لوگوی گفتگو فصلنامه فرهنگی و اجتماعی

روزشمار مه۶۸؛ وقایع‌نگاری یک رویداد کوتاه‌مدت

مراد ثقفی

گفتگو شماره ۷۶





از منظر وقایع‌نگاری صِرف، آنچه به عنوان «مه ۶۸» شناخته می‌شود، با تظاهرات دانشجویانِ دانشگاه سوربُن در شب سوم ماه می ۱۹۶۸ آغاز شد و با عقد قرارداد «گرونل» در ۲۶ ماه مه میان سندیکاهای کارفرمایان از یک‌سو و دو سندیکای عمومی مزد و حقوق بگیران، سندیکای کادرها، سندیکای کارگران مسیحی و سندیکای آموزش و پرورش، در سوی دیگر که به دعوت دولت گرد آمده بودند رو به افول نهاد. نهایتاً تا ۱۶ ژوئن آخرین مکان‌هایی که در اختیار دانشجویان بود به توسط پلیس -البته نه بدون زد و خورد- پس گرفته شد

و به این صورت واقعه‌ای که به گفتة دوگل، «فرانسه را به دیکتاتوری» تهدید می‌کرد و هدفش آن بود که از «ناامیدی ملی استفاده کرده و این کشور را به‌دست نیرویی بسپارد که ... همان کمونیسم تام‌گراست» (۱) در کمتر از ۴۵ روز پایان یافت. با اینهمه، این وقایعتأثیرات درازدامنه‌ای بر فرهنگ، روابط اجتماعی، سیاست، اقتصاد و حتی روابط بین‌الملل فرانسه گذاشت.کنشگران صف مقدم‌اش -یعنی رهبران دانشجویی-، پدید آمدنِ جنبش‌های جدید، مانند جنبش‌های دفاع از محیط زیست، جنبش زنان، جنبش‌های چپ جدید و همچنین ایجادحساسیت نسبت به توتالیتاریسم را مهمترین دستاوردهای آن به‌شمار می‌آورند. (۲) از منظر اقتصادی -دستِ‌کم در فرانسه- باور عمومی بر آن است که جنبش مه ۶۸ به تعدیل نابرابری‌های ایجاد شده توسط ده سال حکومت ژنرال دوگل انجامید. حکومتی که هر چند موجبات توسعة اقتصاد فرانسه و نوسازی صنعت و کشاورزی در این کشور را فراهم آورد، اما جامعه‌ای شدیداً نابرابر را نیز تولید کرده بود. نابرابر هم از منظر اقتدار و سبک‌های زندگیِ مورد پذیرش توسط اقتدار غالب-که همانطور که خواهیم دید یکی از حوزه‌های اعتراضی دانشجویان بود- و هم از نظر تقسیم ثروت که باعث شد مزد و حقوق‌بگیران نیز به صفِ معترضان بپیوندند. (۳) در نظرسنجی‌ای بنگاه نظرسنجی معتبر ایپسوس فرانسه به سفارش دائره‌المعارف یونیورالیس در سال ۱۹۸۸ انجام داد، بیست سال پس از این وقایع، ۴۹٪ پیمایش شدگان، مه ۶۸ را واقعة سیاسیِ مهمّ سال‌های اخیر فرانسه به‌شمار آوردند.
همة شواهد حکایت از آن دارد که نخبگان فرانسه فارغ از جهت‌گیری سیاسی‌شان، وقایع می ۶۸ را علیرغم کوتاه بودنش بسیار جدی گرفتند و تلاش کردند که درس‌هایی از این واقعه بگیرند. درس‌هایی که همانطور در بخش پایانی مقاله به آن اشاره خواهم کرد، توسط جریان‌های مهم سیاسیِ این کشور به برنامة سیاسی و اجتماعی‌ای تبدیل شد که آرام آرام در فرانسه به قانون و رویه و عرف تبدیل گشت. اما شاید مهم‌ترین نشانة این جدی گرفتن همان آمار مقالات و کتاب‌هایی باشد که پیرو این وقایع در فرانسه منتشر شدند.در سال ۱۹۷۰، یعنی تنها دو سال پس از وقایع مه ۶۸، فیلیپ بنتون و ژان توشار، دو تن از اساتید علوم سیاسی و تاریخ فرانسه در مقاله‌ای، به گردآوری و طبقه‌بندیِ تفسیرهایی در مورد علل آغاز مه ۶۸ پرداختند که در مقالات علمی دانشگاهی و کتاب‌هایی که تا این سال منتشر شده بود ارائه گشته بودند. (۴) آنها این تفاسیر را به ۸ گونه تقسیم کردند که عبارتند از: ۱- توطئه‌ی برای براندازی نظام سیاسی در فرانسه، ۲- بحران دانشگاه، ۳- شورش جوانان (شورش نسلی)، ۴- شورش معنوی (بحران تمدنی)، ۵- مبارزة طبقاتی و برآمدن جنبش‌های اجتماعی جدید، ۶- بحران اجتماعی از نوع سنتی، ۷- بحران سیاسی، ۸- زنجیره‌ای از اتفاقات و شرایط. برخی از این سرفصل‌ها خود دارای زیرمجموعه‌هایی هستند. به عنوان مثال، گونة شمارة ۶، یعنی توضیح وقایع مه ۶۸ از طریق «بحران اجتماعی از نوع سنتی» به دو زیرمجموعة «سیاست انحصارها» و «شرایط اقتصادی-سیاسی» تقسیم می‌شود، که اولی ناظر است بر انحصار امر سیاسی در یدِ احزاب و نهادهایی که دیگر لزوماً جامعة تغییریافته را نمایندگی نمی‌کردند و دومی به شرایط اقتصادی و سیاسی در جهانِ پرتلاطم دهة هفتاد میلادی و شرایط اقتصادی و سیاسی خودِ فرانسه. گونة شمارة ۷، یعنی «بحران سیاسی» نیز دارای دو زیر مجموعه است که اولی بر «مسئولیت نهادها» تمرکز می‌کند و دومی بر «فقدان آلترناتیو چپ».
