لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

ایدئولوژیزه شدنِ تعهد کمونیستی؛ تحقیقی در بارة مدارس حزب کمونیست فرانسه ۱۹۹۰-۱۹۷۰

ناتالی اِتوئن

گفتگو شماره ۷۹





از آنجا که اندیشه همواره موضوع استعمار قرار می‌گیرد،
تلاش کنیم روند این مستعمره شدن را بررسی کنیم.

(ماری دوگلاس) (۱)
تا همین چند سال پیش هنوز می‌شد یک کنشگرِ کمونیستِ دوآتشه را از خلال واژگانش شناخت: «مصادرة ارزش اضافی»، «ماتریالیسم دیالکتیک»، «استثمار خلق‌‌ها توسط امپریالیسم»، «سرمایه‌داری انحصاری دولتی» و اصطلاحات دیگری از این دست که مدام بر سر زبانش بود. (۲) این وضعیت، حاصل آموزش کاملاً چارچوب‌بندی شده‌ای بود که در شبکة گسترده‌ای از مدارس صورت می‌گرفت و همچنین سیاستی مطبوعاتی. از این طریق بود که نوعی کمونیسم محلی در فرانسه جا افتاد. (۳) اگر کادرهای حزب کمونیست در تمامی این سال‌ها، به قول بوردیو «به زبانِ حزبی سخن گفتند» (۴) دلیلش آن است که آنها به میل خود، از طریق دوره‌های کارآموزی‌ِ ایدئولوژیکِ پیگیر، «عقل درمانی» (۵) شدند. از طریق این واژگان، یک چارچوب تحلیلی مشخص توسط این نهاد منتشر می‌شود. چهارچوبی که از جمله از زبان اساتیدی بیان می‌شود که چندین نسل کنشگر حزبی را که در این سال‌ها روی نیمکت‌های مدارس حزبی نشستند تربیت کردند. با اینهمه، تأثیراتی که این نهاد بر شیوة اندیشیدنِ کادرهایش داشته، در سال‌های اخیر بیشتر مفروض گرفته شده یا مذموم انگاشته شده و کمتر موضوع مطالعه قرارگرفته است. علیرغم خاص بودنِ سیاستِ تربیت حزبی (۶) ، حزب کمونیست نیز نتوانست از این واقعیت که «افراد مومِ نرمی نیستند که بتوان بر آنها مُهر یک نهاد را زد» (۷) در امان باشد. به گفتة آنی کریگل «کمونیست‌ها، ظرف‌های خالی‌ای نیستند که بتوان آنها را با مارکسیسم پُر کرد» (۸). اگر نهاد کمونیسم با موفقیت چشمگیری توانست چارچوب‌های تحلیلی خود را جا بیندازد و ایدئولوژی‌ (۹) اش را به صورت قطره‌چکانی جا بیندازد و از این طریق تا عمقِ وجودِ اعضایش نفوذ کند، به این دلیل بود که از زمینِ حاصلخیزی برای رشدِ دانه‌هایی که می‌کاشت برخوردار بود. همسویی میان عرضة ایدئولوژیک و باورپذیری‌اش، موضوع این مقاله است. مدارس حزبی، به‌منزلة بُردار ممتازِ انتقالِ ایده‌های کمونیستی، منظرِ اکتشافیِ مناسبی هستند برای درکِ منطقِ ایدئولوژیزه شدنِ تعهد سیاسی. ارتدکسیِ ایدئولوژیک پیش از تعهد سیاسی وجود ندارد، بلکه در تمامی دورانِ کارآموزی نهادی‌ای که متقاضی آن را می‌گذراند جا می‌افتد
برای آنکه تمامی جوانبِ جامعه‌پذیریِ آموزشیِ کمونیستی آشکار شود، لازم است که تحلیل را در سطحی فردی قرار دهیم. اگر مفروض ما آن نباشد که شاگردان کمونیست را افرادی بدون گذشته به‌شمار آوریم که برای حزب کافی است که آنها را مطابق میلش برنامه‌ریزی کند، جستجوی شرایط اجتماعی و فرهنگیِ پذیرشِ دانشی که توسط این نوع مراکز انتقال می‌یابد، امری الزامی می‌شود. همانطور که برنارد لاهیر می‌گوید: «جهان اجتماعی نه بیرون از فرد خود را به وی نشان می‌دهد و نه در درونِ او به‌صورت انتزاعی و یکدست تجربه می‌شود. جهان اجتماعی در شکلی تا شده یا مچاله‌شده، یعنی در شکل ترکیبی، عینی و دارای سایه‌روشن از ویژگی‌های محیطی و آمادگی‌های فردی رخ می‌نماید». (۱۰) در نتیجه پرسش آن است که چگونه ایدئولوژی کمونیستی می‌تواند به وجود افرادی که وجود خود را در اختیار وی قرار دادند، نفوذ کند؟ برای اینکار باید تمامی آن گرایش‌هایی را که بازتابِ گفتمانِ نهاد کمونیستی را نزد فرد تسهیل می‌کنند و همچنین ابزارهایی که به فعال شدنِ آن کمک می‌کنند را مورد مطالعه قرار دهیم. (۱۱) توجه به روندهای ایدئولوژیزه شدن به‌واسطة عملکرد مدارس حزبی، هم این امکان را به‌ما می‌دهد که ببینیم چه بخشی از تصور افراد نسبت به خود، حاصل فعالیت سیاسی و جامعه‌پذیری کمونیستی است و هم این امکان را می‌دهد که متوجه شویم چه بخشی از تصورات این افراد نسبت به جامعه، حاصل این دو عامل است. تعهد سیاسی، تبعاتی زندگینامه‌ای دارد که گاه حوزه‌های بسیار خصوصی زندگی فرد را درگیرِ خود می‌کند که نباید نادیده گرفته شوند. (۱۲) اگر چارچوب‌های تفسیری رسمی، چنین پژواکی نزد فعال‌ترین و متعهدترین اعضا پیدا کردند، به این دلیل بود که با تجارب شخصی آنها - و گاه با خصوصی‌ترینِ این تجارب- در هماهنگی قرار می‌گرفتند.کشف مارکسیسم برای برخی از این افراد، فرصت غیرمنتظره‌ای بود تا به تجربة زیستة خود از سلطه معنا ببخشند. مشروعیتِ علمی‌ای که برای آموزش‌هایی که درون حزب ارائه می‌شد مفروض گرفته می‌شد، تأییدی بود بر باورهای ایدئولوژیک آنها و ارادة استمرار بخشیدن به تعهدی که به آنان برای کنار زدنِ پردة نادانی‌‌ای که زندگی‌شان را در تاریکی نگاه داشته بود کمک کرده بود. با تأکید ویژه بر چگونگی برداشت‌ها از کلاس‌های اقتصاد سیاسی، ناظر بر افشای سازوکارهایِ استثمار سرمایه‌دارانه - به آن معنا که در نوشته‌های مارکسیستی معرفی می‌شوند- می‌توان روشن کرد که خواندن و مطالعة مارکس چه معنایی می‌تواند به‌خود بگیرد. همانطور که ژوانا سیمه‌آن می‌گوید: «اشتباه است اگر ارجاع به دانش را فقط جستجوی توجیه ناظر بر فضای بیرونی دانست. مجموعة دانسته‌هایی که اعضایی که چندان به دانش علمی اعتقادی ندارند فرا می‌گیرند، فقط همچون سلاحی یا ترفندی برای مقابله با دیگران نیست. اگر بپذیریم که آدم‌ها اصولاً به هر کاری دست نمی‌زنند، آنوقت باید رابطه‌ای را که هر فرد میان دانش -از جمله دانشِ عالمانه- و کنش برقرار می‌کند را مورد مطالعه قرار دهیم» (۱۳). این دقیقاً همان کاری است که ما می‌خواهیم در اینجا انجام دهیم. یعنی تحلیل روابط ذهنی‌ای که با ایدئولوژی کمونیستی برقرار می‌شود، مطالعة منطق درونی شدن‌اش از طریق پیوند زدنِ آنها به مسائل هویتی‌ای که در شکل آنها بروز پیدا می‌کند. به عبارت دقیق‌تر، هدفِ این تحقیق آن است که ببینم کلاس‌های حزبی با فرد متعهد به حزب چه می‌کنند و این فرد از آن مدارس چه چیزی عایدش می‌شود. سازوکارهای اکتساب ارجاعات ایدئولوژیک پیچیده‌تر از آن هستند که بتوان ادعا کرد که می‌توان آنها را در تمامی ابعادشان مورد مطالعه قرار داد. شیوه‌های سرمایه‌گذاری در حزب کمونیست متعدد هستند و به پیشینة اجتماعی و جغرافیایی و زندگی خصوصی هر فردی بستگی دارند. در اینجا ما تحلیل خود را به سرمایه‌‌گذاری‌هایی ایدئولوژیکیِ کمونیستی‌ای محدود می‌کنیم که از سوی اعضایی با پیشینة اجتماعی عامّی انجام گرفته‌اند.
معنابخشی به تجربة زیسته
«کمونیسم بدون آنکه بفهمی راه خود را باز می‌کند»، خیلی پیش‌تر از آنکه رسماً به‌عضویت دربیایی. (۱۴) تعداد اعضای حزبی که مسیر رسیدنِ‌شان به حزب را به‌صورت امری طبیعی یا همچون یک نیاز توصیف می‌کنند بسیار زیاد است. اغلب نیز این جملة معروف پیکاسو را یادآور می‌شوند که گفته بود «من به کمونیسم آمدم، همچون کسی که سرِ چشمه می‌رود». همه چیز به‌گونه‌ای است که ورود به کمونیسم به آنها امکان می‌دهد که از ناخودآگاه به خودآگاه برسند و از غریزة طبقاتی به آگاهی طبقاتی. برای درکِ سویه‌های هویتی‌ای که می‌تواند در مطالعة نظریِ حزب کمونیست در نظر گرفت، شاید یادآوری خطوطی از زندگینامة ژرارر بولوآن کافی باشد. او در مورد پدرش می‌نویسد: «او یک قربانی بود و من می‌دانستم که مقصر کیست: سرمایه‌داری». (۱۵) چند صفحه بعد او به یاد می‌آورد: « تمامی وجودم را هنگام خواندنِ این مصرع شعر که ویژة گارد جوانان بود به‌کار می‌گرفتم زیرا یکی از شدیدترین امیال مرا بازگو می‌کرد: ما انتقام پدران‌مان را از راهزنانی که آنها را استثمار کردند خواهیم گرفت. انتقامی که برای من حُکمِ آموزش داشت» (۱۶). او سپس معنایی را که کشف مارکسیسم برای او داشت بازگو می‌کند: «اما به‌لطف حزب، دیری نپایید که من از این عوام‌گرایی که منشاء‌ای خانوادگی داشت گذر کردم. دسترسی‌ام به نظریة مارکسیستی به من اجازه می‌داد که نقطه‌نظری کاملاً پیش پا افتاده را مقامی اشرافی ببخشم. به من اجازه داد که قدمی را که غریزة طبقاتی را از اندیشة طبقاتی جدا می‌کند بردارم. ارتقایی که بدون آن، امکان دسترسی به مقام پیشرو ممکن نیست» (۱۷). با خواندن این چند خط می‌توان متوجه هم‌آوایی‌ای شد که میان تجربة زیسته و پیامی که از سوی کارخانة کمونیستی پخش می‌شود وجود دارد. با محوریت مبارزة طبقاتی، گفتمان کمونیستی در افرادی که تجربة خانوادگی و شخصی، آنها را به‌صورت زودهنگام به این نتیجه رسانده است که موانع غیرقابل عبوری میان طبقات وجود دارد، زمینة مهیایی را برای رشد می‌یابد.
ژرار بوسکه، عضو موظف حزب کمونیست، به دو معنا مسیر شغلیِ بی‌نقصی را طی کرده است. بی‌نقص اولاً به این معنا که بدون مشکل به جایی که خواسته رسیده و همچنین بی‌نقص به این معنا که مسیری را طی کرده است، کاملاً معمول نزد افرادی که به جایگاه او می‌رسند. به گفتة خودش، این مسیری است که حزب پیش پای اعضایش می‌گذارد تا بتوانند کارخانه را ترک کرده و با سیاست و برای سیاست زندگی کنند. او نیز تلاقی‌اش با حزب کمونیست را امری بدیهی و عضویت‌اش را کاملاً طبیعی می‌داند: او یک کارگر بود و به‌طور روزمره استثماری را تجربه می‌کرد که موضوع افشاگری حزب کمونیست فرانسه بود:
من مسیری کاملاً طبیعی را طی کردم. حزب کمونیست به افراد با زندگی‌های خیلی ساده، از جمله کارگران، فرصت می‌دهد که قدرت تصمیم‌گیری پیدا کنند، به آموزش و تربیت سیاسی و نوعی پیشرفت اجتماعی دسترسی پیدا کنند. چیزهایی که در این جامعه برای افرادِکم درآمد و از آن جمله در محیط‌های کارگری امکانش نیست. این دقیقاً همان مسیری است که من طی کردم. در ۱۴ سالگی، با یک مدرک دورة ابتدایی از مدرسه بیرون آمدم و به کارآموزی رفتم و هیچ آموزشی هم جز همان چیزی که در مدرسة ابتدایی دیدم، نداشتم. من امروز آن چیزی هستم که حزب توانست از من بسازد. از این پدیده به عنوان ویژگی حزب کمونیست صحبت می‌شود و من دقیقاً همین مسیر معمول را طی کردم. برای من مسیر روشن بود. همان موقع هم بعضی‌ها می‌توانستند به مدرسة فنی-حرفه‌ای و سپس به کارآموزی بروند. یعنی دو راه بیشتر پیش پای افرادی با زندگی خیلی ساده نبود: یا مدرسة فنی-حرفه‌ای و سپس کارآموزی یا مستقیماً کارآموزی. من مستقیم به کارآموزی رفتم. البته از نوع قراردادهای کارآموزی که کلاس‌های آموزش تئوریک شبانه داشت: کلاس نقشه‌کشی و این چیزها. خیلی از جوون‌ها تو کارخانه کار می‌کردند یا در حوزة ساختمان، فقط صنعت اتوموبیل نبود. من این مسیر را طی کردم. مسیری که به‌طور طبیعی مرا به سیاست رساند: به‌وضوح این واقعیت زندگی بود که به این سمت مرا سوق داد. در ابتدا من روزی ده ساعت کار می‌کردم. این بی‌عدالتی، این استثمار سنگین و البته حضور قدرتمند حزب کمونیست در شهرهای حاشیه‌ای حومة پاریس که در آنها همیشه حال و هوای شورش، پس زدنِ نظم موجود، ردّ استثمار و البته همبستگی وجود دارد. همة این چیزها بود که می‌توانم بگویم به‌طور طبیعی باعث شد که من به عضویت حزب در بیایم و به معنایی در بطن مبارزه باشم. (۱۸)
در اینکه این جملات، تفسیری هستند کار شده از مسیر گذشته که همواره بر توهم انسجام زندگینامه‌ای تأکید دارند، تردیدی نیست. (۱۹) با اینهمه، این نوع شهادت‌ها امکان درکِ شرایطی را می‌دهد که در آنها سلطة ایدئولوژیکِ نهادِ کمونیستی، دقیقاً از طریق ایجاد انسجام در زندگی‌ای که قرار بوده در خدمت مبارزه باشد و نه استثمار توسط نظام سرمایه‌داری، امکان اجرایی شدن پیدا می‌کند. از منظر این پیروان، سرسپردگی به اقتدار حزبی بهتر از سرسپردگی به کارفرماست. در پاسخ به این پرسش که مدارس حزبی چه چیزی را توانسته‌اند به او بدهند، ژرار بوسکه می‌گوید:
من فهمیدم که برای این تعهدِ عکس‌العملی، شورش و مبارزه علیه نابرابری، یک تئوری وجود دارد. مبارزة انقلابی کاملاً مفهوم‌سازی و تثبیت شده است؛ نشانه‌شناسی مشخصی دارد و این موضوع کاملاً دلگرم کننده است. در نتیجه افق‌های متعددی را برای مطالعه در مقابل من گشود. در خانة ما کسی کتاب نمی‌خواند. مدرسة حزبی افق‌های جدیدی را در حوزة هنر و فرهنگ برای من باز کرد. بله می‌توانم بگویم که به‌لطف حزب کمونیست بود که من این‌همه را کشف کردم. (۲۰)
هدف از آموزشی که به افراد به‌محض عضویت داده می‌شود، القایِ همین مفهوم از تعهد کمونیستی است. اصلِ «پیوند میان تئوری و عمل» -که تمامی آموزش حزبی را تنظیم می‌کند و مدام یادآوری می‌شود-، برای مشروعیت‌بخشی و اثبات این امر است که چگونه آموزش تئوریک می‌تواند به عمل و به تجربه -حتی شخصی‌ترینِ آنها- معنا ببخشد. به میزانی که جامعه‌پذیری کمونیستی به‌منزلة تداوم جامعه‌پذیریِ ابتدایی مطرح می‌شود، تأثیرات آن را تشدید می‌کند و به تمامی به آن معنا می‌دهد، کارآمدتر است. (۲۱) همه‌چیز به‌گونه‌ای است که گویی حزب کمونیست مقولات مناسبی را برای فهمِ تجربة زیست‌شان در اختیار اعضایش قرار می‌دهد. گویی تعهد کمونیستی تداوم «معنای اجتماعی»‌ای است که در کودکی به‌دست آمده و آموزش کمونیستی به آن ظرافت لازم را می‌بخشد و آن را به زبان می‌آورد. (۲۲) کشف اقتصاد سیاسی و اولین باری که مارکس خوانده می‌شود، اغلب با واژگان یا عباراتی همچون «وحی»، «کلیدی برای فهم»، «قطب‌نما»یی که عمل را هدایت می‌کند توصیف می‌شوند. بسیارند شاگردان سابق مدارس کمونیستی که برای تعلیم و تربیت حزبی نقشِ فاش‌کنندة معنایی را قائلند که آنها را به‌سمتِ تعمیق آموزش‌شان سوق داده است. همچون ژان کارُن که می‌گوید با ولع همة اینها را می‌بلعید:
برای من، مدارس منطقه‌ای، یعنی جایی که فلسفه کار می‌کردیم، چطوری بگم ... مثل غرق شدن [در مطالعه] بود. بله! برای آنکه من زاویة نگاه به جهانی را کشف می‌کردم که همچون یک عضو فعال کشف‌اش کرده بودم، در این کلاس‌ها نظریه‌پردازی و مفهوم‌پردازی می‌شد. همه چیز برایم مثل آب روشن بود، قرار بود ازدواج کنم و صاحب بچه‌هایی شوم که قرار بود کمونیسم را ببینند. درست نمی‌دانم که خوب بود یا بد، اما من به یقین‌های بسیاری دست پیدا کردم. یقین‌هایی که حتماً امروز برای فکر کردن آزارم می‌دهند، اما در آن دوران ما را روشن‌بین‌تر می‌کردند. به‌عنوان مثال، در این مدرسه آموختم که مبارزة طبقاتی وجود دارد. من دانش سیاسی زیادی نداشتم و فرهنگ عمومی زیادی هم در اختیارم نبود. در مدرسه عناصری را برای فهم کارکرد اقتصادی جامعه در اختیارم می‌گذاشتند. اینجا بود که فهمیدم چگونه استثمار می‌شوم. من این‌طوری زندگی‌اش کردم. پولیتزر خواندم. درست که او فلسفه را -می‌شود گفت- خیلی محدود می‌کرد، اما به‌نظر من او بیشتر فلسفه را عمومی کرد، برای آنکه به من اجازه داد به فلسفه علاقمند شوم. به من می‌گفت: «ببین تو، بچة یک کارگر، بچة یک معدنچی، تو می‌توانی فلسفه بخوانی». درست که الان دارم با شما به زبان یک متعهد کارگری صحبت می‌کنم، اما در آن دوران برای من -نمی‌دانم می‌توانید متوجه شوید یا نه که کشف این موضوع که فلسفه در دسترسش است برای یک کارگر چه معنایی دارد؛ اینکه می‌تواند برود یک نمایشگاه نقاشی ببیند- ماجرا از این قرار بود. بله من همة اینها را با ولع می‌بلعیدم. (۲۳)
دسترسی به تئوری مارکسیستی امکان گذار از یک «فهم به‌واسطة جسم» از استثمار را به یک «فهمِ گفتمانی» (۲۴) از جامعه فراهم می‌کند. این امکان را فراهم می‌کند که از طریق ایجاد شرایط برای به‌دست آمدنِ یک توانایی گفتمانی (۲۵) و استدلال کردن دربارة روندهای اجتماعی و اقتصادی‌ای که مبارزة طبقاتی را تغذیه می‌کنند، از یک آگاهی عملی در مورد زیان‌های سرمایه‌داری فراتر رفت. حزب کمونیست نه تنها به اعضایش فرصت شتاب‌دِهی به تعلیمات تئوریک‌شان را می‌دهد، ـکه در خطوط پیشین دیدیم چه فوایدی برای عضو به‌همراه دارد- بلکه این تئوری ناگهان در یک چشم به‌هم زدن جایگاه آنها را در سلسله مراتب اجتماعی نیز برای‌شان روشن می‌کند. این آموزش آنها را در گذر از ندانسته به دانسته یاری می‌رساند؛ گذار از احساسِ بی‌عدالتی به فهم دلایل آن. به‌طور خلاصه در گذار از «فرهنگ به عقل، از تجربه به بیان» (۲۶). اینک، همانطور که بوردیو می‌گوید: «توانایی وجود داشتن به نحو تبیین‌شده، منتشر کردن، عمومی کردن، یعنی انضمامی شدن، دیده شدن و رسمی شدنِ آن چیزی که به علت عدم دسترسی به وجود انضمامی و عمومی، در وضعیتِ یک تجربة شخصی (ناراحتی، اضطراب، انتظار، نگرانی) باقی مانده بود، قدرت اجتماعی خارق‌العاده‌ای دارد. قدرت ایجاد گروه و تبدیل عقل سلیم به اجماعِ بیان‌شدة همة گروه» (۲۷).
به این معنا، قدرت اعمال شده توسط نهاد کمونیستی بر اعضایش عمدتاً بر توانایی‌اش استوار است در نسبت دادنِ دلایل بی‌عدالتی‌های اعمال شده، به نظام سرمایه‌داری لعنتی و توضیح آنها بر پایة سرنوشت طبقاتی و نه بر مبنای مسئولیت فردی. اینکه قرار گرفتن در پایین سلسله مراتب اجتماعی به ناتوانی‌های فکری بستگی ندارد و نتیجة روندهای کلان اقتصادی است و اثبات علمی بودن آنها توسط مارکس، بر اعتبار این باور می‌افزاید. از این طریق، نگاه به خود می‌تواند کاملاً تغییر یابد: جایگاه یک کمونیست، از یک قربانی «نیروی سرمایه» به مقامِ یک مهاجمِ آگاه تغییر می‌یابد؛ از جایگاه کارگری که قرار بود استثمار شود به مقام یک رزمندة پیشرو که وظیفه‌اش از میان برداشتنِ این استثمار است. همانطور که پیِر آنسار می‌گوید: «پذیرفتنِ ایدئولوژی انقلابی می‌تواند خصلت یک دگردیسی را پیدا کند، زیرا این پذیرش حقیقتاً تغییرات عمیقی را در نگاه فرد به دنیا ایجاد کند و در واقع، بازتفسیر گذشته است و به احتمالی به بازسازی مجدد عزت و شرف و ارزیابی از خود می‌انجامد. در عین حال، تأیید توسط گفته و نوشته می‌تواند برای بسیاری از اعضا نقش اطمینانِ خاطر مجددی را نیز ایفا کند». (۲۸)
در نتیجه، قدرت این نهاد کمونیستی از آنجا ناشی می‌شود که اعضایش را از میان جماعت‌های آسیب‌پذیری می‌گیرد که به آنها چارچوب فکری‌ای می‌دهد تا بتوانند به‌واسطة آنها به شرایط خود معنا ببخشند و آن را تبیین کنند. حزب کمونیست در سلسله مراتبش، افرادی را ارتقا می‌دهد که مسیر اجتماعی‌شان آنها را مستعد گرفتنِ پیامی کرده است که برای آنها تدارک دیده شده است. در اینجا شاهد یک «بازآوایی» میان چارچوب فکری‌ای که توسط نهاد ارائه می‌شود و چارچوب شخصی هستیم. (۲۹) در واقع، حزب با اعطایِ شناساییِ نهادی به اعضایش توانست به آنها احساس حیثیت بدهد. احساسی که از طریق واژگونیِ جدول ارزش‌ها انجام گرفت و طبقة کارگر را در مقامِ موتور تاریخ نشاند. پیروِ آموزه‌های مارکس، آموزگاران کمونیست موفق شدند طبقة کارگر را از «یک طبقه در خود، به یک طبقه برای خود» تبدیل کنند. به این صورت پیوند نامریی‌ای که رفقای طبقاتی را به‌هم وصل می‌کرد آشکار می‌شود و از آنجا که همچون سلاحی مهیب برای شکست رقیب رخ می‌نماید، صلابتش چندین برابر می‌شود.

