لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

امیرمؤید باوند و اتحاد ملی طبرستان

مصطفی نوری

گفتگو شماره ۶۵





در آستانۀ جنگ جهانی اول و بهار سال ۱۳۳۲ قمری دور جدیدی از دست‏اندازی روس‏ها در صفحات مازندران آغاز شد؛ مجموعه دست‏‌اندازی‏‌هایی که از دیرباز در جریان بود ولی در پی واقعۀ اولتیماتوم روسیه در مخالفت با مورگان شوستر و اشغال عملی بخش‏های وسیعی از شمال ایران به دست قوای روسیه شتاب و ابعادی بیش از پیش یافت. بررسی گزارش‏های ادارۀ مالیۀ مازندران با مضمون مداخلۀ اتباع روس در بعضی از املاک مازندران به بهانۀ خریداری یا اجارۀ آن‌ها نشان می‏دهد که در کنار تلاش روزافزون روس‏ها، برخی از صاحب‏منصبان و خوانین آن نواحی نیز برای فروش یا اجارۀ املاک خود به اتباع روس اشتیاق نشان می‏دادند. در این میان ژنرال پاتاپف علاوه بر دست‏اندازی به املاک خالصۀ استرآباد که با دستاویز اجارۀ ۹۹ ساله از سپهدار تنکابنی صورت گرفت، در شعبان ۱۳۳۲ قمری بلوک شیرگاه را نیز اشغال کرد.

شیرگاه که دروازۀ مازندران به شمار می‏رفت از اهمیتی استراتژیک برخوردار بود. این حوزه قبل از انقلاب مشروطه تیول فوج سوادکوه بود و دولت پس از الغاء تیول در دوران مشروطه، املاک خالصۀ آنجا را به صاحب‏منصبان آن سامان از جمله سیف‏الله‌خان سرتیپ فرزند امیرمؤید باوند اجاره می‏داد. علاوه بر آن شیرگاه قشلاق سوادکوهی‏ها به حساب می‏آمد و آنان عمدتاً در آنجا خرده مالک بودند.
به نوشتۀ حاکم علی‏آباد (شاهی بعدی و قائم‏شهر فعلی) در نخستین گزارش ورود روس‏ها به شیرگاه، روز ۲۹ رجب، ژنرال پاتاپف با ده نفر از همراهان وارد آنجا شدند: «... شغل آنها ضبط بلوک شیرگاه است ... و به عدد هر دهی بیدق همراه غلام اگنط بود که در تمام دهات نصب نمایند.»
این ماجرا در حالی رخ داد که دو ماه قبل از آن، مسیو هینسِن رئیس گمرکات و مفتش کل مالیة مازندران با عنایت به اینکه خزانه‎داری کل، بلوک شیرگاه را خالصه قلمداد کرده بود، آنجا را به سیف‏الله‏خان سرتیپ اجاره داده بود. اما اندک زمانی بعد میرزا کریم‏خان بنان‏الدوله به استناد یک فرمان «مجعوله» بلوک شیرگاه را به ژنرال پاتاپف واگذارکرد. ژنرال روس علاوه بر تمامی دهات خالصة دولت «... املاک اربابی اهالی سوادکوه را اشغال و بیرق دولت بهیه را نصب نمود.» اگرچه برای حل و فصل این مناقشه مکاتباتی بین وزارت خارجه، خزانه‏داری و وزارت مالیه ودیگر مقامات رد و بدل شد، اما نتایج رضایت‎بخشی از آن حاصل نشد.

مداخلات روسیه
همزمان با این اتفاقات، آتش جنگ جهانی اول برافروخته شد و علی‏رغم اعلان بی‏طرفی از سوی دولت ایران در اول نوامبر ۱۹۱۴/ ذیحجۀ ۱۳۳۲ قمری، جدّی شدن رویارویی عثمانی‏ها با متفقین و در پی آن حملۀ سپاهیان عثمانی به مواضع روس‏ها در جبهۀ قفقاز، دامنۀ جنگ به خاک ایران کشیده شد. در ادامۀ این تحولات در حالی که اسماعیل‏خان امیرمؤید سوادکوهی به نمایندگی از ساری بر کرسی نمایندگی مجلس شورای ملی تکیه زده بود، اوضاع مازندران رو به وخامت ‎گذاشت. «... اگنت روس به طور فعّالِ مایشاء مشغول اجرای مقاصد خود ...» بود و شدت عمل روس‏ها نسبت به نزدیکان امیرمؤید فزونی یافت. عباس‏خان سهم‏الممالک پسر بزرگ امیرمؤید در اوایل شعبان به فرمان اگنط بارفروش بازداشت شد. این اقدام احتمالاً واکنشی بود نسبت به برخی گزارش‏هایِ رسیده مبنی بر تدارک حملۀ هواداران امیرمؤید به شیرگاه. روس‌ها مدعی بودند که «... سفارت عثمانی به مقام تحریک اسماعیل‏خان سوادکوهی برآمده مبلغی پول و سی بار اسلحه به سوادکوه فرستاده است که به وسیلۀ اسماعیل‏خان مشارالیه و بستگان او برضد روسیه اقدام نمایند.»
در این میان در اوج رویارویی و تحرکات هواداران آلمان و عثمانی در تهران و دیگر ولایات، روس‏ها برای جلوگیری از خطرات احتمالی این‏گونه تحرکات، تصمیم به تهدید و یا اشغال تهران گرفتند. به همین منظور قوای روس در اواخر ذیحجه ۱۳۳۳ قمری از انزلی به سوی تهران رهسپار شده و تا کرج پیشروی کردند. در پی آن، ماجرای «مهاجرت» پیش آمد و مجلس شورای ملی تعطیل شد. به‌رغم تهدید روس‏ها، امیرمؤید سوادکوهی که ریاست کمیسیون نظام را در مجلس بر عهده داشت، به همراهی شیخ ابراهیم زنجانی به مازندران بازگشت. استقرار دوبارۀ امیرمؤید در سوادکوه برگی دیگر از تحولات آن صفحات را رقم زد.
به محض ورود امیرمؤید، مسیو کولاک، اگنط کنسولگری روسیه در مازندران به عبدالحسین نوری کارگزار وزارت امورخارجه در مازندران خاطرنشان ساخت: «... همین دو روزه چهار هزار و پانصد نفر قزاق به امر دولت روس وارد مازندران خواهد شد که عدۀ مختصری را در بارفروش و ساری و مشهدسر بگذارند، بقیه را مسلماً به سمت شیرگاه و سوادکوه خواهند فرستاد که امیرمؤید را دستگیر نمایند.» چندی بعد روس‏ها در روزهای نخست ماه صفر ۱۳۳۴ شصت نفر سالدات به بلوک شیرگاه فرستادند تا از ناچالینک گرمانویچ مباشر ژنرال پاتاپف محافظت نمایند. کارگزار مازندران از وزارت خارجه درخواست کرد ترتیبی اتخاذ شود تا «... در چنین موقع باریکی که سیاست و استقلال مازندران به مویی آویخته شده است، بهانه به دست روس‏ها ندهند.»
درخلال این رویدادها عبدالحسین‌میرزا فرمانفرما به جای مستوفی‏الممالک به ریاست‏وزرایی رسید. فرمانفرما در مقام جلوگیری از درگیری در آن حوزه به امیرمؤید خاطرنشان ساخت: «... از قرار معلوم توقف شما در سوادکوه باعث جلب بعضی حوادث غیرمترقبه و آمدن نظامیان روس به آن نقطه خواهد شد» و در عین حال به اعتضادالسلطنه حکمران مازندران دستور داد به هر ترتیبی حتی با استفاده از قشون محلی، امیرمؤید را به تهران روانه سازد. امیرمؤید در پاسخ به مکاتباتی از این دست ضمن اظهار تأسف از بابت تمکین اولیای دولت به منویات سفارت روس تأکید کرد: «... مملکت ایران منحصر به تهران نیست بلکه مازندران و خراسان و آذربایجان و سایر ولایات جزو تغییرناپذیر ایران است ... سعادت یک ملت و بقای استقلال یک مملکت به این شکل غیرممکن است ... بنده ابداً برخلاف اعلان بی‏طرفی دولت حرکتی نخواهم کرد ولی در صورتی که آنها تعرض و تجاوزی به حدود بنده نمایند ناگزیرم به قَدرِ قدرت و توانایی خود از تجاوزات آنها جلوگیری کنم.»

