لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

تبعات فعالیت سیاسی در مه ۱۹۶۸ بر مسیر زندگی کنشگران

ژولی پَژیس

گفتگو شماره ۷۶





تحقیق و تفحص در بابِ تبعات مشارکت در وقایع ماه‌های مه و ژوئن ۱۹۶۸ بر مسیر زندگیِ کنشگرانِ این وقایع، به طرح پرسش از نقشِ این وقایع در جامعه‌پذیری سیاسی و همچنین بازبینیِ پدیدة شکل‌گیری نسلی از روشنفکران و سیاست‌مداران باز می‌گردد. به عبارت دیگر، به پاسخ به این پرسش باز می‌گرددکه «چگونه یک دورة کوتاه می‌‌تواند مولّد یک دوران بلند باشد؟». برای کارل مانهایم رابطة مولد میان یک «مجموعة نسلی»، به در‌معرض‌بودنِ اعضایش به تبعاتِ اجتماعی و روشنفکرانة آنچه او «پویاییِ بی‌ثبات‌کننده» یا «پویاییِ مسئله‌ساز» می‌نامد باز می‌گردد. اکنون می‌توان پرسید که انواع مختلف مشارکت در وقایع ماه‌های مه و ژوئن ۱۹۶۸ تا چه حد موجب بی‌ثباتیِ کنشگرانِ این وقایع بوده است و چگونه می‌توان تغییر مسیر احتمالیِ زندگی این کنشگران را روایت کرد؟ آیا چند دهه پس از این وقایع، این کنشگران هنوز اثراتِ چنین تغییر مسیری را با خود حمل می‌کنند؟ و اگر پاسخ به این پرسش مثبت است، چگونه می‌توان به صورتی انضمامی این اثرات را نشان داد؟

کرده‌اند و تحقیق مشابهی در زمینة ماندگاریِ «هویت جمعی» نزد فمینیست‌های رادیکال. تمامی پیمایش‌های کمّی‌ای که به این موضوع پرداخته‌اند بر سرِ تداوم رفتار سیاسیِ کنشگران سابق به نسبت سایرین متفق‌القول هستند: «امکان زیادی دارد که کنشگران سابق برای مدت مدیدی چپ بمانند (یعنی رأی دموکراتیک بدهند و رفتاری آزاد‌منشانه در قِبال مسائل فرهنگی اتخاذ کنند). آنها همچنین بیشتر از غیرکنشگران، سیاسی و فعال باقی می‌مانند (تداوم در شرکت در انتخابات و روی‌آوری بیشتر به فعالیت‌های جمعی و مشارکتی)». هر چند چنین نتایجی فاقد ارزش نیستند، اما به ندرت وارد توضیح جامعه‌شناختیِ این تبعات می‌شوند. یعنی کلی باقی می‌مانند و ارتباطی میان ویژگی‌های پیمایش‌شدگان و نتایج به‌دست آمده برقرار نمی‌سازند و همچنین میان شیوة مشارکت در یک واقعة سیاسی و این ویژگی‌ها نیز چیزی نمی‌گویند. به عبارت دیگر، تفاوت‌های درون خودِ این نسل را در نظر نمی‌گیرند. حال آنکه به محض آنکه درِ جعبة سیاهِ «نقش جامعه‌پذیریِ» وقایع را باز می‌کنیم، یک‌چنین تفاوت‌هایی آشکار می‌شوند. در واقع، همانطور که بوردیو می‌گوید، هر چند عدم تَعَیّین و گشایشِ موقتیِ ممکن‌ها، ویژگی لحظات بحرانی هستند، با اینهمه با بخش‌بندی شدنِ جهانِ اجتماعی در پایان بحران، شاهد انفصال آرزوها از امکانات برآورده شدنِ آنها هستیم. هر چند یک چنین ناهمانگی‌هایی را می‌توان از طریق پویایی‌های بی‌ثبات‌کننده یا مسئله‌ساز تحلیل کرد -چرا که بر تمامی عرصه‌های زندگیِ پیمایش‌شونده تأثیر می‌گذارند- اما این تأثیرات مکانیکی نیستند و به مسیر زندگی افراد پیش از واقعه و همچنین به اَشکال کنشگری وابسته هستند.