آشکار است که تاریخچة پدیده‌ای به این اهمیت را نه می‌توان به اختصار بازگو کرد و نه فقط به شمارش سلسله‌وار وقایع یکی پس از دیگری اکتفا نمود. از این رو در این نوشته سعی خواهم کرد به تعدادی از پرسش‌های مهمی که پیرامون این وقایع مطرح هستند بپردازم و با کندوکاو در مورد برخی زمینه‌های وقوع آن نشان دهم که هر چند در وقایع مه ۶۸ نیز مانند وقایع دیگری از این دست -شورش‌های گسترده، انقلاب‌ها، اعتصابات سراسری و غیره- نمی‌توان وجه اتفاقی و فی‌البداهگی را نادیده گرفت، اما با نگاهی به زمینه‌های پدید آمدنش می‌توان توضیح کافی‌اییافت برای علت وقوعش.

آیا شورش دانشجویان در سوم مه ۱۹۶۸ آغاز شد؟
از منظر درگیری با پلیس (درگیری‌ای که به زخمی شدن حدود ۵۰۰ نفر -نیمی دانشجو و نیمی نیروهای پلیس-، دستگیری ۵۷۶ نفر که ۲۷ نفرشان شب را در بازداشتگاه پلیس سپری کردند انجامید)، روز سوم ماه می ۱۹۶۸ بدون تردید روز آغاز شورش‌های ماه مه به‌شمار می‌رود. این درگیری‌ها تا ساعت ۱۰ شب این روز در محلة «کارتیه لاتَن»، محلة مجاور دانشگاه سوربُن که به دستور رئیس‌اش درهایش را به روی دانشجویان بسته بود و پلیس را به محل دعوت کرده بود ادامه یافتد. رئیس دانشگاه، بعدها گفت که دلیل بستن دانشگاه، نگرانی از حملة اعضای گروه شبه‌فاشیستیِ «اکسیدان» (به معنای غرب) به اعتراضات دانشجویی‌ای بود که در درون دانشگاه و در آمفی‌تئاترها برقرار بود.
با اینهمه، دستِ‌کم باید به روز قبل از این واقعه برگشت تا هم ابعادِ گستردة درگیری‌ها را فهمید و هم توضیح رئیس دانشگاه سوربن را. روز دوم ماه مه، حدود ۳۰۰ تن از دانشجویانِ دانشکدة جدیدالتأسیس نانتر به دعوت «جنبش ۲۲ مارس»، برای اجرای برنامه‌های ویژة «روز مبارزه با امپریالیسم» تقاضای استفاده از آمفی‌تئاترهای این دانشکده را کرده بودند. علیرغم آنکه یکی از آمفی‌تئاترها در اختیار دانشجویان قرار گرفت، آنها بر خواستة خود مبنی بر اشغال همة آمفی‌تئاترها پافشاری کردند و مانع ورود اساتید به این کلاس‌ها شدند. از میان اساتید، یکی، رونه رِمون، (اولین استاد کرسی تاریخ قرن بیستم در فرانسه) به همراه سیصد دانشجوی کلاسش حاضر به تبعیت از دانشجویان معترض نشد و تلاش کرد وارد کلاسش شود. ممانعت دانشجویان معترض، به درگیری بین معترضان و دانشجویان علاقمند به حضور در سر کلاس انجامید که در آن تعداد زیادی دانشجو زخمی شدند. (۵) حرکت اعتراضی توسط گروهی ترتیب داده شده بود که به «جنبش ۲۲ مارس» شهرت داشت. در ۲۲ مارس همین سال، این گروه که از یک‌سال قبل در دانشکده نانتر تأسیس شده بود و فعالیت‌های نمایشی بسیاری را حول محورهایی همچون «رفت و آمد آزاد به خوابگاه‌ها» و «دفاع از خلق ویتنام در مقابل امپریالیسم آمریکا» تدارک دیده بود، بار دیگر تظاهراتی را در دانشکده نانتر ترتیب داده بود که منجر به درگیری با پلیس -که علی الاصول حقَ ورود به دانشکده را نداشت- و تعطیلیِ دانشکده شده بود. «جنبش ۲۲ مارس» در این روز تشکیل شد و متشکل از دانشجویانی بود که در گروه‌های ماوراء چپ (۶) آن دوران، یعنی مائوئیست‌ها، تروتسکیست‌ها و آنارشیست‌ها و گروه‌های روشنفکری-سیاسی‌ای همچون «موقیت‌گرایان» (۷).