درخلال ایامی که کشمکش امیرمؤید با روس‏ها استمرار داشت آن‏ها از ورود نزدیکان امیرمؤید از سوادکوه به دشت مازندران جلوگیری‏کردند. ژنرال پاتاپف در نامه‏ای صریح به امیرمؤید خاطرنشان ساخت: «... از قرار مسموع جنابعالی در حق اینجانب و شیرگاه خیال نامناسبی داشته ... خاطر شریف مطمئن باشد که من شیرگاه را از دست نخواهم داد، به میل و خیال جنابعالی برگزار نخواهم کرد ... شما بی‏خود اوقات خودتان را صرف پاره‏ای آنتریک‏ها می‏کنید» و به امیرمؤید پیشنهاد داد « از درِ دوستی و اتحادِ » با دولت روس و مأمورینش درآید.
در اواخر ربیع‏الثانی ۱۳۳۴ در نتیجۀ چیرگی فزایندۀ روس‏ها که اینک قوای درخور توجهی در ایران داشتند و حرکت مهاجرت را عملاً سرکوب کرده بودند، محمدولی خان سپهسالار اعظم که اختلافات مسبوق به سابقه‏ای با امیرمؤید داشت به ریاست وزرا رسید. وی هنگامی که صِرفِ تهدید را برای کشاندن امیرمؤید به تهران کارساز ندید، اردوی نظامی به ریاست مظفرخان اعلم سردار انتصار برای قلع و قمع «متمردین از امر دولت » به صفحات مازندران فرستاد. این اردو هنگامی که از تسویه‏حساب‏های تنکابن فارغ شد و به مرزهای سوادکوه رسید با عقب‏نشینی قوای روس از آن حدود مواجه شد و به تهران بازگشت.

پناهندگی‌سران ترکمن
در ماه‏های پایانی حضور روس‏های تزاری در مازندران، ماجرایی که به نحوی بیش از پیش بر رویارویی موجود میان روس‏ها و امیرمؤید دامن ‏زد، پناهنده‏شدن سران ترکمن به امیرمؤید پس از یک رشته زد و خورد با روس‏ها و شکست ترکمن‏ها در محرم ۱۳۳۵/ دسامبر ۱۹۱۶ بود.
درگیری ترکمن‏ها با قوای روس هنگامی آغاز شد که در اواسط جنگ اول جهانی، مقامات روسیه جهت تأمین نیرو برای بسیج مسلمان‏های آسیای مرکزی نیز دست به کار شدند. تا پیش از آن تاریخ چنین رسمی معمول نبود. در ۲۵ ژوئیۀ ۱۹۱۶م فرمان بسیج مردان سرزمین‏های مستعمرۀ امپراتوری برای کار در پشت جبهه موجبات نگرانی شدید مسلمانان آن حوزه از جمله ترکمن‏ها را فراهم آورد. کوروپاتکین والی ترکستان نیز در سطح آسیای مرکزی به اجرای این فرمان کمربست. در واکنش بدین اقدام، شورش گسترده و خونینی در آن حدود رخ داد که تبعات آن دامنگیر حوزه‏های ترکمن‏نشین ایران نیز شد. رئیس نظمیۀ سرخس اسکلوگورسکی دستور داد تا قلیچ کمک‏اوف که اعلام کرده بود «... همه ما در اینجا خواهیم مُرد ولی کارگر نخواهیم داد» را دستگیر کنند. در پی تشدید عملیات نظامیان روس، ترکمن‏های چاروا تبعۀ روس به زیر اترک مهاجرت کردند و در محدودة بین استراباد و گنبدقابوس سکنی گزیدند. از اواسط اوت ۱۹۱۶/ اواسط شوال ۱۳۳۴ نبردهای پراکنده و گاه و بی‏گاه بین ترکمن‏ها ساکن در ایران با روس‏ها روز به روز رو به فزونی نهاد. در ماه نوامبر/ اواخر ذی‏حجه جعفربای‏ها نیز به جنبش پیوستند و در واقع در این مرحله گروه‌های مسلح شورشی هم شامل ترکمن‏های ایران می‌شد و هم ترکمن‏های تبعۀ روسیه. در ماه دسامبر ۱۹۱۶/ محرم ۱۳۳۵ ژنرال مادریتوف والی ایالت سیردریا با شمار زیادی قوای نظامی مأمور سرکوبی آنان شد. کوروپاتکین نخستین هدف این تهاجم را نابودی سران ترکمن اعلام کرد. سپاه روس با شدت تمام شورش را سرکوب کرده و به تاراج اموال آنها در ترکمن‏صحرای ایران پرداختند.
اگرچه وزارت خارجۀ ایران پس از این رویدادها که در واقع تعرض به تمامیت ارضی ایران نیز به شمار می‏رفت در نامه‏ای اعتراضی از سفارت روس خواست تا اموال و احشام غارت‏شدۀ ترکمن‏ها بازگردانده شود اما عملاً اقدامی مؤثر در حمایت از آنان صورت نگرفت؛ چرا که دستگاه حاکمه در آن وانفسای جنگ به شدت ضعیف شده بود. پس از این لشکرکشی و درهم شکسته شدن مقاومت،گروهی از سران طوایف ترکمن در جمادی‏الاول ۱۳۳۵ قمری از راه هزارجریب به سوادکوه پناه بردند.
امیرمؤید که مادرش هاجرخانم دختر حاج محمدقلی ترکمان از ایل آتابای بود، آنان را در پناه خود گرفت. در نخستین واکنش به این رویداد معتمدالدوله که چند ماه قبل حکمران مازندران شده بود، به امیرمؤید خاطرنشان ساخت که اگنط دولت روس در بارفروش خواسته است که سران ترکمن به بارفروش فرستاده شوند. وحیدالسلطنه کارگزار وزارت امورخارجه در مازندران نیز تحت فشار شدید روس‏ها از امیرمؤید خواست تا هرچه زودتر مطالبات اگنط را برآورده سازد.
چند روز بعد اصرار معتمدالدوله شدت بیشتری یافت. تا حدی که طی نامه‎ای خاطرنشان ساخت: «... البته لازم است به فوریت ترکمن‏های مزبور را روانه فرمائید که تسلیم قونسولگری دولت محترم بهیۀ روس بشوند. در عالم ایران دوستی البته راضی نخواهید بود که برای چهار نفر یک صفحۀ مازندران دچار زحمت بشوند.» نگرانی مقامات دولتی از آن جهت بود که اگنت قنسولگری در بندرجز تهدید کرده بود اگر اشخاص یادشده تحویل دولت روس نگردند «... نمایندگان نظامی دولت امپراتوری شخصاً اقدام لازمه را به عمل آورده و قوۀ لازمه برای اجرای این مسئله روانۀ مازندران خواهند نمود.»
در پاسخِ امیرمؤید به این تهدیدات، خطاب به معتمدالدوله نکاتی چند به چشم می‏خورد که از نقطه‏نظر تاریخی از اهمیت ویژه‏ای برخوردار است. امیرمؤید اگرچه از اظهارات مأموران روس تعجب چندانی نکرده بود، اما نتوانست تحیّر و تأسف خود را در برابر موضع‏گیری حکمران مازندران پنهان کند: «متأسفم که مرقوم می‏فرمائید بنابر تقاضای مأمورین دولت بهیه روس این چند نفر رؤسای تراکمه که رعیت و تبعیت دولت علیۀ ایران [بوده] و با این که ساکن سرحد و همه چیزشان در تعرض و تهدید دولت امپراتوری است و امروز در مقابل تجاوزات قشون دولت روس و عدم احترام به بی‏طرفی دولت علیۀ ایران به وظیفۀ ایرانیّت خود قیام و اقدام نموده‏اند و ... اینک به نام ایرانیّت به منزل بنده آمدند ... را کت بسته تسلیم و تحویل مأمورین دولت روس نمایم که اعدامشان کرده! برای این که اگر در حدود عدل و انصاف دو کلمه حرف حساب اظهار کنیم شاید به روس‏ها برخورده قشون بفرستند و خانۀ ما را خراب کنند!» وی تسلیم ترکمن‏های ایرانی را به روس‏ها با دست حکمران مازندران که «مظهر دولت» ایران به شمار می‏رفت، تصدیق حکومت روس‏ها در نواحی شمالی دانست که «... دیگر استقلال مملکت و بقای ملیتی برای ایران و ایرانی ...» باقی نمی‏ماند، و عقیده داشت که در برابر روس‏ها که «... قشون به صحرای ترکمان فرستاده، آن رعایا و ساکنین بی‏صاحب آنجا را با فجیع‏ترین شکلی قصابی کردند»، می‏بایست «... با تمام قوا فرد فرد ایرانی علت توقف و ورود قشون اجنبی را در خاک مملکت خویش سؤال و پرتست کرده و وسیلۀ خروج و عدم مداخلات آنها ولو با فنای صدها هزار از افراد ملت ...» فراهم آورند. در ادامه، امیرمؤید با اشاره به تحولات جاری در روسیه و بروز ناآرامی‏ها در آن حوزه می‏نویسد که با وجود اوضاع داخلی نابسامان روسیه «... باز مأمورین دولت علیه نمی‏توانند در یک چنین موقعی که همه چیز روس‏ها در خطر است به قدر یک ارزن شجاعت به خرج داده در حدود حقوق مشروعه خودشان دفاع نمایند.» وی که حکمران را آزاد گذاشت تا یادداشت او را برای رفع مسئولیت به کنسول استرآباد بفرستد، در پایان، موضع‏گیری روشن و مشخص خود را اعلام کرد : «... علی‏ای‏حال بنده به هر کجا منتهی شود هیچ اهمیتی نداده و یک مو نخواهم گذاشت از سر رؤسای تراکمه که پس از مجاهدت برای بقای مملکت به قدر و فهم خودشان نمودند و به منزل بنده وارد شدند کم شود و با جان خود و اولادم آنها را با الطاف حضرت باری تعالی نگهداری خواهم نمود.»
امیرمؤید که در شرایطی نظیر ماجرای یادشده همواره با رویکرد وطن‏پرستی و حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران به استقبال خطر می‏رفت «... تا انقلاب روسیه از آنان پذیرایی نمودند و بعد از انقلاب روسیه با نهایت دلگرمی آنها را روانۀ اوطان خودشان نمودند.»