برای آشکار کردنِ تکثر انواع مسیرهایِ زندگیِ «مه شصت‌و‌هشتی‌ها»، ما ابتدا عرصة اجتماعی تبعات سیاسیِ مشارکت در وقایع مه ۶۸ را ترسیم خواهیم کرد. سپس به تبعات شغلیِ این مشارکت خواهیم پرداخت. در این هر دو مرحله، از شیوة آماری استفاده خواهیم کرد تا -آنجا که تحلیل روایت‌های زندگینامه‌ای افراد امکان روشن شدنِ فرایندی را می‌دهد که کنشگری به میانجیِ آن، بر مسیرهای انفرادی تأثیر می‌گذارد- از طریق برقراری ارتباط میانِ انواع تبعاتی که این وقایع در زندگی شخصی افراد داشته‌اند با ویژگی‌های پیمایش شونده، گونة «مه شصت‌و‌هشتی» را ساختارشکنی کنیم. این دو مرحله که به سطوح تحلیلیِ مختلف و رویه‌های اثباتی و دیدگاه‌های متفاوتی ناظر بر جمعیتِ پیمایش شدة یکسان ارجاع می‌دهند، چیزی فراتر از مکمل یکدیگر هستند. استفاده از این دو روش، این امکان را ایجاد می‌کند که به استفادة صِرفاً توصیفی یا نمونه‌ای از روایت‌ها اکتفا نکنیم و بیشتر بر استفادة متقابلی که این دو روش می‌توانند برای غنای بیشتر یا تصحیحِ نتایجِ یکدیگر داشته باشند تکیه کنیم.

مسیرهای سیاسیِ متأثر از مشارکت در مه ۶۸
پیش از تحلیلِ تأثیرات، منظورمان را از «مشارکت در مه ۶۸» روشن کنیم. برای انتخاب کنشگرانی که به درجات مختلف در وقایع ماه مه ۶۸ مشارکت کردند -خواه به عنوان یک معترض ساده و خواه با درجة بالاتری از تعهدات- ما مشارکت را در معنای گستردة آن به کار گرفتیم. این‌تعریفِ گسترده از مقولة مشارکت، مانع از آن است که به صورت پیشینی تعریفی از «مه شصت‌و‌هشتی» بدهیم و از همان آغاز کار، آن بخش از مشارکت‌کنندگانی را که صدای‌شان کمتر شنیده شد و/یا کمتر دیده شدند (به عنوا مثال زنان) را حذف کنیم. همچنین استفاده از چنین تعریفی به ما این امکان را نیز می‌دهد که به نحوی پسینی یک گونه‌شناسی از انواع مشارکت‌ها در وقایع به‌دست دهیم. نهایتاً این تعریف گسترده -همانطور که خواهیم دید- این امکان را می‌دهد که تبعات مشارکت بر مسیرهای زندگی را با شدت میزان مشارکت بسنجیم.

واقعة سیاسی به‌منزلة نقطة آغاز ورود به کنشگری جمعی
فقط ۴۴ درصد افرادی که موضوع پیمایش بودند -کل ۱۸۲ نفر- پیش از شروع وقایع در ماه مه ۱۹۶۸ سابقة کنشگری داشتند. حال آنکه حدود ۷۰ درصد آنها اعلام کرده‌اند که در سال‌های بعد از این وقایع به کنشگری خود ادامه داده‌اند. این تفاوت اولین شیوة ساده برای تأکید بر نقشِ بحران‌های سیاسی به‌مثابة میانجیِ ورود به کنشگری جمعی است.
با این همه این اعداد واقعیت دیگری را ناظر بر ارتباط میان گذشته و آیندة کنشگری افراد پنهان می‌کند: ۸۳٪ کسانی که قبل از وقایع ماه مه کنشگر بودند، پس از این وقایع به کنشگری ادامه دادند؛ حال آنکه فقط ۵۳٪ از کسانی که پیش از این وقایع کنشگر نبودند، پس از آن به کنشگری روی آوردند. این اولین مقایسه ناظر بر اَشکال متفاوت جامعه‌پذیری سیاسی به‌واسطة یک واقعه است در ارتباط با انباشت پیشینیِ منابع کنشگری‌ یا آنچه می‌توان از آن به عنوان «ابعادِ آمادگی برای کنشگری» نام برد. اما پویاییِ مسئله ساز باید قاعدتاً به نوع مشارکت نیز وابسته باشد؛ یعنی به آن چیزی که می‌توان آن را «ابعاد موقعیتی» نامید. از این رو شدت مشارکت در وقایع را با امرِ تداوم -یا عدم توداوم- کنشگری در ماه‌های پس از آن سنجیدیم. نتیج در تصویر (۱) آمده است.