درک اینکه برای چه چیزی و علیه چه چیزی مبارزه صورت می‌پذیرد
لزومِ آموزش و خود را در اختیار آموزگاران کمونیست قرار دادن، همواره همچون بهترین تضمین برای کارآمدیِ مبارزة طبقاتی بوده است. دستورالعملی که مدام تکرار می‌شود، این است: «آموزش برای بهتر مبارزه کردن». تئوری، ابزار ضروریِ پیشه‌ورِ انقلاب است. تئوری در «خدمت مبارزه» و «قطب‌نمای ضروری» برای جهت‌یابی «در مسیر سختی است که به قلة نورانی منتهی می‌شود» (۳۰) ، قلة نورانیِ جامعة کمونیستی.
صحبت‌ با اعضای حزب، طنین این خطابة آموزشی را نزد اعضا به‌خوبی نشان می‌دهد. برای تعالیمی که در مدارس حزبی داده می‌شوند نقشی اساسی‌ در فهم جامعه قائل شده‌است. بسیارند شاگردان سابقی که از تأثیراتِ مطالعات تئوریکی که در این مدارس به آنها داده شده است بر خود می‌گویند. آنها مدرسه را همچون کشف و شهودِ معنا و همچون نقطة عطفی در انگیزه برای دانستن و میل شدیدِ خود به تعالیم تئوریک که نیروی مبارزه‌جویانة آنها را چندین برابر کرده‌است می‌گویند: «حقیقتاً وقتی از مدرسه بیرون آمدم، باد کرده بودم»؛ «انرژی عجیبی در خود احساس می‌کردم»؛ و تعابیر دیگری که می‌توان در گفت‌و‌گوهای غیررسمی با اعضای حزب کمونیست آنها را شنید.
آنچه در این مدارس جذاب است -دارم راجع کسی مثل خودم می‌گویم که هیچوقت درس نخوانده-، آن است که تو کشف می‌کنی که دانش وجود دارد و به درد می‌خورد. فهمیدن اینکه چرا چیزها به این شکل‌اند، چطوری عمل می‌کنند و جوامع چگونه پیشرفت می‌کنند. بعد‌هم موضوع آن است که این تعلیمات توسط افرادی داده می‌شود که کیفیت خیلی بالایی دارند ... و تو هر چی یاد می‌گیری، بیشتر می‌خواهی بدانی. اینجاست که از خودت می‌پرسی که چرا من تا به‌حال مسائل را اینطوری ندیده بودم. ممکن است از من بپرسی همة اینها به چه درد می‌خورد؟ خوب اقتصاد را در نظر بگیر، مثلاً کارخانه‌هایی که تعطیل می‌شوند، تو دلائلش را می‌فهمی. به عوض اینکه همینطوری بدون آنکه بفهمی چرا، دائم تکرار کنی که جهانی شدن است، سرمایه‌داری است و سرمایه‌داری این‌طوری است، استثمار است و آدم‌ها را بیرون می‌‌اندازند ... می‌فهمی که همه چیز به لزوم سود بردن بر می‌گردد، که سود، موضوعی صنعتی است، بعدش صنعتی و بانکی و بعد مالی. در نتیجه تو داستان ارزش اضافی را می‌فهمی. می‌فهمی که اساسِ ماجرا همان ارزش اضافی باقی مانده است و سود فقط بیانِ پولیِ ارزش اضافی در یک لحظة مشخص است. اینها را می‌فهمی چون روزهای متمادی رویش کار کردی. ببین جلد یک کاپیتال مارکس را من تقریباً حفظ هستم. حتی اگر آنطور که گفته می‌شود، مارکس یک رشته اشتباهات محاسباتی هم درش داشته است [خنده]، اما واقعاً غنی است. اینجاست که به خودت می‌گویی، این سرمایه‌دارها بی‌شرف هستند، درست شکی نیست اما حالا تو می‌فهمی که اصل ماجرا ارزش اضافی است و اینکه پول همه جا پادشاهی می‌کند.... (۳۱)
این گفته‌های پیِر هوگنن به‌روشنی آنچه را که در کلاس‌های اقتصاد سیاسی موضوع محوری را تشکیل می‌دهد، آشکار می‌کند، به‌ویژه آن بخشی که ناظر است بر سازوکارهای استثمار سرمایه‌داری که جایگاهی اساسی در تربیت کمونیست‌ها دارند. هدف اینجا روشن شدنِ آن چیزی است که علیه آن مبارزه می‌شود و به نامش، مبارزة انقلابی صورت می‌پذیرد. بر خلاف نهادهای دیگری که هدف اصلی‌شان یکسان‌سازیِ گفتمان و رفتارِ اعضای‌شان است، هدف حزب کمونیست از طریق مدارسش آن است که «کلیدهای مشروعی را برای حقانیت مبارزه» در اختیار اعضایش قرار دهد و «دلایل مبارزه کردن را زنده نگاه دارد». (۳۲) به این صورت، افشای سازوکارِ استثماری که به سرمایه‌داران نسبت داده می‌شود و مبنای آن را مارکس توضیح داده است، اعتبار علمی‌ای را می‌یابد که خودِ بنیانگذار از آن برخوردار بود و از این طریق استدلال‌های نوکیشانه را برای کنش حزبی در اختیار قرار می‌دهد.
یادآوریِ استدلال‌های سوسیالیسم علمی فقط برای حقانیت بخشیدن به اساسِ تعهد کمونیستی از چشم افراد بیرونی نیست. این یادآوری‌ها همچنین کارکرد ذهنیِ اطمینان‌بخشیِ فردی (ناظر بر مفید بودنِ مبارزه‌جویی و کارآمدیِ کنش او در خدمت هدفی که حقانیت‌اش توسط اثبات علمی تأیید شده است) را نیز دارد. رشتة اقتصاد، کاملاً برای یک آموزشِ شدیداً تبیین‌شده مناسب است. فرمول‌های ریاضی، معادلاتی که در مقالات اقتصادی موج می‌زنند -خواه صفحات کاپیتال مارکس باشد که شاگردان باید به دقت آنها را بخوانند و خواه مقالاتی که اقتصادددانان کمونیستِ معاصر نوشته‌اند-، تأییدی هستند بر باور به علمی بودنِ تحلیل‌های ارائه شده. فردریک لوبارون به‌خوبی این خصلتِ باطنی و رازورزانة اقتصاد را که می‌تواند علمی بودنِ این رشته را «که شکل‌و‌شمایل پوزیتیویستی اختیار می‌کند»، نشان داده است. (۳۳) اینجا شاید بتوان کلید فهمِ اقتصاد-محوری را که کمونیست‌ها به عوضِ گریز از آن، به جا افتادنش کمک کردند، پیدا کرد.
دستِ بالا داشتنِ چارچوب‌های تحلیلِ مارکسیستی نزد اعضا و کادرهای کمونیست را باید در ارتباط با اطمینانی فهمید که این امر برای آنها نسبت به خود و حزب‌شان ایجاد می‌کند. اطمینان از در اختیار داشتنِ کلید فهم جامعه، این مبارزان را نسبت به برتری چارچوب تحلیلی‌شان از جهان مطمئن می‌سازد و همزمان از توانایی‌شان در ورود به مبارزة طبقاتی. به عنوان مثال به صحبت‌های جَکی لاپلوم توجه کنیم:
در آغاز تعهد سندیکالیستی، همراه با رؤسای‌مان، تو شکم‌شان می‌رفتیم. اما خیلی زود متوجه شدیم که این کافی نیست و باید ابزارهای دیگری را به خدمت بگیریم؛ باید قوی‌تر باشیم. اینجا بود که به خودم گفتم باید یاد بگیرم، باید دانش به‌دست بیاورم. وقتی می‌خواستم یک تراکت بنویسم، کاغذ سفید جلویم بود، اما نمی‌دانستم چگونه بنویسم. فکرها تو سرم بود، اما نمی‌دانستم چطوری بنویسم‌شان. مشکل اینجا بود. و من حس کردم که به کمک احتیاج دارم. آروم آروم به نوشتن مسلط شدم. ببین وقتی تو کارخانه در مقابل کارفرما قرار می‌گیری، کافی نیست فقط مطالبه داشته باشی، باید استدلال‌های قوی هم داشته باشی، باید پرونده‌ها را مطالعه کرده باشی و آنها را بشناسی. تعهد، به تفکر احتیاج دارد. اگر درجا بزنی، شکست می‌خوری. (۳۴)
از آنجا که این فعال سندیکالیستی در خود توانایی‌های کافی را برای انجام وظائفی که تشکیلات بر دوشش گذاشته نمی‌بیند، او کاملاً آمادگی پذیرش دستورالعمل‌های حزبی ناظر بر لزوم تعلیم دیدن را دارد. طاقت‌فرسا بودنِ «مبارزه در بنگاه» -اصطلاحی که خیلی رایج است- و بسیاری از کمونیست‌ها تجربه‌اش را داشته‌اند، آنها را با الزامِ تیز کردنِ سلاح ایدئولوژیک‌شان که همان تحلیل علمی‌ای است که کمونیست‌ها در اختیار دارند، مواجه می‌کند. در مقابلِ قدرتِ کارفرماها، مبارزان کمونیست نمی‌خواهند از نظر دانش و توانایی کم بیاورند. این، آن استدلالی است که اقتصاددانان کمونیست برای اثباتِ اهمیتِ کارهای‌شان و تثبیتِ مشروعیتِ آنها به‌کار می‌گیرند. در سال ۱۹۸۶، پس از انتشار کتابِ پُل بوکارا، مداخله در مدیریت با معیارهای جدید، کلاس‌های مدیریت نیز به درس‌های مدارس حزبی اضافه شد. توجیه برگزاری این کلاس‌ها آن بود که نباید انحصار دانش مدیریتی را در اختیار کارفرماها بگذاریم. مبارزة انقلابی به معنیِ «جنگیدنِ هر روزه و در سطح برابر» علیه تمامی عوامل استثمار سرمایه‌دارانه است. فیلیپ هرتزوگ، با این جملات به تبلیغ کتابِ بوکارا می‌پردازد:
برای تمامی کسانی که در میدان مبارزه می‌کنند، که مداخله در مدیریت کارخانه و نحوة تأمین‌های مالیِ آن را پی می‌گیرند یا خیال این‌کار را دارند، برای همة اینها، مطالعة کتاب بوکارا کاملاً اجباری است. باید بفهمیم که چه چیزی راهنمای کسانی است که کارگران را بیرون می‌کنند و به نامِ قواعد مدیریتی، کارگران را خُرد می‌کنند. چه محدودیت‌هایی را عنوان می‌کنند تا در میدان به مبارزه با آنها بپردازند. (۳۵)
به نامِ کارآمدیِ کنش است که تعالیم تئوریک همچون یک الزامِ حیاتی پیش کشیده می‌شوند. زحماتِ آموزش، ساعات کار شخصی و مطالعه، بهایی هستند که برای پیروزی آتیِ کمونیست‌ها بر مدافعان سرمایه‌داری باید پرداخت کرد.کمبودِ توانایی‌های فردی که اغلبِ فعالان در مقابل سازوکارهای اقتصادی که پیچیدگی‌شان اغلب یادآوری می‌شود، محرّک اساسی‌ای است در سرسپردن به اقتدار تربیتی‌ای که حزب کمونیست فرانسه برای خود قائل شده است. او تارو پودی از حقیقت بافته است، از پارچة گرانبهای مارکسیسم استفاده کرده تا برای خود جَنَمی علمی تعبیه ببیند. و از این طریق، سروری خود را بر زیردستانش که آنها نیز هم اکنون جَنِمی علمی یافته‌اند، اِعمال می‌کند. در اینجاست که عباراتی که جَکی لاپلوم استفاده می‌کند، تمامی معنای خود را می‌یابند: «وقتی به دانش دست پیدا کنی، وقتی به مباحث تئوریک وارد شوی، دیگر برهنه نیستی و وقتی چیزی به طرف‌ات پرتاب می‌شود، برای مقابله با آن مسلح‌تر هستی». (۳۶)
مشکلاتی که این فعالان کمونیست به‌طور روزمره با آن روبرو می‌شوند، موانعی که نتیجة نوکیشی هستند، بسیاری از این مبارزان را در شرایطِ مطالبة دسترسی به «کلید فهم»، به ابزارهای لازم برای تحلیلِ مقاومت‌هایی که با آنها روبرو می‌شوند، قرار می‌دهد. از این رو، عرضة الگوهای تئوریک می‌تواند هجمه‌های تردیدی که گاه به آنها روی می‌آورد را تعدیل کند. همچنین در آنها نوعی «حسّ تشخص، حتی برتری» نسبت به کسانی که به این چارچوب‌های تحلیلیِ کمونیستی مسلح نیستند ایجاد می‌کند. حسی که خیلی هم پنهانش نمی‌کنند. این آن چیزی است که می‌توان بین خطوط صحبت‌های ژوزه آلونسو خواند:
ببین باید بتونی خودت رو با مباحث فکری تطبیق بدی. چون وقتی مسئول هستی، موظفی که عوامل را در اختیار بگذاری، در نتیجه باید تعلیم ببینی. از اونجا که من کارگرِ کوره بودم، همش از مسائل لاستیک حرف می‌زدم، اما خوب خسته‌کننده است که همش تو زمین کارخونة خودت بمونی. باید چشم‌انداز بازتری داشته باشی. درست که پاهایت باید روی زمین باشند، اما بعدش باید افقت رو بازتر کنی و آموزش ببینی. چهار ماه مدرسة حزبی به من امکان داده از مسائل فاصله بگیرم و خودم را در موقعیت متفاوتی قرار دهم. من دیگر آن فعال سابق داخل کارخونه نیستم. چیزی که از همه بیشتر برایم مفید بود، فلسفه بود، میدونی که، نظریة تضاد و این چیزها. فهم اینکه چون تو یک فعال هستی، باید بار بقیه را بِکِشی، باید عکس‌العمل آدم‌ها را بفهمی. بفهمی چرا این عکس‌العمل‌ها با هم فرق دارند، بفهمی که چرا آدم‌ها لزوماً چیزها را، با وجود اینکه یکجور زندگی می‌کنند، به همان شکل نمی‌بینند، میدونی این چیزهای متضاد را باید بفهمی. بفهمی چی میگذره و از اینجا رفتار متناسبی داشته باشی. آدما رو بفهمی برای اینکه بهتر بتونی فکراتو جا بندازی. من این چیزا رو یاد گرفتم. از اونجا که قبلش فرهنگ کارگری داشتم، وقتی دوره‌های انتخاباتی می‌شد، از فرهنگم مطمئن بودم. وقتی می‌رفتم درِ خونة مردم رو می‌زدم، پیامی براشون داشتم، علمی که داشتم، ضمنی بود. احساسم این بود که دانش‌ام ضمنی است. اما حالا رفتارم به‌کلی فرق کرده. اینکه بفهمی چرا آدما لزوماً به یک چیز فکر نمی‌کنند، گوش شنوا داشته باشی، از دیگران بیاموزی و ثروتی که توی این تبادلات هست را درک کنی. این فلسفه است که ما را در این جایگاه روشنفکری قرار می‌دهد. روی من که خیلی تأثیر داشت. خیلی کمکم کرد. (۳۷)
علیرغم آگاهی به لزوم به‌گوش بودن و تبادل، به‌نظر می‌رسد که ژوزه تردیدی در مورد برتر بودنِ تحلیل‌هایش نسبت به تحلیل‌های رفقایش در کارخانه ندارد. اگر آنها نسبت به پیام‌های کمونیستی مردد هستند یا نسبت به آنها، گوش شنوا ندارند، دلیلش فقدان انسجام یا غیرمنطقی بودنِ این پیام‌ها نیست. دلیل کم‌و‌بیش بسته بودنِ آنها نسبت به این نظریه‌های حزبی آن است که آنها نسبت به وجه متضاد چیزها آگاهی ندارند. اما او ابزارهای لازم را برای فهم «چیزی که در پسِ پشت چیزهاست» و نیفتادن در تلة تضادها، در اختیار دارد.
به این صورت، توانایی‌های تئوریک که صحّت آنها توسط مدرسة مرکزی حزب تأیید شده است، اساسِ تشخصّی قرار می‌گیرند که سلسله مراتبی نمادین برقرار می‌کند میان کسانی که «نور را دیده‌اند» و کسانی که زندانی «تاریکی جهل» هستند:
حتی عبارت «دیدنِ نور» نیز به سختی می‌تواند ارضایِ ذهنی نوکیش را بیان کند. به نظر می‌رسد که این نورِ جدید از اکناف عالم به ذهن می‌تابد. جهان ناگهان همچون تکه‌های پازلی که پراکنده باشند به‌سان معجزه‌ای در کنار یکدیگر قرار می‌گیرد. از این پس دیگر هیچ پرسشِ بی‌پاسخی وجود ندارد. تردیدها و بحث‌ها به گذشته‌ای که تکه‌پاره بود تعلق دارند، به دورانِ اکنون‌دوری که او در جهانِ جهل و عالَمِ نچسبِ کسانی که نمی‌دانند تعلق داشت. (۳۸)
در مقایسه با همسن‌و‌سال‌هایی که زندانی جبر باقی مانده‌اند، کنشگران کمونیست همچون «قهرمانانِ عصر خود» (۳۹) هستند. به این اعتبار، تعهد کمونیستی به «نمادی از خود تبدیل می‌شود، تنها نمادینه شدنی که در برابر آنها گشوده است و آنها به‌واسطه‌اش خود را تحسین و بزرگنمایی می‌کنند و بزرگ می‌شوند» (۴۰). در واقع برای این بزرگ شدن آنها می‌توانند روی «چوب‌پاهای ذهنی و خطابی‌ای» (۴۱) که این نهاد کمونیستی در اختیار آنها قرار می‌دهد، حساب کنند. همه چیز به‌گونه‌ای است که گویی خود را در اختیار حزب گذاشتن، بهای احترام به‌خود است و واگذاری، شرطِ رهایی.