زوال روسیه
در خلال ایامی که سران ترکمن میهمان سردار سوادکوهی بودند همان‌گونه که اشاره شد یک دگرگونی بزرگ خارجی یعنی بروز انقلاب روسیه و همچنین یک عامل داخلی یعنی تلاش‏های کم و بیش مستمر امیرمؤید و اطرافیانش ماجرای دخالت ژنرال پاتاپف در بلوک شیرگاه را یکسره کرد.
در مارس ۱۹۱۷/ فروردین ۱۲۹۶ اعتصابات عمومی و ناآرامی‏های روسیه در نهایت منجر به سقوط نظام تزاری شد. خروج تدریجی نیروهای روسی از کشور و سخن از اتخاذ راه و روشی متفاوت از طرف دولت جدید روسیه موجی از امیدواری را در دل ایرانیان به وجود آورد. تلاطم حاصل از این هیجان نخست موجب سقوط کابینۀ وثوق‏الدوله شد و در پی آن لغو معاهدات تحمیلی روسیه، پایان دادن به کاپیتولاسیون و خروج تمامی قوای بیگانه نیز در دستور کار قرار گرفت.
در بهار ۱۲۹۶ خورشیدی/۱۳۳۵ قمری امیرمؤید به همراه جمعی از علما و نظامیان مازندران ضمن اشاره به برخی تجاوزات مأموران سابق دولت روسیه از جمله ماجرای بلوک شیرگاه از علاءالسلطنه رئیس‏الوزراء وقت درخواست کرد تا «... با سفیر دولت بهیه مذاکره فرمایند که به مأموران خود تعلیمات در رعایت حقوق بین دولتین داده ... از تجاوزات مأمورین سابقه و اتباع خارجه جلوگیری نمایند.»
به آتش کشیده‌شدن چند درب دکان اتباع روس در بارفروش که احتمالاً با اشارۀ امیرمؤید صورت گرفته بود باعث شد قنسول روسیه در استرآباد در اوایل اردیبهشت صد نفر سالدات با دو عراده توپ از راه قره‏سو به سمت بارفروش بفرستد. در این میان تلاش‏‎هایی نیز برای تشکیل یک کمیتۀ دفاع ملی در ساری از طرف امیرمؤید صورت پذیرفت که اگرچه به نتیجة قابل ملاحظه‎ای نرسید اما گوشه‎ای از اقدامات امیرمؤید برضد روس‎ها را نمایان ساخت.
در حالی که مذاکرات دیپلماتیک بین سفارت روس و وزارت خارجه در اواسط مرداد ۱۲۹۶/اوت ۱۹۱۷ برای خاتمه دادن به مداخلات ژنرال پاتاپف در جریان بود نخستین تلاش‏های عملی امیرمؤید و هوادارانش در بیرون راندن روس‏ها از سوادکوه به زد و خورد انجامید. چندی بعد روس‏ها با توجه رویدادهای انقلاب روسیه در تدارک عقب‏نشینی و بازگشت به وطن خود بودند. در همان حال افراد امیرمؤید بلوک شیرگاه را تصرف کردند و پرچم روس‏ها را به آتش کشیدند. چنان‏که سیف‏الله خان می‏نوسید: «... امیرمؤید بیرق‏های روس را از شیرگاه کنده و مباشرین ژنرال پاتاپف، ناچالینک گرمانویچ و سایرین را از شیرگاه خارج کرد».

خطر انگلیس
خروج تدریجی قوای روس از ایران، انگلیسی‏ها را بر آن داشت تا تمهیداتی برای پر کردن این شکاف بیندیشند. علاوه بر خطر بهره‏برداری آلمان و عثمانی از خلاء حاصل از خروج روس‏ها به صورت پیشروی به سمت ایران، قفقاز و آسیای میانه، امکان همراهی بلشویک‏ها با این تحرک جدید و تبدیل این جنگ به یک کارزار ضد امپریالیستی برضد منافع بریتانیا در شرق نیز وجود داشت. به همین جهت در اواخر دسامبر ۱۹۱۷/ اوایل دی ۱۲۹۶ مقامات بریتانیا در مقام مقابله با این احتمالات، قوایی محدود، اما موتوریزه را از حوزۀ بین‏النهرین تحت فرماندهی ژنرال دنسترویل از محور کرمانشاه- انزلی راهی باکو کردند.
علاوه بر این اقدامات، تاآنجا که به حوزۀ شمال ایران مربوط بود ملاقات نمایندگان دولت بریتانیا با امیرمؤید در کوهستان سوادکوه از دیگر تلاش‏های آنان برای برقراری یک نظم جدید و مقابله با خطرهای احتمالی پیش‏گفته به حساب می‏آمد. بنا به یادداشت‏های سیف‏الله‏خان سرتیپ هنگامی که قوای عثمانی در شرف ورود به باکو بودند «... از طرف دولت انگلیس نماینده‏ای به سوادکوه آمد که با آقای امیرمؤید معاهده‏ای برای جلوگیری از ورود قشون عثمانی به سواحل بحر خزر بنمایند که در واقع آقای امیرمؤید با قشون دولت انگلیس موافقت نموده و مانع از ورود قشون عثمانی به سواحل بحر خزر شوند. حتی در ضمن معاهده یک‎صد و پنجاه هزار تومان مقدماً به سوادکوه آورده بودند که به آقای امیرمؤید بدهند.» سیف‏الله‏خان ضمن اشاره به حضور سرتیپ مهدی‎قلی‎خان در آن هنگام در سوادکوه که شاهد این ماجرا بود ادامه می‏دهد که «... امیرمؤید به هیچ وجه حاضر حتی برای شروع مذاکرات نشدند و نمایندۀ دولت انگلستان را با نهایت برودت جواب کردند.» به گفتۀ سیف‏الله‏خان نخستین نتیجۀ این رویداد بعدها به صورت «... بدبختی و طرد و تبعید و حبس زمان وثوق‏‎الدوله، با آن همه اردوکشی و خسارات‏ها بوده است.» وی حوادث و اتفاقاتی که در دورۀ روی کار آمدن رضاخان سردارسپه برای امیرمؤید و خاندان او روی داد را نیز نتیجۀ دستِ ردی می‏داند که امیرمؤید به سینۀ انگلیسی‏ها زد.