این نتایج تأکیدی هستند بر مفروضاتِ ما. با اینهمه پشتِ این آشکارا مبرهن بودن‌شان، دو واقعیت متفاوت را باید از یکدیگر تشخیص داد. شدت مشارکت در وقایع کاملاً با تداوم مشارکت در ماه‌ها و سال‌های پس از واقعه، برای کنشگرانی که پیش از این وقایع نیز فعال بودند همسو است. اما این همسویی برای آن گروه از کنشگرانی که پیش از ماه مه ۶۸ فعال نبودند بسیار کمرنگ‌تر است. (ن. ک. به تصویر ۲).
این نتیجه به نظر منطقی می‌آید، با اینهمه عینیت بخشیدن به آن، مانع از ارائة تفسیرهای مکانیکی و زیادی کلی ناظر بر تأثیر وقایع بر جامعه‌پذیری سیاسی می‌شود. به عبارت دیگر ما نمی‌توانیم به آنچه کنشگری تولید می‌کند دست یابیم، مگر آنکه همزمان آنچه را که او خود تولیدِ آن است تحلیل کنیم. و برای اینکار تحلیل فاکتوریِل بهترین نوع تحلیل است؛ زیرا این امکان را می‌دهد که انواع تبعاتِ کنشگری را به مجموعه‌ای از متغیرهایی که ویژة پیمایش هستند مرتبط کند.

کدام نوع از کنشگری در سال‌های پس از مه ۶۸
آنهایی که با جنبش مه ۶۸ کنشگر شدند، به چه نوعی از کنشگری پس از پایان یافتنِ این وقایع روی آوردند؟ آیا مبارزات جدیدی را صورتبندی کردند یا به تشکیلات از پیش موجود پیوستند؟ مسن‌ترهای‌شان که گاه بیش از یک دهه بود که فعال بودند به چه فعالیتی روی آوردند؟ برای تبیین اَشکال کنشگری‌ای که فعالانِ وقایع مه ۶۸ در دوران ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۴ به آن روی کردند، این فعالیت‌ها را به پنج گونة مختلف تقسیم کردم که عبارت باشند از: ۱- ماوراء چپ (آنارشیسم، تروتسکیسم، مائوئیسم و غیره)؛ ۲- سندیکالیسم؛ ۳- فمینیسم؛ ۴- کنشگری بیرون از تشکیلات؛ ۵- فعالیت در یکی از احزاب چپ موجود.
برای روشن کردنِ ارتباط میان این پنج نوع کنشگری و ویژگی‌های جامعه‌شناختیِ کسانی که به آنها روی آوردند، یک تحلیل فاکتوریل را مشتمل بر متغیرهایی که می‌توانستند بر انتخاب هر یک از این انواع تأثیر داشته باشند انجام دادم. پس از یک آزمون معناداریِ عوامل مختلف، متغیرهایی که باقی ماندند عبارت بودند از: جنسیت، سن، منشأ اجتماعی، فعال بودن پیش از مه ۶۸، موقعیت در زمان وقایع (مزدبگیر یا دانشجو)، شدت مشارکت در وقایع، موضع سیاسی پیش از مه ۱۹۶۸، داشتنِ تجربة زندگی جماعتی، داشتنِ تجربة بازگشت به روستا، مشارکت در تظاهرات لارزاک و نهایتاً شکل غالب کنشگری در دورة ۱۹۷۴-۱۹۶۸.
در وهلة اول نگاهی بیندازیم به چگونگی شکل‌گیری محورهای این طرح: مهم ترین متغیرهای محور افقی عبارتند از جنسیت، سن، موقعیت در سال ۱۹۶۸ و میزان کنشگری نهادی پس از وقایع مه ۱۹۶۸. به این ترتیب این محور به عنوان مثال، مردان مسن‌تری را که در سال ۱۹۶۸ شاغل بودند و پس از وقایع ماه‌های مه و ژوئن ۱۹۶۸ در تشکلی سازمان‌یافته فعالیت می‌کردند، از زنان جوان‌تری که در ماه مه ۶۸ دانشجو بودند و پس از این وقایع در شکل‌های کمتر نهادینه شده‌ای فعال شدند جدا می‌کند.