دیالکتیک میان واگذاریِ خود و احترام به‌خود: تناقضاتِ آموزش حزبی
با گشودنِ افق فرهنگی افرادی که پیش از این، از آن محروم بودند، حزب کمونیست توانست از تأثیراتِ متناقضی که در همة نهادهای آموزشی وجود دارد، به نفع خود استفاده کند. امیل دورکهایم بر این تناقض تأکید دارد:
کمال مطلوبی که [آموزش فکری] برای ما ترسیم می‌کند، مخلوط ویژه‌ای از وابستگی و عظمت است، مخلوطی از سرسپردگی و خودمختاری. [...] تجویزش برای ما آن است که خود را تابع چیزی بدانیم جز خود؛ و از طریق این حکمِ به تبعیت، ما را به مقامی بالاتر از خود ارتقا می‌دهد. (۴۲)
به نظر می‌رسد که برای بررسی کلی این تناقض (که در مورد آموزش کمونیستی اهمیت ویژه‌ای دارد)، باید تحلیل را در سطح فردی هم دنبال کرد، چرا که تحلیل در سطح فردی به ما اجازة کشف تمامی سازوکارهای سلطة نهادی را بر چارچوب فکری اعضا می‌دهد. مطالعات ژاک مِتر مشوق تحلیل فردیِ روندهای انطباق ایدئولوژیک هستند: «یکی از مشکلات روش‌شناختی خاصّ تحلیلِ تجهیزات و لوازم ایدئولوژیک، ناشی از ویژگی جمعیِ آنهاست. ارجاعِ صِرف به یک باورِ صُلب (دگم)، به الگوهای اجتماعی‌فرهنگی یا به شِماها و تصویرهای استانداردشده که حاصلِ پذیرش یک باورمندی‌است، از منظر روانشناسی معانی زیادی را در پی ندارد. در واقع، نه فقط این عوامل می‌توانند به صورت یکسان بر روانِ یک رشته از افراد تأثیر بگذارند، بلکه به نحو مشخصی و به صورت فردی نیز دارای تأثیرات وجودی هستند. انتخاب عوامل، ترتیبات آنها و بازتاب ذهنی‌شان، خاصُ هر فرد هستند و واهی خواهد بود اگر در آنها فقط تکرار یک ارتدکسی را ببینیم». (۴۳)
از این رو، برای فهم هر چه دقیق‌ترِ این موضوع که ایدئولوژی کمونیستی چگونه بر تن می‌نشیند، پیشنهاد ما آن است که مسیر شغلیِ دو کنشگر کمونیست را با تفاوت‌های آشکار پی بگیریم تا منطقِ متکثر تعهد کمونیستی را مطالعه کنیم. پرسش از شرایط رضایت از آموزش کمونیستی، و به معنای گسترده‌تری، شرایط درونی شدنِ ایدئولوژی کمونیستی و تأثیرات آنها بر این اعضا، راهنمای ما در تحلیل مسیرهای شغلیِ ژان کارُن و ژرژ تین خواهند بود.
مقولة مسیر شغلی که در اینجا بر آن تأکید می‌شود، دینامیک بودن و روندی بودنِ تعهد کمونیستی را مفروض می‌گیرد. (۴۴) با تأکید بر عوامل متعددی که در اختیار این دو نفر بود برای شناسایی کردنِ خود با نهاد کمونیستی و تبعاتِ آن -هم تبعات انضمامی و هم تبعات ذهنی- و آموزش کمونیستی‌شان، هدفِ ما روشن کردنِ «مسیر اخلاقی» آنهاست به آن معنا که گافمن از آن صحبت می‌کند و اخیراً نیز آنی کولوواد اعتبار آن را نشان داده است. (۴۵) هدف ما در اینجا توجه به «تغییرات در نوع تعهد و مبارزه‌جویی» (۴۶) ، تغییرات در چارچوب‌های فکری و همچنین تحولات در نگاه به خود و به جایگاه خود در جهان اجتماعی است.

