لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

ایران در جنگ اول جهان

کاوه بیات

گفتگو شماره ۶۵





اگرچه ایران به دلیل وضعیت جغرافیایی‏اش در مقام نوعی چهارراه حوادث از دیرباز در معرض انبوهی از رفت‌وآمدهای مختلف قرار داشت، ولی هنگامی که در تابستان ۱۹۱۴م/۱۳۳۲هـ.ق پیشامد یک بحران سیاسی در بالکان، پاره‏ای از قدرت‏های اروپایی را رو در روی یکدیگر قرار داد، بعید به نظر می‏رسید که اینبار نیز تحولات مزبور سرنوشت ایران را تحت‏الشعاع خود قرار دهد.

قدرت‏های متخاصم در اروپا نیز تصور نمی‏کردند که این رویارویی چند هفته‏ای بیش به طول انجامد. از این رو اعلان بی‏طرفی ایران در ۱۲ ذیحجة بیشتر یک فرمالیتۀ سیاسی به نظر آمد تا تصمیمی تعیین کننده. در آن دورۀ بخصوص، اصولاً ایران در موقعیتی نبود که نوع موضع‏گیری‎‏اش، منشاء تأثیری اساسی باشد. سلطان احمد شاه قاجار در فرمان بی‌طرفی، ضمن ابراز نگرانی از اشتعال نایرۀ جنگ بین دُولِ اروپ و احتمال آنکه «این محاربه به حدود مملکت ما نزدیک شود» از رئیس‏الوزراء خواست که «به تمام فرمانفرمایان و حکام و مأمورین دولت ابلاغ دارند که دولت ما در این موقع مسلک بی‏طرفی اتخاذ و روابط دوستانۀ خود را با دول متخاصمه کماکان حفظ و صیانت می‏نماید...»
تلاش ایران برای جلوگیری از زوال و فروپاشی، به گونه‏ای که تجارب یکصد سال اخیر در رویارویی با قدرت‏های قاهر و قادر اروپایی از آن حکایت داشت، در نهایت به صورت نهضت مشروطه و تمامی آمال اصلاح‏طلبانۀ نهفته در آن به ثمر نشسته بود. اما این تلاش تبعات سنگینی نیز برجای گذاشت؛ علاوه بر ضایعات حاصل از زد و خوردهای داخلی برای تثبیت و اعادۀ نظام مشروطه در پی مخالفت‏های محمدعلی شاه، آشوب و اغتشاشی که بر کل کشور حاکم شد، زمینه‏ای فراهم آورد برای اشغال بخش‏های وسیعی از مناطق شمالی ایران به دست قوای روسیه. و در این میان با توجه به تحولاتی که در دیگر نقاط و به ویژه در اروپا جریان داشت، همراهی فزایندۀ روسیه و بریتانیا در برابر شکل‏گیری اقتدار آلمان، تنها حربۀ سیاسی ایرانیان را در مقابله با چنین پیشامدهایی یعنی امکان بهره‏برداری از رقابت قدرت‏های بزرگ جهانی را نیز از دست‌شان گرفته بود. با تقسیم ایران به دو حوزۀ نفوذ شمالی و جنوبی و یک حوزۀ بی‏طرف حائل طی معاهدۀ ۱۹۰۷ روس و انگلیس، دیگر امید چندانی به حفظ استقلال ایران نبود.

اختناق ایران
در کنار تفاهم روس و انگلیس و تبدیل بخش‏های شمال کشور به نوعی مستملکۀ روس و توسعۀ علائق بریتانیا در جنوب بویژه بعد از کشف و استخراج نفت در خوزستان، عثمانی‏ها نیز با استفاده از نابسامانی ایران در خلال نهضت مشروطه، بخشی از نواحی مرزی ایران را در امتداد سرحدات دو کشور اشغال کرده و بر پیچیدگی وضع افزودند.
در این بین به‌رغم تمامی این دشواری‏ها و پیشامد بحران‏هایی چون شورش‏های محمدعلی میرزا و سالارالدوله بر ضد دولت مشروطه، ایرانیان از سعی و تلاش‏های خود در جلوگیری از مداخلات روس و انگلیس و اعادۀ استقلال کشور باز نایستاده بودند. با آنکه در خلال فراز و نشیب‏های پیشین و به ویژه پس از بحران حاصل از اولتیماتوم روس برای برکناری مورگان شوستر و تعطیل دورۀ دوم مجلس شورای ملی، بسیاری از نیروهای مقاوم و مبارز به ویژه در بخش‏های تحت اشغال روسیه سرکوب و پراکنده شده بودند، ولی تلاش‏های جاری برای بازسازی اداری و انتظامی کشور کماکان ادامه داشت و در حوزه‏هایی ناموفق هم نبود؛ نظام مالی کشور تحت نظارت مستشاران بلژیکی، سامانی جدید یافته بود و نیروی نوپای ژاندارمری نیز که تحت سرپرستی افسران سوئدی قرار داشت، در اعادۀ انتظامِ بسیاری از حوزه‏های آشوب‏زدۀ کشور موفقیت‏هایی به دست آورده بود؛ به ویژه در محورهای مواصلاتی جنوب که ناآرامی‏های آن باعث شده بود دولت بریتانیا نظامیانی را بدان حدود سوق دهد.
مشکل اصلی در حوزه‏های شمالی کشور بود که عملاً تحت اشغال نیروهای روسیه و ادارۀ مستقیم کنسول‎‏های آن کشور در آن سامان قرار گرفته بود؛ پره‌اُبراژِنسکی در آذربایجان، نِکراسوف در گیلان، ایوانوف در استرآباد و دابیژا در خراسان. برخی از این مقامات روس به صورتی صریح و مستقیم زمام امور را در دست داشتند و برخی نیز مانند کنسولگری روسیه در تبریز در این امر از حمایت چهره‏های دست‏نشانده‏ای چون صمدخان شجاع‏الدوله برخوردار بودند.
با توجه به جلوگیری از اعمال حاکمیت ایران در اموری چون اخذ مالیات و یا مداخله در عزل و نصب حکام محلی، تلاش مقامات کشور برای حفظ حداقلی از حاکمیت در حوزه‏های تحت اشغال روسیه با دشواری‏های بسیاری روبرو بود. نه فقط با گردآوری مالیات توسط ادارۀ مالیه مخالفت می‏شد بلکه با استقرار نیروی نوپای ژاندارمری در شمال کشور نیز مخالفت شد. علاوه بر این با اقداماتی چون خرید ملک و زمین توسط اتباع روسیه، آنهم بر خلاف مادۀ پنجم عهدنامۀ ترکمانچای، تسلط روسیه بر حوزه‏های شمال ایران ابعاد بیشتر یافت. در حالی که در سطح تحولات جاری و روزمره، دولت‏های ایران بر آن بودند که از طریق فائق آمدن بر مخالفت روس‏ها با توسعۀ اختیارات نظام مالی و انتظامی کشور به حوزه‏های شمالی در مقابل مداخلات آن‏ها ایستادگی کنند، سعی می‏شد از پیشامد فرصت‏های دیگر نیز بهره‏ای برده شود؛ از جمله از فرا رسیدن موعد انتخابات دورۀ سوم مجلس شورای ملی که با تأکید بر لزوم برگذاری آن در حوزه‏های شمالی کشور توأم شد و یا اصرار بر استقرار ولایتعهد در آذربایجان به گونه‏ای که رسم قاجاریه بود.
در این رشته تلاش‏ها که در مجموع به ضرر ایرانیان پیش می‏رفت، هنوز هم امید بر آن بود تا بلکه بریتانیا برای جلوگیری از گسترش نفوذ روسیه وارد عمل شود، احتمالی که چندان هم دور از تصور نبود؛ در واقع در کنار نگرانی مقامات دیپلماتیک بریتانیا از رخنۀ مسالمت‏آمیز روسیه در حوزۀ شمال که آشکارا به سمت انضمامِ آن حدود در قلمرو امپراتوری سیر داشت، افزایش تحرکات روسیه در بخش‏های جنوبی‏تر کشور نیز بر نگرانی‏های آنها دامن می‏زد؛ ولی همانگونه که پیشتر نیز مجموعه‏ای از این نگرانی‏های، تحت‏الشعاع منافع کلی‏ترِ دو امپراتوری روسیه و بریتانیا به جایِ رویارویی بیشتر - و امکان حفظ منافع ایران در این میان - به تفاهم بیشترِ آن‌دو در قالب قرارداد ۱۹۰۷ و پایمال شدن بیشتر حقوق و منافع ایران منجر شده بود، اینک نیز به‌رغمِ اختلاف نظرهایی در تشکیلات دیپلماتیک روس و انگلیس، با توجه به صف‏آرایی جدیدی که در اروپا جریان داشت هنوز سیر تحولات، بیشتر بر ادامۀ تفاهم آن دو حکایت داشت تا امکان تقابل.


در توصیف وضعیت ایران در آستانۀ جنگ به فهرستی از مجموعه تحمیلاتی می‏توان اشاره کرد که روزنامۀ ارشاد در اشاره به تحولات سه سالۀ ایران بعد از انحلال دورۀ سوم مجلس تا آن زمان منتشر کرد. در این فهرست ۴۸ ماده‏ای، هم به حوادث مهمی اشاره شده است چون تحمیل اولتیماتوم روسیه و عزل مورگان شوستر، کشتار ملیّون در تبریز، تاخت و تازهای سالارالدوله در کردستان و کرمانشاه، اغتشاشات جنوب و ورود نیروهای هندی بدان سامان و هم موارد خُرد‏تری چون اخذ امتیازاتی مانند امتیازهای راه‏آهن جلفا- تبریز، معدن مس قراچه‏داغ، سه فقره استقراض و مداخلات روسیه در مالیۀ آذربایجان و غیره.
با فرا رسیدن زمان تاجگذاری احمدشاه فرصتی پیش آمد که ایرانیان باز هم در تلاشِ اعادۀ حاکمیت خود، خواسته‏‎های‌شان را از نو مطرح کنند و با شتابی که تحولات جاری در حوزۀ بالکان، در بهار و تابستان ۱۹۱۴/۱۳۳۲ یافت و عطف توجه روسیه بدان سوی، برای مدتی چنین به نظر رسید که دولت روسیه آمادۀ آن شده است که در خط‏مشی خود نسبت به ایران انعطاف بیشتری نشان دهد؛ با برکناری صمدخان شجاع‏الدوله و استقرار صوری محمدحسن میرزا ولیعهد در آذربایجان موافقت شد و همچنین مقرر گشت برای گردآوری مالیاتِ حوزۀ شمالی توسط مالیۀ ایران، مشروط به نوعی نظارت کنسولی روسیه نیز ترتیبی اتخاذ گردد.