اتحاد ملی طبرستان
چنانکه اشاره شد پس از خروج قوای روس، بریتانیا درصدد برآمد تا جانشین نیروهای تخلیه شده در شمال ایران گردد، به همین منظور علاوه بر تأمین هزینه‎‏های قوای قزاق از اواسط آذر ۱۲۹۶/ اواسط صفر ۱۳۳۶در محور انزلی- قزوین نیروی نظامی خود را از اواخر همین ماه به سمت شمال ایران گسیل داشتند. در حقیقت در این مرحله از جنگ، صحنۀ رویارویی قدرت‏های متخاصم به تدریج رو به شمال ایران و حتی فراسوی مرزهای شمال منتقل شد. در اواسط دی ۱۲۹۶ نیروهای جنگل مانع از حرکت قوای اعزامی بریتانیا به سمت باکو شدند که در نهایت در پی زد و خوردهایی چند از ژنرال دنسترویل شکست خوردند. بدین ترتیب نیروهای بریتانیا تا حدود مرزهای مازندران پیشروی کرده بودند.
همزمان با شکل‌گیری نوعی مقاومت محلی در گیلان، در مازندران نیز تحرکاتی مشابه در کار بود؛ ظهیرالملک حکمران مازندران مدعی بود که سهم‏الممالک پس از بازگشت از نبردهای تنکابن «... همه را به اتحاد با جنگلی‏ها دعوت نمود. در این موقع سردارجلیل و همراهان و اعوانش درصدد برآمدند که رسولی به گیلان نزد میرزاکوچک‏خان بفرستند. آقاسید میرزاعلی، سردارجلیل و سالارافخم با یکدیگر همعقیده شده تصویب نمودند که میرزا لطفعلی مجدالاطباء با این سمت به طرف گیلان و جنگل رفته طلب مساعدت نموده.» ظاهراً سالارفاتح مأموریت مجدالاطباء را به اطلاع امیرمؤید رساند. درنامۀ رئیس قشون مازندران به وزارت جنگ نیز اشاراتی به تلاش‏های سردارجلیل و مذاکرات او با صاحب‏منصبان در رقابت با امیرمؤید به چشم می‏خورد.
این رویدادها زمانی اتفاق افتاد که حکمرانی مازندران از اواسط محرم ۱۳۳۶/ اواسط آبان ۱۲۹۶ به شاهزاده عضدالسلطان تفویض شده بود. با این وجود با توجه به حوادثی که در مازندران در حال رخ دادن بود وی عملاً تا نخستین روزهای دی‌ماه نتوانست از فیروزکوه که مرز مازندران به حساب می‌آمد فراتر رود و در آنجا به حل اختلافات بین اهالی، انتصاب ارشدالسلطان به نیابت حکومت فیروزکوه و «... تعلیمات در حفظ انتظام طرق و شوارع و وسایل تسریع حمل و نقل جنس ...» مشغول بود. چندی بعد وی رهسپار مازندران شد و در بارفروش سکنی گزید.
در این هنگام اوضاع سیاسی مازندران «... قدری برای عدم رضایت عموم از سبک رفتار کارکنان دایرة حکومت شاهزاده عضدالسلطان، قدری هم به واسطۀ دسایس متنفذین محلی ...» زمزمه‏هایی را که نشان از ناآرامی بود تجربه می‏کرد.


ظاهراً انتشار خبر بازداشت شاهزاده سلیمان‏میرزا اسکندری که به ایل سنجابی پناه برده بود، در اواخر بهمن ۱۲۹۶ / اوایل جمادی‏الاول ۱۳۳۶ به دست نیروهای انگلیس، که در کل کشور بازتاب گسترده‏ای داشت و زمینه‏ساز تحرکی ضد انگلیسی شد، در مازندران نیز ملّیون را به اقدامات گسترده‏تری واداشت. در همان اوقات امیرمؤید درصدد برآمده بود به وسیلۀ شریف‏العلماء و شیخ علی‏اکبر مجتهد ساروی با سردارجلیل صلح کند و پیمان اتحاد ببندد. به همین مقصود بنا به یادداشت ظهیرالملک «... شریف‏العلماء و سیدمیرزاعلی و امیردیوان و معتصم‏الملک برای انجام این مقصود به اتفاق شکوه‏نظام پسر سردارجلیل به قریۀ نوکندکا ملکی سردارجلیل رفته و امیرمؤید هم پسران خود را برداشته برای ملاقات به قریۀ مزبوره وارد شدند. پس از توقف دو شبانه روز عموماً در ساری به منزل شخصی سردارجلیل ورود نمودند. در این موقع حاج‎آقا شیرازی و مستعان‏الملک که از تهران حرکت کرده بودند بلافاصله خود را به ساری رسانده ... اهالی را به اتحاد ملی در زمینۀ خیالات امیرمؤید دعوت نمودند تا آنکه امیرمؤید ... با معیت سردارجلیل و سایر سرکردگان مازندران، غالب از علمای ساری را با خود همراه و به نام «اتحاد طبرستان» قیام و اقدام کردند و هیئتی که مرکب بود از شیخ علی‏اکبر مجتهد ساروی، شریف‏العلماء، حاج میرزا غلامحسین مجتهد، ثقةالاسلام، حاج شیخ عبدالرحیم، سیدمیرزا علی مجتهد، شیخ محمدجان، شاهزاده عظیم‏الملک، علی‏نقی‏خان امیردیوان، معتصم‏الملک، حاج محمدباقر، حاج کاظم، افتخارالتجار، سید محمد صراف، شیخ مهدی، فخرالعارفین پسر شیخ علی‏اکبر مجتهد تشکیل داده و به عنوان شورای مملکتی به نام انجمن طبرستان به امور اهالی رسیدگی و نیز برای رتق و فتق امور لشکری، کمیسیون نظامی تحت ریاست امیرمؤید دایر و مفتوح گردید.»
سیف‏الله‏خان در اشاره به بازتاب بازداشت شاهزاده سلیمان‏میرزا در صفحات شمالی خاطرنشان می‏سازد که «... در رشت انگلیسی‏ها ادارۀ بانک و ادارۀ سیاسی داشتند. مرحوم میرزاکوچک‏خان رؤسای آن ادارات را دستگیر ... ولی در مازندران و استرآباد ... از طرف انگلیسی‏ها هیچ شعبه‏ای نبود ... امیرمؤید به نام نهضت طبرستان قریب سی‏هزار تومان قرض نمود، شهرهای مازندران را تعطیل و در تلگراف‏خانه ساری عموم علما و رؤساء تحصن اختیار نموده، چند روز مخابره حضوری با مرکز داشتند و از هیچ گونه اثبات ایرانیّت و تنفر از اقدام انگلیس‏ها قصور و خودداری ننمودند.»
دوراندیشی نسبت به تبعات نفوذ فزایندۀ انگلیسی‏ها در صفحات شمالی اگرچه تنها عامل اتحاد سران مازندران نبود اما بدون شک می‏توان از آن به عنوان یکی از اساسی‏ترین عوامل یاد کرد. در لایحه‏ای که از طرف امیرمؤید خطاب به اهالی مازندران در آستانۀ این اتحاد تنظیم شده بود، این نکته تصریح شد: ضعف دولت مرکزی به واسطۀ سیاست‏های روس و انگلیس که موجب وخامت فزایندۀ اوضاع، تزلزل امنیت و انتظام و در نتیجه ضعف سیاست داخلی و خارجی کشور شد، اعضاء اتحاد ملی طبرستان را بر آن داشت که خود «... امنیت و انتظام داخلی طبرستان را با عوائد مستقیم و غیرمستقیم عهده‏دار ...» شوند و «.. مرکز متبوع خود را در چنین کشمکش حیاتی و جزر و مد پرپیچ و تاب امروز از تحمیل مالی و تأمین و انتظام محلی آسوده ...» نمایند. یکی از نکات جالب این لایحه احتراز از اتخاذ هرگونه خط‏مشی سیاسی خاص است: «... هیچ سیاستی را تعقیب نمی‏کنیم مگر به نام حفظ موقعیت و صیانت خانه و کاشانه و عیال و اولاد خود تا وقتی که سیاست مرکز روشن و با اصولی که استقلال و اعتبارات مملکت را اعاده و تأمین [نماید] و اطمینان خاطر عمومی را جلب کند.» در ادامۀ این لایحه، پایبندی اتحاد طبرستان به منافع ملی و تمامیت ارضی ایران مورد تأکید قرار گرفته است: «... البته در آن حال طبرستان یک قطعۀ لاینفک مملکت عزیز و وطن محبوب ما ایران، و طبرستانی با تمام معانی و مفهوم ملت مطیع و رعیت فرمان‏بردار مرکز خواهد بود.» مفاد این لایحه اساس انعقاد اتحاد میان امیرمؤید و سرداران مازندران و پایۀ تشکیل «اتحاد ملی طبرستان» شد.
بنابراین می‏توان اظهارات شیخ علی‏اکبر طبری خطاب به هیئت وزراء را پذیرفت که «... مهمترین عوامل مؤثری که ملت طبرستان را وادار به نهضت استقلال وطن نمود اندیشه از اهتمام دولت انگلیس در تغییر وضعیت ایران و عقیم گذاشتن نظریات ... دولت ... و اقدام به اصلاحات داخله بوده و بس.» انجمن ملی طبرستان که رسالت خود را «... خدمت به دولت علیه و اجرای قوانین موضوعه و جلوگیری از تعدیات ...» برمی‏شمرد، از طبرستانی‎های مقیم تهران از جمله محمدعلی نوری، حاجی ملک آملی و منتخب‏الممالک خواست تا مراقبت نمایند «... مبادا مفسدین القاء شبهه به اولیای امور بنمایند.»
ظهیرالملک می‏نویسد پس از تشکیل اتحاد طبرستان دستور اخراج شاهزاده عضدالسلطان حکمران مازندران که در آن هنگام در بارفروش ساکن بود صادر شد. وی در اسفندماه عزم بازگشت کرد. در اواسط همین ماه به فیروزکوه رسید و اندکی بعد عازم تهران شد. نظامیان مأمور اجرای فرامین حکومتی که در بارفروش متوقف بودند،نیز در همین هنگام از طرف وزارت جنگ به تهران احضار شدند.
اتحاد ملی طبرستان، سردارجلیل را به عنوان حاکم مازندران، و سهم‏الممالک- پسر امیرموید- را به رئیس قشون مازندران برگزید، و تصویب کرد یک عشر از عایدات ملاکین پس از وضع مخارج و مالیات دیوانی و دو عشر از عایدات موقوفات را دریافت نمایند که مطابق نظر هیئت اتحاد ملی به مصرف مخارج لازم برسانند. انجام این تصمیم به عهدۀ مقتدرالسلطان رئیس سابق خالصجات و اعتمادالوزاره معاون سابق مالیۀ مازندران گذاشته شد.
هیئت اتحاد ملی به معین‏الرعایا مأموریت داد تا برای تشکیل شعبۀ آن هیئت به بارفروش برود و دوازده نفر عضو به این منظور معین نماید. به هیئت مجریه ملی طبرستان نیز دستور داد نیروی کافی برای مساعدت با او و مراقبت از نظم و امنیت بارفروش اعزام نمایند. برای حفظ انتظام ساری نیز به هیئت مجریه دستور داد «... چهارصد نفر پیاده و دویست نفر سواره به ترتیبی که مقتضی و صلاح بدانید در شهر حاضر کنید.» حقوق یک ماهۀ این قوای نظامی می‏بایست عجالتاً به طور سرشکن بین صاحب منصبان تقسیم می‏‎شد.
آغاز سال ۱۲۹۷ خورشیدی / جمادی‏الاخر - رجب ۱۳۳۶ با گرانی ارزاق و بروز نارضایتی عمومی نیز همراه بود. دست‏کم تا اواخر فروردین غیر از امیرمکرم لاریجانی تمامی سرکردگان مازندران وارد اتحاد ملی طبرستان شده بودند و حاجی مؤیدالسلطان سوادکوهی به حکمرانی بارفروش منصوب شد. در روزهای پایانی فروردین ماه نشستی درمسجدکاظم‏بیک بارفروش برگذار شد. در این گردهمایی «... آقا سید میرزاعلی ساروی نمایندۀ انجمن اتحاد طبرستان به منبر رفته بدواً از سوءتدبیر کارکنان و مأمورین دولتی شرحی اظهار داشته سپس از مقاصد و آمال هیئت اتحاد طبرستان در تهیۀ وسایل آسایش اهالی و دعوت اهالی به اتحاد و در خاتمه قدری اظهار تنفر از اقدامات حق‏شکنانۀ انگلیسی‏ها نمودند بعد از ایشان آقای شیخ‏العراقین‏زاده[محمد رضا تجدد بعدی] به منبر رفته درهمان زمینه نطق کردند و مجلس خاتمه یافت.»
چند روز بعد، اعضاء رؤسای ادارات دولتی برای چاره‏جویی دربارة ارزاق کمیسیونی تشکیل دادند و در ۱۹ فروردین کمیسیون یادشده دستور داد «... که ابداً ارزاق داخله به خارجه حمل نشود تا خوراک اهالی را کاملاً بازدید کرده اگر زیاده از مصارف محلی موجود است قراری برای آن داده شود. پس از صدور این حکم فقرا در هر معبر، بار برنجی دیده ولو به عنوان ایالت فوراً گرفته در منزل نایب‏الحکومه توقیف ...» می‏کردند.

