات پیدا کرده‎ام و مانند حیوانات درنده و ضاره شده‎ام. من یکنفر روح دوست، معنی‎پرست بوده‎ام چرا روح و تجلیات روحی مرا گرفته جسماً و روحاً به امید مفلوجم نموده‎اید؟ حرکت، نگاه و تکلم ناقص دور از معنی من از نیروی دواست، شما مرا کشته‎اید و مرده‎ام را برای ملعبه نگاهداشته‎اید.
مردم، حتی خواص، خود را به کج فهمی زده خیال می‎کنند اگر بزرگان پیشوای ملل مختلفه و رجال گیتی طرفداری ادبی و معنوی از موجودیت آراء، اظهارات و اعلامم می‎فرمایند برای اینست که مثلاً هنگامی که خیلی راه رفته، حالم به کلی غیر طبیعی است، زیارت فلان عکس پیشوای یکی از ملل گیتی متاثرم ساخته و یا این عواطف تازگی دارد. نه چنین نیست. این‎ها همه اشتباه می‎فرمایند. از این رو کار بیچارگی من به جاهای نازک نازک کشیده است که حتی عوام کالانعام هم از راههای منفی که مخالف با روحیه و سجایای بنده است استفاده‎هایی پست اعلانی از این خواهر خودشان مینمایند افسوس ...
سال گذشته مراسله متحد‎المال‎مانندی که برای هیأت دولت و رئیس مجلس و رئیس بانک فرستادم و موقع توزیع از گرمی منزل و گرفتاری زایدالوصف و تعمدی که به کار آمد چون خیلی تو سری به خودم زدم از این خودکشی و تو سر زدن آقای انتصار اعلم را وزیر خارجه کردند و از شعر و آواز خواندن من پس از جشن کانون بانوان که از کارهایی نیک آقای حکمت وزیر کشور است معظم‎له را به وزارت داخله نصب فرمودید، همچنین امور دیگر که از شرح و ایضاح خارج است.
قبل از این من راهی نداشتم که یک مقام رسمی را اشغال نمایم. حال چندیست که موقعیت بین‎المللی بنده کاملاً مسلم است و خود نیز از عهده رأی دادن در اموری که وکالتاً اقدام می‎کنند برمی‎آیم لذا نمی‎خواهم بیش از این صغیر بمانم و از نفوذ معنوی خود که به قیمت عمر و همه چیزم تمام شد سوء استفاده‎هایی بسیار بزرگ بر ضد مقصود و روحیه حقیقی من بنمایند و نمی‎خواهم بیش از این وزارتخانه‎ها، بویژه وزارت خارجه وظیفه شخصی مرا انجام دهند. چنانچه دولت و شاه و ملت من می‎خواهد برای روح ستمدیده من که جز گور شهدای طریق بیچارگی و زیردستیم نمی‎جوید و نمی‎خواهد، تسکین خاطری فراهم سازد و مردان معظم معاصر و اعضای هیئت دولت بویژه حضرتعالی که سمت ریاست و پدری دارند مستقیماً یا توسط و همراهی والا حضرت همایونی و علیا حضرت ملکه از اعلیحضرت همایون شاهنشاهی نشان سپهبدی که بزرگترین درجه نظامی است به این بنده مظلوم خودشان عطا فرمایند و راهی برای تأسیس و تشکیل وزارتخانه بین‎المللی پیدا فرمایند.
از هنگامی کمر خود را برای فدا شدن در راه شاهپرستی بستم که اعلیحضرت همایون شاهنشاهی وزیر جنگ و سردار سپاه بودند و بعد نیز استخوان کله کریمخان زند جد پدری مرا از زیر پله بیرون آوردند و بگور خودش دفن فرمودند. در هر حال استدعا می‎نمایم یا بنده را به زیارت شاهانه نائل سازند (زیرا در این مقصود عمرم را تمام کردم و از دوا زنده ظاهری هستم) و یا اگر بالفعل این امر مقدور نیست دو خواهش قبلی مرا از راه عطوفت بپذیرند و از قبول آن احیایم فرمایند. والا از طریق انسانیت و یک جو همدردی به مرگ، راحت و آسوده‎ام سازند. در صورت احساس بیچارگی و قبول مستدعیاتم تصدقت می‎روم و دستت را می‎بوسم.
زنددخت


(۳)
حضرت اشرف آقای نخست وزیر رئیس هیئت دولت شاهنشاهی ایران
خلاصه مقصود بنده اینهاست
۱ـ به عظمت پروردگار که همه بنده او هستند و وضیع و شریف مخلوق اویند، سوگند که نه فقط شوهر نخواهم کرد بلکه اگر محیط و اشخاص اجازه دهند معشوق ادبی لفظی و خیالی‎ هم تا حدی که بتوانم در تحت سوء تأثیر و دروغ‎پردازی‎های افراد قرار نگیرم نمی‎خواهم داشته باشم. با آن‎که بی‎اندازه مریض و بی‎اراده و ضعیف‎البنیه‎ام اگر روی خوشی و راحتی و حفظ الصحه روحی نیز بیابم و قریحه و استعداد شعر و شاعریم عود نماید و آدمی سالم شوم برای هیچ کس حتی شاه و مردان معظم دیگر نیز غزالسرایی نخواهم کرد. زیرا از شهوت انگیزی منزجرم و خالق آسمان و زمین را بیشتر دوست میدارم و خداپرستی منهم هیچ نوع زیان سیاسی و شخصی و جماعتی برای کسی ندارد (گو اینکه از فواحش انگشت‎نماترم کرده باشند).