نایرة جنگ
با شعله‏ور شدن آتش جنگ در اروپا در اواسط تابستان همان سال امید به کسب امتیازاتی از این دست بیشتر شد و حتی در همان اوایل نیز پاره‏ای از واحدهای نظامی روسیه از ایران فراخوانده شدند. اما در این بین به‌تدریج روشن شد که برخلاف تصور اولیه، این جنگ و رویارویی نه به قسمتی از اروپای مرکزی محدود خواهد ماند و نه به همان سرعتی که آغاز شد پایان می‏پذیرد. اما از نظر تحولات جاری در ایران، صف‏آرایی اولیه قدرت‏های اروپایی و از همه مهم‌تر تقویت اتحاد و اتفاق روسیه و بریتانیا در این رویارویی، هنوز از تداوم وضعیت موجود در ایران حکایت داشت و ناامیدی نسبت به آیندۀ کشور. عاملی که می‏توانست تا حدودی این وضعیت را دگرگون سازد، موضع آتی امپراتوری عثمانی بود. همان‏گونه که پیشتر اشاره شد، عثمانی‏ها در خلال تجاوزات مرزی پیشین خود در بخش‏هایی از سرحدات ایران در حوالی ارومیه، قطور و اشنویه نیرو داشتند و تصمیم آن‏ها بر اعلان بی‏طرفی و یا الحاقِ به یکی از طرفین جنگ می‏توانست تأثیر تعیین‏کننده‏ای بر وضعیت ایران بر جای گذارد. تحرکات عثمانی در این حوزه با بسیج مجموعه‏ای از واحدهای عشایری کُرد و تاخت و تاز فزایندۀ آن‏ها در صفحات غربی کشور، حتی پیش از اعلان رسمی مواضع عثمانی در مورد جنگ از احتمال پیوستن عثمانی‏ها به صف قدرت‏های مرکزی حکایت داشت.
در حالی که دولت مستوفی‏الممالک در اوایل اکتبر ۱۹۱۴/اواخر ذیقعدۀ ۱۳۳۲ پیشنهاد کرد که با استقرار ولیعهد در آذربایجان و بسیج یک نیروی محلی با خارج شدن رشتۀ امور از دست ایران مقابله شود، ولی روسیه که جوانبی فراتر از تحولات آذربایجان را در نظر داشت بر تقویت نیروهای نظامی خود در ایران تصمیم گرفت. نیرویی که تحت فرماندهی ژنرال چرنوزوبوف در آذربایجان مستقر گردید، جناح چپ جبهۀ قفقاز روسیه را تشکیل می‏داد. چرنوزوبوف مأموریت داشت ضمن مراقبت از بخش شمالیِ محور موصل - رواندوز - تبریز - ارومیه در چارچوب استراتژی دفاعی جبهۀ قفقاز در صورت برخورد نظامی با عثمانی‏ها، آذربایجان را نیز در ید اقتدار خود نگه‌دارد. از این رو روس‏ها ضمن استقرار بخش اصلی قوای خود در خوی، ارومیه، دیلمقان و تبریز، واحدهایی را نیز به ساوجبلاغ ـ مهاباد بعدی ـ و مراغه اعزام داشتند.
در این میان، تصمیم دولت عثمانی به اعلان جنگ بر ضد متفقین، رویاروییِ‏ِِ پراکندة نیروهای هوادار عثمانی و روس‏ها در امتداد مرزهای غربی ایران صورتی رسمی یافت و در نتیجه حفظ و اعمال بی‏طرفی ایران به امری فوق‏العاده دشوار تبدیل شد. به نوشتۀ روزنامۀ عصرجدیدحالا که با ورود عثمانی به صحنۀ کارزار «میدان جنگ به ما نزدیک و نزدیک‏تر می‏شود، نسبتاً قدری به هوش آمده و می‏فهمیم که روی‌هم‌رفته یک چنین واقعۀ مهیبی برای تماشا درست نشده و چندان هم تماشا نداشت. ما از همان اوایل مضرات ورود دولت علیۀ عثمانی را در این جنگ می‏دانستیم ...» . و حالا نیز این مَضرّات در آذربایجان و خوزستان دامنگیر ایران شده بود.

منتهی‌الیه شرقی جبهة قفقاز
روسیه در کنار تقویت نیروهای نظامی خود در آذربایجان، در اواخر نوامبر ۱۹۱۴/اوائل محرم ۱۳۳۳ صمدخان شجاع‏الدوله را که تازه به برکناری‏اش رضایت داده بودند، از نو وارد کار کرد. شجاع‏الدوله راهی مراغه شد و پس از گردآوری یک نیروی محلی در میاندوآب مستقر گردید. همزمان با این تحولات که با حملۀ سپاهیان عثمانی بر مواضع روسیه در جبهۀ قفقاز توأم شد، وضعیت حوزه‏های شمال غرب ایران نیز صورتی دیگر یافت. در واکنش به مراحل نخست این رویارویی که در اواخر دسامبر ۱۹۱۴/اوایل صفر ۱۳۳۲ با پیشرفت سریع و دور از انتظار عثمانی‏ها به سمت قارص توأم شد، ژنرال میشلایوسکی که فرماندهی جبهۀ قفقاز را برعهده داشت به قوایِ تحت فرمان ژنرال چرنوزبوف در آذربایجان فرمان داد که به سرحدات روسیه عقب‏نشینی کند. اگرچه چرنوزُبوف خواستار لغو این فرمان شد زیرا در آن حوزه هیچ‏گونه فشاری در کار نبود که این عقب‏نشینی را توجیه کند ولی چون حکم مزبور لغو نشد ژنرال چرنوزُبوف مجبور به عقب‏نشینی شد. درست است که در حوزۀ تحت فرمان ژنرال چرنوزبوف جز مجموعه‏ای از نیروهای چریک کُرد و گاردهای مرزی عثمانی نیرویی جدّی وجود نداشت که مواضع او را تهدید کند ولی بخش جنوبی این حوزه ثباتی نداشت؛ شجاع‏الدوله که برای تقویت آن حدود قوایی فراهم آورده و در میاندوآب مستقر شده بود در خلال یک پیشروی نافرجام به سمت ساوجبلاغ در اواخر دسامبر/اوایل صفر شکست سختی را متحمل شد و با متلاشی شدن قوای او در این حدود، عقب‏نشینیِ قوای روسیه (و نمایندگان و اتباع دول متفق) از تبریز و ارومیه جنبۀ هزیمت یافت و عثمانی‏ها در دو محور ارومیه و ساوجبلاغ دست به پیشروی زدند. روس‏ها نخست به سمت خوی و جلفا عقب نشسته و ارومیه نیز در اوایل ژانویه ۱۹۱۵/اواسط صفر ۱۳۳۳ به دست عثمانی‏ها افتاد و حدود یک هفته بعد نیز قوایی متشکل از چند گردان گارد مرزی و نیروهای داوطلب عشایر کُرد و مجاهدان ایرانی تحت فرماندهی عمر ناجی تبریز را تصرف کردند.
در این بین با توقف پیشروی سریع عثمانی‏ها در بخش اصلی جبهۀ جنگ یعنی در جبهۀ قفقاز در ساری قمیش و تبدیل این عملیات به یک پیروزی قاطع برای روسیه در دو هفتۀ اول ژانویه/نیمۀ دوم صفر، تحولات جاری در آذربایجان نیز سمت و سویی متفاوت یافت. ژنرال یودنیچ ریاست ستاد جبهۀ قفقاز که در پیروزی ساری قمیش نقش تعیین‌کننده ایفا کرده و در نتیجه به فرماندهی قوای قفقاز نیز منصوب شده بود، در یکی از نخستین اقدامات خود از چرنوزبوف خواست که برای اعادۀ وضعیت در آذربایجان دست به کار شود. چرنوزبوف از جلفا به حرکت درآمد و در اواسط ژانویه/اواخر صفر - اوایل ربیع‏‏الاول صوفیان را فتح کرده و چند روز بعد بدون روبرو شدن با مقاومتی وارد تبریز شد. در محور دیگر این حوزه، قوای ژنرال نظربکوف که می‏بایست برای استرداد ارومیه وارد عمل شود، در اواسط فوریۀ ۱۹۱۵/اوایل ربیع‏الاول ۱۳۳۳ وارد کار شد و دیلمان را گرفت. چندی بعد نیز در اواخر مه ۱۹۱۵/اوایل رجب ۱۳۳۳، پس از زد و خوردهایی چند به تصرف مجدد ارومیه توفیق یافت.
نهب و غارت بخش‏های وسیعی از آبادی‏های آذربایجان در حوزه رویارویی روسیه و عثمانی و به ویژه روستاهای مسیحی‏نشین آن سامان در خلال تاخت و تاز قوای عثمانی که بخش اصلی آن را واحدهای نامنظم کُرد تشکیل می‏داد، به کشته شدن چند هزار نفر مسیحی ایرانی و آوارگی چند ده هزار دیگر منجر شد و به دنبال آن مقابله به مثل مسیحیان و کشتار مسلمان‏ها در پی اعادۀ تسلط روس‏ها بر آن حدود که به سرآغاز چرخه‏ای از خشونت و خونریزی تبدیل شد که تا چند سال بعد از خاتمۀ جنگ نیز بخش‏هایی از مناطق شمال غرب ایران را دستخوش دور باطلی از نیستی قرار داد. در این میان با سر ریز حدود چهل هزار نفر از آسوری‏های منطقۀ حکاریِ عثمانی- طوایف موسوم به جلو- به سلماس و ارومیه در همین ایام وضعیت سلماس و ارومیه پیچیدگی خاصی یافت. جلوهای حکاری که بر خلاف آسوری‏هایِ رعیت‏مآب ایران، عشایری خونریز و جنگجو بودند در خلال عملیات فوق‏الذکر قوای روسیه بر ضد عثمانی‏ها در موطن خود به نفع روسیه وارد جنگ شدند و در پی تنگ شدن عرصه، در پاییز همان سال مجبور شدند به حوزۀ تحت اشغال روس‏ها در ایران عقب‏نشینی کنند.
در حالی که صفحات شمال غرب ایران به صحنۀ رویارویی نیروهای متخاصم تبدیل شده بود حوادث و رخدادهای صفحات جنوبی کشور نیز در جهت مشابهی سیر داشت، البته با این تفاوت که در این حوزه، دولت بریتانیا، برخلاف روس‏ها در شمال، برای رویارویی با اقدامات احتمالی عثمانی از آمادگی بیشتری برخوردار بود. مقامات بریتانیا بر اساس گزارش‏های واصله از تدارکات نظامی عثمانی در نواحی جنوبی بین‏‎النهرین و امکان حملۀ آن‏ها به تأسیسات نفتی خوزستان، از مدت‏زمانی پیش از ورود رسمی بابعالی به جنگ، ناوهایی را بدان حدود اعزام کرده بودند و با آشکار شدن ناتوانی شیخ خزعل، حکمران ایرانی خوزستان در جلوگیری از نقض بی‏طرفی ایران توسط عشایر برانگیخته شده از سوی عثمانی‏ها، ابتکار عمل را در دست گرفتند. در پی حملۀ انگلیسی‏ها به نیروهای عثمانی در قورنه در امتداد رود دجله در اوایل دسامبر ۱۹۱۴/اواخر محرم ۱۳۳۳ که باعث مختل شدن طرح طرف مقابل جهت انهدام تأسیسات شرکت نفت شد حدود یک ماه بعد- در اواخر ژانویۀ ۱۹۱۵/ اوایل ربیع‏الاول ۱۳۳۳- خوزستان هدف حملۀ قوای عثمانی قرار گرفت. اگرچه در این عملیات که علاوه بر عشایر بین‏النهرین گروهی از عشایر عرب ایران نیز قوای عثمانی را همراهی کردند، بخشی از لوله‏های شرکت نفت آسیب دید ولی با استقرار قوای بریتانیا در اهواز از یک سو و به تأخیر افتادن حملۀ عثمانی‏ها به سمت بصره از سوی دیگر، دامنۀ آن لشکرکشی گستردگی چندانی نیافت.