ژان کارُن: «کارگر فیلسوف»
پدر ژان کارُن (۴۷) ، کارگر معدن است، عضو سندیکای س.ژ.ت. و مادرش کاتولیک معتقدی که هوادار حزب کمونیست است. از آنجا که پدر «نمی‌خواهد فرزندانش در معدن بمیرند»، خانواده از جنوب فرانسه نقل مکان کرده و در اوبرویلیه که شهردارش کمونیست است و «خیلی هم برای کارگران زحمت می‌کشد» اقامت می‌گزینند. ژان مسیر شغلی‌اش را همچون کارگر رنگ‌کار در کارخانة رنو آغاز کرد، قبل از اینکه برای یک دورة کارآموزی نزد آلستوم برود و خود را برای امتحان دیپلم ماشین‌کار آماده کند. «آرزویم آن بود که پزشک بشوم، اما پدرم گفت که ما امکاناتش را نداریم». (۴۸)
از ورای این جمله، دو خصلتِ اساسیِ «گرایش به خودآموزی» به آن صورتی که کلود پولیاک آن را تبیین کرده‌است، آشکار می‌شود. از سویی، خانواده که یک «فضایِ پیشرفت» (۴۹) را برای آنها مهیا کرده، یعنی برای فرزندانش سرنوشت اجتماعی دیگری را تدارک دیده تا آنها از موقعیت معدنکار رها شوند. تحت چنین شرایطی، دیپلم ماشینچی یک ارتقاء مقامِ اولیه به‌شمار می‌آید که امکان گریز از موقعیت معدنچی و تبدیل شدن به یک کارگر متخصص را فراهم می‌آورد. با یک چنین تبیینی از سلسله مراتب حرفه‌ای، بدون شک پدر کارُن نقشی اساسی در درکِ زودرسِ یک «معنای اجتماعی» نزد پسرش ایفا کرده است. درکی که زمینة مناسبی برای شکوفایی آگاهی طبقاتی نزد وی شده است. در سوی دیگر، ژان کارُن به ما می‌گوید که مهار زدن به بلندپروازی‌های آموزشی‌اش -پزشک شدن ـ به‌دلیل شرایط اجتماعی سختش بوده ‌است. به این معنا، فضایی که او در آن، زندگی را تجربه کرده است، فضایی است تعریف‌شده در «فاصلة میان امیال و اقبال انضمامیِ رسیدن به آنها. این مُبین اساسِ خواسته‌های یک خودآموز است». (۵۰)
بدین ترتیب، زمانی که او در سال ۱۹۵۲ به عضویت حزب کمونیست در می‌آید، خصلت‌های (۵۱) بسیاری دارد که به‌واسطة آنها خود را با این نهاد کمونیستی همسان‌پنداری کند: فرزند کارگر است، خودش کارگر است (بیشتر به دلیل سرنوشت تا انتخاب شخصی)، والدینش از آگاهی طبقاتی برخوردارند (که آنها را به هواداران کمونیست تبدیل کرده است)، شرایط زندگی‌اش باعث می‌شوند که او با تعداد زیادی از فعالان حزبی معاشر شود (زیرا در یکی از حومه‌های «سرخ» زندگی می کند) و نهایتاً به این دلیل که در کارخانه‌هایی کار می‌کند که در آنها، هم حزب کمونیست و هم سندیکای س. ژ. ت. نمایندگانِ زیادی دارند. اتفاقات، کار را تمام می‌کنند: او زمانی به عضویت حزب در می‌آید که حزب کمونیست فرانسه تظاهراتی را علیه ورود ژنرال ریجوی، فرماندة نیروهای امریکایی که در جنگ کُره، به این کشور تدارک دیده‌است.
از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۶۰ او قدم‌های اولش را در حوزة حزبی در کارخانه بر می‌دارد و نهایتاً مسئول حوزة شهرش می‌شود. در این تاریخ است که او برای اولین بار به مدرسة حزبی منطقه‌ای وارد می‌شود و به مدت دو هفته آموزش می‌بیند. برای این‌کار، دو هفته مرخصی بدون حقوق می‌گیرد و همکارانش پولی جمع می‌کنند که بتواند بخشی از این کمبود درآمد را جبران کند. او وقتی اولین تجربة آموزشی‌اش در حزب را به‌یاد می‌آورد، می‌گوید:
بله من واقعاً در مطالعه غرق شدم، چون چیزهای زیادی را کشف می‌کردم. خیلی چیزها برای خواندن به من می‌دادند. آنجا بود که برای اولین بار مانیفست کمونیست را خواندم. قبل از این، چیز زیادی نخوانده بودم و فرهنگ چندانی نداشتم. (۵۲)
در خطوط پیشین دیدیم که برای او، «کشف مارکسیسم» که به او این امکان را می‌داد که به شرایط کارگری‌اش معنا ببخشد، «فهم این بود که چرا و چگونه استثمار می‌شود». او این مدرسة منطقه‌ای را نقطة آغازین میل شدیدش به مطالعه به‌شمار می‌آورد. تردیدی نیست که او در این زمینه به آنچه می‌توان «توهّم نقاط آغازین» نامید دچار شده است. (۵۳) پس از طی این کلاس‌هاست که او به کادر حزبی تبدیل می‌شود. با طی مدارج تحصیلی حزبی است که او به جایگاهی ارتقا پیدا می‌کند که شرایط محدود زندگی‌اش علی‌الاصول این امکان را به او نمی‌داد. او در همان اوبرویلیه به کادر دائمی حزب تبدیل می‌شود و در سال ۱۹۶۵ به او پیشنهاد می‌شود که به کلاس‌های چهارماهة مدرسة مرکزی برود. اشتیاق فراوان او به مطالعات تئوریک (که او در این مدرسه از خود نشان می‌دهد)، باعث می‌شوند که او مورد توجه مسئولان بخش آموزش حزبی و ژان بوری، مدیر مدرسه، قرار گیرد. پس از آن، تقریباً مستقیماً از وضعیت شاگرد به موقعیت معاون مدیر مدرسه ارتقا پیدا می‌کند. او در سال ۱۹۶۹، مدرس مدارس مرکزی شد و به شاگردانی که کلاس‌های یکماهه را دنبال می‌کردند، درس فلسفه می‌داد. او با بِشاشت خاصی در مورد فعالیت تدریسی‌اش صحبت می‌کند و به‌ویژه خیلی به سرعت از اینکه مدیون حزب کمونیست است که به او اجازه داد به مقامی برسد که بتواند مارکسیسم را به زبان ساده تدریس کند، می‌گوید:
من نمی‌توانم یک فرد خودآموز بوده باشم، چون هر چیزی که یاد گرفتم از این می‌آید -ببینید نمی‌خوام بگم که هر چی بلدم را مدیون حزب هستم، نه منظورم این نیست- اما خوب هر چیزی که یاد گرفتم به‌خاطر منصبم بود به عنوان مسئول آموزش و همیشه در ارتباط با حزب کمونیست بود. من از اون آدم‌هایی نیستم که تنهایی، یه روز صبح از خواب بیدار می‌شن و به خودشون میگن «حالا میخوام برم سراغ فلسفه». درست که فلسفه در من شوق زیادی ایجاد کرد و حتی هگل رو از روی متن اصلی‌اش خوندم، خوندم برای اینکه در مرحله‌ای به این نتیجه رسیدم که برای اینکه بفهمی دنیا چطوریه باید یک روش ذهنی داشته باشی. اما همة اینها در نسبت با شغلم توی حزب بود. اگر منظورت از خودآموز، کسی است که روی صندلی‌های دانشگاه ننشسته، آره من خودآموزم. اما من روی نیمکت‌های دیگه‌ای نشستم، نیمکتِ مدرسة حزبی، نیمکت کنفرانس‌ها و نیمکت‌های مترو، که روی‌شان کاپیتال را خوندم». (۵۴)
به نظر می‌رسد که کارُن کاملاً رهنمودهای حزب کمونیست را که از کادرهایش می‌خواهد که شکسته‌نفسی شخصی و تواضع نسبت به این نهاد داشته باشند را درونی کرده است. سرسپردگی او به حزب شدیدتر از معمول هم هست، زیرا حزب است که احساس احترام به خود را در ارتباط با پیشرفت اجتماعی و به‌ویژه فرهنگی‌اش در او تقویت کرده است. زمانی که او نسبت به مسیری که طی کرده‌است، احساس غرور می‌کند، برای یادآوریِ نقش انگیزه‌بخشی است که استادان کمونیست‌اش در زندگی او ایفا کردند. البته او نیز در این ماجرا نقشی داشته و منفعت آشکاری از آن به‌دست آورده است. ژان کارُن خیلی میان اعضای حزب شناخته شده است، تعداد کسانی که او به آنها درس فلسفه داده است، زیادند. وقتی صحبت از نقش آموزش حزب کمونیست به توده‌ها از طریق مدارس حزبی ‌است، اغلب اسم او آورده می‌شود. همچنین بسیاری از شاگردان سابق این مدارس، به‌ویژه وقتی بحث بر سر سطح آموزش تئوریکی است که در این مدارس داده می‌شد، از او یاد می‌کنند. در واقع ژان کارُن به مقام نماد تأثیراتِ فضیلت‌مندانة آموزش کمونیستی ارتقا یافته است، نمادِ «کارگر فیلسوف» و از این طریق به امکانِ مبارزه با موانع طبقاتی اعتبار بخشیده است. با اینهمه او این ویژگی‌ها را که بسیاری از رفقایش برایش قائلند رد می‌کند:
همیشه از اینکه فیلسوف صدایم کنند عصبانی می‌شم، برای اینکه من واقعاً خودم رو فیلسوف نمیدونم. خوب از یک منظری، چیزهایی رو که به کارآموزانم ارائه می‌دادم، خودم هم می‌فهمیدم، اما من چیزی رو خلق نمی‌کنم. من فقط می‌توانم فلسفه رو در ارتباط با تجربه‌ام بفهمم. فکر می‌کنم تعلیم و تربیتی در کار نیست اگر آن را در ارتباط با زندگی قرار ندهیم. فکر کردن در مورد محتواهای اساسی ممکن نیست مگر آن را در ارتباط با واقعیتی که در برابر ما ظاهر می‌شود قرار دهیم. البته منظورم ساده‌سازی نیست. فکر می‌کنم در تعلیم و تربیت هیچ چیزی بدتر از ساده‌سازی نیست. (۵۵)
ژان برای خودش کارکردِ عمومی‌سازی و توانای‌های تعلیم و تربیتی قائل است اما اینکه همچون فیلسوف دیده شود را رد می‌کند. منشِ فروتنانة او فقط حاصل قواعد تحمیل شده توسط حزب نیست، بلکه به این دلیل نیز هست که او تمام عمر رفتاری محترمانه نسبت به فلسفه و در سطحی گسترده‌تر نسبت به فلسفه و روشنفکرانی داشته‌است که «چیزی را خلق می‌کنند». از آنجا که او از شرایط انضمامیِ سلطه خارج شده‌است، شاید بهتر از هر کسی می‌تواند حسّ ذهنیِ تحقیرشدگی و خوار بودنی را بفهمد که ویژگی افراد تحت سلطه‌ای است که در حال ارتقاء موقعیت خود هستند و ارادة بهبود موقعیت فرهنگی خود را دارند. آنچه حزب به او هدیه کرده‌است - و او خیلی هم مایل است که توجه را به آن جلب کند-، آن است که نهایتاً توانسته است از وضعیتِ کارگری‌اش بیرون بیاید، بدون آنکه دچار عوارض مالیخولیای (۵۶) طبقاتی‌ای شود که نزد افرادی که توانسته‌اند از این وضعیت بگریزند دیده می‌شود. بالعکس، او در این گذار، نوعی انتقام طبقاتی را می‌بیند و نوعی اثبات حقانیت هدفی که تمامی زندگی خود را وقف آن کرده‌است.
با توجه به مسیر زندگی‌ام، می‌توانم بگویم که به نظر من، بدترین رسواییِ سرمایه‌داری، آن است که کارگران را از دانش و فرهنگ محروم می‌کند. و من می‌خواستم نشان دهم که آنها کاملاً توان فهم این چیزها را دارند. فکر می‌کنم که این شیوة حزب، یعنی در اختیار گذاشتنِ عوامل شناخت و فرهنگ، از بسیاری جهات، دادنِ قدرت به کسانی است که از همه نوع قدرت تخلیه شده‌اند. (۵۷)
او مصاحبه را با تأکید بر جوانب منفیِ تعلیم حزبی که نسبت به آن هیچ تعارفی ندارد، به پایان می‌بَرَد. او نیز همانند بسیاری دیگر از اعضایی که با گذشت زمان نسبت به کارکردهای منفی حزب کمونیست در گذشته آگاه شده‌اند، از روشن‌بینی در این زمینه برخوردار است:
چند دقیقه پیش هم بهتان گفتم، همزمان هم غنی بود و هم فلج‌کننده. برای اینکه فقط عواملی برای شناخت را در اختیارت نمی‌گذاشت، در عین حال بهت می‌گفت «واقعیت این است و جز این نیست». به عبارت دیگر، عواملی برای شناخت در اختیارت نمی‌گذاشت تا اعضا خودشان فکر کنند و نظر خودشان را داشته باشند. مثل این بود که به یکی بگویی «باید اینطوری فکر کنی و واقعیت اینطوری است». (۵۸)
روشن‌بینی‌ای که او در اینجا از خود نشان می‌دهد به‌منزلة سدّی در مقابل انتقاداتی عمل می‌کندکه نسبت به کمونیست‌ها مطرح می‌شوند و اغلب نیز عمیقاً آنها را تحت تأثیر قرار می‌دهند، چرا که وجود آنها کاملاً به تاریخ کمونیسم وابسته است. آنها خود، مسئولیت حسابداری را به‌عهده می‌گیرند، اما مایل هستند که بیلان کار در دو ستون مجزا ارائه شود: یک ستونِ شدیداً منفی و ستون دیگر برای فراموش نکردنِ جوانب مثبت:
به عبارت دیگر، وقتی در مورد سیاست آموزشی آن دوره می‌اندیشی، باید دیالکتیکی فکر کنی. تردیدی نیست که گسست‌هایی وجود دارد، اما تداوم هم هست. من این رو در مورد آموزش گفتم، اما در مورد همة سیاست‌های ما هم صادق است. وگرنه ممکن است اعضا به خود بگویند که «وقتم را تلف کردم». البته فقط برای این نیست، اما این وجه هم وجود دارد. خطر آن است که بگویی وقتم رو تلف کردم و در نتیجه دیگه با سیاست کاری ندارم، می‌رم ماهیگیری. این درست نخواهد بود. کمونیست‌ها باید مسئولیت گذشتة خود را بپذیرند، همة گذشته را. اما من وقتی به خوشبختی‌ای که طی کلاس‌های چهارماهه داشتم فکر می‌کنم؛ مثلاً به کلاس‌های تاریخ ادبیات، وقتی با تو از دیدرو، از ولتر و از هوگو حرف می‌زدند؛ حتی اگر گرایشی به محدود کردن موضوع وجود داشت، اما برایت می‌گویند و تو میل به خواندن پیدا می‌کنی. (۵۹)
شاید این رویکرد که نزد بسیاری از اعضا مشترک است و ناظر بر آن است که چشم‌شان را بر جوانب منفیِ آموزش حزبی نبندند، دقیقاً نتیجة همان آموزش کمونیستی در مدارس حزبی است. یادآور شویم که هدفِ درس‌های ناظر بر «ماتریالیسم دیالکتیک» آن بود که سویه‌های متناقض واقعیت اجتماعی را نشان دهند. تردیدی نیست که ژان کارُن در اینجا یکی از کلیدهای فهمِ خاطراتِ خوشی را که او در کلاس‌های حزبی داشت در اختیار می‌گذارد: حفظ احترام به‌خود که در طول مسیرشغلی‌اش همچون یک عضو حزب به‌دست آورده است و در پایان زندگی‌اش این احساس را دارد که «عمرش را تلف نکرده‌است».

