لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

جنگی که همه چیز را تغییر داد

مارگارت مک‌میلان

گفتگو شماره ۶۵





صد سال پیش در سارایوو یکی از شهرهای کوچک بالکان، یک ناسیونالیست صِرب، ولیعهد امپراتوری اتریش ـ مجار و همسرش را به ضرب گلوله از پای درآورد. اگر چه مردم از این واقعه تکان خوردند ولی چندان هم موجب نگرانی نشد. متأسفانه در آن سال‌ها ترور سیاسی رواج داشت: پادشاه ایتالیا، دو تن از نخست‌وزیران اسپانیا،‌ تزار روسیه، پرزیدنت ویلیام مک کینلی؛ هیج یک نیز به یک بحران عمده منجر نشد. با این‌حال همان‌گونه که فرو غلطیدن یک ریگ کوچک می‌تواند به یک رانش بزرگ تبدیل شود، این قتل نیز باعث بروز رشته وقایعی شد که در عرض پنج هفته اروپا را درگیر یک جنگ سراسری کرد.

ایالات متحده که وُدرو ویلسون ریاست جمهوری‌اش را بر عهده داشت، بر آن بود که درگیر معرکه‌ای نشود که بسیاری از آمریکایی‌ها معتقد بودند بدان‌ها ربطی نداشت. ولی در سال ۱۹۱۷ با حملة زیردریایی‌های آلمان به خطوط کشتی‌رانی ایالات متحده و تلاش دولت آلمان به تشویق مکزیک برای حمله به آمریکا، افکار عمومی به خشم آمده و ویلسون با غم و اندوه از کنگره خواست که بر ضد آلمان اعلان جنگ کند. توانایی آمریکا از لحاظ تجهیزات و نفرات کفه را بر ضد دولت‌های مرکزی آلمان و اتریش ـ مجار سنگین کرد و در ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸، آنچه که عموماً از آن به عنوان جنگ بزرگ یاد می‌شد به پایان رسید.
ارقام اگر چه خشک و خالی می‌نمایند اما به هر حال بخشی از مصائب جنگ را منعکس می‌سازند: ۹ میلیون کشته و حدود دو برابر مجروح نه فقط به معنای از دست رفتن پسران و شوهران و پدران، بلکه به همان میزان هوش و توانایی. گورستان‌های واقع در شمال فرانسه و بلژیک و بناهای یاد بود در سراسر ایالات متحده از ۳۵۰۰۰ سرباز آمریکایی حکایت دارد که در این جنگ جان باختند. هزاران هزار غیرنظامی نیز در خلال جنگ در اثر قحطی، بیماری یا خشونت در گذشتند. و در آن لحظه که غرش توپ‌ها رو به خاموشی ‌می‌گذاشت مصیبت دیگری به صورت یک آنفلوآنزای مهلک دامن بشریت را گرفت. با مراجعت نیروی نظامی به اوطان‌شان، این بیماری، ناخواسته ابعادی گسترده در سراسر جهان یافت. برآورد شده است که حدود ۵۰ میلیون نفر در اثر آنفلوآنزا درگذشتند.
بسیاری از مرزهایِ اینک آشنایِ اروپا و خاورمیانه هنوز بیانگر ترتیبات صلحی هستند که در پی جنگ اتخاذ شدند. این ترتیبات به یک روسیه و آلمان کوچک‌تر منجر شده و موجب برچیده شدن امپراتوری‌های گستردة اتریش ـ مجار و عثمانی گشت. کشورهای جدیدی در نقشه جهان پدیدار شدند با نام‌هایی چون عراق و یوگوسلاوی.
اما در این میان آنچه با دشواری‌ بیشتری قابل ردیابی و ارزیابی است، نتایج درازمدت جنگ است از لحاظ سیاسی، اجتماعی و اخلاقی. جنگ بزرگ، تمامی کشورهایی را که درگیر آن شدند زیر و زبر کرد. حکومت‌ها کنترل بیشتری بر جامعه یافتند که هنوز هم به صورت کامل عودت نیافته است. نظام‌های کهن فرو ریخته،‌ نظام‌های سیاسی جدیدی جایگزین آنها شدند. در روسیه، استبداد تزاری جای به یک استبداد کمونیستی سپرد که بر تحولات بعدی قرن تأثیر چشمگیری بر جای نهاد.