گسترش نفوذ
در این بین سالارفاتح و سیدقوام نمایندۀ جنگل از تیرک‏ده به مشهدسر آمده و طی تلگرافی خواستار دیدار با امیرمؤید شدند. هیئت اتحادیه ملی حرکت امیرمؤید را به صلاح ندانسته و سیدمیرزاعلی، معتصم‏الملک، سیف‏الله‏خان سرتیپ و حسین‏خان عمواوغلی را به دیدار آنان فرستاد. چنانکه ظهیرالملک می‏نویسد: «... پس از ملاقات قرار بر این شد که جنگلی‏ها تا مدت یک ماه مازندران را به حال خود گذارده و در امور آن مداخله ننمایند تا اتحادیه طبرستان در ظرف این مدت موفق به اصلاح داخلی آن بشود.»
پس از این ملاقات هیئت اتحاد طبرستان به فکر توسعۀ حوزۀ نفوذ خود برآمده و سعی کردند خوانین استرآباد را نیز با خود همراه نمایند. در نتیجه یک رشته تلگراف بین طرفین رد و بدل شد. پیشنهاد اتحاد ملی طبرستان مبنی بر اعزم سوار به استرآباد اگرچه از طرف رؤساء و خوانین آن ولایت چون نظرخان سالاراشرف، رمضان‏علی وکیل‏التجار، میرزامهدی مجتهد و حاج محمدرحیم تاجر مشتاقانه مورد پذیرش قرار گرفته بود اما مهدی‏خان ملک ساعدالسلطنه به دلیل نبود آذوقه در استرآباد با آن به مخالفت برخاست. این مخالفت مانع از آن نشد که مناسبات آنان ادامه یابد؛ علما و خوانین استرآباد در جلسه‏ای که به همین منظور تشکیل شده بود علاوه بر چگونگی تهیه و توزیع برنج مسئلۀ همراهی با هیئت اتحاد ملی طبرستان را مورد ارزیابی قرار داده‏اند. طولی نکشید که در اواسط اردیبهشت ۱۲۹۷ دو نمایندۀ اتحاد ملی طبرستان؛ یعنی سیدعباس شریف‏العلماء و حسین‏خان عمواغلی وارد استراباد شدند. برای استقبال آنها در بازار جار کشیدند و دکان‏ها را بسته و جمعی به بیرون شهر رفتند. آنان در منزل میرزامهدی مجتهد سکنی گزیدند.