۲ـ اینکه چون بزرگان و مهان روی زمین و سلاطین و امم و طبقات مختلفه به این بنده ضعیف علیل ستم کشیده همه نوع زجر و شکنجه دیده قدر و قیمت می‎دهند و اقلاً برای استماع آن اصرار می‎ورزند میخواهم و التماس دارم که وسیله اداء وظیفه را در دسترسم بگذارید و مرا هم اقلاً جز مردان این مرز و بوم که چیزی از آسایش و بشریت خودشان را کم نکرده و هزار یک ریاضت‎ها و مصیبت‎های مرا هرگز تحمل ننموده‎اند قرار دهند تا از راه‎هایی خدایی یعنی از راه آزادی و مجال، استفاده‎های روحی و فکری و عقلی به زنان و مردان گیتی دهم و ایران کهن و سرزمین جمشید و داریوش و فریدون را از ننگ‎هایی که به من چسبانده شده است رهانده در عمر باقی (به شرط حیات) آن را مفتخر سازم.
۳ـ بلند شدن مادی و آزادی و آسایش برای شماها حضرت‎هایی اشرف و برجستگان به طور قطع بیشتر و خیلی بیشتر سودمند واقع خواهد شد. زیرا روح و فکر و اندیشه من نیز مانند جسمم مفلوج و فاسد شده و اگر شعله‎ای در وجود من تابیدن گیرد قلوب را و دنیای تمدن را روشن می‎سازد بویژه این‎که پرتو زردشت سربرآرد و به جلوگیری پردازد.
۴ـ این‎که چون هنوز در پست‎ترین درجات زندگی زیست میکنم و شرایط حیات کامل را فاقدم و سال‎های سال در امراض شدید جسمی و روحی و عصبی هر لحظه چشم به راه رسیدن روزبهی از طرف شماها آقایان رجال دانشمند و برجسته جامعه سپری شده و جز یک مشت اعضاء معیوب سوخته و گداخته بیش نیستم که برده‎ای بی‎روح می‎باشم و با دوا زنده ظاهری بی‎اراده‎ای هستم و بطور قطع مردنی هستم لذا خواهشمندم با توجه به نکته نخستین این یادداشت ... با پیشنهادات من که در عریضه‎هایی ضمیمه تا اندازهایی تشریح شده موافقت نمایند و پدری و بزرگی درباره‎ام فرموده، معایب اخلاقی مرا که در من تولید شده و تولید می‎نمایند و اظهارات مخالفی در من به وجود آورده و می‎آورند بخشیده و نکته‎هایی مفسدت انگیز را در نظر نگیرند و موجودیت خویش را مافوق این محیط بلکه مافوق بشریت قرار دهند تا زنگ جهالت بیش از این ارواح و شخصیت برجستگان این جامعه را نپوشاند و بنده نیز بتوانم آن چنان زنی که میخواهم باشم.
۵ـ من به مقتضای بشریت و حق مقامی خود از حضرتعالی که نخست وزیر و رئیس هیئت دولت شاهنشاهی و محل امید حالیه من هستید تقاضا دارم که تشریفاتی را که می‎خواستید برای ... بنده به عمل آورند برای احداث یک وزارتخانه مخصوص بین‎المللی به اسم خودم به عمل آورند. زیرا چنین مقامی را به قیمت عمر حیات، جوانی و شکنجه‎های روحی که تاریخ درباره هیچ بشری به یاد ندارد و سزاوار محکومین به حبس و اعمال سخت هم نبوده و نیست به دست آورده‎ام که بی‎انصافانه حتی موجوادت بسیار عادی نیز از آن برخوردار شده‎اند و خودم را با کمال حق‎کشی تاکنون محروم نموده در قفس بیداد و تنگ و در پست‎ترین موقعیت اجتماعی نگاه می‎داشته‎اند و اگر حافظ‎ها به خال هندوی یار سمرقند و بخارا را می‎‎بخشد برای دست بلند کردن و با رنج و شکنج ساختن من و یک بیت شعر که با حالی دردناک متذکر شده‎ام (نه برای خال ابرویم) اسکندرونه را فرانسه آلبر لبرون به ترکیه عصمت اینونو تقدیم می‎دارد و برای یک تعریف خشک و چند کلمه یادداشت صلح پسندانه راجع به امور بین‎المللی از نطق‎هایی فصیح و بلیغ و گرم معظم‎له مردان گیتی و عقلا سلاطین به جنب و جوش می‎آیند و کار پیامبران را پیروی می‎کنند و از این‎که من شمشیر و نشان را تقدیس می‎نمایم و می‎خواهم شمشیر را با ایمان روحی یکی نمایم تا به حال چندین شمشیر بین‎ سلاطین رد و بدل شده، هنگامی که بانوان ایران پرکلاه را زیر و رو نمودند و به خیال جلافت و رنگ و فرم لباس بودند یعنی اوایل کشف حجاب، چون خواب دیدم آقای حکمت وزیر داخله (کشور) شمشیرم دادند... اعلیحضرت همایون شاهنشاهی به سردارشیر احمدخان افغانستانی شمشیری مرصع اعطا فرمودند از فرانسه نیز شمشیری برای والا حضرت همایونی فرستادند و اخیراً که یک دو مرتبه نکته‎ای راجع به شمشیر متذکر شده‎ام از توکیو شمشیری برای امپراتور آلمان ارسال شده است، خوب چه می‎شود اگر شمشیری هم به خود من اهدا شود و لایق شمشیر و نشان داشتن گردیده از ننگ عمومی این مملکت اقلاً روحاً رها شوم.