ژرژ تین، دیپلمه‌ای که کارگر شد و سپس کادر دائمی حزب
زمان مصاحبه، ژرژ تین منشیِ پارلمانیِ آندره لاژوانی، نمایندة مجلس نمایندگان از سَن-پورسن در منطقة آلیه بود. گفتار او در مورد آموزشش همچون یک کارمند کمونیست، مشخصاً بیان‌کنندة مسائل هستی‌‌گرایانه (اگزیستانسیل)ای ‌است که یک مسیر شغلی درون ساختارِ حزبی می‌تواند برای یک فرد ایجاد کند و برای فردی است که آغاز مسیر اجتماعی و فردی‌اش را در چارچوب بی‌عدالتی طبقاتی قرار ‌دهد. ژرژ تین از یک خانوادة خیلی سادة دهقانی در منطقة آلیه می‌آید. او کودکی‌اش را همچون دورانی که در محیطی بسته سخت درس می‌خواند و سخت کار می‌کرد به یاد می‌آورد. دورانی که برپایة کارهای تکراری روزمره قرار داشت. خانوادة او کمونیست نبودند. والدینش «پیشرو بودند، اما نه بیشتر».
اختلافی که میان سطح تحصیلی و آیندة شغلی‌اش وجود داشت است، باعث عضویت او در حزب کمونیست شد. او علیرغم تحصیل در یک دبیرستان فنی که دیپلمش را از آنجا گرفت، در کنکور دانشگاه حرفه و هنر برای تحصیل معماری رد شد. و علیرغم داشتنِ دیپلم متوسطه مجبور شد کارگر شود. در کارخانه با همکاران کمونیست‌اش آشنا شد که عضویت او در حزب را تسریع کردند و او در سال ۱۹۷۶ به عضویت حزب کمونیست فرانسه در آمد.
من همان موقع هم با عقاید کمونیستی آشنا بودم، عضو سندیکای س. ژ. ت. بودم و بی‌عدالتی‌هایی را که در مسیرم تجربه کرده بودم سخت آزارم می‌دادند. در سال ۱۹۷۰ دیپلم ریاضی و فنی گرفتم. کنکور دانشگاه حرفه و هنر را دادم اما نتوانستم وارد شوم. لابد امکانات کافی نداشتم و این امکان را هم نداشتم که در این راه پایداری کنم. در نتیجه کارگر شدم در یک کارگاه تولید لباس. بعد از خدمت سربازی، بار دیگر کارگر شدم، این بار در یک کارخانة بتنِ آماده ، به عنوان کارگر ساده. (۶۰)
او شرایط کارگری‌اش را همچون یک نزول طبقاتی و به‌منزلة شاهدی بر بی‌عدالتی‌ای که جامعة سرمایه‌داری بر افراد تحمیل می‌کند، تجربه کرده‌است:
وقتی جوان هستی، همه چیز خیلی برایت جدی است. من واقعاً این احساس را داشتم که جامعه، کار زیادی برای جلب توانایی‌های بالقوة جوانان انجام نمی‌دهد. این موضوع را همچون یک بی‌عدالتی زندگی کردم. آرزوم بود معمار شوم. فکر کنم که در تلاقی میان یک جامعة بی‌عدالتی با حزبی که نمی‌شناختم اما به‌نظر می‌رسید پاسخ‌هایی برایم داشت، پاسخ‌هایی به دغدغه‌هایم، عضو حزب کمونیست شدم. (۶۱)
او جامعه را مسئول نزول طبقة اجتماعی‌اش می‌داند و گوش شنوایی برای پیام گفتمان کمونیستی برای معنا بخشیدن به زندگی‌اش پیدا می‌کند. در ۲۴ سالگی، در فردای عضویتش در حزب، خیلی به سرعت عضو رهبری جنبش جوانان کمونیست در منطقة آلیه می‌شود. در سال ۱۹۷۸ او دبیرکل بخش جوانان در همین ناحیه می‌شود و به این صورت نفر اول فدراسیونی می‌شود که بیش از هزار عضو داشت. از این رو خیلی طبیعی بود که او حزب کمونیست را همچون جامعه‌ای کاملاً عکس جامعة سرمایه‌داری ببیند. اگر جامعة سرمایه‌داری «نمی‌تواند توانایی‌های بالقوة جوانان را جذب کند»، حزب کمونیست، بالعکس به این جوان دیپلمه امکان رشد خصلت‌های روشنفکرانه‌اش را داده بود. از آنجا که او نفرتی از نظام آموزش رسمی که به او اجازة رسیدن به جایگاه اجتماعی‌ای که در پی‌اش بود را نداده بود، او در مورد آموزش کمونیستی خیلی با شوق صحبت می‌کند. او چندین بار مقایسه‌ای میان دوران آموزشش در دبیرستان و در مدارس حزبی انجام می‌دهد و کفة ترازو بدون شک به سمت آموزش کمونیستی سنگینی می‌کند:
من بر خلاف بسیاری از اعضای حزب که کارگر بودند، آموزش دبیرستانی داشتم، درست که آموزش فنی بود اما با اینهمه بالاتر از متوسط آموزش تحصیلی کارگران در آن دوران بود. رویکرد [در آموزش حزبی]، هر چقدر هم بتوان امروز به‌واسطة تجربه، به‌صورت انتقادی با آن برخورد کرد، غنای دیگری نسبت به آنچه من در آموزش فنی تجربه کرده بودم داشت. اولاً به این دلیل که آموزشی بود متناسب با نیازهای کادرهای کمونیست، برای فهم حرکت جامعه و تضادهای آن. واضح است که این آموزش برای کسی که یک عالمه سؤال در مورد بی‌عدالتی در جامعه و آیندة خودش دارد، یک نقطة تلاقیِ بی‌نظیر است. باید اعتراف کنم که در هیچ دورة زندگی‌ام هیچوقت از منظر غنای روشنفکری چنین شدتی را تجربه نکرده بودم. هر کسی برای خودش نقطه نظراتی دارد، اما در این کلاس‌ها تو با اندیشه‌هایی مواجه هستید که خیلی منظم هستند، مارکس و لنین و دیگران. من همة اینها را کشف کردم. در سال پایانی دبیرستان در رشتة ریاضی-فنی، فلسفه به هیچ دردی نمی‌خورد. اینکه به تو آموزش بدهند که فلان یا بهمان فیلسوف چه درکی از مسائل دارد واقعاً نشاط‌آور نیست، حقیقتاً نیست. بالعکس، باید واقعاً نحوة تدریس معلم‌ها در کلاس‌های حزبی را ببینید؛ اساتید فلسفه مسائل را کاملاً طور دیگری باز می‌کردند که یک گشایش واقعی بود، غیرقابل مقایسه با آنچه در دبیرستان به تو درس می‌دهند. (۶۲)
در حالی که دبیرستان به او امکان گریز از شرایط کارگری را نداده بود، مدرسة حزبی به او امکان فرار از حسّ انزواییرا می‌دهد که ناشی از زندگی در روستایی بود که او از کودکی در آن به‌سر برده بود.
تعلیمات حزبی در عین حال، رویکرد به جامعه از منظر هنر بود. من فرزند روستا هستم. ما هیچوقت بیرون نمی‌رفتیم. اولین باری که به تئاتر رفتم، در دوران دبیرستان بود و بار دوم وقتی به کلاس‌های چهارماهة حزب رفتم. اینهم به نظرم یک غنای بی‌نظیری بود که در اختیار اعضای حزب گذاشته می‌شد. عمیقاً اعتقاد دارم که این یک مشارکت بی‌نظیر در ساخت شخصیت و در انسانی شدنِ اعضای حزب بود. حزب، فدراسیونِ من، به من این لوکس را داد که جای دیگری نمی‌توانستم به‌دستش بیاورم. این زمانِ تعمیق، این زمانِ شناخت و در اختیار گرفتنِ حوزه‌ای که نمی‌دیدمش، یعنی با این عمق نمی‌دیدمش. این یک غنای غیرمعمول است. اگر من با حزب کمونیست برخورد نمی‌کردم، فکر می‌کنم در یک زندگی حقیرانه باقی می‌ماندم. دقیقاً چیزی را می‌گویم که فکرش را می‌کنم. (۶۳)
«انسانی شدن» در تقابل با «زندگی حقیر»، رهایی در تقابل با زندانی بودن، لوکس در تقابل با نیازِ به نان در آوردن؛ اینها هستند دوگانه‌هایی که اشتیاق کمونیست شدن را نزد ژرژ تین ایجاد کرد‌ند. در ادامة مصاحبه او بار دیگر به منشأ خانوادگی‌اش باز می‌گردد و بر گسست میان قبل و بعد از رفتن به مدرسة حزب تأکید می‌کند:
گفتم که من از یک محیط خیلی معمولی می‌آیم، محیطی خیلی انفرادی و خیلی بسته که علاوه بر اینها در یک بخش مسکونی خیلی پراکنده واقع شده‌بود. من یک وحشی بودم. ما هرازگاهی فامیل و همسایه‌ها را می‌دیدیم، اما گشایش چندانی به دنیا نداشتیم. تقریباً روزنامه‌ای در خانه نبود و گهگاهی به رادیو گوش می‌کردیم. تا سنّ بلوغ، واقعاً چیز زیادی در کار نبود. از این رو، فارغ از بخش سیاسی‌اش، این جنبة گشایش فکریِ مدرسة حزب خیلی در خاطرم نقش بسته است. برای من مسیر عضویت و مسیر آموزش، عاملی بود برای آرامش فکری. این نیازمند یک پرسشگریِ مستمر از خود است. یک عامل آرامش است که به من خیلی برای خوب بودن کمک کرد، برای احساس راحتیِ درونی خودم و راحتی در زندگی شخصی، از جمله برای مواجهه با مسائل شخصی و خانوادگی. مطمئن هستم که برنامة آموزشی‌ای که در مدرسة حزبی داشتم خیلی در این چیزها تأثیرگذار بود. عامل تأثیرگذاری در زندگی‌ام و در هر حال در زندگی فکری‌ام بود. (۶۴)
برای او، گذرش بر نیمکت‌های مدرسة حزبی مصادف است با تبدیل شدنش به «انسانی جدید»، «انسانی که جانی دوباره یافته است». مگر نه اینکه او می‌گوید که پیش از این یک «وحشی بود». تمامی شرایط برای آنکه ژرژ تین نسبت به حزب کمونیست احساس دِین کند، فراهم هستند. حزب کمونیست فرانسه، ابزارهای لازم را برای رسیدن او به معاون شورای استان منطقة آلیه در فاصلة سال‌های ۱۹۷۹ و ۱۹۸۲ فراهم کرد. او سپس به عنوان کادر دائم در فدراسیون این منطقه تا سال ۱۹۹۷ فعالیت کرد و از این تاریخ به بعد، مشاور پارلمانی شد.
فارغ از تمامی چیزهایی که در مورد سیاست گفتم، باید تأکید کنم که این وجه ماجرا از اهمیت زیادی در زندگی‌ام برخوردار است. باید بگویم که اعتمادی که رهبران حزبی وقت به من بخشیدند و اعضایی که مسئولیت‌هایی را به من واگذار کردند، این آموزش در مجموع ارزشمند بود؛ هر چند مسلماً دائماً نیاز به بازبینی دارد. بدون شک این آموزش یکی از عوامل مهم، هم برای خودِ جنبش و هم به‌صورت فردی برای من به‌شمار می‌رود و از آنجا که نمی‌توان بدون افرادی که با خود احساس راحتی می‌کنند، یک جنبشِ با تحرک و قدرتمند داشت، پس می‌توان گفت که این آموزش اهمیتی دو چندان دارد. ساختار آموزشی حزب، ساختاری غیرمعمول است و گمان نمی‌کنم سایر احزاب چنین ساختار آموزشی‌ای داشته باشند. من کادر موظف حزب کمونیست هستم و زندگی قابل قبولی دارم. درست که با آموزشی که در آغاز داشتم، می‌توانستم به خودم بگویم «تو حق‌ات بیشتر از این است»، اما این را باور ندارم. مطمئن نیستم از این حرف. زیرا آن کاری که انجام دادم و همچنان هم انجام می‌دهم، از نظر شخصی باعث غنای من است و فکر هم نمی‌کنم که همه چیز را باید با معیارهای مادی سنجیدو کاملاً هم با ارادة من مبنی بر اینکه هر کسی باید سهم کوچک خود را در تغییر اجتماعی ایفا کند، خواناست. (۶۵)
چگونه می توان بهتر از این، احساس خوشبختی از واگذاریِ خود (که حزب کمونیست از آن برای تثبیت ایدئولوژی رسمی خود استفاده کرد) را توصیف نمود؟ واگذاری خودمختاری اندیشه به این نهاد کمونیستی کاملاً در سطح بت‌واره‌ای است که بسیاری از اعضای حزب از آن ساخته‌اند.
مطالعة این دو مورد مسیرِ شغلی کمونیستی نشان می‌دهد که تا چه حد نزد برخی از اعضا می‌توان به‌وجود گرایش‌هایی پی برد در هماهنگی کامل با ارزش‌ها و ایدئولوژی‌ای که توسط حزب کمونیست حمل می‌شدند. این گرایش‌ها می‌توانستند خفته بمانند، اگر در تماس با نهادی قرار نمی‌گرفتند که آنها را فعال‌ کند. (۶۶) این دقیقاً همان وظیفه‌ای است که بر دوش مسئولان سازماندهی کمونیست گذاشته شده است. خواه مسئولان بخش کادرها باشند که پاسخ‌های کاندیداها را به پرسش‌های ناظر بر زندگی فردی‌شان ارزیابی می‌کنند، و خواه مسئولان بخش آموزش که شاگردان را برای مدرسة مرکزی گزینش می‌کنند. اگر بخواهیم آن را با عبارات دیگری بگوییم می‌توانیم جملاتی را که ژرار بولوئن در مؤخرة کتاب خاطراتش از آن استفاده کرده است، یادآور شویم: «حزب کمونیست همچون ابزاری بود برای ترک کردن زمینِ خود در عین حفظ وفاداری به اجداد و به محیط. او تمامی احساس گناه‌ها را نزد فرد مهاجر از بین می‌بُرد، در همان حالی که ستایش خویشانش را نیز برایش به‌همراه می‌آورد. مگر جز این بود که اگر نمی‌خواست که پا جای پای آنها بگذارد، به خاطر نجات آنها بود؟ حزب یک تمایل به ذوب شدنِ از پیش موجود را به نقطة گدازش می‌رساند». (۶۷)
در پایانِ تحلیلِ این موارد انفرادی، بهتر می‌توانیم عواملی را درک کنیم که به آن خود-واگذاری‌هایی (وفاداریِ تبیین شده) منجر شدند که نهاد کمونیستی توانست از آن برای بقایش طی چند دهه استفاده کرده و چارچوب فکری‌اش را به اعضایش تحمیل کند. هر چه اعضایی با منشاء‌های اجتماعیِ کاملاً مردمی -محل عضوگیری کادرهای حزبی تا سال ۱۹۹۰- بیشتر از کمبود یک آموزش عمومی رنج برده بودند، در اعطای وکالت تام به حزب آماده‌تر بودند. و تزریقِ عقاید کمونیستی را بهتر زندگی کردند. عقایدی که به آنها امکان اندیشیدن و دیدنِ خود همچون افرادی دارای توانایی اندیشیدن می‌داد؛ حتی اگر این به قیمت از بین رفتنِ خودمختاری‌شان در اندیشیدن بود. هر چه کمتر در مورد آنها صحبت می‌شد، آنها با شوق بیشتری به زبان الکنِ کمونیستی صحبت کردند. آنها در حزب کمونیست به نگاه دیگری به خود دست یافتند، نگاهی که ارزش بیشتری به آنها می‌داد نسبت به نگاه شرایط کارگری‌ای که می‌گویند از آن گریختند. آنها اغلب نسبت به آلترناتیوی که رابطة افرادی با منشاء اجتماعی عوامانه را با سیاست تعیین می‌کرد آگاه بودند: «آلترناتیو بین وا دادن بود و واگذاری خود به حزب». (۶۸) در این زمینه نیز آنها می‌پذیرند که اردوگاه خود را انتخاب کردند.
به نظر می‌رسد که بسیاری از کمونیست‌ها به «خودمختاری از طریق واگذاریِ نمایندگی» (۶۹) دست پیدا کردند: «آنها نه فقط تحت سلطه‌اند و نه فقط خودمختار، بلکه هر دو با هم هستند». (۷۰) بازی کنشگر حزبی شدن از طریق یک «مایِ» حزبی ساخته می‌شود. (۷۱) کمونیست شدن، ابداً به معنای از بین رفتنِ همه نوع ذهنیت نیست، بلکه فرصتی است برای معنابخشیِ جدید به زندگی و گاه گسست از یک احساس انزوا. خود را همچون یک انقلابی زندگی کردن، اغلب به معنای زندگی کردنِ خود در تشخّص نسبت به افرادی است با همان شرایط زندگی اما بدون اشتراک‌ در عقاید کمونیستی. یکَه‌بودنی که حزب کمونیست برای خود قائل است، «حزبی نه همچون سایر احزاب»، در حسّ ذهنی اعضای آن، که خود را افرادی خاص به‌شمار می‌آورند نمود پیدا می‌کند. این نیز یک تناقض دیگر آموزش است که دورکهایم به آن اشاره می‌کند. و به این معنا خاصّ حزب کمونیست نیست، اما توسط این حزب به اوج خود رسانده شده‌است: «گفتنِ ما به عوض گفتنِ من، لذت‌بخش است، برای اینکه آن کسی که حق دارد بگوید ما، پشتِ خود چیزی را احساس می‌کند، یک تکیه‌گاه، نیرویی که روی آن می‌تواند حساب کند. نیرویی فراتر از آنچه در اختیار افراد منزوی است». (۷۲)