در ۲۱ و ۲۲ اردیبهشت پس از تشکیل جلساتی در منزل ساعدالسلطنه «انجمن ملی جرجان» تشکیل شد. اندکی بعد تلگرافی از طرف انجمن تهیه شد تا به هیئت دولت مخابره نمایند و در آن حکمرانی ساعدالسلطنه را از اولیای امور مطالبه نمایند. اما ظاهراً اقداماتی از این دست، نتیجۀ روشنی به بار نیاورد. از سوی دیگر در حالی که دویست نفر سوار سرکردگان مازندران در باغ‏شاه ساری به نام قشون ملی تحت تعلیم مهدی‏قلی‏خان قرار داشتند، هیئت اتحاد ملی تصمیم گرفت ده هزار تومان وجه برای مصارف اردو از تجار شهر ساری قرض نماید و در مقابل اسناد ذمّه با مهرهای سردارجلیل، سرداررفیع و امیرمؤید به تجار داده شد.
در روزهای پایانی اردیبهشت ماه، ذکاءالدوله فرزند مهندس‏الممالک که تحصیلات خود را در آلمان و فرانسه به انجام رسانده بود به حکمرانی مازندران منصوب شد. ذکاءالدوله پس از این انتصاب کفالت امور حکومت را به امیرمؤید سپرد. اگرچه امیرمؤید نخست با اشاره به «مرام جمعیت طبرستان» که احتراز از مداخله مستقیم در دوایر و ادارات دولتی بود کفالت حکومت را نپذیرفت اما در اسناد ماه‏های بعد از وی به عنوان «کفیل حکمفرمای مازندران» یاد شد. در خلال این ایام امیرمؤید طی تلگرافی «... اطاعت و انقیاد خود و سایر رؤسای محلی و عموم اهالی را در مقابل اوامر دولت اشعار داشته بود.»
از محتوای نامه‏ای که شیخ علی‏اکبر طبری به وزیر داخله در همین ایام نوشته است بهتر می‏‎توان نیّت باطنی شکل‏گیری اتحاد ملی طبرستان را دریافت: «...مقصود جمعیت و ملت مازندران این نبود که شاهزاده عضدالسلطان منفصل و آقای ذکاءالدوله مأمور شوند، بلکه مراد این نکته است که دولت علیه از این آب و خاک و دسترنج این جمعیت سالی معادل یک کرور تومان مالیات مستقیم و غیرمستقیم و فواید گمرکی استفاده دارد و در برابر به هیچ وجه موجبات آسایش همین جمعیت رنجبر و آبادی همین مملکت زرخیز را توجه ندارد. چنانچه خرابی پل تجن و راه‏های مازندران و حال فلاکت عمومی بهترین شاهد است.»
از سوی دیگر در حالی که با عزیمت رئیس قشون مازندران در اوایل اردیبهشت و تغییر پی‏درپی این منصب، رقابت سرداررفیع، سهم‏الممالک و بعضی از سران محلی برای تصاحب ریاست قشون مازندران به طور فزاینده در جریان بود، نظام‏السلطان نوری به ذکاءالدوله گوشزد کرد، بهتر است تا زمانی که تصمیم قطعی در مسئلۀ مازندران از طرف مقامات اتخاذ نشده به آن حدود عزیمت ننماید.
با فراگیر شدنِ قحطی در سال ۱۲۹۶ به واسطۀ جنگ، کمی باران و آفت سن، مسئلۀ تأمین ارزاق به یکی از مهمترین دغدغه‏های دولت تبدیل شده بود. اگرچه با حمل سی هزار خروار برنج مازندران در پاییز سال ۱۲۹۶ توسط تجارتخانۀ طومانیانس تا حدودی خطر قحطی طهران را رفع کرد اما این تمهیدات خود، در بهار ۱۲۹۷ باعث گرانی برنج در مازندران شد.
اواخر زمستان که همزمان است با اعلام موجودیت اتحاد ملی طبرستان، اقدام قهارخان گماشتۀ سهم‏الممالک در جلوگیری از حمل برنج‏های حسن‏آقا تاجر تهرانی مقیم بارفروش و رئیس مالیه باعث نارضایتی اولیای امور گردید. هنگامی که امیرمؤید کفالت حکومت ذکاءالدوله را برعهده داشت نجفقلی‏خان بختیاری رئیس‏الوزراء و نیز وزیر داخله از او خواستند که در حمل برنج به تهران اهتمام نماید. امیرمؤید در اجابت این تقاضا از وزیر داخله خواست «... امر اکید در عدم مداخله و جلوگیری مأمورین عرض راه ... صادر شود تا مالدارها از روی رغبت و بدون اضطراب از معطلی بین راه حاضر برای حمل محمولات خود بشوند.». مکاتباتی از این دست همراهی امیرمؤید با مقامات دولتی را تا حدودی روشن می‏نماید.
در همین ایام اتحاد ملی طبرستان برآن شد که هفت نفر از مازندرانی‏های مقیم تهران، به سمت نمایندگی از طرف انجمن تعیین شوند. نظام‏السلطان نوری که خود عهده‏دار تعیین این عده بود در اواسط خرداد در یک ملاقات خصوصی با احمدشاه منویات و خواسته‏های اهالی مازندران را تشریح کرد. توضیحاتی از این دست که: «... قائدین اجتماعی مازندران همه از مستخدمین امین و صدیق دولت و پادشاه بوده و منظوری جز تمرکز یک قوۀ انتظامی در مملکت نداشته و ندارد»، نتوانست موجبات اعتماد آخرین شاه قاجار را به اتحاد ملی طبرستان فراهم آورد. احتمالاً جوانبی چند از این بی‏اعتمادی ناشی از اظهارنظرهای نشریۀ جنگل نسبت به سلطنت بود. اگر اظهارات ظهیرالملک را بپذیریم که در خلال همین دوران مجدالاطباء و شیخ محمدحسن رشتی نمایندۀ جنگل به ساری وارد شدند و تلاش‏های نسبتاً موفقی در ائتلاف بین جنگل و مازندرانی‏ها صورت دادند تا جایی که سرداران مازندران در تدارک کمک نظامی به جنگل برای مقابله با قوای روسیه برآمدند، سوءظن و نگرانی احمدشاه تا حدودی قابل درک می‏شود. در جریان ماجرای اتحاد ملی، نظام‏السلطان نوری تلاش فراوانی برای برقراری روابط حسنۀ دولت با سران مازندران داشت.