«جنبش ۲۲ مارس» که پس از اتفاقات دوم ماه مه تعداد زیادی از اعضایش (و از جمله شناخته شده‌ترینِ آنها دانیل کوهن‌بندیت) به کمیتة انضباطی دانشگاه فراخوانده شده بودند، تصمیم گرفتند که در دهم ماه می، اینبار در سوربُن تظاهرات مشابهی را برگزار کنند. اما سازمان دانشجویان سوربُن که عضو «اتحادیة ملی دانشجویان فرانسه» بود، پیش‌دستی کرد و در سوم ماه می دست به تظاهرات زد. دلیل اعلام شدة انجمن دانشجویان سوربُن برای این فراخوان آن بود که روز پیش یعنی همان دوم ماه می، دفتر این انجمن در دانشگاه سوربُن طعمة حریق شده بود و دانشجویان، گروه ماوراء راست «اکسیدان» را مسئول اینکار می‌دانستند. در عین حال گفته می‌شود که یکی از دلایل پیش‌دستیِ انجمن دانشجویان سوربُن، امکانی بود که این انجمن در شرایط پیش آمده دید تا با اُفت محبوبیت‌اش در میان دانشجویان مقابله کند و پایگاه اجتماعی‌اش را در میان دانشجویان مجدداً به دست آورد. (۸)
عکس شماره ۲ ( اشغال دفتر مدیریت دانشکده نانتر توسط جنبش ۲۲ مارس)

«اتحادیة ملی دانشجویان فرانسه» که در سال ۱۹۶۰ به یکصدهزار عضوش افتخار می‌کرد و مدعی بود که از هر دو دانشجو یکی عضو این اتحادیه است، در سال ۱۹۶۷ به رقم یک عضو از هر ده دانشجو رسیده بود. علیرغم افزایش سالانة تعداد دانشجویان در فرانسه، این اتحادیه تنها سی‌هزار عضو در سال ۱۹۶۷ داشت. در کنگرة این اتحادیه در سال ۱۹۶۱، ۸۰۹ نماینده از سراسر فرانسه شرکت کردند، تعداد این نمایندگان در آخرین کنگرة قبل از وقایع مه ۶۸ که در ماه اکتبر ۱۹۶۷ برگزار شد، به ۲۹۷ نماینده تقلیل یافته بود. این رقم در مجامع عمومی‌ای که حدوداً هر دو ماه یکبار برگزار می‌شد به ترتیب برای نوامبر ۱۹۶۷، ژانویة ۱۹۶۸ و مارس و آوریل همان سال عبارت بودند از ۲۷۲، ۲۶۸، ۱۷۸ و ۱۷۰. (۹) دلیل این اُفت، گرفتار شدنِ «اتحادیة ملی دانشجویان فرانسه» بود میان دو نوع رادیکالیسم سیاسی، در یکسو دانشجویان ماوراءچپ (بیش از همه تروتسکیست‌ها و موقعیت‌گرایان) که علیرغم دست بالا داشتنِ نیروهای چپ در اتحادیه، قصد جدی در برکنار کردن رهبری آن داشتند و در سوی دیگر نیروهای ماوراء راست (همان جنبش اکسیدان) که توانایی این اتحادیه در برگزاری میتینگ‌ها و برنامه‌های ضدامپریالیستی را بر نمی‌تافت، اتحادیه را بازوی اجراییِ حزب کمونیست فرانسه در دانشگاه به‌شمار می‌آورد و به استفاده از انواع و اقسام ابزارهای قانونی و غیرقانونی سعی در زمین زدن آن داشت. از این رو بود که اتحادیه بالا رفتنِ تنش سیاسی در دانشگاه‌ها و بسته شدنِ نانتر را فرصتی رؤیایی برای بازسازی خود به عنوان نهاد نمایندگی دانشجویان مغتنم شمرد و خود در ۳ مارس فراخوان به تظاهرات در دانشگاه داد، پیش از آنکه ابتکار این فراخوان به‌دست «گروه ۲۲ مارس» بیفتد.
فردای درگیری‌های ۳ می، پاریس دو روز نسبتاأ آرام را از منظر درگیری‌های خیابانی گذراند. اولاً به این دلیل که پلیس تمامی منطقة مجاور دانشگاه سوربُن را اشغال کرد، دوم به این دلیل که روزهای چهارم و پنجم مه مصادف با شنبه و یکشنبه، یعنی روزهای تعطیل دانشگاه بود. با اینهمه، روشن بود که با فرا رسیدن دوشنبه -۶ مه- اعتراضات بار دیگر از سر گرفته خواهند شد. زیرا نه فقط «اتحادیة ملی دانشجویان فرانسه» فراخوانی برای اعتصاب -اینبار در محله‌ای دیگر -میدان دانفر روشرو- داد که مسئولان دانشگاه‌های پاریس نیز طی بیانیه‌ای به ورود غیرقانونی پلیس به صحن دانشگاه که آن را مسبب اصلی درگیری‌ها می‌دانستند اعتراض کردند. و نهایتاً «سندیکای استادان آموزش عالی» (۱۰) به خشونت پلیس و ورود غیرقانونی‌اش به دانشگاه بدون حتی یک اخطار یا تلاش برای مذاکره با دانشجویان اعتراض کردند و آنها نیز اعلام اعتصاب نمودند.در فراخوان دانشجویان برای تجمع اعتراضی در میدان دانفر روشرو، سه مطالبه از سوی برگزارککندگان مطرح شده بود: «خروج نیروهای پلیس از محلة کارتیه لاتن، آزادی بدون قید و شرط همة دانشجویان دستگیر شده و بازگشاییدانشکده‌ها».
در تمامی روز ششم مه در محله‌های مختلف دانشگاهی درگیری‌هایی میان نیروهای پلیس و دانشجویان رخ داد و همچنین دانشجویان دانشگاه‌ها در برخی از شهرستان‌ها دست به اعتصاب زدند. فراخوان «اتحادیة ملی دانشجویان فرانسه» برای ساعت ۶ و نیم عصر با استقبال غیرقابل منتظره‌ای روبرو شد، نزدیک به سی‌هزار دانشجو در این تجمع شرکت کردند. در پایان راهپیمایی، دانشجویان، دلگرم از توانایی‌شان در بسیج، به محل منازعة اولیه‌شان یعنی حوالی دانشگاه بازگشتند و تا پاسی از شب درگیری‌های سختی میان آنها و نیروهای پلیس در جریان بود که حدود ۶۰۰ نفر زخمی برجای گذاشت و حدود ۴۰۰ نفر نیز بازداشت شدند. موفقیت فراخوانِ اتحادیة «سندیکای استادان آموزش عالی»برای اعتصاب در فردای این درگیری، نشان از آن داشت که ماجرا بسی فراتر از آن است که دولت دوگل و وزیر آموزش عالی‌اش -آلن پرفیت- تصور می‌کردند و با نطق‌هایی در محکومیت شدید اعتراضات و «اغتشاش‌گر» نامیدن آنها موفق به خاموش کردنش خواهند شد.