بی‌طرفی یا طرفداری؟
در این مرحله با تثبیت موقعیت نظامی روس‏ها در شمال غرب و استقرار نیروهای بریتانیا در جنوب غرب، تا حدودی از شتاب تحولات مزبور کاسته شد، ولی با این حال اوضاع به حالت پیشین برنگشت. به‌رغم اعلان بی‏طرفی از سوی مقامات تهران و ادامۀ تلاش‏های مقامات تهران برای اعمال سیاست بی‏طرفی، دامنۀ جنگ به خاک ایران گسترش یافته بود و کل فضای سیاسی کشور نیز تحت‏الشعاع این امر قرار داشت. در حالی که تا پیش از این دگرگونی، سرنوشت ایران بازیچۀ رقابت و از آن مهلک‏تر، تفاهم روس و انگلیس به نظر می‏آمد، بدون هیچ امیدی به گسسته شدن این رشته، با توسعۀ دامنۀ جنگ به خاک ایران، صحنۀ سیاست نیز دگرگون شد. از این رو در کنار ادامۀ سعی و تلاش مقامات ایرانی برای واداشتن روسیه و بریتانیا‌ به محترم داشتن استقلال و تمامیت ارضی ایران، امکان تأمین این خواسته‏ها از طریق مذاکره با رقبای اصلی آن‌دو نیز مورد توجه قرار گرفت.
با توجهِ فزایندۀ آلمان و عثمانی به امکانات نهفته در برانگیختن مستعمرات آسیایی روسیه و بریتانیا، ایران نیز به عنوان یکی از معابر اصلی اعزام هیئت‎‏هایی به هند و افغانستان اهمیت یافت. در آن میان بهره‏برداری از گرایش‏های ضد روسی و ضد انگلیسی بخش وسیعی از نیروهای سیاسی ایران نیز مدّ نظر مقامات استانبول و برلن قرار گرفت. در کنار تحرکات عثمانی‏ها بین عشایر مرزنشین ایرانی و به ویژه عشایر کُرد و همچنین واداشتن پاره‏ای از علمای شیعی عتبات به صدور فتوای جهاد، دولت آلمان نیز با گردآوری گروهی از فعالین ایرانی در برلن و صدور دستورالعمل‏هایی به نمایندگان سیاسی‏اش در ایران، تحرکات مشابهی را آغاز کرد.
مع‏هذا در این مرحله به رغم پیشامد برخوردهای پیش‏گفته در امتداد مرزهای غربی ایران هنوز دیگر قسمت‏های کشور عرصه‌ای مهم در این رویارویی تلقی نمی‏شد. در حالی که با تشدید تحرکات آلمان و عثمانی در ایران، وزارت خارجۀ روسیه خواهان اعزام یک نیروی عمده به ایران بود، ژنرال یودنیچ که اعتقاد داشت جبهۀ اصلی جنگ در قفقاز جریان دارد و در صورت کسب پیروزی در آن حوزه این تحرکات حاشیه‏ای نیز منتفی خواهد شد، با اعزام چنین نیرویی مخالفت کرد. در آغاز از نظر آلمان و عثمانی نیز ایران صرفاً معبری تلقی می‏شد برای اعزام هیئت‏هایی به افغانستان و مرزهای شمال غرب امپراتوری هندوستان جهت انگیختن آن حدود در «جهاد» علیه بریتانیا و تنها در پی شکست تلاش اعضاء این هیئت‏های اعزامی در رسیدن به مقصد و حضور اجباری آن‏ها در نقاط مختلف ایران بود، که امکان بسیج عشایر و دیگر نیروهای مخالف روس و انگلیس در ایران به جدّ گرفته شد. تحرکات فوق‏العاده مؤثر ویلهلم واسموس در جنوب یکی از نمونه‏های برجستۀ این امر بود؛ او نیز همانند بسیاری دیگر از اعضاء هیئت‏های اعزامی راهی افغانستان بود که در برابر اقدامات دولت بریتانیا در ممانعت از چنین امری به اقامت در حوزه‏های جنوبی فارس وادار شد، و در انگیختن عشایر آن حدود بر ضد بریتانیا نقش تعیین‏کننده یافت.
در این میان با ادامۀ بی‌اعتنایی بیش از پیش نمایندگان روسیه و بریتانیا به خواسته‌های مقامات تهران مبنی بر احضار نیروهای‌شان از ایران و رعایت بی‌طرفی کشور، تبلیغات و مواعید دول مرکز زمینه پذیرش بیشتری یافت؛ از اواخر فوریه/اوائل ربیع‏الاخر، هم‌زمان با توسعۀ دامنۀ فعالیت‌های عوامل آلمان در صفحات مرکزی و غربی، پس از استقرار بخشی از نیروهای نظامی عثمانی در امتداد مرز ایران در قصر شیرین و همچنین تدارک ورود وزراء مختار جدید اطریش و آلمان که عازم حوزة مأموریت خود در تهران بودند، تحولات این حوزه شتاب بیشتری یافت. در پی سفر آن دو از بغداد در اواخر مارس/اوائل جمادی‌الاول که با جذب و استخدام نیروهای داوطلب در طول راه توأم شد، تا به هنگام ورود و استقرارشان در کرمانشاه در اوائل ماه بعد نفوذ هواداران آلمان و عثمانی در صفحات غربی کشور چنان ابعاد گسترده‌ای یافت که نمایندگان سیاسی روسیه و بریتانیا مجبور به ترک کرمانشاه شدند.
توسعه یافتن دامنۀ فعالیت‌های عوامل دول مرکز از یک سو و اقدامات متقابل متفقین، مانند دستگیری اتباع آلمان به دستور مقامات بریتانیا در جنوب، از سوی دیگر، دولت ایران را درگیر فشاری فرساینده ساخت به طوری که در عرض مدت زمانی نسبتاً کوتاه دولت مشیرالدوله که در اواخر ربیع الاخر/اواسط مارس به جای مستوفی‏الممالک زمام امور را در دست گرفته بود پس از دو ماه اندی وادار به استعفا شد و جای به کابینۀ عین‌الدوله سپرد که در مقایسه با آن دو ثبات بیشتری یافت. ولی با این حال سایه تردید و بلاتکلیفی کماکان بر سر ایران سنگینی می‌کرد. عصر جدید در توصیف این وضعیت نوشت: «... در این میانه حالت ایران معلوم نیست... در همان حینی که خود را بی‌طرف می‌داند اراضی حاصلخیز او در شمال و جنوب [را] میدان جنگ قرار داده‌اند و شهرهای او را اجساد جوانان بی‌گناه او به حال یک قبرستان انداخته‌اند. هیئت دولتی داریم، اما معلوم نیست چه می‌کنند و در مقابل این تهدیداتِ غیرقابل تحمل چگونه موقع را برای تعیین قطعی تکلیف خود هنوز مناسب نمی‌دانند...»
همزمان با ورود و استقرار وزراء مختار آلمان و اطریش در تهران، شبکه‌ای از عوامل آلمانی که اکثراً از اعضاء از راه‌ماندۀ هیئت‌های اعزامی به افغانستان و مرزهای شمال غرب هندوستان بودند نیز در حوزه‌هایی چون کرمانشاه، اصفهان، فارس و کرمان فعال شده بودند؛ ولی به‌رغم مساعد بودن زمینۀ پیشرفت اهداف و برنامه‌های دول مرکز، به دلیل تفاوت‌هایی اساسی که میان منافع و اهداف آلمان و عثمانی در این حوزه وجود داشت، به تدریج دشواری‌هایی اساسی پیش آمد. عثمانی که در مراحل پیش از جنگ نیز با اشغال بخش‌هایی از نواحی مرزی ایران بیشتر در موقعیت یک قدرت اشغالگر قرار داشت تا چنان که در تبلیغاتش بیان می‏داشت یک نیروی آزادیبخش و متحد ملّیون ایرانی، در این مرحله نیز بر تداوم خط مشی پیشین خود اصرار داشت؛ از این رو از بدو کار نه فقط در راه فعالیت‌های متحدان آلمانی‌اش در ایران سنگ انداخت، بلکه در پی پدیدار شدن قوایش در حوزه‌های مرزی ایران، سیاستی تجاوزکارانه اتخاذ کرد؛ لشکرکشی رئوف‌بیگ در امتداد محور قصر شیرین - کرند در فاصلۀ مارس تا آوریل ۱۹۱۵/جمادی‌الاخر ۱۳۳۳ و درگیری‌های گستردۀ او با ایلات و عشایری که قرار بود در کنار دول مرکز بر ضد روسیه و بریتانیا وارد عمل شوند، لطمه‌ای اساسی بر اهداف دول مرکز در ایران وارد کرد.

جبهة جنوب
ولی در پاره‌ای از دیگر مناطق ایران که در دایرۀ این کشمکش قرار نداشتند، عوامل دولت‌های مرکز از عرصه‌ای مساعدتر برخوردار بودند. بافت عشایری جنوب ایران و به ویژه مجموعه‌ای از رقابت‌های محلی میان طوایف و قدرت‌های محلی این سامان، زمینۀ مساعدی بود که فرستادگان دولت آلمان در بهره‌برداری از آن درنگ نکردند. در واکنش به تحرکاتی از این دست بود که مقامات نظامی بریتانیا از اوائل مه ۱۹۱۵/اواخر جمادی‌الثانی ۱۳۳۳ به تقویت نیروهای خود در امتداد کرانۀ شمالی خلیج فارس و به ویژه بوشهر پرداختند.
تحرکات واسموس در این حوزه به زدوخوردهایی منجر شد که از اواسط ژوئیه ۱۹۱۵/اوائل رمضان۱۳۳۳ در اطراف بوشهر شدت گرفت و چندی بعد در اوائل اوت/اواخر رمضان نخست بوشهر تحت اشغال نظامیان بریتانیا درآمد و چند روز بعد نیز دلوار، یکی از مراکز اصلی تحرکات اخیر هدف بمباران ناوچه‌های بریتانیا قرار گرفت. اگرچه این تحولات از لحاظ نظامی عرصه را بر حضور نظامی بریتانیا در جنوب تنگ نکرد ولی از لحاظ سیاسی و تحریک افکار عمومی، بر ضد انگلیس دستاورد مهمی برای مخالفان روس و انگلیس محسوب شد.
در حالی که دولت‌های وقت، دستخوش تزلزلی دائم و در حال جای سپردن به یکدیگر، هنوز در تلاش متقاعد ساختن قدرت‌های متخاصم به پذیرش مجموعه یا لااقل بخشی از خواسته‌های ایران بودند، طرفین درگیر بدون اعتناء به خواسته‌ها و ملاحظاتی از این دست و مطابق با مقتضیات کلان نظامی، زمینه را برای یک رویارویی اساسی در ایران فراهم آوردند. در جبهۀ متفقین دو تصمیم اساسی اتخاذ شد. یکی استقرار یک نیروی نظامی مشترک بود در امتداد مرزهای شرقی ایران -«کمربند شرق»-برای جلوگیری از رهیابی عوامل دولت‌های مرکز به افغانستان و مرزهای شمال غرب هند و دیگری نیز اعزام یک قوای نظامی روس به بخش‌های مرکزی ایران . لهذا در کنار توافق مقامات نظامی بریتانیا و روسیه در ژوئیه ۱۹۱۵/رمضان-شوال۱۳۳۳ برای استقرار نیروهایی در دو بخش شمالی و جنوبی کمربند شرق. قوایی نیز به فرماندهی ژنرال باراتوف مأمور شد از طریق انزلی و قزوین به سمت تهران پیشروی کند.
در جبهۀ دول مرکز نیز دگرگونی‌های مشابهی جریان داشت. توافق مقامات آلمان و عثمانی برای ایجاد یک فرماندهی عالی در دو جبهۀ بین‌النهرین و ایران در اوائل اکتبر ۱۹۱۵/اواخرذیقعدۀ۱۳۳۳، تحرکات آن حدود را شتاب بیشتری بخشید. یکی از نخستین آثار این دور جدید، احضار حسین رئوف بیگ از غرب ایران بود. تاخت‌وتازهای او در آن حدود در مناسبات ایران و دول مرکز بحرانی اساسی ایجاد کرده بود. در همین ایام کمیته‌ای از ملّیون ایران که تحت سرپرستی سیدحسن تقی‌زاده در برلن تأسیس شده بود با اعزام نمایندگانی به استانبول و همچنین ایران، در حمایت از تحرکات مخالفان روس و انگلیس وارد عمل شده بود.