یادداشت‌ها

۱- Marie Douglas, Ainsi pensent les institutions, Usher, ۱۹۸۹. (^)


۲- - این مقاله از فرانسه به فارسی ترجمه شده است. عنوان اصلی مقاله به شرح زیر است:


Ethuin, Nathalie, « De l'idéologisation de l'engagement communiste. Fragments d'une enquête sur les écoles du PCF (۱۹۷۰-۱۹۹۰) », Politix, ۱۶, ۶۳, ۲۰۰۳, pp. ۱۴۵-۱۶۸.
 (^)


۳- - از دهة ۱۹۲۰، حزب کمونیست فرانسه یک ساختار سلسله مراتبی و به شدت متمرکز را ایجاد کرد. به محض عضویت، هر عضو جوانی باید اول به مدرسة ابتدایی و سپس مدرسة بخش خودش می‌رفت. هر پیشرفتی در ساختار حزب منوط بود به پیگیری این آموزش در مدارس منطقه‌ای و سپس مدرسة مرکزی. هر کدام از این دوره‌ها بین دو هفته تا چهار ماه طول می‌کشید. این مسیر آموزشی تا اوایل دهة ۱۹۹۰ هنوز وجود داشت. از این تاریخ به بعد جای خود را به سیاست آموزشی دیگری داد که به‌واسطة کارگاه‌های آموزشی کوتاه‌مدت‌تر انجام می‌شد. بنگرید به:


Tartakowsky Danielle, Les premiers communistes français, Paris, Presses de Science po, ۱۹۸۰ ; Pennetier Claude, Pudal Bernard, « La certification scolaire au PCF dans les années ۱۹۳۰ », Politix, ۳۵, ۱۹۹۶.
Siblot Yasmine, « Ouvriérisme et posture scolaire au PCF. La constitution des écoles élémentaires (۱۹۲۵-۱۹۳۶) », Politix, ۵۸, ۲۰۰۲. (^)


۴- - Poupeau Franck, Discepolo Thierry, Pierre Bourdieu. Interventions ۱۹۶۱-۲۰۰۱, Agone, Marseille, ۲۰۰۲, p. ۱۶۸. (^)


۵- - logothérapie (^)


۶- - Pennetier Claude, Pudal Bernard, « La politique d'encadrement. L'exemple français », in Dreyfus Michel, Groppo Bruno, Ingleflom Claude, Lew Roland, Pennetier Claude, Pudal Bernard, Wolikow Serge, dir.,Le siècle des communistnes, Les Editions de l'Atelier, Paris, ۲۰۰۰. (^)


۷- - Jacques Chevallier, « L'analyse institutionnelle », in Chevallier Jacques, dir.,L'institution, PUF- CURAPP, Paris, ۱۹۹۱, p. ۲۴. (^)


۸- - Annie Kriegel, Les communistes français. ۱۹۲۰-۱۹۷۰, Le Seuil, Paris, ۱۹۸۵. (^)


۹- - در اینجا ایدئولوژی را به آن معنا که پیه‌ر آنسار از آن ارائه می‌دهد تعریف می‌کنیم: «شِمای جمعی‌ای از تفسیر جهان [...] که فقط زمانی به موضوعی جامعه‌شناختی تبدیل می‌شود که شرایط تولید و بازتولید، ابزارهای انتشار و القاء ذهنیِ آن را مورد مطالعه قرار می‌دهیم». نگاه کنید به:


Pierre Ansart, Les idéologies politiques, Paris, PUF, ۱۹۷۴, p. ۱۱ (^)


۱۰- - Lahire Bernard, L'homme pluriel. Les ressorts de l'action, Paris, Nathan, ۱۹۹۸, p. ۳. (^)


۱۱- - در لزومِ ترکیبِ تحلیل‌های ناظر بر آمادگی با تحلیل‌های ناظر بر موقعیت برای درک پویاییِ تعهد، از جمله بنگرید به:


Passy Florence, L'action altruiste. Contraintes et opportunités de l'engagement dans les mouvements sociaux, Droz, Genève, ۱۹۹۸. (^)


۱۲- - McAdam (D.), « The Biographical Consequences of Activism », American Sociological Review, ۵۴, ۱۹۸۹. (^)


۱۳- - Siméant (J.), « Friches, hybrides et contrebandes : sur la circulation et la puissance militantes des discours savants », in Hammam (P.), Méon (].-M.), Verrier (B.), dir.,Discours savants, discours militants. Mélange des genres, Paris, L'Harmattan, ۲۰۰۲, p. ۲۴. (^)


۱۴- - Molinari (J.-P.), Les ouvriers communistes. L'adhésion de la classe ouvrière au PCF (۱۹۲۰-۱۹۹۰), , L'Harmattan, Paris ۱۹۹۶. (^)


۱۵- - Belloin (G.), Mémoires d'un fils de tourangeaux entré en communisme. L'enfance dure longtemps, Les Editions de l'Atelier, Paris, ۲۰۰۰, p. ۸۶. (^)


۱۶- - همان ص. ۸۹.  (^)


۱۷- - همان (^)


۱۸- - مصاحبه با ژرار بوسکه، ۷ اکتبر ۱۹۹۹. (^)


۱۹- - Bourdieu (P.), « L'illusion biographique », Actes de la recherche en sciences sociales, ۶۲-۶۳, ۱۹۸۶. (^)


۲۰- - مصاحبه با ژرار بوسکه. (^)


۲۱- - برای آشنایی با مقولاتِ جامعه‌پذیری ابتدایی و ثانوی بنگرید به:


Berger (P.), Luckmann (T.), La construction sociale de la réalité, Paris, Méridiens Klincksieck, ۱۹۸۶. (^)