محور عمودی توسط متغیرهای ناظر بر تجربة کنشگری و شدت فعالیت تنظیم شده است. دو متغیری که بیش از سایر متغیرها بر این محور متمرکز هستند، متغیرهای ناظر بر فعال بودن/نبودن قبل از ۱۹۶۸ هستند و متغیر ناظر بر شدتِ فعالیت. به این معنا این محور به عنوان مثال، افرادی را که پیش از ۱۹۶۸ هیچوقت فعال نبودند و مشارکت‌شان در وقایع شدید نبود (در شمال تصویر)در تقابل با آنهایی قرار می‌دهد که قبل از ۱۹۶۸ فعال بودند و در وقایع فعالانه شرکت کردند.
به طور خلاصه (با ساده‌سازی) می‌توان گفت که هر پیمایش‌شده‌ای یک موقعیت را در این صفحة فاکتوریل اشغال می‌کند. صفحه‌ای که محور افقی‌اش «درجة نهادینه بودن کنشگری» را پیش از ۱۹۶۸ نمایش می‌دهد و محور عمودی‌اش «شدت کنشگری در مه ۶۸» را بازتاب می‌دهد. این صفحه را می‌توان فضای اعتراضی نیمة اول دهة ۱۹۷۰ به‌شمار آورد. اکنون باید زیرمجموعه‌های افرادِ موضوع پیمایش را که فضاهای نزدیک به یکدیگر اشغال می‌کنند در این صفحه قرار دهیم تا شباهت‌های‌شان را تحلیل کنیم و موضع‌گیری‌های کنشگرانه‌‌شان را در پیوند با این موقعیت‌ها شناسایی کنیم. چهار زیرمجموعة اصلی از این طریق قابل تشخیص هستند.
وجه مشخصة اولین گروه که در جنوب صفحه قرار دارد، اهمیت تبعات سیاسی است: فعال بودن در گروه‌های ماوراء چپ در آغاز دهة ۱۹۷۰، مشارکت در تظاهرات لارزاک و دیگر ویژگی‌هایی از این دست. همچنین مشتمل است بر همایش‌شده‌های هر دو جنس که در سال ۱۹۶۸ بین ۲۰ تا ۲۴ سال داشتند، عمدتاً دانشجو بودند و مشارکت بالایی در وقایع مه ۶۸ داشتند (اغلب نیز پیش از این وقایع دارای تجربة کنشگری بودند). این کنشگران همچنین توسط چپ‌گرایی سیاسی شان مشخص می‌شدند. به عنوان نمونه‌ای از این افراد می‌توان به ژووانا (که در جنوب شرقی صفحه قرار می‌گیرد) اشاره که در آمریکا بزرگ شده بود، علیه جنگ ویتنام فعالیت کرده بود و به محض آمدنش به پاریس در «کمیتة ملی ویتنام» که توسط تروتسکیست‌ها تشکیل شده بود فعالیت می‌کرد. او زمانی که تشکل «جوانان کمونیست انقلابی » درست شد به آن پیوست و یکی از اعضای ثابت تحریریة سرخ، ارگان «لیگ کمونیست‌ انقلابی » در سال ۱۹۷۰ شد و در اواخر سال دهة ۱۹۷۰ به «تشکل کمونیست بین‌الملل » پیوست در عین حالی که برای «جنبش آزادی زنان » فعالیت می‌کرد.
در نقطة مقابل، زیرمجموعة افرادی را داریم که در شمال غرب صفحه قرار دارند و وجه مشخصه‌شان فقدان فعالیت کنشگرانه در سال‌های پس از مه ۶۸ است. این مجموعه اغلب مشتمل است بر پیمایش‌شده‌هایی که قبل از ۱۹۶۸ نیز فعال نبودند، بیشترشان از طبقات اجتماعیِ بالا می‌آمدند و مشارکت بالایی در وقایع نداشتند. این جمعیت معمولاً نقش شاهد ماجرا را داشتند. می‌توان گفت که نتیجة کمتر در معرض وقایع بودن، تبعات کمترِ وقایع بر زندگی شخصی بوده است.