عقاب دوسر
انتخاب ذکاءالدوله به حکمرانی مازندران موجب مسرت سفارت آلمان و نیز سفارت اتریش و (مجارستان) شد. در سال‌های جنگ تعداد زیادی از اسرای آلمانی و اتریشی در آسیای میانه زندانی بودند و اینک با انقلاب روسیه امکان بسیج این نیروی آموزش دیده بر ضد متفقین - با حمایت یا بدون حمایت انقلابیون روسیه - به یک خطر جدی بدل شده بود. وزیرمختار اتریش و هنگری در اواسط خرداد ضمن حمایت از انتخاب ذکاءالدوله از امیرمؤید خواست «... موقعی که سربازهای قشون اطریش و هنگری ما از ناحیۀ شما عبور می‏کنند به آنها کمک بکنید و سهولت امتداد حرکت آنها را فراهم کنید.» در روزهای پایانی خرداد ادمونت کوپ فیزولس نمایندۀ مختار امپراتوری اتریش و هنگری معاهده‏ای را با امیرمؤید که اینک «رئیس ایالت مازندران و ملت مازندرانی، فرماندۀ کل تمام قوای ملی ایالت مازندران» قلمداد می‏شد در شهر بارفروش به امضاء رساند. از طرف امیرمؤید دکتر حسن‏خان زمانی به عنوان نمایندۀ تام‏الاختیار برای مذاکره معین شد. در این معاهده که آن را می‌توان یکی از آخرین پرده‌های سعی و تلاش دول مرکز برای تحت‌الشعاع قرار‌دادن تحولات ایران دانست، هدف اصلی، اتحاد«... علیه کلیۀ دشمن‏های ایالت و ملت مازندران و اطریش و هنگری و متحدینش ...» اعلان شد و طرفین متعهد شدند در برابر دشمنان مشترک به یاری هم بشتابند؛ امیرمؤید عبور و مرور اتباع اتریش و هنگری و متحدانش را در خاک مازندران تسهیل نماید؛ امپراتوری اطریش و هنگری نیز موجبات ورود و زندگی مازندرانی‏ها را در آن کشور فراهم آورد؛ امپراتوری عده‏ای از نظامیان خود که به واسطۀ جنگ در ترکستان محبوس بودند را با ساز و برگ نظامی از راه بندر مشهدسر به مازندران بفرستد؛ گارد ملی مازندران با اسلحه امپراتوری مسلح شود و سلاح‏های کهنۀ گارد ملی در «دارالصنایع اسلحه‏سازی شاهنشاهی اطریش و هنگری» مرمت شود؛ برای تعلیمات نظامی قوای ملی مازندران، صاحبمنصبان اطریش و هنگری به مازندران اعزام شوند؛ دستجات اطریش و هنگری و قوای ملی مازندران تحت فرماندهی امیرمؤید باشد؛ برای اطمینان قوای اطریش و هنگری و جلوگیری از شایعات، توقف کلیۀ اتباع خارجه مظنون در مازندران موقوف باشد. در موقع مذاکرات راجع به «... صلح عمومی جنگ بین‏المللی حالیه نمایندۀ صلح دولت شاهنشاهی اطریش و هنگری فوائد این ایالت و همراهی ایران را در نظر داشته و در موقع لزوم، ایران هم مقری در آن مجلس برای مذاکرات پلیتیکی آتیۀ خود خواهند داشت.» البته این ترتیب نیز مانند بسیاری از ترتیبات مشابهی که در آن سال‌ها از سوی دول مرکز عنوان شد به جایی نرسید. چندی بعد که افسر اتریشی در باکو گرفتار مقامات بریتانیا شد این موضوع نیز منتفی گشت و با پایان قریب‏الوقوع جنگ بین‏الملل، این معاهده امکانی برای اجراء نیافت.
پس از پایان جنگ جهانی اول و انتصاب اعتضادالسلطنه به حکمرانی مازندران، در حالی که مقامات محلی برای اعادة اقتدار دولت مرکزی در آن حدود دست به یک رشته اقداماتی زده بودند، مناسبات بین امیرمؤید و سردارجلیل، یعنی دو متحد اصلی نهضت ملی طبرستان رو به وخامت گذاشت. این روند هنگامی به بحران انجامید که در اوایل بهمن ۱۲۹۷ / اواخر ربیع‏الاول ۱۳۳۷ بین افراد سردارجلیل و رعایای رکابدار کَلا درگیری رخ داد. پس از دستگیری عده‏ای از رعایا توسط افراد سردارجلیل، سرکردگان آنان در امامزاده یوسف‌رضا متحصن شدند و شهر بارفروش در شرایط بحرانی قرار گرفت. ظاهراً در حمایت از رعایای آن سامان و یا به این بهانه،در اواسط بهمن کسان امیرمؤید«... به نوکندکا مِلکیِ سردارجلیل رفته، چند رأس اسب و اثاثیة خانة مباشر آنجا را غارت کردند ... و انبار شلتوک را شکسته،... شلتوک متعلق به سردار جلیل را ...» تاراج کردند. وثوق‏الدوله رییس‏الوزرا مراتب اعتراض خود را به امیرمؤید اعلام کرد و دستور داد افرادش را از این‏گونه اقدامات بر حذر دارد و جمعیتی را که گرد خود فراهم آورده متفرق کند. در همان روزها سردار جلیل در نامه‏‏ای به وثوق‏الدوله نیت باطنی امیرمؤید را در ماجرای اتحاد ملی طبرستان« استقلال مازندران یا سلطنت » قلمداد کرد.
وخیم‏تر شدن اوضاع و ازدیاد روزافزون قوای نظامی سرکردگان هوادار هر دو جناح در ساری و صف‏بندی آنها در برابر هم، از وقوع یک زد و خورد قریب‏الوقوع و تمام‏عیار حکایت داشت. در رویارویی با این پیش‏آمد، وثوق‏الدوله تدبیری اندیشید تا کار به مخاصمه نکشد. این تدبیر، یعنی اعزام ظهیرالملک مدیر کل وزارت امور خارجه به مازندران برای «... رسیدگی به اختلافات و مطالعه در اوضاع فعلی مازندران ...» بود و چندی بعد انتصاب او به حکمرانی آن ولایت، خود سرآغازی شد بر اعادة تدریجی اقتدار مرکز بر آن سامان و رشته رویدادهایی چون تبعید و خلع سلاح سرکردگان مازندران؛ موضوعی که بررسی آن از حوصله این یادداشت فراتر می رود.
اتحاد ملی طبرستان را که عملاً همزمان با پایان جنگ جهانی از هم فروپاشید می‏توان حرکتی دیگر دانست مشابه آنچه در آن سال‌ها با توجه به افول قدرت دولت در بسیاری از دیگر نقاط مملکت برای جلوگیری از مداخلات فزاینده قدرتهای خارجی شکل گرفت. با روی کار آمدن وثوق‏الدوله و پایان جنگ جهانی که فرصتی شد جهت اعاده حاکمیت ملی، بروز اختلافات بین سرکردگان آن صفحات مهر پایانی بر اتحاد ملی طبرستان زد. در یک نگاه کلی در سال‏های نخست جنگ جهانی اول مقاومت در برابر مداخلات روسها در کانون توجه قرار داشت اما با وقوع انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ و عقب‏نشینی قوای تزاری از ایران، نوبت به تمهیداتی برای مقابله با زیاده‏خواهی‏های مأموران بریتانیای کبیر رسید و حاصل آن شکل‏گیری «اتحاد ملی طبرستان» بود.
یادداشت‌ها
. سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران، ۴۸۱۱-۲۴۰ (گزارش رئیس کل مالیۀ مشهدسر به خزانه‏داری کل مورخۀ ۱۴ ژون ۱۹۱۴)
. مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، ۵پ-۴۵ک-۱۳۳۲ق؛ کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی ۹/۱۹/۱۸۷/۳
. سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران، ۴۸۱۱-۲۴۰ (گزارش خزانه‏داری کل به وزارت مالیه مورخ۱۸ میزان ۱۳۳۲؛ نامۀ سیف‏الله‏خان سرتیپ به خزانه‏داری کل ۱۶ ذیقعدۀ ۱۳۳۲ق)
. همان (گزارش حاکم علی‏آباد به وزارت داخله به تاریخ غرۀ شعبان ۱۳۳۲ قمری)
. همان (نامۀ سیف‏الله‏خان سرتیپ به خزانه‏داری کل ۶ ذی‏قعدۀ ۱۳۳۲ قمری)
. همان (نامۀ وزیر مالیه به خزانه‏داری کل ۲۲ شعبان ۱۳۳۲ و ۱۵ ذی‏حجۀ ۱۳۳۲)
. مرکز اسناد وزارت امورخارجه، ۱۲-۵۳پ-۴۵ک-۱۳۳۲ (تلگراف دبیرافخم به حکومت مازندران ۱۱ شعبان ۱۳۳۳)
. ایران و جنگ جهانی اول، اسناد وزارت داخله، به کوشش کاوه بیات، تهران: سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۶۹، ص ۲۳۲
. گزیدۀ اسناد دریای خزر و مناطق شمالی ایران در جنگ جهانی اول، به کوشش محمدناصر نصیری‏مقدم، تهران: وزارت امورخارجه، ۱۳۷۴، ص۳۳
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۷۷ (نسخه‏ای از این دفتر و نیز یادداشت‏های سیف‏الله‏خان سرتیپ وکیوس باوند به مرحمت خانم بهارک باوند و نیز یادداشتهایی از آریاپارت شروین باوند، مجموعه اسناد گردآوری شده توسط ونداد باوند و نادر باوند در نزد نگارنده موجود است.)
. مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه ۵-۱۴پ-۴۶ک-۱۳۳۳ق (گزارش کارگزار وزارت خارجۀ مازندران ۲۹ محرم ۱۳۳۴)
. همانجا
. محمد ترکمان، اسناد امیرمؤید سوادکوهی، تهران: نی، ۱۳۷۸، ص ۱۲۸-۱۲۴؛ مجموعه اسناد نادر باوند (کتابچۀ تلگراف‏های فرمانفرما و امیرمؤید نمرۀ ۱۵۰۷۱ و ۶۳۳۳۳)
. مجموعه اسناد نادر باوند (کتابچۀ تلگراف‏های امیرمؤید و فرمانفرما)
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۳۷
. مجموعه اسناد ونداد باوند (نامۀ ژنرال پاتاپف به امیرمؤید)
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص۳۵؛ مخابرات استرآباد، به کوشش ایرج افشار و محمدرسول دریاگشت، تهران: نشر تاریخ ایران، ۱۳۶۳، ج۱، ص۴۹۰ ؛ مرکز اسناد وزارت امور خارجه ۱۰پ-۴۶ک-۱۳۳۶ق ؛ رساله اسناد و یادداشت‏های سرتیپ سیف الله خان سرتیپ، صص ۱۶،۴
. برای اطلاع بیشتر بنگرید به: ارازمحمد سارلی، تاریخ ترکمن، ج۲، تهران: دفتر مطالعات سیاسی و بین‏المللی، ۱۳۸۳، صص ۱۸۱-۱۷۳
. روزنامۀ ایران، ۱۲ جمادی‏الثانی ۱۳۳۵،ش ۵۲؛ دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص۳۸
. دفتر یادداشت‏های کیوس باوند، ص۳؛ اسماعیل مهجوری، تاریخ مازندران، ج۲، ساری: اثر، ۱۳۴۵، ص۳۱۰
. روزنامۀ ایران، ۲۴ ربیع‏الاول ۱۳۳۵، ش۳۲
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص۳۸؛ مجموعه اسناد نادر باوند، نامۀ وحیدالسلطنه به امیرمؤید به تاریخ ۱۴ جمادی‏الاول ۱۳۳۵
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص۳۹
. همانجا
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۹۲ و ۹۱
. رسالۀ اسناد و یادداشت‏های سرتیپ سیف‏الله‏خان باوند، ص ۱۵
.مورخ‏الدوله سپهر، ایران در جنگ بزرگ، [بی‏جا]: [بی‏نا]، ۱۳۳۶، ص ۴۰۹
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۴۳
. مقصودلو، مخابرات استرآباد، ص۵۴۰
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۱۲۶ (نامۀ امیراکرم لاریجانی به امیرمؤید برای مهر و امضاء مرام‎نامۀ کمیتۀ ملی، شعبان ۳۵/خرداد ۱۲۹۶)
. سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران، ۷-۲/۶۴/۳۱/۳۹۳
. رسالۀ اسناد و یادداشت‏ها سیف‏الله‏خان باوند، صص ۴،۱۶
. بیات، جنگ جهانی اول و ایران، صص ۱۵-۱۴
. رسالۀ اسناد و یادداشت‏ها سیف‏الله‏خان باوند، صص ۱۸-۱۷؛ احسان طبری در «دهه نخستین»صفحه ۱۳۷ و آریاپارت شروین باوند در کتاب«آریان به گرد یک درفش» صفحه ۴۶ روایت مشابهی را نقل می‏کنند.
. گزیدۀ اسناد دریای خزر، مدخل، صص ۳۶-۳۵
.ظهیرالملک در دورة بعد، یعنی همزمان با زمامداری وثوق‏الدوله و ماجرای قرارداد ۱۹۱۹ حکومت مازندران را برعهده داشت.
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، ۴و۱-۸۰۳-۱۴-م (نامۀ ظهیرالملک حکمران مازندران به وثوق‏الدوله ۹ سنبله ۱۲۸۹)، متن این سند در کتاب اسناد امیرمؤید سوادکوهی صفحات ۲۶۴-۲۶۲ به چاپ رسیده است.
. سازمان اسناد ملی ایران، ۲۹۳۰۰۲۹۹۴ (مورخۀ ۱۰ جدی ۳۶/ ۱۰ دی ۱۲۹۶ نمرۀ ۱۰۰۸)
. آرشیو مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امورخارجه، ۱۰پ-۴۶ک-۱۳۳۶ق
. ایران، ۹ ربیع‏الاول ۱۳۳۶، ش۵۲، ص۱
. مهجوری، تاریخ مازندران، ج۲، ص۲۹۲
. ایران، ۲۶ رجب ۱۳۳۶، ش۲۲۱، ص۳
. دخالت حاج‏آقا شیرازی در ماجرای اتحاد ملی طبرستان موجب شد در ماه‏های بعد که امیرمکرم نیز به اتحاد پیوسته بود طبرستانی‏های مقیم مرکز دست به اعتراض بزنند و از سران اتحاد یعنی؛ امیرمؤید، امیرمکرم، سردارجلیل، مصدق‏الملک، سالارفاتح در این زمینه توضیح بخواهند. (دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۱۰۹-۱۰۵
. پدر احسان طبری
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، همان
. اشاره دارد به بازداشت کاپیتان نوئل عضو انتلجنت سرویس انگلیس، ماک لارن کنسول انگلیس در گیلان و میجر آکشوت رئیس بانک شاهنشاهی رشت به دست قوای جنگل. (فخرایی، سردار جنگل، ص۱۱۳)
. رسالۀ اسناد و یادداشت‏های سرتیپ سیف‏الله‏خان باوند، ص ۱۷
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۱۱۷-۱۲۰
. همان، ص ۳۰
. ایران، ۲۶ جمادی‏الثانی ۱۳۳۶، ص۲
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، همان
. ایران، ۲۷ جمادی‏الثانی ۱۳۳۶، نمره ۱۹۸؛ ۵ رجب ۱۳۳۶ نمره ۲۰۶؛ ۲۹ جمادی‎الثانی ۱۳۳۶، نمره ۲۰۰
. مقصودلو، مخابرات استرآباد، ج۲، ص ۵۹۱؛ سازمان اسناد ملی ایران
. ترکمان، اسناد امیرمؤید سوادکوهی، ص ۲۰۲؛ مجموعه اسناد نادر باوند، نامۀ شمارۀ ۱۵، ۲۴ ربیع‏الثانی ۱۳۳۶
. ایران، ۲۶ رجب ۱۳۳۶، شمارۀ ۲۲۱، ص۳
. همانجا
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، همان
. مقصودلو در مخابرات استرآباد او را خواهر زادۀ مرادخان سرتیپ باوند معرفی کرده است.
. مقصودلو، مخابرات استراباد، ج۲، صص ۵۹۵-۵۹۷
. همان، ص ۵۹۹؛ دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۹۸
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، همان. نمونه‏ای از این اسناد ذمّه به شمارۀ ۶۴۶۷-ن در آرشیو این مؤسسه ملاحظه شد.
. ایران، ۵ شعبان ۱۳۳۶، نمره ۲۲۶
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۶۶ و ۹۵
. ایران، ۲۲ شعبان ۱۳۳۶/ ۲ جوزا ۱۲۹۷، ص۱
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۴۲-۴۱
. ایران، ۹ رجب ۱۳۳۶، ش ۲۱۵؛ مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، ۹-۱۷۰/۳ (تلگراف به رئیس‏الوزراء ۲ جوزا ۱۲۹۷)
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۵۹
. برای اطلاع بیشتر بنگرید به : عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من، تهران: زوار، ۱۳۷۱، ج۲، صص ۴۹۹-۴۹۴.در رساندن برنج مورد نیاز تهران امیرمکرم لاریجانی و پسرهایش در زمستان ۱۲۹۶ «فداکاری فوق‏التصوری» بروز دادند.(ایران، ۲۰ جمادی‏الاول ۱۳۳۶، نمره ۱۸۱، ص۳)
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۵۱، ۷۱
. ایران، ۳ رمضان ۱۳۳۶، ص۳
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۵۹ و ۵۸
. مؤسسۀ مطالعات تاریخ معاصر، ۴-۱-۸۰۳-۲۱۴ (نامۀ ظهیرالملک به وثوق‏الدوله ۹ سنبلۀ ۹۸) این نامه در کتاب اسناد امیرمؤید سوادکوهی به چاپ رسیده است. صص ۲۶۶-۲۶۲
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۵۹
. همان، ص۴۷
. ترکمان، اسناد امیرمؤید سوادکوهی، صص ۲۱۱-۲۰۴
. گوشه‏‏هایی از تاریخ مازندران،(امیرمؤید سوادکوهی)، ل. س. فورتسکیو، ترجمة محمدعلی کاظم‏بیگی، بارفروش، اردیبهشت ۱۳۸۷، ش۷۱،ص ۹ ؛ل.س. فورتسکیو، رجال تهران و برخی ولایات شمال غرب ایران، ترجمة محمدعلی کاظم‏بیگی، تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی وزارت امور خارجه، ۱۳۷۹، ص ۷۶
. ایران، ۲۴ صفر ۱۳۳۷، ص۳۳۷؛ سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران۱/۲۴/۹/۷/۲۴۰(گزارش رییس مالیه مازندران به وزیر مالیه، ۲۰ جدی ۱۲۹۷)
. رعد، ۲۸ ربیع‏الثانی ۱۳۳۷، ص۲
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، ص ۳۱
. همان، صص ۴۶-۴۵؛ ترکمان،اسناد امیرمؤید سوادکوهی،صص۱۸۹،۲۳۰
. دفتر مکاتبات امیرمؤید سوادکوهی، صص ۴۵،۵۹،۶۰


نظر بدهید