عکس شمارة ۳. راهپیمایی فراخوانده شده توسط «سندیکای استادان آموزش عالی»
درگیری‌های خیابانی ۶ مه که تا پاسی از شب در میدان سن‌ژرمن (به فاصلة ۵۰۰ متری از محلة کارتیه لاتن که همچنان در اشغال پلیس بود) ادامه داشت. در همین روز در محلة مونپارناس نیز درگیری‌های دیگری میان معترضان و نیروهای پلیس در گرفت که به دستگیری ۴۳۰ نفر دیگر منجر شد و حدود ۳۰ نفر از دستگیر شدگان حکم بازداشت موقت گرفتند. فردای آن روزِ پُر ماجرا با ورود اقشار دیگری از مردم به اعتراضات، وقایع وجه فزاینده‌ای یافت.

کارگران، چه زمانی و به چه صورت به اعتصابات پیوستند و چگونه از آن جدا شدند؟
افسانه‌های بسیاری حول نسبت دانشجویان و کارگران در وقایع مه ۶۸ وجود دارد، جذاب‌ترینِ آنها اتحادی است که طی این دوران میانِ دانشجویان (به عنوان عنصر صاحب فکر) از یک‌سو، و کارگران به عنوان (عامل فشار اقتصادی) از سوی دیگر برقرار شد و همین اتحاد بود که نظم سرمایه‌دارانة فرانسه را متزلزل کرد. به عبارت دیگر، وقایع مه ۶۸ الگوی انقلابی مارکس را آنچنان که در مانیفست حزب کمونیست توضیح داده بودِ یعنی پیوند «پیشروترین و قاطع‌ترین بخش احزاب کارگری»-یعنی همان کمونیست‌ها- با سایر سازمان‌ها و احزاب کارگری که مارکس «برتری آنها بر بقیة تودة عظیم پرولتاریا» را در آن می‌دانست که اینها برخلاف خودِ پرولتاریا و سازمان‌ها و احزاب کارگری، «از سیر جنبش پرولتری، شرایط و پیامدهای عام و نهایی آن درک روشنی دارند». (۱۱)
در اینکه کارگران پس از تعللی چند به اعتراضات دانشجویی پیوستند و با برقراری اعتصابات گسترده و سراسری، حکومت و دولت را وادار به پذیرش تغییراتی در رابطة کار و سرمایه کردند، تردیدی نیست. به عبارت دیگر این افسانه، زمینة عینی و تاریخیِ واقعی‌ در روند تحولات مه ۶۸ دارد، با اینهمه، برای ارزیابی میزان تطابق این افسانه با واقعیتِ لازم است به سیر وقایع از روز هفتم ماه مه تا روز ۱۵ که تظاهرات مشترک دانشجویان و کارگران در پاریس برگزار شد و به شورشی انجامید که همه (یعنی هم حکومت، هم دولت و هم حزب کمونیست فرانسه) را نگران کرد بپردازیم.
اولین نکته آن است که نهادهای نمایندگی‌کنندة کارگران، اولین نهادهایی نبودند که به تظاهرات ماه مه پیوستند. اولین این نهادها -همانطور که در خطوط پیشین به آن اشاره شد- سندیکای اساتید آموزش عالی بود و دومین گروه، کارمندان یا به عبارت دقیق‌تر تکنیسین‌های ادارة پست و تلفن. سندیکای تکنیسین‌ّهای ادارة پست و تلفن با انتشار اعلامیه‌ای در روز ششم مه فراخوانی برای اعتصاب سه روزه را منتشر کرد که از هفتم مه آغاز می‌شد. درست است که در همین روز سندیکای سِ. ژِ. ت (۱۲) (بزرگترین مرکز وقتِ سندیکایی فرانسه و نزدیک به حزب کمونیست این کشور) نیز اعضایش در حوزة معدن را به اعتصابی یک روزه فراخواند، اما دلیل این فراخوان& ارتباطی به اعتراضات دانشجویی نداشت. علت فراخوان، کشته شدنِ شش معدنچی در معدن روش-لا-مولیر بود. فراخوان با موفقیت خارق‌العاده‌ای روبرو شد: یکصد هزار کارگر معدن دست از کار کشیدند.