بحران تغییر پایتخت
در این مرحله با آنکه بخش وسیعی از سرحدات شرقی و غربی، شمالی و جنوب ایران به صحنۀ صف آرایی نیروهای متخاصم بدل شده بود ولی هدف نهایی هنوز هم تهران بود. با فرارسیدن قوای تقویتی روسیه به انزلی و پیشروی تدریجی آن‌ها به سمت قزوین در فاصلۀ سپتامبر تا اکتبر ۱۹۱۵/شوال- ذیقعده ۱۳۳۳ که به معنای چیرگی بیشتر متفقین بر پایتخت بود، تلاش نمایندگان دول مرکز در جلوگیری از این امر شتاب بیشتری یافت. با توجه به توانایی چشمگیر روسیه در اعزام هرچه سریعتر نیروهای نظامی سرعت سیر تحولات به گونه‏ای بود که دیگر برای ایجاد یک انسجام بیشتر در تلاش‏های از این دست فرصت چندانی باقی نبود. در نتیجه کنت کانیتس وابستۀ نظامی سفارت آلمان، بدون هماهنگی جدّی بین عناصر درگیر در طیف هواداران دول مرکز خود شخصاً ابتکار عمل را در دست گرفت و بر آن شد با وارد آوردن یک ضربۀ ناگهانی در مقام پیشدستی برآمده و از فرادستی روس‏ها جلوگیری کند. وی رکن اصلی طرح خود را بر همکاری با نیروی ژاندارم قرار داد که می‏بایست در حوزه‏های استحفاظی خود در تهران، همدان، اصفهان، لرستان و فارس به نفع دول مرکز وارد عمل شوند. قرار بود مجموعه‏ای از نیروی محلی، از والیان پشتکوه و لرستان گرفته تا سران عشایر قشقایی و بختیاری و همچنین طیف متنوعی از گروه‏های داوطلب و حتی پاره‏ای از دسته‏های یاغی و راهزنِ فعال در نواحی مرکزی ایران نیز در این طرح نقشی برعهده داشته باشند.
طرح طرف مقابل که بر یک پیشروی صریح و سریع نظامی استوار بود و فارغ از لزوم ایجاد هماهنگی میان یک مجموعۀ نامتجانس، با توفیق بیشتری روبرو شد. در ۷ نوامبر ۱۹۱۵/۲۹صفر ۱۳۳۲ در حالی که از یک کودتای قریب‏الوقوع هواداران آلمان و عثمانی در تهران سخن در میان بود، بخشی از قوای ژنرال باراتوف از قزوین به سمت تهران حرکت کرد. با این دگرگونی که به منتفی شدن طرح کودتا و تصرف تهران منجر شد تلاش بعدی هواداران آلمان و عثمانی بر متقاعد ساختن شاه جوان ایران به ترک تهران قرار گرفت و تغییرِ پایتخت به اصفهان. و در پی بی‏ثمر ماندن این طرح برای نیروهای مزبور که بخش چشمگیری از فعالین سیاسی و نمایندگان مجلس شورای ملی را نیز شامل می‏شد، جز ترک تهران و سرآغاز حرکتِ موسوم به «مهاجرت»، چارۀ دیگری بر جای نماند. گروهی از آن‏ها به قم رفته و در آنجا تشکیلات کمیتۀ دفاع ملی را برپا کرده و پاره‏ای نیز به سمت دیگر شهرهای مرکزی و غربی ایران عقب نشستند. با خروج هواداران آلمان و عثمانی از تهران، پیشروی قوای روسیه به سمت پایتخت متوقف شد؛ همزمان کابینۀ مستوفی‏الممالک نیز در ۱۵ نوامبر/۷ محرم ترمیم شد و با عضویت فرمانفرما و عین‏الدوله در هیئت دولت، کفۀ ترازو به نفع متفقین سنگینی بیشتری یافت.
با آنکه وجه اصلی تلاش نمایندگان دول مرکز که چیرگی بر پایتخت بود، به نتیجه نرسید و این در درازمدت در تحدید تحرکات آنها مؤثر واقع شد، ولی در کوتاه مدت چون به قطع ارتباط تلگرافی مرکز با حوزه‏های جنوبی، مرکزی و غربی ایران موفق شدند و بی‏اطلاع نگاهداشتن آن نواحی از تحولات تهران، بسیاری از دیگر برنامه‏های‌شان در آن حدود پیش رفت؛ از جمله کودتای ژاندارمری در شیراز و همدان در ماه نوامبر/محرم که به تشکیل و زمامداری «کمیتۀ حافظین استقلال ایران» در شیراز و خلع سلاح قزاق‏های همدان و عقب‏نشینی کنسول‏های بریتانیا و روسیه از آنجا منجر شد. در تحولی دیگر، رضاقلی‏خان نظام‏السلطنه والی لرستان نیز که از چندی پیش با نمایندگان آلمان وارد مذاکره شده بود بدین حرکت پیوست.
با تمامی این تفاصیل، نقطۀ ثقل تمامی این تحولات هنوز در اطراف پایتخت قرار داشت؛ کما اینکه «کمیتۀ دفاع ملی» در پی این حوادث طی انتشار بیانیه‏ای ضمن اشاره به اقدامات اخیر «دشمنان ما یعنی روس و انگلیس که سال‏ها خاک وطن عزیز ایرانیان را جولانگاه تاخت و تاز خویش قرار داده ...» و اینک در اقدامی دیگر «... قشون به سمت تهران گسیل و هستی ما را جداً تهدید می‏نمایند ...» از ایرانیان خواست تا به طرف دشمن شتافته «... و قوای خودتان را تا آخرین تفنگ و فشنگ که دارید در مراکز قوا که بعد اعلان می‏شود تمرکز داده منتظر اطلاعات و دستورالعمل‏های بعد ...» باشند. سپس بعد از این فراخوان بیهوده در یکی از اولین اقدامات نظامی خود بر آن شد با نیرویی مرکب از واحدهای ژاندارم و قوای داوطلب که در اطراف قم و ساوه گرد آورده بود نه فقط به سد کردن پیشروی بیشتر قوای روسیه به سمت نواحی داخلی ایران اقدام کند، بلکه با اعزام بخشی از نیروهای داوطلب تحت فرمان خود به جنوب تهران، درصدد فتح مجدد پایتخت هم برآید. ولی اینبار نیز قوای ژنرال باراتف وارد عمل شده و ضمن در هم شکستن نیروهای مستقر در رباط‌کریم و منظریه که پایتخت را تهدید می‏کردند، قوایی را نیز به سمت دیگر مراکز تمرکز قوای کمیتة دفاع ملی اعزام داشت. در خلال این عملیات که از اواخر محرم ۱۳۳۴/اوایل دسامبر ۱۹۱۵ تا اواسط صفر/اواخر دسامبر همان سال به طول انجامید، هم قم و کاشان سقوط کرد که به پراکنده شدن اعضاء کمیتۀ دفاع ملی منجر شد و هم مواضع ژاندارمری در گردنۀ سلطان‌بلاغ متلاشی گردید که راه را بر استقرار قوای روسیه در همدان باز کرد.
اگرچه اندک زمانی بعد از فروکش بحران تغییر پایتخت، سفرای اتریش و عثمانی- به استثناء سفیر آلمان- به همراه تعدادی از دیگر کسانی که تهران را ترک گفته بودند، به پایتخت مراجعت کردند ولی موازنۀ قوا به نفع متفقین بر هم خورده بود و در نتیجه چندی بعد نیز در اواخر دسامبر ۱۹۱۵/اواسط صفر ۱۳۳۳، مستوفی‏الممالک کناره گرفت و زمام امور را به فرمانفرما سپرد که همراهی بیشتری با متفقین داشت.
مطابق با این دگرگونی‏ها، لحن متفقین و به ویژه روسیه که بار اصلی رویارویی جاری را برعهده داشت نیز تغییر کرد. نشریۀ تفلیسکی لیستوک از آن نوشت که «فعلاً موقع آن رسیده که دیپلماسی روس با زبان آتشین و تندتری گفتگو کند و در عوض تجدید مذاکرات ننگ‏آور سیاسی راجع به اتفاق دولتین روس و انگلیس با دولت ایران می‏توان اراده و میل خویشتن را به چنین حکومت حق‏نشناسی که کفران نعمت می‏کند [!] قهراً بقبولاند.»

نواحی غربی ایران با مرکزیت کرمانشاه کم و بیش در دست هواداران دول مرکز بود و دیگر نیروهای هوادار آن‏ها نیز در پی پیشروی نظامیان روس به پاره‏ای از نقاط مرکزی، آن حدود را ترک و به سمت کرمانشاه می‏رفتند. اما چیرگی آن‎ها بر نقاطی چون اصفهان، شیراز و کرمان از ثبات چندانی برخوردار نبود؛ تحرکات جاری در اصفهان در فاصلۀ شوال ۱۳۳۳ تا محرم ۱۳۳۴/اوت تا نوامبر ۱۹۱۵ فقط به خروج نمایندگان و اتباع روس و انگلیس از شهر منجر شده و اقتدار کوتاه مدت هواداران دول مرکز در آن حدود صورتی منسجم نیافت. در شیراز که ترکیبی از قوای ژاندارم و فعالین حزب دموکرات تحت عنوان کمیتۀ حافظین استقلال ایران، با دستگیری کنسول و تعدادی از دیگر اتباع بریتانیا زمام امور را در دست گرفته بودند، به توسعۀ دامنۀ نفوذ خود در حوزه‏های اطراف موفق نشدند. یکی از مهمترین این حوزه‏ها دشتستان و تنگستان بود که پس از دوره‏ای از تحرکات گستردۀ ضد انگلیسی در مراحل نخست جنگ که بدان اشاره شد، اینک در آرامش نسبی بود و تحولات فوق‏‎الذکر در شیراز نیز تغییری در این وضع به وجود نیاورد. کرمان نیز وضعیتی همانند اصفهان داشت؛ اندک زمانی پیش‌تر، با ورود عوامل آلمان به شهر در اوایل ژوئیۀ ۱۹۱۵/اواخر شعبان ۱۳۳۳، تا حدود زیادی از دامنۀ نفوذ سردارظفر، حکمران بختیاری کرمان کاسته شد و حتی در خلال تحولات بعدی در یک دوره- اواسط دسامبر/اوایل صفر ۱۳۳۴- توسعۀ نفوذ عناصر طرفدار آلمان به خروج کنسول‏های روس و انگلیس از کرمان نیز منجر شد. ولی در اینجا نیز این دگرگونی صورتی ثابت و منسجم نیافت و طرفین در نوعی توازن قوا کماکان یکدیگر را تحت نظر داشتند.
در بررسی علل پیش نرفتن کار آلمانی‏ها و هواداران محلی‏شان، آنهم به‌رغم وجود زمینه‏ای مساعد از لحاظ همراهی و همدلی عمومی، در درجۀ اول باید از تحقق نیافتن مواعید آن‏ها در زمینۀ کمک‏های مالی و تسلیحاتی یاد کرد: تحرکات آن چند ماه تا حدود زیادی بر اساس وعدۀ سرریز عن‏قریب کمک‏های مالی و تسلیحاتی آغاز شده بود و اینک در میانۀ راه، از تحقق هیچ یک نشانی دیده نمی‏شد؛ اگرچه پشتیبانی از یک چنین عملیاتی اصولاً کار دشواری بود. به‌ویژه آنکه به نظر می‏آید هدف اصلی و اولیۀ آلمان و عثمانی نیز بیشتر تحریک و تهییج مسلمین هند و افغانستان بود و از بد حادثه برنامه‏های‌شان به ایران محدود شد ولی در پیش نرفتن کار آن‏ها عوامل دیگری نیز اثر داشت. آلمانی‏ها می‏بایست از طریق متحد عثمانی خود چنین کمک‎‏هایی را ارسال کنند و چون اهداف عثمانی‎ها در شرق، با اهداف آلمانی‏ها در آن حوزه متفاوت بود عثمانی‏ها از کمک به تحرکاتی که سرنخ آن‏‎ها را خود کاملاً در دست نداشتند خودداری ورزیدند. در آنسوی این رویارویی، در جبهۀ متفقین نیز از نقطه‏نظر موازنۀ قدرت و اعتبار میان روس و انگلیس تحولات مشابهی جریان داشت؛ افزایش نیروهای روسیه در بخش‏های مرکزی ایران که به دور جدیدی از پیشروی‏‎های نظامی و چیرگی قوای باراتوف بر اسدآباد و کنگاور، بیجار و سقز و سلطان‏آباد و بروجرد در فاصلۀ دسامبر ۱۹۱۵ تا ژانویۀ ۱۹۱۶/صفر تا ربیع‏‎الاول ۱۳۳۴ منجر شد، تحولات سیاسی تهران را نیز تحت‏الشعاع قرار داد و در اوایل مارس/جمادی‏الثانی، دولت فرمانفرما جای به دولت میرزا محمدولی‏خان سپهسالار سپرد که چهرۀ مطلوب روسیه محسوب می‌شد. در این مرحله بود که بریتانیا و روسیه برای واداشتن دولت ایران به پذیرش مجموعه‏ای از تحمیلات مختلف بر دولت ایران با هم توافق کردند؛ تحمیلاتی چون تشکیل یک کمیسیون مختلط برای نظارت نمایندگان روس و انگلیس بر مالیۀ ایران و همچنین افزایش نیروی تیپ قزاق به سطح یک لشکر در شمال و تشکیل یک نیروی مشابه در جنوب ایران تحت نظر افسران بریتانیایی. وضع یک مقرری ماهیانه که برای کمک به دولت ایران منظور شده بود که آن نیز می‏بایست تحت نظر کمیسیون مزبور هزینه شود.