دامنة وسیع و تخریب فراگیر حاصل از جنگ نیز به پیشامد مسائلی منجر شد که هنوز هم درگیر بسیاری از آن هستیم. این مسائل زمینه‌ساز شکل‌گیری مجموعه‌ای از آراء جدید سیاسی نیز شد. پرزیدنت ویلسون از حق تعیین سرنوشت ملی سخن گفت و ایجاد جهانی امن برای دموکراسی. او خواستار آن شد که برای بنیان همکاری بین‌المللی، یک جامعة ملل شکل گیرد. لنین و بلشویک‌هایِ او، از روسیه گزینه‌ای به کلی متفاوت ارائه کردند: جهانی عاری از هر گونه مرز و طبقه. این چشم‌اندازهای رقیب به آتش جنگ سردی دمیدند که فقط ۲۵ سال پیش به پایان آمد.
پیش از ۱۹۱۴، روسیه یک کشور مستبدِ عقب مانده بود، مع‌هذا به سرعت درحال دگرگونی بود. روند توسعة آن همانند بسیاری از ببرهای آسیاییِ دودهة ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، تند و شتابان بود. صادر کنندة اصلی غله به اروپا بود و در عین حال که صنعتی می‌شد به نحوی گسترده نیز رو به واردات ماشین آلات صنعتی آورده بود. نهادهای جامعة مدنی از جمله حکمروایی قانون و حکومت منتخب نیز در روسیه رو به گسترش بود. اگر جنگی پیش نیامده بود چه بسا که به یک دولت دموکراتیک امروزی بدل می‌شد.
در عوض با فروپاشی ناگهانی نظام کهن روبرو شد و کودتای بلشویک‌ها. کمونیسم شوروی به بهای دهشتناکی برای مردم روسیه و در واقع برای کل جهان تمام شد و آثار بر جای مانده از آن هنوز به صورتی دردناک در نظام فاسد و خودکامة ولادیمیر پوتین بر جای است.
جنگ جهانی اول، دیگر گزینه‌های موجود در مسیر تحولات سیاسی اروپا را نیز نابود کرد. اگر چه امپراتوری‌های چند ملیتی کهن معایب خود را داشتند ولی در عین حال امکان آن را نیز در خود داشتند که مردمانی متفاوت هر یک به نوعی از یک همزیستی نسبی در حوزة امپراتوری برخوردار باشند. هم امپراتوری اتریش ـ مجار و هم امپراتوری عثمانی بر آن بودند برای اجابت خواستة گروه‌های مختلف برای خودمختاریِ بیشتر راهی بیابند. شاید اگر جنگ آنها را تا به پای فروپاشی فرسوده نکرده بود، در این راه موفقیت‌هایی نیز کسب می‌کردند؟ پاسخ این پرسش را نمی‌دانیم ولی از آن پس دنیا دستخوش انبوهی از مصائب و خشونت‌های ناشی از ناسیونالیسم قومی بوده است.

ترک مخاصمه در سال ۱۹۱۸، به یک جنگ فوق‌العاده گسترده پایان داد ولی در عین حال در را بر بروز مجموعه‌ای از جنگ‌های کوچکتر باز گذاشت. به قول چرچیل «جنگ پیگه‌ها». گروه‌های رقیب ملی در تلاش برای تثبیت استقلال خود برآمده و توسعة مرزهای‌شان به ضرر همسایگان. لهستانی‌ها با روس‌ها وارد جنگ شدند و لیتونیایی‌ها با چک‌ها. رومانی هم به مجارستان حمله کرد. و در داخل مرزهای‌شان اروپائیان به جان یکدیگر افتادند. در جنگ داخلی‌ای که در ماه‌های اولیه ۱۹۱۸ در فنلاند درگرفت، فنلاندی‌ها (از یک جمعیت سه میلیونی) سی و هفت هزار کشته بر جای نهادند. در روسیه نیز حدود یک میلیون سرباز و رقمی بیش از این تا زمانی که بلشویک‌ها بر مخالفان بسیاری‌شان فائق آمدند، در جنگ‌های داخلی جان باختند.
جنگ، جامعة اروپایی را به قساوت واداشت، آن هم جامعه‌ای که در خلال قرن کم و بیش صلح‌آمیز نوزده، به این باور رسیده بود که صلح وجه غالب و متعارف روزگار است. اما از ۱۹۱۸ به بعد اروپایی‌ها به نحوی بیش از پیش آمادة دست یازیدن به گونه‌های متفاوت خشونت بودند؛ از ترور سیاسی گرفته تا خشونت خیابانی و یافتن راه‌حل‌های رادیکال برای مسائل مبتلابه جامعه. بذر جنبش‌های سیاسی افراطی راست و چپ ـ فاشیسم و کمونیسم ـ در سال‌های پیش از ۱۹۱۴ به خاک افکنده شد ولی تنها جنگ اول جهانی بود که آنها را بارور ساخت.