در واقع از هفتم ماه مه بود که آرام، آرام بدنة سیاسی جامعة فرانسه بیدار شد. گویی شدت درگیری‌های ۶ مارس، همه را به صرافت موضع‌گیری انداخته بود. نه فقط محیط‌های دانشجویی و نهادهای دانشجویی، بلکه سندیکاها و گروه‌های سیاسی، یک به یک اعلامیه‌هایی منتشر کردند که وجه مشترک همه‌شان محکومیت سرکوب وحشیانة نیروهای انتظامی بود: پلیس و نیروهای ویژة ضد شورش. تا این روز، سازمان‌ای سیاسی رسمی یا سکوت اختیار کرده بودند یا همچون مسئول تشکیلاتِ حزب کمونیست فرانسه که چهار سال پس از آن، در سال ۱۹۷۲ به دبیرکلی این حزب رسید و بیش از بیست سال در این مقام باقی ماند، یعنی ژرژ مارشه، در مقاله‌ای با عنوانِ «انقلابی‌های دروغین که باید افشا شوند» که در روزنامة این حزب -اومانیته، )به معنای بشریت(- منتشر شد& دانیل کوهن‌بندیت را «آنارشیستی آلمانی» و عنصر «شورشی‌»ای خواند که «در ضدیت با منافع توده‌های دانشجوست و باعث تحریک جریانات فاشیستی خواهد شد». او همچنین با سوء‌ظن ازتظاهرات سوم مارس یاد کرد و این پرسش را مطرح ساخت که «جای سؤال دارد که چرا هرگاه نیروهای کارگری به وحدت سیاسی نزدیک می‌شوند، گروهی چپ‌رو وارد کار شده و صحنة سیاسی را مغشوش می‌کند؟». (۱۳)
ارتباط «جنبش ۲۲ مارس» با نهادهای کارگری البته دارای سابقه‌ای طولانی‌تر بود. همانطورکه در خطوط پیشین یادآور شدیم، «جنبش ۲۲ مارs» که متشکل بود از گروه‌های کمونیست ماوراء چپ , مدتها بود که تلاش می‌کرد با سندیکاهای کارگری و همچنین جناح ناراضی و رادیکال‌تر حزب کمونیست فرانسه ارتباط برقرار کند. (۱۴) امری که باعث عناد میان حزب کمونیست فرانsه و سندیکاهایِ وابسته و نزدیک به وی با «جنبش ۲۲ مارس» بود. به عنوان مثال، دو روز پیش از درگیری‌های ۳ مه، زمانی که دانشجویان قصد پیوستن به راهپیمایی اول ماه مه (روز جهانی کارگر) در پاریس راداشتند اعضای انتظاماتِ این راهپیمایی با شدت و خشونت از ورود آنها به جمع راهپیمان‌ها جلوگیری کرده بودند. (۱۵) باید یادآور شویم که سندیکای سِ. ژِ. تِ. فراخوان این راهپیماییرا داده بود اما سایر سندیکاهای بزرگ کارگری و کارمندی همچون سِ. اف. دِ. تِ. (۱۶) ، اف. ژ. دِ. اِس. (۱۷) و سندیکای کارمندان آموزش و پرورش از پیوستن به آن خودداری کرده بودند. به این معنا، نه فقط سازمان‌ها و نیروهای سیاسی و سندیکایی چپ در آغاز کار به جنبش دانشجویی عنایتی چندانی نداشتند و بیشتر در مقام منتقدشان برآمده‌بودند تا همراهی با آنها، بلکه این نیروها در میان خود نیز همبستگیِ چندانی نداشتند و تشتت بین صفوف آنها به حدی بود که حتی نتوانسته بودند به توافقی برای مهم‌ترین واقعة کارگری سال -یعنی راهپیمایی روز جهان کارگر- برسند. همة این داده‌‌ها از ۸ ماه می آرام آرام تغییر کردند.
در ۸ مه در حالی که حزب کمونیست فرانسه همچنان در نشریه‌اش «چپ‌روها» را محکوم می‌کرد، دو سندیکای بزرگ سِ. اف. دِ. تِ.و سِ. ژِ. تِ. طی جلسه‌ای مصمم به پیوستن به دانشجویان شدند.نهایتاً در روز ۱۱ مه، این دو سندیکا همراه با سندیکای اساتید آموزش عالی، سندیکایِ آموزش و پرورش، اتحادیة دانشجویان فرانسه، فراخوانی را برای اعتصاب عمومی برای ۱۳ ماه مه منتشر کردند. دیگر سندیکای مهم کارگری (اِف. او (۱۸)) نیز پس از انتشار فراخوان به آن پیوست. مطالباتِ مطرح شده در این فراخوان، دقیقاً همان سه مطالبة دانشجویان بودند. البته در این فاصله تعدادی از روشنفکران سرشناس فرانسه به ابتکار ژان پل سارتر نیز به حمایت از تقاضاهای دانشجویان پرداختند و همچنین جمعی از روزنامه‌نگاران، متشکل از روزنامه‌نگارانِ روزنامه‌های لوموند، اومانیته، اکسپرس، نوول ابسرواتور و تِموانیاژ کرِتی‌یَن (شهادت مسیحی) اعلام کردند که کمیتة حقیقت‌یابی را برای کشف حقایق در مورد رفتار نیروهای پلیس در تظاهرات گذشته تشکیل داده‌اند.
در تمامی این روزها تا ۱۳ ماه مه که حدود یک میلیون نفر در میدان دانفر روشرو راهپیمایی کردند، اعتراضات دانشجویی نه فقط در دانشگاه‌های مختلف پاریس و درگیری با پلیس ادامه داشتِ بلکه دانشکده‌های شهرهای دیگر نیز تقریباً همگی به اعتراض مشغول بودند. پس از راهپیمایی عظیمِ دانفر روشرو، دانشجویان حدود ۸ شب به سمت سوربُن سرازیر شدند تا آن را اشغال کنند. جمعیتی ۳۰ هزار نفری متشکل از دانشجویان و کارگرانی که در تظاهرات شرکت کرده بودند به سمت این دانشگاه به حرکت آمدند و در طی مسیر تصمیم بر آن شد که نه فقط دانشگاه که تمامی محلة کارتیه لاتن به اشغال در بیاید. از این رو سنگرهایی در تمامی محله بسته شد. وزیر آموزش ملی -آلن پِرفیت- پذیرفت که جلسه‌ای با نمایندگان دانشجویان برای مصالحه داشته باشد. ساعت یک شب بود که دانیل کوهن‌بندیت از جلسة مذاکره خارج شد و اعلام کرد که توافقی حاصل نشده‌است. همزمان به نیروهای پلیس دستور داده شد که برای رفع اشغال محلة کارتیه لاتن وارد کار شوند. درگیری‌های این شب، به جنگ داخلی بیشتر شبیه بود تا درگیری‌ای معمول. حدود ۴۰۰ نفر از طرفین زخمی و ۴۶۰ نفر دستگیر شدند و ۱۸۸ اتوموبیل که حدود ۶۰ تای آنها کاملاً سوخته بود صدمه دیدند.