حضیض مذلت
در نتیجه در کنار توسعۀ واحدهای قزاق تهران و تبریز و تأسیس شعبی در مشهد، استرآباد، اصفهان، همدان، گیلان و اردبیل، در جنوب ایران نیز با استقرار ژنرال سرپرسی سایکس در بندرعباس، در اواسط مارس/اوایل جمادی‏الاول تلاش‏های مشابهی آغاز شد. سایکس وظیفه داشت با استخدام عناصر محلی، نیرویی همسنگ قوای قزاق در شمال، به نام پلیس جنوب ایران تأسیس کند.
همزمان با این تحولات با افزایش حضور نظامی روسیه و بریتانیا در امتداد کمربند شرق به صورت استقرار یک تیپ سوار قزاق در خراسان که بخشی از آن در مشهد مستقر شد و بخشی نیز برای تقویت نیمۀ شمالی کمربند شرق در امتداد محور سرخس- مشهد و تربت حیدریه ـ قائن و بیرجند مستقر شدند، نیروهای بریتانیا نیز در کنار حفاظت از نیمۀ جنوبی این محور از بیرجند تا کوه ملک‏سیاه، ستونی را نیز برای سرکوبی و اسکات طوایف منطقۀ سرحد اعزام داشتند. این ستون که تحت سرپرستی ژنرال دیر قرار داشت در فاصلۀ دسامبر ۱۹۱۵ تا مه ۱۹۱۶/محرم تا رجب ۱۳۳۴ و با آمیزه‏ای از دیپلماسی و عملیات نظامی- جلب توافق گروهی از رؤسای محلی و سرکوب پاره‏ای از چهره‏های سرسخت‏تر آن‏ها چون جیهندخان- اوضاع آن حدود را تحت کنترل نگه‌داشتند.
با پیشامد دگرگونی‏هایی از این دست سیر حوادث کماکان به نفع متفقین و تثبیت مواضع آن‏ها در ایران جریان داشت؛ در اواخر مارس ۱۹۱۶/اواسط جمادی‏الاول ۱۳۳۴ عوامل آلمان و هواداران محلی آن‏ها در اصفهان وادار به ترک شهر شدند؛ در همین ایام تلاش نهایی عوامل آلمان در کرمان برای یکسره کردن کار و قبضۀ امور به ناکامی منجر شد و از کرمان اخراج شدند همزمان در بخش‏های جنوبی فارس نیز وضعیت کمیتۀ حافظان استقلال در شیراز متزلزل شد. در کنار مواردی چون خبر تشکیل پلیس جنوب در بندرعباس و تحقق نیافتن وعده‏های تسلیحاتی و مالی آلمان، اطلاع تدریجی از تحولات مرکز و به‌ویژه بی اساس بودن خبر تغییر پایتخت، نقش تعیین‌کننده‏ای در سقوط «کمیتۀ حافظان استقلال» داشت. در حوزه‏های غربی کشور نیز با فرارسیدن قوای تقویتی روسیه در اوایل دسامبر ۱۹۱۵/اواخر صفر ۱۳۳۴، نیروهای ژنرال باراتوف دور جدیدی از پیشروی‏های نظامی را آغاز کردند؛ در عرض یک ماه- از اواخر ژانویه تا اواخر فوریۀ ۱۹۱۶/اواخر ربیع‏الاول تا اواخر ربیع‏الثانی ۱۳۳۴- مواضع نیروهای عثمانی و متحدان ایرانی آن‏ها در دولت‏آباد، صحنه، بیستون، کرمانشاه و بیجار و سنندج سقوط کرد.
از این مقطع از تاریخ جنگ اول جهانی در ایران می‏توان به عنوان دورۀ حضیض حاکمیت ملی کشور یاد کرد؛ در این دوره بود که دولت وقت یا به عبارتی دیگر شخص رئیس‏الوزراء محمدولی‏خان سپهسالار به پذیرش مجموعه‏ای از تحمیلات مختلف متفقین وادار شد که از همان محدود استقلالِ باقی مانده نیز نشانۀ چندانی بر جای نمی‏گذاشت؛ نیروی بر جای مانده از نهضت مهاجرت نیز کم و بیش دگرگونی مشابهی را تجربه کردند؛ نظر به استقرار و پیشروی نیروی نظامی روسیه، نهضت مهاجرت نیز با مجموعه‏ای از شکست‏های پیاپی روبرو شد و با عقب‏نشینی عثمانی‌ها به خاک بین‏النهرین هم عملاً به زائده‏ای از ارتش عثمانی تبدیل. در نتیجه، عنصر دموکرات نهضت و رکن اصلی آن در آغاز کار، که بر اساس همکاری با آلمان تن به این ماجرا سپرده بود به حاشیه رانده شد و زمام امور به دست رضاقلی‏خان نظام‏السلطنه افتاد که با عثمانی‏ها همراهی بیشتری نشان می‏داد.
با کامل شدن این چرخه، می‏توان گفت وجۀ آرمانگرایانۀ این دور از تلاش ایرانیان برای بهره‏برداری از پیشامد جنگ نیز به پایان آمد؛ چه مختصر امیدِ عناصر محافظه‏کارِ رژیم حاکم بر تهران برای کسب امتیازهایی از متفقین جهت احیاء حداقلی از استقلال سیاسی کشور و چه امید بی‏حد و حصر نیروهای رادیکال و انقلابی برای نیلِ به این مقصود از طریق یک رویارویی صریح و مستقیم با روس و انگلیس. روشن بود که در صحنه‏ای دورافتاده و فرعی چون ایران جز انتظار نتایج احتمالی تحولات جاری در عرصه‏های جدّی و اصلی جنگ کار دیگری نمی‏شد کرد و این انتظار نیز به درازا نکشید. در واقع زمینه‏های آن از مدت زمانی قبل و در حوزه‏های دیگر فراهم شده بود.
در یک مرحله از جنگ نظر به تثبیت خطوط دفاعی طرفین درگیر در جبهه‏های اصلی اروپا و تبدیل این رویارویی به یک جنگ فرسایشی، متفقین بر آن شدند با حمله به بغاز بوسفور و دستیابی به استانبول، با در هم شکستن عثمانی موازنه را برهم زده و به بن‏بستی که پیش آمده بود خاتمه دهند. این تلاش متفقین در فاصلۀ مارس ۱۹۱۵/اواخر جمادی‏الاخر ۱۳۳۳ تا ژانویۀ ۱۹۱۶/ ربیع‏الاول ۱۳۳۴ به‌رغم منجر شدن به تلفات سنگین متقابل به جایی نرسید و با عقب‏نشینی قوای آن‏ها از حوزۀ بوسفور و داردانل، عثمانی‏ها توانستند مواضع خود را در دیگر جبهه‏های جنگ، از جمله در بین‏النهرین تقویت کنند.
این دگرگونی به نوبت خود باعث شد که عثمانی‏ها بتوانند با شکست قوای بریتانیا در کوت‏العماره در اواخر آوریل/جمادی‏الاخر، از نو در جبهۀ ایران وارد عمل شوند و در نتیجه اندک زمانی بعد از نبرد کوت‏العماره، نیرویی به فرماندهی علی احسان پاشا ضمن درهم شکستن آخرین تلاش باراتوف برای پیشروی از قصر شیرین به سمت خانقین (اواخر مه/اواسط رجب)، به سمت کرمانشاه به حرکت درآمد. همزمان قوایی دیگر نیز از جانب سلیمانیه به سمت سنندج حرکت کرد. نیروهای روسیه که به دلیل دشواری‏های ناشی از طولانی شدن خطوط تدارکاتی در وضعیت متزلزلی قرار داشتند، در مقابل برتری قوای عثمانی تاب مقاومت نیاوردند و در اواسط ژوئن/اواسط شعبان کرمانشاه را نیز تخلیه کرده و با استقرار نیرویی در گردنۀ اسدآباد در همدان مستقر شدند.

فرازها و نشیب‌ها
در این میان در حالی که نظام‏السلطنه و همراهانش در پی چیرگی مجدد عثمانی‏ها بر کرمانشاه در آنجا یک حکومت موقت تشکیل دادند، در تهران نیز بازتاب این تحولات که ضربه‏‎ای اساسی بر موقعیت متفقین بود خود را به صورت تزلزل کابینۀ سپهسالار نشان داد. در واقع موقعیت متفقین چنان متزلزل بود که در پی شروع دور جدیدی از تحرکات نظامی قوای علی احسان پاشا در اواخر ژوئیه/رمضان، تهران یکبار دیگر دستخوش بحران «تغییر پایتخت» شد؛ این بار متفقین بودند که در پی اعزام اتباع خود به مناطق شمالی ایران احمدشاه را نیز تحت فشار گذاشتند که همراه با سفارت‏های روسیه و بریتانیا، پایتخت را به رشت یا مشهد منتقل کند.
اگر در محرم ۱۳۳۴ و در آستانۀ دور اولِ بحران تغییر پایتخت این متفقین بودند که به مردمان تهران اطمینان دادند که خطری متوجه آن‏ها نخواهد بود، حالا نوبت دول مرکز بود که به تهرانی‏ها قوّت‏قلب بدهند؛ وزیرمختار عثمانی طی انتشار ابلاغیه‏ای ضمن اشاره به «بعضی تحریکات در تهران ... که اسباب تشویش و اضطراب اهالی شده است.» از جانب سفارت عثمانی اطمینان داد «... چنانچه در کرمانشاهان و همدان به کسی صدمه وارد نیامده، در تهران نیز از ورود قشون عثمانی صدمه به کسی وارد نخواهد شد و اهالی مطمئن و آسوده باشند ...»
ژنرال باراتوف که نیروی قابل توجهی در اختیار نداشت با استقرار بخش اصلی نیروهایش در گردنۀ سلطان بلاغ و واحدهایی نیز در محور بیجار- سنندج خود در قزوین مستقر شد. اما قوای علی احسان پاشا نیز گرفتار همان عوارضی شد که قوای ژنرال باراتوف را از پای درآورده بود؛ یعنی طولانی شدن خطوط مواصلاتی و دشواری بیش از پیش تأمین مایحتاج افراد. در نتیجه پیشروی عثمانی‏ها در همان حدود متوقف شد.
با آنکه پیشروی عثمانی‏ها ادامه نیافت و با مخالفت شورایی از رجال و شخصیت‏های سیاسی کشور که به فرمان احمدشاه برای بررسی این وضعیت گرد آمده بودند، با ترک پایتخت مخالفت شد، ولی فراز و فرود این بحران بر تحولات جاری در ایران تأثیر تعیین‏کننده‏ای بر جای گذاشت. در این میان نه فقط کابینۀ سپهسالار سقوط کرد و جای به وثوق‏الدوله سپرد (اواسط اوت/شوال) بلکه بر ابهت و اقتدار متفقین نیز ضربه‏ای اساسی وارد آمده بود. هر چند به دلیل بحران حاصل از بحث تغییر پایتخت یک ماه طول کشید تا وثوق‏الدوله به تشکیل کابینه‏ای پایدار موفق شود ولی با تثبیت وضعیت، وثوق‏الدوله نیز همانند دولت‏های پیش از دورۀ حکمروایی سپهسالار سفرای متفق را برای کسب امتیازاتی به نفع ایران تحت فشار گذاشت؛ زیر سؤال بردن اعتبار توافقنامۀ پیش‌گفتۀ سپهسالار با سفرای روسیه و بریتانیا از جملۀ این اقدامات بود.
با این حال در دیگر نقاط ایران سیر تحولات کماکان به نفع متفقین ادامه داشت. ژنرال سرپرسی سایکس در اواسط مه ۱۹۱۶/رجب ۱۳۳۴ از بندرعباس عازم کرمان شد و به‌رغم پاره‏ای از مخالفت‏های محلی در فارس که او را واداشت از راه دورتر یزد و اصفهان رهسپار شیراز شود، بالاخره در اواسط اکتبر/ذیحجه همان سال به شیراز رسید و تشکیل پلیس جنوب شتاب بیشتری یافت.
با توجه به تثبیت مجدد جبهه‌های جنگ در قفقاز و بین‏النهرین در آن مقطع، در وضعیت ایران نیز که تا حدود زیادی تحت‏الشعاع تحولات آن دو حوزه قرار داشت تغییر و تحولی پیش نیامد؛ آذربایجان کماکان در ید اقتدار روس‏ها بود و کرمانشاه و مضافات نیز تحت تصرف عثمانی‏ها ولی همانند مراحل پیشین این بار نیز دگرگونی‏هایی که در دیگر عرصه‏های جنگ جریان داشت، زمینه‏ساز وضعیت حاکم بر ایران گشت.
با انتصاب ژنرال ماود به فرماندهی قوای بریتانیا در بین‏النهرین و فرا رسیدن قوای تقویتی به آن حوزه در پی سقوط کوت‏العماره، برای شروع دور دیگری از عملیات نظامی در آن حدود، تدارک لازم دیده شد و از اوایل زمستان ۱۳۳۵ق/ ۱۹۱۶م پیشروی قوای بریتانیا به سمت بغداد آغاز شد. یکی از نخستین تبعات این لشکرکشی، برهم خوردن برنامۀ عثمانی‌ها برای پیشروی به سمت تهران بود. برای مقابله با خطری که بغداد را تهدید می‌کرد، نیروهای عثمانی از ایران احضار شدند و در نتیجه تشکیلات حکومت موقت نیز از نو برچیده شد (در اواخر فوریه ۱۹۱۷/اوائل جمادی‌الاول ۱۳۳۵). به دنبال این دگرگونی، نیروهای روسی ژنرال باراتوف از نو به سمت غرب دست به پیشروی زده و در مدت زمانی کمتر از یک ماه با تصرف بیجار و کرمانشاه، در اواخر مارس/ اوایل جمادی‎الثانی در قصر شیرین مستقر شدند.