جنگ با تضعیف اعتماد اروپا به نظم موجود، به گسترش افراطی‌گری کمک کرد. بسیاری از اروپائیان دیگر بیش از آن به نهادهایی که آنها را به فاجعه رانده بود اعتماد نداشتند. نظام‌های پادشاهی در آلمان و اتریش سرنگون شده و جای به جمهوری‌هایی متزلزل سپردند. احتمال آنکه نظام‌های جدیدِ جایگزین، در صورت برخوردار بودن از فرصت کافی، در نهایت به کسب مشروعیت لازم نیز نائل آیند بسیار بود ولی تنها چیزی که اروپا و جهان نداشت فرصت بود. بحران جهانی اقتصاد در اواخر دهة۱۹۲۰ این نظام‌های جدید را از پای درآورد و حتی قوی‌ترین دموکراسی ها را نیز متزلزل ساخت.
جنگ باعث شد که بسیاری از اروپاییان در قبال جامعه، از خود سلب مسئولیت کنند. تا پیش از ۱۹۱۴ می‌توانستند با استظهار به چیرگی اقتصادی و نظامی خود در سراسر جهان از بابت رونق و قدرت اروپا فخر بفروشند. حتی می‌توانستند از برتری تمدن اروپایی بر دیگر تمدن‌ها سخن بگویند. ولی در نهایت قارة در هم شکسته‌ای بر جای ماند که تمامی ثروت خود را بر باد داده و شاید به طرزی مهلک، خود را ضعیف ساخته بود. همانگونه که متفکر و شاعر بزرگ فرانسه، پل والری در سال ۱۹۲۲ گفت: «چیزی عمیق‌تر از قسمت‌های قابل احیاء ماشین، مستهلک شده است.»
حضور در کلیسا کاهش یافت ولی کاباره‌ها سرریز از کسانی بود که از عهدة مخارج کار بر می‌آمدند. کوکائین که پیشتر کارکردی دارویی داشت،‌ در کنار الکل، خاصیتی مفرح یافت. از همان سال‌های پیش از جنگ نیز نسل جدیدی از هنرمندان و نویسندگان سنت‌های کلاسیک پیشین را به سخره گرفته، در جهت ابداع سنت‌های خاص خود گام برمی‌داشتند. و اینک در سال‌های دهة ۱۹۲۰ نقش‌های درهم کوبیست‌ها، قطعات غیرتونالِ آهنگسازان نوپایی چون آرنولد شونبرگ یا نظم و نثر تجربه‌گرایِ نویسندگانی چون ازرا پاوند یا مارسل پروست، نوعی پیشگویی به نظر می‌رسیدند ـ اشکال جدیدی که واقعیت یک جهان در هم ریخته را به نمایش می‌گذاشتند.
در حالی که اروپاییان به تدریج متوجه می‌شدند که چه به سر خود آورده‌اند، مابقی جهان نیز نتایج خود را می‌گرفت. امپراتوری‌های اروپایی از مستعمرات خود خواستند تا از مساعی نظامی آنها حمایت کنند و با این اقدام، پایان گرفتن کار خود را نیز شتاب بخشیدند. امپراتوری‌ها همیشه بر نوعی چشم‌بندی بزرگ استوار بوده‌اند؛ شناسایی یا عملاً چون و چرا نکردن در اصل پیشرفتگی یا برتریِ تمدنیِ حاکمِ استعمارگر و لهذا حق وی بر حکمرانی از سوی مستعمرة تحتِ حاکمیت. اینک سربازانی که از آفریقا، کانادا، هند، نیوزلاند و یا استرالیا آمده بودند خود به چشم خویش دیدند که از ارباب‌های اروپایی‌شان چه کارهایی برمی‌آید. آن همه بیهودگی، سردرگمی و قساوتی که اروپاییان در زدوخورد با یکدیگر به کار بردند و بی‌کفایتی بی‌حد و حصری که در بسیاری از این تلاش‌های نظامی مشهود بود، افسانة برتری اروپاییان را در هم شکست. اینک در سراسر امپراتوری‌ها، مجموعه‌ای از جنبش های خودباور و بی‌قرار ناسیونالیستی که اکثراً تحت رهبری کسانی قرار داشت که از جنگ برگشته بودند، در کارِ جمع کردن بساط و امپراتوری بودند. مهاتما گاندی که در خلال جنگ ۱۹۰۲-۱۸۹۹ آفریقای جنوبی در حمایت از بریتانیا یک گروه آمبولانس به راه انداخته بود، اینک رهبری جنبشی را بر عهده داشت که می‌خواست بریتانیایی‌ها را از هند اخراج کند.