از فردای این واقعه، اعتراضات نه فقط گسترده‌تر شدند بلکه هم حوزه‌های جدیدی از جامعه را در بر گرفتند، هم در برخی حوزه‌ها شکلی نهادینه یافتند و هم در حوزة کارگری صورتی یافتند که حکایت از آن داشت که حتی کار از دست سندیکاها نیز خارج شده است. حوزه‌های جدید عبارت بودند از مراکز تحقیقاتی که در فرانسه کم‌و‌بیش به دانشگاه‌ها وابسته‌اند. دبیرستان‌ها نیز وارد کار شدند و با اشغال ساختمان مدرسه‌ها، به بحران‌ها افزودند. در دانشکده‌ها، محله‌ها و برخی از کارخانه‌ها، کمیته‌هایی برای مدیریت خودمختار تشکیل شد و اعتصاب غیرمتکرکز و خودپا (یعنی بدون رهبری سندیکاهای کارگری) در کارخانه‌ها آغاز شد. به عنوان مثال کارگران و تکنیسین‌های کارخانة «سود-آویاسیون» که حدود ۲ هزار نفر بودند،در روز ۱۴ مه ، بدون هیچ پیش‌آگهی‌ای دست به اعتصاب زدند.
فردای آن روز اولین بخش از کارگران کارخانة ماشین سازی رنو نیز اعلام اعتصاب نمودند و کارگاه‌های‌شان را اشغال کردند. همچنین ۲۵۰۰ دانشجو، تئاتر ادئون را اشغال کردند و در آنجا به صورتی شبانه‌روزی به برگزاری کنفرانس مطبوعاتی و سمینار و جلسات مشورتی پرداختند. پانزدهم ماه مه همچنین شاهد تشکیل «کمیتة روزنامه‌نگاران مستقل» در رادیو تلویزیون ملی فرانسه بود. در این سال‌ها، رادیو و تلویزیون در فرانسه، نهادی انحصاری و دولتی بود. در ۱۶ مه، کارگران راه‌آهن سراسری فرانسه نیز دست به اعتصاب زدند و مطبوعات از وجود حدود ۳۰۰ هزار کارمند و کارگر اعتصابی در کشور خبر داد.
در روزهای ۱۸ و ۱۹ مه اعتصاب‌ها هم گسترده‌تر و هم پراکنده‌تر شدند. اعتصاب تحقیقاً تمامی کارخانة ماشین‌سازی رنو را گرفته بود، بزرگ‌ترین کارخانة مواد شیمیایی و دارو‌سازی فرانسه، رُن پولنک و ده‌ها کارخانة دیگر در اقصی نقاط فرانسه در اعتصاب به‌ سر می‌بردند. همچنین شرکت راه‌آهن سراسری فرانسه، شرکت متروی پاریس و پست و تلگراف و تلفن نیز به اعتصاب پیوسته بودند.
• ورود سندیکاها و احزاب
به نظر می‌رسد که دو عامل باعث ورود جدی سازمان‌های سیاسیِ مخالف دولت و همچنین سندیکاها به بحران شد. یکی همان گسترش روزافزون، همزمان با پراکندگی اعتصاب‌ها و اعتراض‌ها بود و دیگری موضع سختی که دوگل همچنان و علیرغم گسترش بحران اتخاذ کرده بود. دوگل در بازگشت از سفری چهار روزه از رومانی در حالی که مشخص بود کشور کاملاً فلج شده است، صحبتی بهتر از «دغلکار» خواندن و «نقاب‌به‌چهره» داشتن معترضان و اعتصابیون نکرد و به این معنا، همچنان توطئه علیه فرانسه را مسبب شورش‌ها بر شمرد. پیرو این سخنرانی بود که برای اولین بار در سطوح سیاسیِ بالای کشور، صحبت از لزوم استعفای دوگل شد. پیه‌ر مندس‌فرانس، محبوب‌ترین چهرة شناخته شدة چپ در این دوران در سخنرانی‌ای در ۱۹ مه یادآور شد که «قدرت، شرایط را به وضعیتی انقلابی رسانده است و باید کنار برود».
در ۲۰ مه، ارقام رسمی از وجود ۱۰ میلیون نفر اعتصاب کننده در فرانسه خبر می‌دادند. و صحبت از ورود سایر صنایع و از همه مهم‌تر بانک‌ها به اعتصاب بود. در ۲۱ مه تمامی سندیکاهای بزرگ کارگری با یکدیگر ملاقات کردند تا خط‌مشی مشخصی در مورد راهی که باید در آینده انتخاب کنند برگزینند. دو روز بعد در حالی که دانشجویان در اعتراض به اخراج رهبرشان دانیل کوهن‌بندیت از فرانسه فراخوانی برای اعتصاب داده بودند، با مخالفت سِ. ژِ. تِ. در برپایی چنین راهپیمایی‌ای روبرو شدند و در ۲۳ مه ۴ سندیکای کارگری و کارمندی بزرگ فرانسه برای مذاکره با دولت اعلام آمادگی کردند. مذاکرات دو روز بعد، یعنی در ۲۵ مه با حضور نخست‌وزیر، نمایندگانی از آن۴ سندیکای بزرگ، سندیکای کاتولیکِ کارگران و کارمندان و سندیکای آموزش و پرورش و دو نماینده از دو انجمن کارفرمایی فرانسه آغاز شد و در ۲۷ مه اعلام شد که توافقی حاصل شده است. این توافق که به دلیل برقراری جلسات‌اش در ساختمان وزارت امور اجتماعیِ فرانسه در خیابانِ گرونلِ به «توافق‌های گرونل» مشهور است، عمدتاً شامل ۷ بند بود: ۱- افزایش ۳۵ درصدی حداقل حقوق، ۲- افزایش سایر حقوق‌ها بین ۷ تا ۱۰ درصد، ۳- کاهش ساعات کار به ۴۰ ساعت در هفته، ۴- حقّ ایجاد سندیکا در تمامی بنگاه‌ها، ۵- برقراری کمک‌هزینة خانواده، ۶- یک هفته تعطیلی اضافه در سال (که با این افزایش به چهار هفته در سال رسید) و ۷- پرداخت دستمزدهای روزهای اعتصاب.