سومین زیرمجموعه، آنهایی هستند که در غرب چارچوب قرار دارند. این زیرمجموعه مشتمل است عمدتاً بر مردان مسن‌تری که از طبقات پایین‌ترِ جامعه که در سال ۱۹۶۸ مزدبگیر بودند. این افراد فعالیت سیاسی‌شان را با ورود به وقایع ۱۹۶۸ آغاز کردند. به عبارت دیگر، از دیرباز چارچوب مفهومی زندگی‌شان باثبات بود داشتند زمانی که مسیر زندگی‌شان با بحران سیاسی مه ۶۸ تلاقی پیدا کرد. آنها پس از مه ۶۸ به سمت کنشگری سیاسیِ نهادینه روی آوردند: سندیکالیسم یا عضویت در حزب کمونیست یا حزب سوسیالیست متحد فرانسه.
آخرین زیرمجموعه که در سمت شرق تابلو قرار دارند، اکثراً زن هستند و متعلق به طبقات متوسط و بالای جامعه. اینها جوان‌ترینِ پیمایش‌شده‌ها هستند، در سال ۱۹۶۸ دانشجو بودند و به اشکال بسیارکم‌نهادینه‌شدة فعالیت اجتماعی پس از ۶۸ روی آوردند. به عنوان مثال می‌توان از ماتیلد نام برد، متولد ۱۹۴۸، دختر یک استادکارِ کاتولیک سلطنت‌طلب که در شبانه‌روزی مذهبی درس خوانده بود و با خانوادة خود در قهر بود. او خیلی زود در ۱۹ سالگی (۱۹۶۷) ازدواج کرده بود. او در سال ۱۹۶۸ باردارِ اولین دخترش بود و در دانشکدة ادبیات سوربُن نام‌نویسی کرده بود. او در واقع یک‌سال پس از وقایع وارد حوزة کنشگری فعال از طریق جنبش «مهد کودک‌های آلترناتیو» و سایر انواعِ کنشگری‌های «ضد اقتدارگرا»ی حوزة خصوصی در دهة ۱۹۷۰ شد. او از نهادِ خانواده و مدرسه گریزان بود و در جماعت‌های مختلف زندگی می‌کرد. علیرغم داشتنِ مدرک دانشگاهی در حوزة هنر و جامعه، از کارمندی رویگردان بود و در «جنبش حق سقط جنین» و «جنبش ضد اتم» فعالیت کرد. جنبش‌هایی که همه و همه مشخصة نوسازی فضای انتقادی زندگی روزمره‌ هستند و معرف این افراد یا معرف آن چیزی که «چپ‌گرایی ضدَ فرهنگ غالب» نامیده می‌شود.
اکنون پرسش آن است که کدام‌یک از اینها را می‌توان نتیجة مستقیم مشارکت در وقایع مه ۶۸ به‌شمار آورد؟ به عبارت دیگر، چگونه تأثیر چرخة زندگی، تأثیرات جمع و تبعات نسلی را از یکدیگر تفکیک کنیم ؟ پاسخ به این پرسش‌ها به این برمی‌گردد که ببینیم آیا این وقایع تأثیری ماندگار بر مسیر زندگی شرکت‌کنندگان در نسبت با سرنوشت محتمل‌شان داشته‌اند یا نه. به نظر می‌رسد که ناهمگونی افرادی که موضوع پیمایش قرار گرفته‌اند (از منظر جنسیت، سن، موقعیت اجتماعی، اَشکال سیاسی بودن پیش از مه ۶۸ و غیره) و شیوة بررسیِ زمانی، این امکان را می‌دهد که تأثیرات متفاوت سیاسی شدنی را که به توسط وقایع مه ۶۸ پدید آمدند هم در نسبت با متغیرهای پیشینی ناظر بر مسیر زندگی بسنجیم و هم در نسبت با متغیرهای ناظر بر وقایع کوتاه مدت (یعنی نوع و شدت مشارکت و غیره).