ترک مخاصمه در سال ۱۹۱۸ یک توان‌آزمایی دیگر را نیز پیش آورد، توان‌آزمایی‌ای که هنوز هم در برابر ما قرار دارد؛ جنگ‌ها را به نحوی پایان بریم که منجر به درگیری‌های جدیدی نشود. جنگ اول جهانی مسبب بلافصل جنگ دوم نبود ولی وضعیتی را به وجود آورد که بروز آن جنگ را میسر ساخت. پرزیدنت ویلسون خواهان صلحی بود فارغ از هر گونه انتقام‌جویی و جهانی که در آن تمامی ملل بر اساس خیرِ همگانی گردِهم نشینند؛ مخالفانش ـ‌از جمله سناتور هنری کابوت لاج ـ بر این باور بودند که تنها یک پیروزی قاطع بر آلمان و متحدانش می‌تواند زمینه را برای یک صلح مستدام فراهم سازد. شاید هم حق با آنها بود. به هر حال تردید نیست که پس از ۱۹۱۸ نخبگانِ دست راستی آلمان و بسیاری از آلمانی‌های معمولی نیز خود را متقاعد کرده بودند که آلمان واقعاً جنگ را نباخته است. حال آنکه آلمان در تابستان ۱۹۱۸ در عرصة نبرد شکست خورده بود و با سقوط متحدانش، فرماندهی کل قوای ارتش که اینک دچار ترس و هراس نیز شده بود از تشکیلات کشوری برلن خواست که تقاضای ترک مخاصمه کند. مع‌هذا پیش از آنکه کار به اشغال خاک آلمان برسد، جنگ متوقف شد و در نتیجه فقط تعداد اندکی از آلمانی‌ها که در خطوط مقدم جبهه بودند شکست را به صورتی عینی و ملموس تجربه کردند. ارتش آلمان در صفوفی منظم به میهن بازگشت، در حالی که تعدادی از اعضاء ستاد فرماندهی کل قوا چون ژنرال اریخ‌فون لودندورف در کار افسانه‌بافی‌های زهرآگینی بودند همانند آن که خیانتکاران داخلی. چه یهودی‌ها و چه سوسیالیست‌ها و چه لیبرال‌ها ـ از پشت به ارتش خنجر زده‌اند ـ رئیس جمهور آلمان نیز اظهار داشت «ما به شُمای شکست نخورده شادباش می‌گوییم.»
در نتیجه بسیاری از آلمانی‌ها، معاهدة ورسای را که آلمان را مشمول مجموعه‌ای از جرائم کرد‌ ـ از تحدید قلمرو گرفته تا پرداخت غرامت جنگی ـ امری نامشروع تعبیر کردند. وعدة نازی‌ها مبنی بر نفی و طرد این معاهده، یکی از جذابیت‌های مهم آنها بود. در خلال جنگ جهانی دوم، پرزیدنت فرانکلین روزولت که در مقام معاون وزارت نیروی دریایی در دولت ویلسون خدمت کرده بود، عزم راسخ داشت که این بار در مورد نتیجة جنگ هیچ شک و تردیدی بر جای نگذارد. سیاست متفقین در قبال قوای محور صریح و روشن بود: «تسلیم بلا شرط».
ترتیباتِ صلحی که پس از جنگ اول جهانی اتخاد شد حتی در میان طرفین پیروزِ جنگ نیز نارضایتی‌هایی را موجب شد. ایتالیایی‌ها از «یک صلح مثله شده» شکایت داشتند زیرا به تمامی قلمرویی که نظر داشتند نرسیده بودند. موسولینی نیز همانند هیتلر، برای هموار کردن راه خود و همراهان فاشیست خود به قدرت، ‌دستاویز حاضر و آماده‌ای یافت. فرانسوی ها احساس می‌کردند ایثار فوق‌العاده‌ای کرده‌اند ـ از دست رفتن ۴۰% از ظرفیت صنعتی کشور و بالاترین رقم تلفات انسانی در قیاسِ با دیگر قدرت‌های درگیر ـ اما دستاورد درخور توجهی نصیب‌شان نشده است. کمی آنسوتر، آلمانی را می‌دیدند که نسبتاً آسیب چندانی از جنگ ندیده بود و از اقتصاد و جمعیتی به مراتب بیشتر برخوردار است.