۲۲- - در اینجا از مقولاتی استفاده می‌کنیم که برنادر زارکا در تحقیق‌اش «در بابِ هوش اجتماعی کودکان» تبیین کرده‌است: «منظور از معنای اجتماعی، همزمان هم معنای جامعه است -یعنی شیوة متفاوت رفتار با دیگری دقیقاً بسته به ویژگی‌های اجتماعی‌ِ معنادارِ هر فرد و همچنین بسته به موقعیت مشخص تعامل که اتفاقات متعددِ نهادی آن را ایجاب می‌کند-، و هم معنایِ تمامی آن ویژگی‌هایی را دارد که از نظر اجتماعی تعیین‌کننده به‌شمار می‌آیند: یعنی معنای تمامی تفاوت‌ها و سلسله‌مراتب‌هایی که کنشگران اجتماعی را به یکدیگر مرتبط می‌سازد و در عین حال پراکندگی‌شان را در فضای اجتماعی قابل تشخیص می‌سازد، یعنی توزیع ثروت، قدرت، دانش، اقتدار و تشخص و غیره و غیره». بنگرید به:


Bernard Zarca, « Le sens social des enfants », Sociétés contemporaines, ۳۶, ۱۹۹۹, p. ۷۳. (^)


۲۳- - مصاحبه با ژرار کارون، ۸ اکتبر ۱۹۹۹.  (^)


۲۴- - «کودک غرایز اجتماعی‌ای دارد که آرام آرام آنها را ظریف‌تر و گفتمانی‌تر می‌کند». برنارد زارکا، پیشین، ص. ۷۲.  (^)


۲۵- - دربارة مقولات «فهم عملی» و «فهم گفتمانی» بنگرید به:


Anthony Giddens, La constitution de la société, Paris, PUF, ۱۹۸۷, p. ۳۳ et s. (^)


۲۶- - GerardMauger, « Postface », in Karl Mannheim, Le problème des générations, Paris, Nathan, ۱۹۹۰, p. ۱۰۹. (^)


۲۷- - Pierre Bourdieu, « Espace social et genèse des classes », Actes de la recherche en sciences sociales, ۵۲-۵۳, ۱۹۸۴. (^)


۲۸- - Pierre Ansart, Les idéologies politiques, PUF, Paris, ۱۹۷۴, p. ۱۰۱. (^)


۲۹- - Snow (D.), Rochford (E. B.), Worden (S.), Benford (R.), «Frame Alignment Processes, Micromobilization, and Movement Participation », American Sociological Review, ۵۱, ۱۹۸۶ et Snow (D.), Benford (R.), «Ideology, Frame Resonance and Participant Mobilization », in Klansermans (B.), Kriesi (H.), Tarrow (S.), eds, From Structure to Action: Comparing Social Movement Research across Cultures, Greenwich, JAI Press, ۱۹۸۸.
 (^)


۳۰- - «راه همواری برای علم وجود ندارد و تنها کسانی به قله‌های نورانی می‌رسند که از خستگیِ طی طریق‌های دشوار نمی‌هراسند». بنگرید به:


Karl Marx (K.), « Lettre à Maurice Lachâtre, ۱۸ mars ۱۸۷۲ », in La fondation du parti communiste français et la pénétration des idées léninistes en France, Actes du Colloque de l'Institut Maurice Thorez, « Cinquante ans d'action communiste », Editions sociales, Paris, ۱۹۷۱, p. ۲۹۹. (^)


۳۱- - مصاحبه با پیر هوگنن.  (^)


۳۲- - در اینجا از عبارات پاسکال دُوَن و ژوانا سیمئون در تحقیق‌شان در باب فعالیت‌های بشردوستانه استفاده کرده‌ام. بنگرید به:


Pascal Dauvin, Joanna Siméant, Le travail humanitaire. Les acteurs des ONG du siège au terrain, Presses de Sciences Po, Paris, ۲۰۰۲, p. ۱۶۹. (^)


۳۳- - Frédéric Lebaron, La croyance économique. Les économistes entre science et politique, Le Seuil, Paris, ۲۰۰۰. (^)


۳۴- - مصاحبه با جَکی لاپلوم. (^)


۳۵- - پیِر هرتزوگ، بخشی از یک مقاله در روزنامة اومانیته (روزنامة حزب کمونیست)، که در بروشوری با عنوانِ «بحران و مسائل جدیدِ آن در یک نگاه».  (^)


۳۶- - مصاحبه با جَکی لاپلوم. (^)


۳۷- - مصاحبه با ژوزه آلونسو. (^)


۳۸- - Arthur Koesler, Les militants, Mille et une nuits, Paris, ۱۹۹۷ (۱۹۵۰), cité par Dressen (M.), De l'amphi à l'établi. Les étudiants maoïstes à l'usine (۱۹۶۷-۱۹۸۹), Belin, Paris, ۱۹۹۹, p. ۳۶۰. (^)


۳۹- - Verret (M.), La culture ouvrière, L'Harmattan, Paris, ۱۹۸۸, p. ۱۹۵ (^)


۴۰- - همان. (^)


۴۱- - «در واقع در این سال‌ها، علیرغم کارهایی که می‌کردم و ادعاهایی که داشتم، عملاً بوی گند رمانِ زرد می‌دادم. همه چیز اغراق آمیز بود، «بزرگترین عشق زندگی»، «زیباترین شب»، «طبقة کارگر» و «زن زندگی‌ام». از برخی از آنها همچون چوب‌پاهای ذهنی و خطابی استفاده می‌کردم و برخی دیگر را پنهان می‌کردم و از مدافتاه و غیرقابل ارائه می‌دانستم». بنگرید به :
Salvaing (F.), Parti, Stock, Paris, ۲۰۰۰, p. ۱۴۲. (^)


۴۲- - Emil Durkheim, L'éducation morale, PUF, Paris ۱۹۹۲, p. ۱۰۴. (^)


۴۳- - Jacques Maître, « Idéologie religieuse, conversion mystique et symbiose mère-enfant. Le cas de Thérèse Martin (۱۸۷۳-۱۸۹۷) », Archives des sciences sociales des religions, ۱, ۱۹۸۱, p. ۶۷. (^)


۴۴- - در زمینة مسیرشغلیِ این مبارزان از جمله بنگرید به:


Olivier Fillieule, « Propositions pour une analyse processuelle de l'engagement individuel » et Jean Siméan, « Entrer, rester en humanitaire. Des fondateurs de Médecins sans frontières aux membres actuels des ONG médicales françaises », Revue française de science politique, ۵۱ (۱-۲), ۲۰۰۱. (^)


۴۵- - «هدفِ این مقوله مشخص کردن و ترتیب بخشیدن به بافتار اجتماعی‌ای است که کنش در آن شکل می‌گیرد. ناروشنیِ موجود در این مقوله، امکان «رفت‌و‌آمدی میان عمومی و خصوصی، میانِ من و محیط اجتماعی» را به‌وجود می‌آورد که «مطالعة فرد را از زاویة نهادی» ممکن می‌کند. با توجه به جوانب اخلاقیِ مسیر هویتیِ افراد، یعنی از طریق توجه به «چرخة تغییراتی که به‌واسطة مسیر شغلی در شخصیت به‌وجود می‌آید، و تغییرات در ساختارِ بازنمایی‌ای که به‌واسطة آنها فرد نسبت به خود و دیگران آگاه می‌شود»، امکان بازبینیِ افق‌هایی که فعالیت حزبی ایجاد می‌کند ممکن می‌گردند. بنگرید به


Annie Collovald, « Introduction », in Collovald (A.), Lechien (M.-H.), Rozier (S.), Willemez (L.), L'humanitaire ou le management des dévouements. Enquête sur un militantisme de « solidarité internationale » en faveur du Tiers Monde, Presses universitaires de Rennes, Rennes, ۲۰۰۲, p. ۱۵. (^)


۴۶- - همان، ص. ۱۵.  (^)


۴۷- - ژان کارُن را ۸ اکتبر ۱۹۹۹ در فدراسیون حزب کمونیست در شهر ایولین ملاقات کردیم. سه ساعت صحبت با او به ما امکان طرح و بحث در مورد دوره‌های مختلف زندگی‌اش را داد. ژان کارُن در سال ۲۰۰۱ فوت شد. برای ادای احترام به او، بخش‌هایی از این تحقیق را به مسیرشغلیِ او به عنوان کارمند ثابت حزب اختصاص داده‌ایم.  (^)


۴۸- - مصاحبه با ژان کارُن. (^)


۴۹- - Claude Poliak, La vocation d'autodidacte, L'Harmattan, Paris, ۱۹۹۲, p. ۹۱. (^)


۵۰- - همان، ص. ۱۰۷ (^)


۵۱- - دربارة «خصلت‌های کارگری»‌ای که می‌توانند آگاهی طبقاتی را تغذیه کرده و جلب شدن به حزب کمونیست را سبب شوند، بنگرید به:
Michelat (G.), Simon (S.), Classe, religion et comportement politique, Presses de la FNSP-Editions sociales, Paris, ۱۹۷۷. (^)


۵۲- - مصاحبه با ژان کارُن (^)


۵۳- - «با بازگشتِ مسیرِ زندگی از نقطه‌ای که می‌دانیم در آن چه اتفاقی افتده است، اینگونه القا می‌کنیم که گویی هیچ چیز دیگری نمی‌توانسته اتفاق بیفتد، به این معنا به «توهم نقطة آغازین» دچار می‌شویم و از این طریق توهمِ انسجام زندگینامة خودنوشت را تشدید می‌کنیم. بنگرید به:


Poliak (F.), La vocation d'autodidacte, op. cit., p. ۲۰۲. (^)


۵۴- - مصاحبه با ژان کارُن (^)


۵۵- - همان (^)


۵۶- - de Gaulejac (V.), La névrose de classe. Trajectoire sociale et conflits d'identités, Hommes et groupes, Paris, ۱۹۸۷. (^)


۵۷- - مصاحبه با ژان کارُن (^)


۵۸- - همان (^)


۵۹- - همان (^)


۶۰- - مصاحبه با ژرژ تین، ۲۵ مارس ۱۹۹۹.  (^)


۶۱- - همان (^)


۶۲- - همان (^)


۶۳- - همان (^)


۶۴- - همان (^)


۶۵- - همان (^)


۶۶- - ارجاع ما در اینجا به مطالعات برنارلاهیر است و تأکید او بر این امر که چقدر می‌تواند خطیر باشد اگر مطالعات گرایش‌ها را با مطالعات موقعیتی همراه نکنیم: «آب، توان حل کردن همة مواد را در خود ندارد؛ قند در هوا حل نمی‌شود: از این رو به‌خودی‌خود هیچ ویژگی‌ای جایی در درون قند نهفته نیست و از منظر تجربی هم بهتر است برای آنکه نتیجة یک تعامل را به یک شیء تبدیل نکنیم و از «حل‌پذیری» قند نام نبریم. اما بالعکس می‌توانیم از عمل حل شدنِ قند در آب حرف بزنیم [...] در هر حال اینکه برای یک شیء، یک موجود یا یک کنشگر، «گرایشی» را در نظر بگیریم، جز این معنا نمی‌دهد که گرایش یا تمایل یک شیء و یک عنصر یا یک کنشگر را به‌معنایی دارای گرایشی بدانیم در شرایط مشخص. بنگرید به:


Bernard Lahire, L'homme pluriel, op. cit., p. ۶۴-۶۵. (^)


۶۷- - Gérard Belloin, Mémoires d'un fils de tourangeaux entré en communisme, op. cit., p. ۳۷۵. (^)


۶۸- - Pierre Bourdieu, « Questions de politique », Actes de la recherche en sciences sociales, ۱۶, ۱۹۷۷, p. ۸۷. (^)


۶۹- - این اصطلاح را از آنی کولوواد به عاریت گرفتیم بنگرید به:


Annie Collovald, « Pour une sociologie des carrières morales des dévouements militants », in Collovald (A.), Lechien (M.-H.), Rozier (S.), Willemez (L.), L'humanitaire ou le management des dévouements..., op. cit., p. ۱۸۵. (^)


۷۰- - همان (^)


۷۱- - این امر البته خاصّ حزب کمونیست نیست. مطالعات نوربر الیاس بر این دیالکتیک میان «ما» و «من» در ساختِ فردیت در ارتباط با تعاملات و توسعة اجتماعی تأکید دارند. بنگرید به:


Norbert Elias, La société des individus, Paris, Fayard, ۱۹۹۱. (^)


۷۲- - Emile Durkheim, L'éducation morale, op. cit., p. ۲۰۳. (^)



نظر بدهید