به‌واقع نگاهی بیندازیم به افرادی که در غرب چارچوب قرار دارند: برای افراد مسن‌تر، دارای فعالیت سیاسی پیش از سال ۱۹۶۸، مزدبگیر به هنگام وقایع مه ۶۸ که مشارکت معتدلی در محل کارشان به هنگام این وقایع داشتند، مه ۶۸ نقش «جامعه‌پذیری سیاسی تأییدی » در ارتباط با فعالیت سیاسی ایفا می‌کند. آنها به فعالیت سیاسی خویش در چارچوب همان ساختارهای سابق‌شان (سندیکاها و احزاب چپ) ادامه دادند و در واقع، تغییر مسیرِشان به‌واسطة وقایع مه ۶۸ هیچ بوده است. حال برای آن افرادی که قبل از مه ۶۸ فعال بودند و نقش بسیار فعالی در وقایع ایفا کردند (یعنی به شدت در معرض بحران سیاسی قرار گرفتند-بنگرید به جنوب چارچوب-)، این وقایع نقش «جامعه‌پذیری سیاسی تشدیدی » ایفا کرده است و به رادیکالیزه شدنِ سیاسی آنها انجامیده است. به عنوان مثال، مارلن، متولد ۱۹۴۲، دختر یک کارگر کمونیست، فعالیت سیاسی‌اش را با اعتراض به جنگ الجزایر آغاز کرد، سپس در سندیکای س.ژ.ت (سندیکای نزدیک به حزب کمونیست فرانسه) فعال شد و به حزب کمونیست فرانسه پیوست. او به در هنگام وقایع مه ۶۸ کارمند ادارة پست و تلگراف و تلفن بود و در ماه‌های مه و ژوئن در محل کارش که در اعتصاب بود شدیداً فعال بود، رفتار حزب کمونیست را خیانت به جنبش به‌شمار آورد و در فردای وقایع از این حزب جدا شد و به گروه‌ای ماوراء چپ طرفدار مدیریت خودمختار کارگران بر مراکز تولید و ادارات پیوست.
برای آن بخشی از پیمایش‌شده‌ها که پیش از مه ۶۸ سابقة فعالیت سیاسی نداشتند، شدت مشارکت در این واقعه نقشی تعیین کننده برای ادامة راه‌شان دارد. برای فعال‌ترها که طی این وقایع به گروه‌های ماوراءچپ نزدیک شدند، وقایع نقش «جامعه‌پذیریِ تبدیلی » به فعالیت سیاسی را ایفا می‌کند. مانند ژرار (در جنوب صفحه تا حدی متمایل به شرق)، متولد ۱۹۴۸، فرزند دو مهندس چپ‌گرا، پروتستان و از اعضای سابق نهضت مقاومت فرانسه که پس از وقایع -در حالی که در کنکور ورودیِ مدرسة سانترال پاریس قبول شده است- به عضویت «لیگ کمونیست‌های انفلابی» (تروتسکیست) در می‌آید و به مدت پانزده سال در این تشکیلات می‌ماند. برای این افراد که سیاسی بودند اما فعالیت نمی‌کردند، مه ۶۸ فرصتی بود تا گرایش‌های خفتة ناظر بر مشارکت (که معمولاً از والدین‌شان به ارث برده بودند) را فعال کنند. و نهایتاً برای آن گروهی که برای اولین بار در وقایع مه ۶۸ با سیاست آشنا شدند (عموماً دانش‌آموز یا دانشجویان جوان) که فعالیت نسبتاً بالایی در این وقایع داشتند، مه ۶۸ نقش «جامعه‌پذیری سیاسیِ دگردیسی » را ایفا کرد و مسیر آتیِ زندگی شغلی و همچنین خصوصی آنها را به درجات مختلف تغییر داد. آنها به نسبت گروه قبلی قرابت کمتری (یا هیچ قرابتی) با سازمان‌های سیاسی موجود نداشتند. از جمله به این دلیل که نگاه سیاسی به جهان اجتماعی را از والدین‌شان به ارث نبرده بودند. آنها تلاش کردند گشایش‌هایی را که با وقایع مه ۶۸ به‌وجود آمده بود، به نحو دیگری تداوم بخشند و در نوآوری‌هایی انتقادی در ارتباط با زندگی روزمره و آموزش سرمایه‌گذاری کنند. مانند ماتیلد که به سیاسی کردنِ اهدافی خارج از حوزة سیاست معمول روی آورد (حوزه‌هایی همچون خانواده، شرایط زنان، محیط زیست و غیره).