بریتانیا و ایالات متحده قول داده بودند که امنیت فرانسه را در قبال هر گونه تجاوز و تعدّی آلمان ضمانت کنند ولی به سرعت روشن شد که این ضمانت ارزش چندانی ندارد. از این رو فرانسة در جستجوی متحد، رو به اروپای مرکزی آورد. اما کشورهایی چون لهستان،‌ چکسلواکی،‌ رومانی و یوگوسلاوی از چنان قدرتی برخوردار نبودند که وزنه‌ای در برابر آلمان به شمار آیند. تلاش‌های فرانسه برای شکل‌دادن به اتحادهایی از این دست فقط نگرانی‌های آلمان را از تنگ‌تر شدن حلقة محاصره دامن زد. بریتانیا نیز که با توجه به توانایی از دست رفته‌اش حتی از عهدة رسیدگی به مسائل جاری در حوزة وسیع امپراتوری‌اش برنمی‌آمد، همان‌گونه که رسمش بود اینبار نیز بر آن شد از درگیری در مسائل اروپا اجتناب کند.
در خاور دور، ژاپنِ ناسیونالیست که در جنگ اول در کنار متفقین قرار داشت، اینک احساس می‌کرد که ژاپن فقط موضوع استفاده قرار گرفته بود و از اینکه قدرت‌های «سفید» حاضر نشده بودند در منشور جامعة ملل بندی را دال بر برابری نژادی بگنجانند خشمگین و سرخورده بودند. این وضعیت در سوق دادنِ ژاپن به سمت میلیتاریسم و امپریالیسم و در نهایت مقابله با ایالات متحده در پِرل‌هاربُر مؤثر واقع شد.
از نقطه‌نظر تحولات آتی، نوعی یأس فزاینده از غرب که در چین پا گرفت نیز از اهمیت مشابهی برخوردار بود. چین هم در زمرة متفقین بود و بیش از صد هزار کارگر به جبهة غرب اعزام داشت. دو هزار نفر از این‌ها در فرانسه به خاک سپرده شده بودند. ولی هنگامی که قدرت‌های بزرگ در پاریس گرد آمدند نه فقط به خواسته‌های مردم چین ـ از جمله اعادة مستملکات آلمان و دیگر امتیازاتش در ایالات شاندونگ ـ توجهی نکردند، بلکه آنها را به ژاپن یکی از دیگر متفقین خود واگذار کردند. این خود نشانه‌ای بود از کلبی مسلکی نهفته در سیاست‌های قدرت؛ ژاپن قوی‌تر بود و از این رو برای غرب اهمیت بیشتری داشت.


در خشم و هیجانِ ناسیونالیستیِ حاصل از این تحولات، پاره‌ای از چهره‌های اصلی لیبرالیسم چین از دموکراسیِ سبک غربی رویگردان شدند. یکی از دانشجویان حاضر در تظاهرات گفت: «فوراً متوجه شدیم که ملل بیگانه هنوز هم خودخواه و نظامی‌گرا هستند.»
تقدیر بر آن بود که همزمان در روسیه یک گزینة دیگر روی بنماید؛ سران کمونیسم نوپا از ایجاد جامعه‌ای جدید،‌ عدالت محور و کارا سخن می‌گفتند. حزب کمونیست چین در سال ۱۹۲۰ تاسیس شد و بسیاری از آنهایی که در ۱۹۱۹ بر ضد غرب دست به تظاهرات زدند عضو آن شدند. نتایجِ آن رویگردانی هنوز هم دامنگیر ماست.
در آنسوی جهان، ایالات متحده برای کسب رهبری جهانی رودرروی یک اروپای متشتت و رو به زوال قرار گرفت. در خلال سال‌های جنگ با تبدیل ایالات متحده به بزرگترین کشور وام دهندة جهان، چیرگی مالی از این سوی اقیانوس کبیر بدان سوی، یعنی از لندن به نیویورک نقل مکان کرده بود. آمریکا از پاره‌ای جهاتِ دیگر نیز قدرت بیشتری یافته بود. جنگ، توان صنعتی ایالات متحده را افزایش داده و تبدیل آن قدرت اقتصادی را به قدرتی سیاسی و نظامی تسریع کرد. در مراحل پایانی جنگ، ایالات متحده اول تولید کنندة صنعتی جهان بود و دلار امریکا بزرگترین دخیرة طلای جهان را پشتوانه داشت. نیروی دریایی‌اش نیز با نیروی دریایی بریتانیا که تا آن زمان در جهان بزرگترین بود، پهلو می‌زد.