فرج بعد از شدّت
در کنار این تحولات، دگرگونی دیگری هم در جریان بود با آثاری به مراتب مهم‌تر از پیشروی یا عقب‌نشینی چند لشکر نظامی. روسیه دستخوش التهابی اساسی بود که در نهایت به سقوط نظام تزاری و برآمدن یک نظام دموکراتیک در آن حوزه منجر شد (مارس ۱۹۱۷/ جمادی الاول ۱۳۳۵). از میان رفتن دشمن اصلی استقلال و تمامیت ارضی ایران و سخنان رژیم جدید روسیه از لزوم اتخاذ راه و روالی دیگر، موجی از امید و انتظار را در دل ایرانیان بوجود آورد؛ روزنامۀ ایران در مقاله‌ای تحت عنوان «ایران و روسیة آزاد، احساسات مشتاقانۀ ملت ستم‌کشیدۀ ایران» با اشاره به تعدیات پیشین روسیه و وضعیت جدید و امیدوار کننده روسیه نوشت: «ما که در قلب خونین خود جراحت‌ها از همسایه آزاریِ رژیمِ غدارِ جنایتکارِ سابقِ روسیه داریم نمی‌توانیم از مشاهدۀ این حال مسرور نشویم که جایِ زخم زننده، جبران کننده آمده و تریاق جای زهر را گرفت است.» تلاطم حاصل از این هیجان، نخست موجب سقوط کابینۀ وثوق‏الدوله شد (۲۷ مه/۵ شعبان) و آنگاه سرریز انبوهی از خواسته‌های گوناگون چون لغو معاهدات تحمیلی روسیه، پایان دادن به کاپیتولاسیون و خروج قوای بیگانه از ایران. اما به‌رغم تمامی این آمال و آرزوها، جنگ و متقاضیاتِ اجتناب‌ناپذیر آن لااقل از دیدگاه نیروهایی که ایران را تحت اشغال داشتند کماکان ادامه داشت.
در فارس پلیس جنوب تحت فرماندهی ژنرال سایکس تقریباً کل آن حدود را تحت کنترل داشت؛ تنها نقطۀ مستثنی بخش میانی جادۀ بوشهر- شیراز بود که هنوز در اختیار خوانین دشتستان و تنگستان قرار داشت. در بخش‏های شرقی ایران نیز در پی آخرین دور از عملیات نظامی ژنرال دیر در اطراف خاش در تابستان و پاییز ۳۵-۱۳۳۴/۱۹۱۶، اوضاع تحت کنترل بود. ولی از اواسط تابستان ۱۳۳۵ق/۱۹۱۷م مقامات بریتانیا بر آن شدند با توجه به تحولات جاری در روسیه که به تضعیف حضور نظامی روسیه در بخش شمالی «کمربند شرق» منجر شده برای تقویت در آن حوزه تمهیداتی را بیندیشند.
در مقایسه با حوزۀ شرق، حوزۀ غرب اهمیت بیشتری داشت زیرا در شرق، وظیفۀ اصلی نیروهای متفقین جلوگیری از تلاش گروه‏های اعزامی آلمان و عثمانی برای رهیابی به هند و افغانستان بود؛ تلاش‌هایی که اصولاً از دامنة آن کاسته شده‌بود حال آنکه در غرب با صفوف منظم سپاهیان عثمانی روبرو بودند و از میان برخاستن انضباط حاکم بر نیروهای روسی مستقر در آن حدود، تبعات به مراتب گسترده‌تری به دنبال می‌آورد. با مراجعت تدریجی و خودسرانه قوای روسیه در پاییز همان سال که با نهب و غارت بسیاری از شهرها و روستاهای سر راه نیز توأم شد، یکی از جدّی‌ترین تبعات حاصل از این فروپاشی خود را نشان داد: باز شدن راه پیشروی مجدد قوای عثمانی به ایران و قفقاز بعد از وقفه‌ای که پیش آمده بود.
نخستین واکنش متفقین در برابر این دگرگونی، سعی و تلاشی بود برای تجدید سازمان بخشی از نیروهای برجای مانده از سپاهیان روس و دیگر نیروهای همسوی آنها برای پر کردن خلاء حاصل از آن فروپاشی. در بخش‌های غربی ایران این مهم بر عهدۀ بیچراخوف، یکی از فرماندهان روسی وفادار به نظام گذشته قرار گرفت. در حالی که در حوزۀ کرمانشاه، به دلیل حضور نیروهای بریتانیا در بین‏النهرین، بسیج و سازماندهی چنین نیروهایی با سهولتی نسبی جریان داشت، در صفحات غربی آذربایجان که از لحاظ امکان رخنۀ قوای عثمانی در معرض خطری جدی‌تر هم قرار داشت به دلیل بُعد مسافت و دور بودن پایگاه‌های تدارکاتی بریتانیا چنین امکانی کمتر بود؛ در این حوزه گروهی از عناصر باقیمانده از سپاه هفتم روسیه تحت سرپرستی کنسول روسیه در ارومیه که در این چند سال حکمران واقعی آن منطقه نیز بود، بر آن شدند با تسلیح پناهندگان آسوری و ارمنی آن حدود برای مقابله با عثمانی‏ها نیرویی فراهم آورد. دکتر شِد سرپرست هیئت تبشیری آمریکا در ارومیه و تشکیلات شبه نظامی موسوم به «آمبولانس فرانسه» نیز در این کار مشارکت داشتند.
در کنار این تهیه و تدارکات اولیه، مقامات بریتانیا برای اعزام یک نیروی نظامی از بین‌النهرین به ایران نیز تدابیری اندیشیدند. با تبدیل تحولات جاری در روسیه به یک انقلاب تمام عیار و قدرت گرفتن بلشویک‏ها در پاییز ۱۳۳۵ ق/۱۹۱۷ م استقرار یک چنین نیرویی در ایران اهمیتی بیش از پیش یافته بود؛ علاوه بر خطر بهره‌برداری آلمان و عثمانی از خلاء حاصل از فروپاشی روسیه و پیشروی به سمت ایران، قفقاز و آسیای میانه، امکان همراهی بلشویک‏ها با این تحریک جدید و تبدیل این جنگ به یک کارزار ضدامپریالیستی بر ضد منافع بریتانیا در شرق نیز وجود داشت. از این رو در اواخر دسامبر ۱۹۱۷/اوائل ربیع‏الاول ۱۳۳۶ دولت بریتانیا در مقام مقابله با این احتمالات تصمیم گرفتند در حوزۀ بین‌النهرین قوایی فراهم آورده و برای سازماندهی و تقویت نیروهایی که می‌توانستند در قفقاز در برابر آلمان و عثمانی مقاومت کنند بدان حدود اعزام دارند. این ستون که اساساً یک نیروی مکانیزه بود، می‌بایست تحت فرماندهی ژنرال دنسترویل از طریق محور کرمانشاه- قزوین- انزلی، راهی باکو شود تا در آنجا با کمک عناصر محلی مانع از پیشروی دول مرکز گردند. برای تقویت کمربند شرق و پر کردن جاری نیروهای روسیه در بخش شمالی این محور نیز حکومت بریتانیا تصمیم گرفت هیئتی مشابه هیئت دنسترویل به شمال خراسان اعزام دارد تا برای ایجاد ارتباط عناصر ضدبلشویک و استقلال‌طلب محلی در ترکستان روس و تشکیل یک محور دفاعی در مقابل مخاطراتی که می‌توانست از آن سمت منافع بریتانیا را تهدید کند اقدام شود.

از دست رفتن فرصت
برای ایرانیانی که هنوز در اندیشۀ بهره‌برداری از فروپاشی روسیه تزاری بودند و اعادۀ استقلال ایران، چنین تحولاتی فوق‏العاده ناگوار آمد؛ ولی آشفتگی و نابسامانی به حدی وسیع و گسترده بود که عملاً هیچ کاری نمی‌شد کرد. موج ترورهای سیاسی به صورت متشکل و غیر متشکل - کمیته مجازات و امثالهم در شهرها ـ از یک سوء نتایج حاصل از تاخت و تاز چند سالۀ قوای متحارب در خارج از شهرها از سوی دیگر، جز یک قحطی گسترده، اغتشاش وسیعی را نیز موجب شده بود. در کنار حوزه‌های عشایری کشور که هر یک به نوعی دستخوش بی‌نظمی بودند و برآمدن گروه‌های نیرومند راهزن در نواحی مرکزی ایران، بخش‌های شمالی ایران نیز در ید اقتدار شورشی‌های جنگلی قرار داشت. علاوه بر این، بخش چشمگیری از فعالین سیاسی کشور نیز در خلال ماجرای مهاجرت پراکنده شده بودند و بسیاری از چهره‌های برجای مانده نیز از عهدۀ کار برنمی‌آیند؛ ظهور و سقوط مجموعه‌ای از دولت‎های بی‌ثبات در فاصلۀ بهار ۱۳۳۵ ق/۱۹۱۷ تا تابستان ۱۳۳۶ق/۱۹۱۸ که در خلال آن علاءالسلطنه جای به عین‌الدوله سپرد و به دنبال او نیز مستوفی‌الممالک و صمصام‌السلطنه بختیاری، خود گویای آن به‌هم‌ریختگی بود.