رویکرد کمّی، روشن شدنِ گونه‌های مختلف تبعاتِ مشارکت در وقایع مه ۶۸ را در ارتباط با سن، جنسیت، موقعیت اجتماعی، منابع تجمیع شدة ناشی از فعالیت و همچنین شدت مشارکت در وقایع را می‌دهد. اما این امکان را نمی‌دهد که ما تأثیر متقابل این متغیرها بر یکدیگر را بسنجیم. در نتیجه باید این تحلیل‌های کمّی را با تحلیل ناظر بر مسیر پیوند بزنیم. از آنجا که تحلیل فاکتوریل امکان بازیابی افراد را می‌دهد، دو راه پیش پای ما وجود دارد: یکی اینکه به افرادی که در هر گروه بیشترین تعداد را شامل می‌شوند برای پیمایشی عمیق‌تر رجوع کنیم و راه دیگر آنکه به موارد حاشیه‌ای تر توجه کنیم. این انتخاب به دو نوع فلسفة علم متفاوت ناظر بر زندگی‌نامه‌نویسی ارجاع می‌دهد. راهکار اول، استناد به مسیرهای انفرادی، مقدمتاً امکان تجسم داده‌های آماری را از طریق نشان دادنِ تاریخچة زندگی‌ها فراهم می‌آورد (کاری که به‌طور خلاصه در صفحات پیشین که اسم‌شان هم روی صفحه آمده‌است انجام دادیم). علاوه بر این، این رفت‌و‌آمد بین داده‌های آماری و روایت‌های فردی برای اشتباه نگرفتنِ جهتِ علت و معلولی و در نتیجه تفسیر نتایج آماری مهم است. نهایتاً این روش از طریق تحلیل ظریف روایت‌های زندگی امکان دسترسی به مکانیسم‌هایی را که از طریق آنها، مشارکت در یک واقعة سیاسی تبعات زندگی‌نامه‌ای ایجاد می‌کند، میسر می‌سازد. کاری که داده‌های آماری امکانش را فراهم نمی‌آورند. در نقطة مقابل، راهکار دوم، یعنی استناد به موارد حاشیه‌ای نه فقط امکان تعمیق یا تکمیلِ تحلیل آماری را فراهم می‌آورد، بلکه محدودیت استفاده از این نوع تحلیل را نیز به نمایش می‌گذارد. به‌ویژه این محدودیت که با منجمد کردنِ زیرمجموعه‌ها، وجه متحرکِ مشارکت‌ها و جابجایی‌هایِ سیاسی و اجتماعی را در طول زمان نادیده می‌گیرد.
تصمیم گرفتیم که در این مرحله، مسیر ژیل را که در جنوب صفحة فاکتوریل قرار دارد مورد بررسی قرار دهیم. ژیل یک مورد حاشیه‌ای یا حدّی، به‌شمار می‌آید زیرا در فاصلة سال‌های ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۴ از فعالیت در حزب کمونیست فرانسه (مشخصة افرادی که در غرب صفحه قرار دارند) وارد فازِ همکاری با ماوراء چپ سیاسی می‌شود (یعنی بخش جنوبی صفحه) تا نهایتاً به چپ‌گراییِ ضدیت با فرهنگ غالب برسد. به این معنا، با وجودی که ژیل در صفحة تحلیل فاکوریل جایگاه ثابتی را اشغال می‌کند، اما تحلیل موردی امکان بازخوانی یک مشاهدة آماری را در عمق زمان و تحرک مسیرها ممکن می‌سازد. همین امر باعث می‌شود که بتوان تعامل میان جبرگرایی و اتفاق (از جمله اتفاق عاشقانه) را در نظر گرفت و به همپوشانی‌های فضای مختلف زندگی (همچون یک فعال، نوع اشتغال، زندگی خصوصی) با یکدیگر وقوف پیدا کرد. مورد ژیل، بر خلاف موارد دیگر (ژرار، پل، ژوانا، مارلن و ماتیلد) که همگی موارد پُر تکرار از نظر آماری در زیرمجموعه‌های خود هستند، امکان بررسیِ پرسش جابجایی اجتماعی را همچون یکی از تبعات مشارکت ممکن می‌سازد. امری که نقطة کور تحلیل فاکتوریل است.


[مقالات مرتبط]

■ روزشمار مه۶۸؛ وقایع‌نگاری یک رویداد کوتاه‌مدت  مراد ثقفی

نظر بدهید