در تمامی این چهار روز ، یعنی از زمان اعلام آمادگی سندیکاها برای مذاکره تا رسیدن به توافقات -که هر چند در کوتاه مدت به نظر رسید، چارة کار نیستند اما در عمل، آغازی بودند به پایان ماجرا-، هم فراخوان‌ها به راهپیمایی ادامه داشت و هم درگیری دانشجویان با پلیس و هم برپاییِ سنگرهایی توسط معترضان و جمع کردن‌شان توسط پلیس در انتهای روز.

• ورود سیاسیون، خروج گام به گام کارگران
در میان ناباوری همگانی، اعتصاب‌کننده‌گان توافق‌ها را پس زدند و رأی به ادامة اعتصابات برای هفتة بعد دادند. یک هفتة دیگر فرانسه با ۱۰ میلیون اعتصاب‌کننده مواجه بود. در این مرحله بود که بحث سیاسی به اوج خود رسید و راهپیمایان میلیونی ، اینبار با شعار «برقراری دولت مردمی» به خیابان‌های پاریس آمدند. گردهمایی‌های مختلفی -عمومی و خصوصی- که در آن نیروهای چپ رسمی به بحث پیرامون تبیین آلترناتیوی برای جایگزینی حکومت دوگل می‌پرداختند برقرار شد.

اما ژنرال دوگل که تا آن روز بحث از برقراری رفراندمی می‌کرد در حوزة تغییر دانشگاه و نهادهای فرهنگی و اجتماعی جدیدی که قرار بود برای رفع نارضایتی‌ها تأسیس شوند، ناگهان گامی به جلو برداشت و با انحلال مجلس و اعلام انتخابات جدید برای پایان ماه ژوئن، ابتکار را در مبحث جایگزینی به‌دست گرفت و راه حلی را در چارچوب نهادهای انتخابی جمهوری فرانسه پیش گذاشت. رفراندم قرار بود در ۱۶ ژوئن برگزار شود. دوگل در ۲۹ مه به سفری یک‌روزه رفت و بعدها روشن شد که به دیدار سران ارتش فرانسه در شهر بادن-بادن آلمان رفته است تا از حمایت احتمالی آنها برای ورود به معرکه‌ای که به نظر می‌رسد جمع کردنش دیگر در توان پلیس و نیروهای شورشی نیست اطمینان حاصل کند. در بازگشتاز این سفر بود که دوگل اعلام کرد که از برگزاری رفراندم منصرف شده است و راه حل را در رجوع به انتخابات جدیی برای قوة مقننه می‌بیند. نطق دوگل که به قصد با همان ادبیات و لحنی تهیه شده بود که نطق معروف او در ۱۸ ژوئن ۱۹۴۰ زملنی که از لندن خود را رئیس ارتش فرانسه و مردم فرانسه را به مقاومت در برابر اشغال آلمان‌ها فرا خوانده بود، حکایت از آخرین صحنة بازی‌ای داشت که قرار بود سرنوشت فرانسه را برای سال‌ها و دهه‌های بعدی روشن کند:
از آنجا که من دارای مشروعیت ملی و جمهوری‌خواهانه هستم، در بیست‌و‌چهار ساعت گذشتم مصمم شدم تمامی امکانات را بدون هیچ استثنایی برای نگهداریِ آن در نظر بگیرم. تصمیم‌ام را گرفتم. در شرایط فعلی کنار نخواهم رفت. نخست‌وزیرم را که مورد احترام همگان است، تغییر نخواهم داد. من امروز مجلس ملی را منحل اعلام می‌کنم. از تمامی فرماداران می‌خواهم که در همه جا و در تمامی لحظات در مقابل شور‌ها بایستند. انتخابات در زمان و فرصت تعیین شده توسط قانون اساسی برگزار خواهد شد. مگر آنکه بشنوم که می‌خواهند دهان تمام ملت فرانسه را ببندند؛ بخواهند مانع ار ابراز نظر وی شوند و مانع از زندگی کردنش به همان صورت که مانع از آن شده‌اند که محصلان تحصیل کنند، مدرسان درس بدهند و کارگران کار کنند. ابزار آنها، فشار، تشویش اذهان و استبدادی است که توسط گروه‌های متشکل و توسط حزبی که ابزاری برای اِعمال تام‌گرایی است از دیرباز برنامه‌ریزی شده‌است، هر چند که در این زمینه اکنون رقبایی هم پیدا کرده‌است. (۱۹)
دوگل و طرفدارانش اکنون یکماه فرصت داشتند تا بازی باخته را به نفع خود تغییر دهند. اولین حرکت طرفدارانِ دولت، برگزاری راهپیمایی‌ای بود در بلوار شانزلیزه که حدود یک میلیون نفر در آن با شعار زنده‌باد دوگل، زنده‌باد جمهوری شرکت کردند. همزمان در بسیاری از شهرستان‌ها (آنژه، روان، رِن، لوهاور، بوزانسون و ...) تظاهراتی به نفع دوگل انجام شد.