یکی از مهمترین مشکلات این دوره سرریز انواعی از مطالبات و انتظارات سیاسی بود که در این سال‌ها انباشته و سرکوب شده بود؛ از انتظارات گسترده در حوزۀ مناسبات خارجی گرفته تا آمال فراوانی در حوزۀ تحولات داخلی. تحقق بسیاری از این مطالبات و انتظارات با توجه به وضعیت ایران در آن دوره، به هیچ وجه امکان عملی و واقعی نداشت ولی بخش چشمگیری از نیروهای سیاسی ایران در آن دوره توانِ درک این وضعیت جدید و مقتضیات آن را نداشتند.
در شناسایی یک چنین وضعیتی بود که در یکی از سرمقاله‌های روزنامۀ ایران در همان ایام با اشاره به بحران‌های مستمر اخیر و تزلزل بی‏وقفۀ کابینه‌ها، و به ویژه با انتقاد از رفت و آمد بی‌حاصل رجال سطح عالی و وجیه‏المله خاطرنشان شد: «...یک کابینۀ متوسط ثابتی در یک مملکت از یک کابینۀ خیلی عالی که اعضایش از مطمئن‌ترین و لایق‏ترین اشخاص تعیین شده، لیکن ثابت نباشد به مراتب بهتر برای مملکت خود کار می‌کنند. کابینه اسبق آقای علاء‌السلطنه کابینۀ متوسط و بالنسبه ثابت بود و در دورۀ زمامداری خود امور مهمی از قبیل تاجگذاری، شروع و خاتمۀ انتخابات [دورۀ سوم مجلس شورای ملی]، توسعۀ ژاندارمری، استقرار نظمیه، انتظامات ادارۀ مالیه و غیره را در شدیدترین مواقع یعنی شدت مداخلات انگلیس و روس صورت داد که متعاقب آن کابینه‌های متزلزل و بی‌دوام ما با آن که از وجیه‌ترین و جدّی‌ترین عناصر بودند نه تنها یکی از این قبیل امور مهمی را صورت ندادند. بلکه یک رشته مفاسد بر فلاکت‌های دیگر افزودند...»
در کنار این ضعف و ناتوانی داخلی، ضعف و ناتوانی نسبی طرف خارجی نیز مزید بر علت شد؛ دولت بریتانیا در حالی برای پر کردن جای خالی روسیه و جلوگیری از پیشروی نیروهای دول مرکز اصرار داشت که خود از لحاظ نظامی در تنگنا بود و فاقد یک نیروی جایگزین مؤثر. در فاصلۀ ژانویه‌ تا فوریۀ ۱۹۱۸/ربیع‏الثانی تا جمادی‏الاول ۱۳۳۶ قوای ژنرال دنسترویل با بهره‌برداری از حمایت نیروهای روسی بیچراخوف که در حدود غربی ایران مستقر بودند، توانست در امتداد محور کرمانشاه- همدان مستقر گردد. ولی ادامۀ پیشروی او با دشواری‏هایی روبه‌رو شد؛ نیروهای جنگلی که اینک با گروهی بر جای مانده از سربازان انقلابی روسیه در انزلی نیز همراه بودند، با عبور قوای بریتانیا از آن حدود مخالفت می‌کردند.
اگرچه اقدامات نیم‎بند بریتانیا به صورت اعزام و استقرار یک نیروی نظامی ضعیف به ایران در امتداد محور کرمانشاه-قزوین، هنوز به پیشامد وضعیت فاجعه‎باری منجر نشده بود ولی در غرب آذربایجان اوضاع اسف‌باری پیش آمد. نیروی داوطلبی که به تشویق و تسلیح متفقین از میان مسیحیان ارومیه گرد آمده بود-چنانکه بیاید- به وقت مصاف و رویارویی با نظامیان کارکشتۀ عثمانی، قابلیت چندانی نشان ندادند ولی تا پیش از این مصاف و تا فرارسیدن قوای عثمانی در ظلم و ستم بر میزبان، یعنی روستاییان و شهرنشینان مسلمانی که در این سال‏ها بدان‏ها پناه داده بودند سنگ تمام گذاشتند؛ به‌ویژه در اواسط مارس ۱۹۱۸/اوایل جمادی‏الثانی ۱۳۳۶ که با کشته شدن مارشیمون، پیشوای طوایف جلوی آسوری به دست اسمعیل‏آقا سمکو انتقام‏جویی مسیحیان دامنه‏ای بس گسترده یافت.
در کنار این وقایع تحولات جاری در دیگر حوزه‏ها نیز در دامن زدن به نارضایی عمومی و بروز گرایشات ضد انگلیسی مؤثر بود؛ اقدام بریتانیا در بازداشت سلیمان میرزا اسکندری در اواخر فوریۀ ۱۹۱۸/اوایل جمادی‏الاول ۱۳۳۶ که در راه بازگشت از سفر مهاجرت در کرمانشاه به ایل سنجابی پناه برده بود و به دنبال آن اعلان تصمیم دولت بریتانیا مبنی بر ایجاد نیرویی مشابه پلیس جنوب در آن حدود به نام پلیس غرب، در همان ایام - با آن که به جایی نرسید- در دامن زدن به این مخالفت‏ها نقشی اساسی داشت.
این نارضایی در اقصی نقاط کشور بازتابی اساسی یافت؛ در جاهایی به شکل تظاهرات و تحریکات سیاسی و در نقاطی دیگر نیز مانند فارس به صورت یک رویارویی گسترده به ثمر نشست که در اوایل مه ۱۹۱۸/اواخر رجب ۱۳۳۶ به پیشامد یک جنگ تمام عیار میان نیروهای انگلیسی و ایل قشقایی منجر شد. در یک مرحله از این رویارویی، قشقایی‏ها که از حمایت بخشی از نیروهای سیاسی شهری نیز برخوردار بودند، شیراز را در محاصره گرفتند، ولی در پی بی‏نتیجه ماندن این عملیات، در اواخر ژوئن/اواسط رمضان نیروهای انگلیسی توانستند با کمک پاره‏ای از متحدان محلی خود چون فرمانفرما والی فارس و ابراهیم‏خان قوام‏الملک، بخشی از نیروهای ایل قشقایی را به سمت خود کشانده و صولت‏الدوله رئیس ایل قشقایی را به عقب‏نشینی وادار کنند. اگرچه این رخدادها برای مدتی کوتاه کل موقعیت بریتانیا را در جنوب ایران به خطر افکند و زدوخورد با قشقایی تا چندی بعد نیز ادامه یافت، ولی عرصۀ اصلی جنگ و رویارویی در حوزه‏ای دیگر جریان داشت.

در راه توران
اندک زمانی بعد از انقلاب روسیه و فروپاشی خطوط دفاعی روسیه در جبهۀ قفقاز، نیروهای عثمانی که در خلال عملیات پیشین در برابر روس‏ها چند شکست اساسی را تجربه و مواضعی دفاعی اتخاذ کرده بودند از اوایل فوریه ۱۹۱۸/اواخر جمادی‏الاول ۱۳۳۶ با خالی شدن عرصه از هماوردی جدّی از نو در جبهۀ قفقاز دست به تعرض زدند. با آنکه در این میان براساس بخشی از مفاد قرارداد برست‏لیتوفسک میان بلشویک‏ها و دول مرکز، روس‏ها با استرداد ولایات قارص و اردهان و باطوم به عثمانی موافقت کرده بودند (مارس ۱۹۱۸/جمادی‏الاول ۱۳۳۶) ولی پیشروی عثمانی‏ها که آمال و آرزویی دیگر در سرداشتند به این حدود محدود نماند. عثمانی‏ها پس از تثبیت مواضع خود در آن ولایات و در اقدامی مغایر با مفاد عهدنامۀ مزبور در صدد توسعۀ دامنۀ متصرفات خود برآمدند. از این‎رو همزمان با اعزام قوایی به سمت باکو، از اواخر آوریل/اواسط رجب در ایران نیز دست به پیشروی‏هایی زدند. در حالی که در حدود سلماس و ارومیه به دلیل مقاومت نیروهای مسیحی، پیشروی عثمانی‏ها به کندی پیش می‏رفت ولی در بخش جنوبی‎تر جبهه که مقاومتی در کار نبود، عثمانی‏ها به رغم اعتراض دولت ایران به سرعت پیش آمده و در اوایل مه ۱۹۱۸/اواخر رجب ۱۳۳۶ در تبریز مستقر شدند.
همانگونه که در خلال لشکرکشی رئوف‎بیک به کرمانشاه در مراحل نخست جنگ، توأم شدن این تحرکات با طرح پاره‏ای از دعاوی ارضی عثمانی نسبت به خاک ایران، بازتاب گسترده‏ای در محافل سیاسی ایران یافت و حتی در یک مرحله کل تلاش‏های دول مرکز را برای جلب حمایت ملّیون ایرانی در خطر افکند، در این دور جدید از تجاوز نظامی که برخلاف دور اول هیچ توجیه نظامی نیز نداشت، به دلیل گره خوردن با یک سیاست صریح پان‏ترکیستی و تلاش ترک‏ها برای تجزیۀ آذربایجان، جنبه‏ای به مراتب زننده‏تر از پیش به خود گرفت. حتی نشریۀ کاوهکه اصولاً از هواداران اصلی اتحاد ایران با دول مرکز بود نیز ضمن اختصاص سرمقاله‏ای به این بحث، پیشامد «... این لشکرکشی‏های آخری عثمانی را به آذربایجان و ایران که جهت معقولی نداشت ...» تقبیح کرد. کاوه در ادامه «... بعضی حرف‏ها و خیالاتی را که بعد از شکست روس به واسطۀ هیجان مفرط خیالات خام و تندروی در میان جوانان عثمانی پدید شده و در نشریات و بیانات‌شان ظهور کرد و نسبت به وحدت ملی ایران آثار سوءقصد از آن استشمام می‏شد ...» مورد انتقاد قرار داد.
با توجه به تحولاتی از این دست، عملیات بریتانیا در شمال غرب ایران و لهذا مأموریت ژنرال دنسترویل به سمت باکو اهمیتی بیش از پیش یافت. پیشروی وی در امتداد محور همدان- قزوین- انزلی نه فقط راه را برای اعزام نیرو به باکو و تقویت مقاومت نیروهای محلی قفقاز بر ضد عثمانی‏ها هموار می‏کرد بلکه می‏توانست به سد کردن پیشروی عثمانی‏ها به داخلۀ ایران نیز کمک کند. تا پیش از این تحولات تلاشِ نیروهای بریتانیا و متحدان روسی آنها برای رسیدن به انزلی با مخالفت نیروهای جنگلی رو به رو بود؛ اگرچه هنوز مخالفت کلی جنگلی‏ها ادامه داشت، ولی با خطر مهمتری که از جانب عثمانی‏‎ها پیش آمده بود به تدریج برای حصولِ به یک توافق زمینه‏ای فراهم آمد. در این مرحله - در اوایل اوت/ اواخر شوال- مقاومت مسیحیان ارومیه در هم شکسته بود و عثمانی‏ها در تدارک پیشروی به دیگر نقاط آذربایجان بودند.
در پی توافق دنسترویل و جنگلی‏ها در اواسط اوت/اوایل ذیقعده برای عبور قوای بریتانیا از محور قزوین- انزلی، بالاخره بخشی از نیروهای بریتانیا توانستند خود را به باکو برسانند؛ ولی حضور آنها در آنجا دیرتر و بی‏رمق‌تر از آن بود که بتواند مسیر تحولات آن حدود را تغییر دهد و در پی قطعی شدن چیرگی عثمانی‏ها بر قفقاز، نیروهای دنسترویل در اواخر اوت/اواسط ذیقعده، از نو به انزلی عقب نشستند. با سقوط باکو، در سر راه پیشروی بیشتر قوای عثمانی جز دشواری‏های تدارکاتی، موانع دیگری به چشم نمی‏خورد.
اما تلاش ترکان عثمانی برای گشودن راه «توران» بهایی سنگین به دنبال آورد؛ پیشروی‏های اخیر عثمانی در حوزۀ ایران و قفقاز به معنای نادیده انگاشتن نیازهای نظامی در دیگر جبهه‏های جنگ، در فلسطین و بین‏النهرین بود و پیروزی‏های سریع بریتانیا در این دو حوزه، بالاخره امپراتوری عثمانی را به زانو درآورد. در اواخر سپتامبر/ اواسط ذیحجه اطلاع حاصل شد قوایی که قرار بود از قفقاز برای تقویت نیروهای مستقر در آذربایجان حرکت کند به استانبول احضار شده‏اند و چندی بعد نیز در اواخر اکتبر ۱۹۱۸/اواسط محرم ۱۳۳۸ عقب‎‏نشینی تدریجی ترک‏ها از آذربایجان آغاز شد.

برجای ماندن بریتانیا
در خلال این دور آخر از تحولات پرفراز و نشیب ایران در جنگ اول جهانی، که در آخرین لحظه به حفظ فرادستی بریتانیا در آن حدود منجر شد، در اوایل اوت/ اواخر شوال کابینۀ پر سر و صدایِ صمصام‏السلطنه جای به وثوق‏الدوله سپرد که یک بار نیز پیشتر در پی فروپاشی امپراتوری روسیه در سال گذشته برای مدتی ریاست وزراء را برعهده گرفته بود. او چهرۀ مطلوب سفارت بریتانیا بود و این بار برخلاف تجربۀ قبلی، دولت بریتانیا در موقعیتی قرار داشت که بتواند با نیروی بیشتری از او حمایت کند؛ بخش‏های وسیعی از ایران از محور کرمانشاه- قزوین- انزلی گرفته تا مرزهای شرقی ایران در امتداد سیستان و خراسان در تصرف واحدهای نظامی بریتانیا قرار داشت، در فارس نیز با ضربه‏هایی که بر ایل قشقایی وارد شده بود پلیس جنوب مخالف عمده‏ای در برابر نداشت. در بخش جنوبی محور شیراز- بوشهر نیز که در این مدت در ید اقتدار خوانین تنگستان و دشتستان قرار داشت، یک قوای بریتانیایی تحت فرماندهی ژنرال داگلاس آمادۀ پیشروی به سمت شیراز بود و پایان نهادن بر شورشی که از بدو جنگ در آن حدود جریان داشت.
در واقع با استقرار یک نیروی نظامی به فرماندهی ژنرال مالسون در خراسان و حمایت آنها از مبارزۀ روس‌های سفید با هواداران بلشویسم در امتداد خط آهن عشق‏آباد، تأسیس یک نیروی دریایی کوچک، اما مؤثر در دریای مازندران تحت سرپرستی دریابان نوریس، و مأموریت بخشی از نیروهای بریتانیا تحت فرماندهی ژنرال تامسون- جانشین دنسترویل- برای عزیمت به قفقاز از طریق انزلی، چنین به نظر آمد که ایران از عرصة رویارویی قدرت‌های متحارب خارج شده و مرکز ثقل حوادث و تحولات جنگی از حوزۀ ایران به سمت مرزهای جنوبی امپراتوری سابق روسیه در آسیای میانه و قفقاز در حرکت است.
تلفات و ضایعات حاصل از قحطی و اپیدمی جهانی آنفلوآنزا ، ترکتازی انواع گروه‏های ریز و درشت راهزن در اثر متلاشی شدن قوای نظامی و انتظامی ایران در این سال‏ها، افلاس مالی دولت و خزانه‏ای خالی که باعث اهمیت بیش از پیش ماهیانه‏ای می‏شد که از سوی دولت بریتانیا به دولت پرداخت می‏شد از مهم‏ترین مسائلی بود که ایران از لحاظ داخلی در پیش رو داشت.
اعادۀ استقلال از دست رفتۀ کشور، راهیابی به کنفرانس صلح و طرح خواسته‏هایی چند برای لغو معاهدات تحمیلی قدرت‏های بزرگ و در رأس این خواسته‏ها، تحمیلات روسیۀ تزاری و جبران بخشی از خسارات وارده بر کشور در سال‏های جنگ نیز از وظایف مبرم ایرانیان در عرصۀ مناسبات خارجی محسوب می‏شد.
اگرچه اندک زمانی بعد از فروپاشی عثمانی و انعقاد معاهدۀ ترک مخاصمۀ مُدرّس در ۳۱ اکتبر/۲۵ محرم که ترک‏ها را به فراخوانی قوای‌شان از ایران ملزم ساخت، آلمان نیز در ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸/۶ صفر ۱۳۳۷ شکست را پذیرفت و جنگ جهانی رسماً به پایان آمد، ولی با توجه به تداوم حضور نظامی بیگانگان در ایران تا خاتمۀ عملی جنگ یعنی اعادۀ حداقلی از انسجام و انتظام در داخل کشور و خروج نیروهای بیگانه، چند سالی وقت لازم بود، بررسی این دورۀ پایانی خود موضوعی علیحده است.