[حس] ویژه و خاص بودن امریکا ـ از منظر بهتر و متفاوت بودنش از دیگر نقاط جهان ـ نیز در این دوره تقویت شد. ویلسون هم گفته بود: «آمریکا یک ایده است. آمریکا یک ایده‌آل است، آمریکا رؤیا است.» او در سخنرانی بزرگش در آوریل ۱۹۱۷ در برابر کنگرة آمریکا به وقت درخواست اعلان جنگ بر ضد آلمان تأکید کرد که ایالات متحده برای خودش چیزی از این جنگ نمی‌خواهد،‌ هدفش درهم شکستن نظامی‌گری است و ساختن یک جهان بهتر. او به کرّات خاطر نشان کرده بود که برای دور ساختن روابط بین‌الملل از زدوبندهای محرمانة دیپلماتیک به گونه‌ای که قرن‌ها بود قدرت‌های اروپایی در کار داشتند و به عقیدة او و بسیاری از آمریکایی‌ها راه به جنگ برده بود، نهایت سعی خود را مبذول خواهد داشت. اهداف جنگی او از اهداف اروپائیان متفاوت بود: تأسیس یک نظام صلح‌طلب و عادلانة بین‌الملل و نه توسعه‌طلبی ارضی و کسب غنائم جنگی.
هیئت اعزامی ایالات متحده با نوعی حس برتری اخلاقی و انزجار نسبت به اروپای کهن پا به کنفرانس صلح گذاشت. دشواری‌هایی که در راه ایجاد صلح پیش آمد نیز فقط موجب تقویت احساسات فوق شد. مناقشات طولانی و دشواری که بین ویلسون و مخالفانش درگرفت باعث شد که کنگرة امریکا از شناسایی جامعة ملل نوپا امتناع کند و آنهایی که خواهان دور نگهداشتن ایالات متحده از هر نوع درگیری خارجی بودند قدرت بیشتری بیابند.
در واکنش به بالا گرفتنِ دامنة مشکلات و دشواری‌ها در اروپای بعد از جنگ، بسیاری از آمریکایی‌ها از سر یأس وخشم، به این نتیجه رسیدند که درگیر مناقشه‌ای بی‌جهت شده بودند. و این نیز به نوبت خود بر گرایش‌های انزواطلبانة دو دهة ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ دامن زد که بار دیگر نتایج خطرناکی به بار آورد. احتمالاً هیچ‌گاه پاسخ این پرسش را در نخواهیم یافت که اگر ایالات متحده به جامعة ملل پیوسته بود و آمادگی آن را داشت که با دیگر دموکراسی‌ها بر ضد قدرت‌های غیردموکراتیک و تجاوزگر همکاری کند، می‌شد از جنگ دوم جهانی اجتناب کرد یا خیر؟
پرسش‌هایی از این دست راجع به گزینه‌های متفاوتی که می‌شد در قرن گذشته اتخاذ کرد جنگ جهانی اول را به موضوعی کماکان مهم و حیاتی بدل کرده است. نباید به دیدة نوعی علاقة تاریخی، ردیفی از تصاویر رنگ باخته از مردمانی غریب و ناآشنا بدان نگریست. هنوز هم با نتایج آن جنگ زندگی می‌کنیم و دغدغه‌های مشابهی پیش رو داریم. برای مثال هنوز هم نمی‌دانیم که جهان باید با کشورهایی که رهبرانش دعاوی خاصی دارند چگونه رفتار کند؟ در آن زمان آلمان بود و اینک از روسیه می‌توان سخن گفت. و یا اینکه چگونه می‌توان پس از درگیری‌هایی فوق‌العاده مخرّب، جوامع برجای مانده را از نو بازسازی کرد ـ در آن ایام بحث اروپا بود و اینک سخن از آفریقای مرکزی، خاورمیانه و افغانستان در میان است. یک قرن پس از سوءقصد به جان یک آرشیدوک اتریشی ـ مجار در خیابان‌های سارایووِ، شاید که نگاهی مجدد به جنگ اول جهانی، ما را در راهیابی به یک آیندة بیشتر صلح‌آمیز کمک کند.


[مقالات مرتبط]

■  ایران در جنگ اول جهان  کاوه بیات

نظر بدهید