لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

باب گفت‌وگو

مراد ثقفی

گفتگو شماره ۸۴





تمدن صنعتی، کار را در مرکز اقتصادِ خویش قرار داد و بدین ترتیب به تغییراتی شگرف در سپهر عمومی جامعه، ساختار اجتماعی، نظم حقوقی-‌سیاسی و چشم‌انداز آن دامن زد. یک قرن پس از برآمدنِ این تمدن، با غلبهٔ فوردیسم بر حوزهٔ تولید و مصرف، گسترش این تغییرات به‌گونه‌ای بود که می‌شد از وجودِ یک «فرهنگ اقتصاد صنعتی» در این جوامع سخن گفت. فرهنگ به معنای پدیده‌ای ناظر بر فرد و جامعه که زیربنای روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را تشکیل می‌داد و محور مختصاتی بود که این هر سه در نسبت با آن تعیّن می‌‌پذیرفتند. فرهنگی که کار اساس و جوهرِ آن را تشکیل می‌داد. تولید و مصرف انبوه، خط‌و‌مشی و هدف غایی اقتصاد بود و گسترش کار ابزار دسترسی به هر دو. از منظر اجتماعی، کار نه فقط به عنوان منبع درآمد و در نتیجه تأمین و تضمین معیشت بود، بلکه ابزاری به شمار می‌آمد برای اثبات شهروندی، عاملی حیاتی در جامعه‌پذیری افراد و همچنین سازوکاری برای توزیع ثروت در جامعه. کار، حلقه‌ای تعیین کننده بود در ارتباط فرد با خود، با جامعه و با جهان. فقدانِ آن، یعنی بیکاری نیز فقط به معنای از دست دادن امکانات زیست مادی نبود، بلکه زمینه‌سازِ مرگ اجتماعی فرد نیز تلقی می‌شد.

کار در مرکز و عنصر تعیین‌کنندهٔ سیاست نیز بود. انقلابی‌ترین سیاست‌ها، عملکردی غایت‌شناسانه برایش قائل بودند ناظر بر پدید آوردنِ فاعل تغییرات بنیادین اجتماعی و اقتصادی. اما سیاست‌های اصلاحی نیز همگی بر همین محور تعریف می‌شدند: سیاست‌های دولتی حول وعدهٔ ایجاد کار، حفاظت از کارگران در محیط کار و تأمین نیازهای آنان در زمان بیماری و بیکاری شکل گرفتند و اینها به مهم‌ترین مؤلفه‌های سیاست‌‌گذاری دولت‌ها و تبیین‌کنندهٔ مهم‌ترین وظائف آنها تبدیل شدند. جامعه مدنی نیز محلّ کار را همچون فضای شکل‌گیری و بروزِ مهم‌ترین سیاست‌های خویش به‌شمار می‌آورد. همین همپوشانیِ مداخلات سیاسیِ جامعه مدنی و دولت حول محور کار بود که امکان جایگزینی امر سیاسی را توسط امر اجتماعی ممکن کرد و به افول هیجاناتِ سیاسی با اتکاء به مفهوم همبستگی یاری رسانید.
اینک به نظر می‌رسد که این دوران به‌ سر آمده‌است. دلایل پرشماری را برای پایان آن بر شمرده‌اند. از طرح ادله‌‌هایی جامعه‌شناختی ناظر بر افزایش طول عمر و مسن‌شدنِ جمعیت که گویا پایه‌های دولت رفاه را متزلزل کرده‌اند تا گسترش اتوماسیون و جایگزینی مستمرّ کارگران توسط ماشین‌ها در روند تولید. دیگران به جهانی شدن و جابجایی‌ مکان تولید به عنوان عامل اصلی تغییر فرهنگ اقتصادی‌ای که حول کار شکل گرفته‌بود اشاره می‌کنند و نهایتاً برخی دیگر بر دستِ بالا پیدا کردنِ ذهنیتی که افراد را ترغیب می‌کند که خود معمار سرنوشت خویش باشند و جستجوی هویت را پیش و بیش از آنکه امری اجتماعی به‌حساب آورند، ماجرایی شخصی بدانند. به احتمال قوی مجموعه‌ای از همهٔ این عوامل را می‌توان در سست شدنِ پایه‌های فرهنگ اقتصادی‌ای که حول کار شکل گرفته بود دخیل دانست. آنچه اما مشهود می‌باشد تبعاتِ این دگردیسی است در تمامی جوانب فردی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسیِ‌ جوامع.
امروز، نه دیگر ایجاد کار در زمرهٔ مهم‌ترین حوزه‌های سیاست‌گذاری دولتی در جهان به‌شمار می‌آید و نه حفاظت از کارگران و بیکاران و آسیب‌دیدگان از کار. در سوی دیگر معادله نیز آحاد جامعه دیگر منتظر دولت‌ها برای انجام آنچه روزی اصلی‌ترین وظیفه‌‌اش به‌شمار می‌آمد نمی‌مانند. هر روز تعداد بیشتری از شهروندان در فضایی که هنوز به آن در چارچوبِ فرهنگیِ غالب نگاه شده و در نتیجه «فضای غیررسمیِ اشتغال» نامیده می‌شود و هر روز ابعاد گسترده‌تری می‌یابد وارد عمل می‌شوند. فضای کار نیز دیگر نه محل اصلی جامعه‌پذیری افراد است و نه مکان انحصاری شکل‌گیری مبارزات اجتماعی. سرمایه‌گذاری در آموزش برای کار اهمیت خود را از دست داده و کار که زمانی تکیه‌گاهِ ثبات فردی و اجتماعی به‌شمار می‌رفت، با گسترش روزافزونِ قراردادهای موقت و کوتاه مدت به عنصر تزلزل فرد و جامعه تبدیل شده‌است. جای خالیِ رضایت‌خاطر به‌واسطهٔ کار و غرورآفرینی اجتماعی به میانجیِ آن را انواع و اقسام جستجوهای موقتِ خوشبختیِ فردی گرفته‌اند. خلاصه آنکه کار دیگر راه حلّی اجتماعی نیست، مسئله‌ای اجتماعی است.
همچنین امروزه، امر اجتماعی که بر همپوشانیِ کارکرد دولت و انتظارات اجتماعی حول محوریتِ کار استوار بود امروز جز در حوزه‌های خیریه‌ کمرنگ و کمرنگ‌تر شده و دیگر نمی‌تواند به عنوان جایگزین امر سیاسی ایفای نقش کند. در نتیجه، سیاست منازعاتیِ و همزادِ آن یعنی عوام‌فریبی و ترویج خشونت به شکلی عریان بار دیگر، آن‌هم در قدیمی‌ترین دموکراسی‌های جهان رخ نموده و تأثیراتِ سوء‌اش در تمامی جهان قابل رؤیت است. اگر تا پیش از این دگردیسی، نظریه‌پردازان علوم اجتماعی از بروزِ هرازگاهیِ بحرانِ اقتصادی و سیاسیِ سخن می‌گفتند، اکنون باید از بحران «در» اقتصاد و بحران «در» سیاستِ صحبت کرد. بحران‌های عمیقی که به‌نظر نمی‌رسد تا به امروز راه‌حل‌های بدیل جدی‌ای برای جایگزینی‌شان به‌دست آمده‌باشد و عجالتاً فقط می‌توان امیدواربود که جهت‌هایی که باید به آنها برای بازسازی فرهنگ دیگری برای تولید صنعتی نگاه کرد روشن شوند. فرهنگ جایگزینی که باید ضرباهنگ زمانِ مشخص خویش، تقسیمات فضایی و منابع اقتدارِ خویش را تعریف کند.


نظر بدهید