یادداشت‌ها:
. مورخ‌الدولة سپهر، ایران در جنگ بزرگ، تهران: چ ۲، ادیب، ۱۳۶۲، ص ۸۹
. وحید مازندرانی، راهنمای عهود و عهدنامه‌های تاریخی ایران، تهران: ابن سینا،۱۳۴۱، صص ۲۷-۲۹
. KuneralpT Sinan, "The ottoman Drang Nach Osten: The Turco- Persian Border Problems in Azerbaijan, ۱۹۰۵-۱۹۱۲" in Studies on Ottoman Diplomatic History, IV, The ISIS Press, Istanbul, nd. ۷۳-۷۶.
. British Documents on Foreign Affairs, Part ۱, Series B. The Near and Middle East, ۱۸۵۶-۱۹۱۴, vol. ۱۴, edital by: David Gillard, Persia, Britain and Russia, ۱۹۰۷-۱۹۱۴, University Publication of America, ۱۹۸۳.
. Hussien Nezam, Russia and Great Britain in Iran, Based on British, French, German, Iranian, Russian and the United States Diplomatic Documents, Tehran, Sherkat Iran Chap, ۱۹۷۵; Siegel, Jennifer, Endgame, Britain, Russia and the Final Straggle for Central Asia, L.B. Tauris, London and N.Y., ۲۰۰۲.
. Nezam, Ibid. pp. ۱۴۸-۱۵۸.,
. Nezam, Ibid., pp. ۱۲۸-۱۲۹, Siegel, op.cit., p ۱۷۷.
. Siegel, op.cit., p ۱۷۷
. ارشاد، ۱۶ دلو ۹۳
. Nezam, pp. ۱۶۲-۱۶۷
. نخجوان، ۳۴۱-۳۴۲
. اولریخ گرکه، پیش به سوی شرق، ایران در سیاست شرقی آلمان در جنگ جهانی اول، ترجمة پرویز صدری، تهران: کتاب سیامک، ۱۳۷۷، ص ۶۰
. محمد نخجوان، جنگ بین‌المللی، تاریخ نظامی، ۱۹۱۸-۱۹۱۴، شیراز، بی‌تا، صص ۳۴۱-۳۴۳
. ۲۵ ذیحجه ۳۲/ ۲۲ عقرب ۹۳
. گرکه، پیشین، ص ۷۷، ۹۵
. Anthony Livesey, The Viking Atlas of World War I, Viking, published by the Penguin Group, ۱۹۹۴, p.۹۰.
. نخجوان، پیشین، ۳۴۴
. نخجوان، پیشین، صص ۳۴۶-۳۴۵؛ گرکه، پیشین، صص ۹۶-۹۸؛ جیمز فردریک مابرلی، عملیات در ایران، جنگ جهانی اول، ۱۹۱۹-۱۹۱۴، ترجمة کاوه بیات، تهران، رسا، ۱۳۶۹، ص ۸۳.
. نخجوان، پیشین، صص ۳۴۶-۳۴۷؛ رحمت‌الله‌خان معتمدالوزاره، ارومیه در محاربة عالمسوز، تهران، شیرازه ۱۳۷۹، صص ۱۸-۱۹
. همو، ۱۹-۲۱
. گرکه، پیشین، صص ۱۶۱-۱۶۷؛ مابرلی، پیشین، صص ۸۶-۸۷
. نخجوان، پیشین، صص ۳۵۵، ۳۵۶
. مابرلی، پیشین، صص ۸۸-۹۰، ۹۲؛ گرکه، پیشین، صص ۱۴۶-۱۴۱
. گرکه، پیشین، صص ۱۴۱-۱۴۰؛ مابرلی، ۹۰-۹۱
. گرکه، پیشین، صص ۱۸۰
. گرکه، پیشین، صص ۱۷۱، ۱۸۱-۱۸۳؛ مابرلی، پیشین، صص ۹۷-۹۸
. عصر جدید، ۲۹ جمادی‏الثانی ۳۳
. گرکه، پیشین، صص ۲۰۷
. گرکه، پیشین، صص ۱۰۹-۱۱۲، ۱۲۸-۱۳۱
. گرکه، پیشین، صص ۱۳۶-۱۳۹، ۱۹۴
. مابرلی، پیشین، صص ۱۰۱-۱۰۲، ۱۰۵؛ گرکه، ۲۰۹، ۲۱۶
. مابرلی، پیشین، صص ۹۹-۱۰۵، ۱۲۵-۱۲۸، ۱۳۸-۱۴۲؛ گرکه، پیشین، صص ۲۰۹-۲۱۶، ۲۵۰-۲۵۳
. مابرلی، پیشین، صص ، ۱۲۳-۱۲۵، ۱۲۸
. نخجوان، پیشین، صص ۳۵۶-۳۵۷
. گرکه، پیشین، صص ۲۲۰-۲۲۳، ۲۸۴-۲۸۸
. گرکه، پیشین، صص ۳۰۸
. همو، صص ۳۰۸-۳۰۹
. گرکه، پیشین، صص ۳۱۰-۳۱۵؛ نخجوان، پیشین، صص ۳۵۸-۳۵۹
. نخجوان، پیشین، صص ۳۵۸
. مابرلی، پیشین، صص ۱۶۳-۱۶۶؛ گرکه، پیشین، صص ۳۱۲-۳۱۵
. مابرلی، پیشین، صص ۱۶۸-۱۷۱؛ گرکه، پیشین، صص ۳۰۸، ۳۲۰-۳۲۲
. رعد، ۸ قوس ۹۴
. نخجوان، پیشین، صص ۳۵۹-۳۶۰؛ مابرلی، پیشین، صص ۱۷۹-۱۸۰؛ گرکه، پیشین، صص ۳۲۱-۳۲۹
. گرکه، پیشین، صص ۳۲۶-۳۲۷؛ مابرلی، ۱۸۰
. به نقل از رعد ۱۹ جدی ۹۴ [۲ صفر ۳۴]
. گرکه، پیشین، صص ۲۴۲-۲۵۰؛ مابرلی، پیشین، صص ۱۴۵
. مابرلی، پیشین، صص ۱۶۸-۱۶۹، ۱۸۵-۱۸۶؛ گرکه، پیشین، صص ۳۳۸-۳۴۲
. گرکه، پیشین، صص ۲۵۳-۲۵۷، ۳۴۶-۳۴۷؛ مابرلی، پیشین، صص ۱۳۶، ۱۵۵-۱۵۷، ۱۸۳، ۱۹۸-۱۹۹، ۲۰۴، ۲۱۰
. گرکه، پیشین، صص ۱۰۹-۱۱۲، ۱۲۸-۱۳۱، ۲۶۱-۲۶۲، ۲۶۳، ۲۸۴، ۲۸۷
. مابرلی، پیشین، صص ۱۹۰-۱۹۱، ۲۰۲
. مابرلی، پیشین، صص ۲۳۵
. نخجوان، پیشین، صص ۳۶۱
. مابرلی، پیشین، صص ۱۸۸-۱۸۹، ۲۰۱-۲۰۴
. مابرلی، پیشین، صص ۱۹۸، ۲۰۵-۲۰۸، ۲۱۴-۲۲۳
. مابرلی، پیشین، صص ۲۰۳-۲۰۴، ۲۰۶-۲۱۰
. نخجوان، پیشین، صص ۳۶۵-۳۶۴؛ مابرلی، ۱۹۲
. مابرلی، پیشین، صص ۲۵۵، ۲۵۷-۲۵۸
. گرکه، پیشین، صص ۳۶۲-۳۷۰، ۳۸۰-۳۸۸؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۲۷-۲۳۰
. Livesey, op.cit., pp. ۶۲-۷۹.
. نخجوان، پیشین، صص ۳۶۹-۳۷۱؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۳۵-۲۳۶، ۲۵۲؛ گرکه، پیشین، صص ۳۹۴-۳۹۵
. گرکه، پیشین، صص ۳۹۷-۳۹۹؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۵۸
. ارشاد، ۲۶ اسد۹۵
. نخجوان، پیشین، صص ۳۷۲
. گرکه، پیشین، صص ۳۹۷-۳۹۹؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۵۷-۲۵۹
. ویلیام جی اولسون، روابط ایران و انگلیس در جنگ جهانی اول، ترجمة حسن زنگنه، تهران، شیرازه، صص ۲۵۸-۲۶۳
. مابرلی، پیشین، صص ۲۳۰، ۲۳۷-۲۳۸، ۲۵۶-۲۵۷، ۲۷۰
. گرکه، پیشین، صص ۴۴۹-۴۵۲؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۹۳-۲۹۴
Livesey, op.cit., pp.۱۴۰-۱۴۷
. ایران، ۱۵ حمل ۹۶/ ۱۱ جمادی‏الثانی ۳۵
. گرکه، پیشین، صص ۴۵۷
. مابرلی، ۲۷۳، ۲۸۱-۲۸۶، ۳۰۱
. مابرلی، پیشین، صص ۲۳۹
. نخجوان، پیشین، صص ۳۸۱-۳۸۲؛ گرکه، پیشین، صص ۴۵۸؛ مابرلی، پیشین، صص ۲۹۹-۳۰۰
. مابرلی، پیشین، صص ۳۴۶-۳۴۶؛ معتمدالوزاره، پیشین، صص ۲۳ الی ۲۶
. مابرلی، پیشین، صص ۳۲۹-۳۳۳، ۳۴۴، ۳۴۸-۳۴۹، ۳۵۱
. دولت‏های ایران، از میرزا نصرالله خان مشیرالدوله تا میرحسین موسوی، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۷۹، صص ۸۱-۱۰۶
. ایران، ۱۷ حوت ۹۶/۲۴ جمادی‏الاول ۱۳۳۶
. مابرلی، پیشین، صص ۳۴۷-۳۴۸، ۳۵۹
. معتمدالوزاره، پیشین، صص ۲۳ -۲۶
. گرکه، پیشین، صص ۴۶۰-۲۶۱؛ مابرلی، پیشین، صص ۳۵۴-۳۶۷، ۳۷۹
. مابرلی، پیشین، صص ۳۸۸-۴۰۲، ۴۰۶-۴۱۵، ۴۱۹-۴۲۶
. مابرلی، پیشین، صص ۳۶۶، ۳۷۷-۳۷۸
. کاوه، ش۳۳، ۱۰ صفر ۱۳۳۷
. مابرلی، پیشین، صص ۴۰۵، ۴۳۲، ۴۴۵؛ گرکه، ۴۶۲-۴۶۳
. مابرلی، پیشین، صص ۴۵۱-۴۵۶
. مابرلی، پیشین، صص ۴۵۶-۴۵۷، ۴۷۹
Livesey, Op.cit., pp. ۱۷۰-۱۷۶
. مابرلی، پیشین، صص ۴۳۳، ۴۶۵-۴۷۱
. مابرلی، پیشین، صص ۴۳۵-۴۳۸، ۴۴۶-۴۵۲، ۵۲۰-۵۲۷


[مقالات مرتبط]

■ روزنامهٔ رعد و مسئله استقلال لهستان در بدو جنگ جهانی اول ۱۳۳۳ق / ۱۹۱۵ م  رضا آذری شهرضایی

■ جنگی که همه چیز را تغییر داد  مارگارت مک‌میلان

نظر بدهید