اما بیش از شمشیر و نشان، من به هوا، غذای صحی، لباس [و] وسایل دیگر زیست و زندگی صحت‎مندانه محتاجم و حق استفاده روحی و فکری دادن به ملت خود دارم و مشتاق [و] آرزومند شرایط عبادت خود و خداپرستی جامعه خویش هستم. شاه و خانواده سلطنتی و حضرتعالی و دوستان را می‎ستایم و دعا می‎کنم. زنددخت
در این عصر روشن زنان هر ملتی با طی نکردن یکی از هزاران مراحل من بهر درجه و مقامی نایل آمده و میایند. اینکه سلاطین و پیشوایان هر صدا و هر رفتار مرا بوسایل مختلفه جواب میدهند و از راه‎های گوناگون مرا نوازش‎ها و همراهی‎ها و هم‎آهنگی‎های ادبی مینمایند نه برای نکات شرم‎آور و یا شهوت‎انگیزیست که در اطراف من شایع است و تعمداً این قبیل شایعات انتشار میدهند. بلکه بواسطه داشتن استعدادهای بی‎نظیری بوده است که نوابع و عبقریهای گیتی در طریقهای متعدد و بیش و کم از آن برخوردارند. ثانیاً بجهت تحمل زحمات گوناگونیست که حتی یک لحظه و یک نکته آن را هیچ کس برای احراز مقام سلطنت هم قبول نتواند کرد.
در خاتمه سلامتی و صحت کامل و راتی بسیار معنوی را برای آن نخست‎وزیر با عظمت از خدا خواهانست. زنده باد شاهنشاه ما
زنددخت
یادداشت:
۱ .طلعت بصاری، زنددخت، پیشاهنگ نهضت آزادی بانوان ایران، تهران: کتابخانة طهوری، ۱۳۴۶، صص ۱۱-۱۳
۲ . همان
۳ . همان، صص ۱۸-۱۹
۴ . همان
.Ruth Robbins "Psycho analysis and /or Feminism?" In Literary Feminisms, St.Martin's Press, ۲۰۰۰, pp.۱۰۵-۱۸۳
۶ . نارسا
۷ . دو سطر ناخوانا
۸ . یک سطر حذف شد.
۹ . دو کلمه حذف شد.
۱۰ . اشاره به «فوزیه» نامیده شدن دوره هفتم دانشکده افسری بنگرید به کارنامه دانشکده افسری در عصر پهلوی، به کوشش سرتیپ اسکندر ایروانلو، تهران، ۱۳۵۰، ص ۷۲
۱۱ . نقطه چین در اصل
۱۲ . در فاصله بهار ۱۳۱۷ تا سال تابستان ۱۳۱۸، شش خلبان نیروی هوایی در یک رشته سوانح هوایی کشته شدند. بنگرید به سروان خلبان غلامرضا نجاتی، تاریخچه شهدای نیروی هوایی ایران، تهران: ۱۳۲۹
۱۳ . در انتهای یکی از نامه‎ها نشانی وی «بیرون دروازه شمیران، خیابان عشرت‎آباد ...» ذکر شده است.
۱۴ . قطعه شعری ضمیمه این اوراق است که می‎تواند با این موضوع ارتباط داشته باشد.
۱۵ . نقطه چین در اصل
۱۶ . نقطه چین در اصل
۱۷ . مظفر اعلم (سردار انتصار سابق) در کابینه محمود جم (۱۳۱۷) وزارت امور خارجه را عهده‎دار بود.
۱۸ . نقطه‎چین در اصل
۱۹ . نقطه‎چین در اصل
۲۰ . اشاره به تصمیم دولت فرانسه در استراداد ناحیه کیلیکه به دولت ترکیه در سال ۱۳۱۸
۲۱ . نقطه‎چین در اصل


نظر بدهید