عکس ۶ (راهپیمایی طرفداران دوگل در شانزه‌لیزه)
همچنین دولت به عوض تکیه بر قرارداد کلی گرونل که به‌نظر می‌رسید اعتصابیون را راضی نکرده است، مذاکراتی را با اعتصابیونِ بخش‌های مختلف آغاز کرد. اولین بخش‌هایی که با عقد قراردادی توافق خود را با دولت اعلام کردند و به کار برگشتند، مزد و حقوق‌بگیرانِ بخش‌های دولتی بودند: راه‌آهن سراسری، شرکت برق فرانسه و قطار شهری پاریس در ۳ ژوئن به سر کار برگشتند. سپس نوبت به کارخانه‌های بزرگ خصوصی رسید. در این میان، سندیکای سِ. ژِ. تِ. نیز تمام و کمال به خدمت برنامة بازگشت به کار پیوست و در ۵ ژوئن اعلام کرد که «منافع کارگران در بازگشت به کار است». (۲۰) دو روز بعد، در ۷ ژوئن این سندیکای نزدیک به حزب کمونیست که بیش از همه بر طبل رفتن دوگل و برقراری حکومت مردمی پافشاری می‌کرداز «بازگشت جمعی و پیروزمندانةکارگران به کار» خبر می‌داد. (۲۱)
البته دولت فقط به مذاکره و مصالحه اکتفا نکرد و آنجا که ممکن بود، پلیس ضد شورش را برای پس گرفتنِ کارخانه‌های اشغال شده به‌کار می‌گرفت. به نظر می‌رسد که مرگِ دانش آموز ۱۸ ساله‌ای در یکی از درگیری‌ها میان نیروهای ضد شورش و کارگران کارخانة فلَن و دانشجویان و دانش‌آموزان که برای کمک به آنها رفته بودند، نقطة عطفی در تقابل‌های خیابانی به‌شمار می‌رود. راهپیمایی‌هایی که در ارتباط با این اتفاق توسط دانشجویان فراخوانده شد، همگی با شعار سکوت برگزار شد که خود نشان از اُفت تنش‌ها داشت. با اینهمه، جنگ و گریز میان دانشجویان تا اواخر ماه ژوئن ادامه داشت، در حالی که دولت تمامی گروه‌های ماوراء چپ را ممنوع اعلام کرد. آخرین سنگرهای دانشجویی چند روز مانده به اولین دور انتخابات مجلس که در ۲۳ ژوئن برگزار شد، جمع شدند. کارگران کارخانه‌های بزرگ ماشین‌سازی (رنو، پژو و سیتروئن) سر کار بازگشتند و امتحانات دیپلم دبیرستان تقریباًبه‌موقع برگزار شد.
آیا مه ۶۸ پدیده‌ای یکّه و مختص فرانسه بود؟
جنبش مه ۶۸ از بسیاری جهات شباهت زیادی به دو جنبش مهم دیگری داشت که در اوایل دهة ۱۹۶۰ میلادی، یکی در آمریکا و دیگری در آلمان شکل گرفته بودند. همانطور که دانیل بن‌سعید یکی از رهبران «لیگ کمونیست‌های انقلابی» (تروتسکیست)، یکی از بنیانگذاران «جنبش ۲۲ مارس» و یکی ز رهبران جنبش مه ۶۸، بیست سال بعد در مورد ذهنیت دانشجویان در این دوران توضیحی می‌دهد،
یکی از ویژگی‌های جنبش [دانشجویی در آن سال‌ها] فی‌البداهگی‌اش بود در به‌هم‌آمیختنِ مضامینِ ضدسرمایه‌داری -به‌ویژه از طریق اعتراض به نظام آموزشی- و مضامینِ بین‌المللی. زیرا تقریباً تمامی جریان‌های دانشجویی، میان این جنبش و [جنگ] ویتنام، اینهمانی برقرار می‌کردند.... نوعی همگرایی طبیعی میان جنبش‌های ضدّ اقتدار و ضدّ سرمایه‌داری در جوانان اروپای غربی، آمریکا و ژاپن با جنبش‌های ضدّ دیوانسالاری در اروپای شرقی وجود داشت و به‌وضوح جنگ ویتنام نقطة پیوند همة اینها به‌شمار می‌رفت. این وحدتِ تقریباً طبیعی بعدها با ماجرای انقلاب فرهنگی چین، ماجراهای کامبوج از بین رفت. در دهة ۱۹۷۰ وضعیت تغییرکرد، اما در آن دوران یک انرژی و شور و شعفی که از احساسِ به حق بودن ناشی می‌شد وجود داشت. (۲۲)
جنبش دانشجویی آمریکا عملاً در سال ۱۹۶۰ و زمانی آغاز شد که چهار دانشجوی سیاهپوست که موضوع تبعیض قرار گرفته بودند، تحصنی خودجوش را در یکی از مغازه‌های بزرگ زنجیره‌ایِ فروش مواد غذایی (وولوُرث) آغاز کردند. اعتراضی که در تعدادی از سایر شهرهای کشور تکرار شد. همبستگی دانشجویان سفیدپوست با آنها، سرآغاز جنبشی مدنی‌ای بود که علاوه بر موضوع تبعیض نژادی، آرام آرام و تا سال ۱۹۶۴ حوزه‌های دیگری را همچون منع آزمایش‌های هسته‌ای، آزادی بیان در دانشگاه، آزادی‌های مدنی و بی‌طرفی نسبت به حکومت کاسترو را در بر می‌گرفت. در پاییز سال ۱۹۶۴ این جنبش برای خود نام «جنبش آزادی بیان» (۲۳) را برگزید. تا سال ۱۹۶۵، این دانشجویان خود را پیرو ایده‌آل‌های بنیانگذاران آمریکا می‌دانستند. ایده‌آل‌هایی همچون برابری و آزادی و جستجوی خوشبختی که به نظر آنها سیاستمدارانِ لیبرال به آنها خیانت کرده بودند. از سال ۱۹۶۵ به بعد دو عامل باعث رادیکالیزه شدنِ این جنبش شد. یکی پدید آمدنِ گروه‌های تندرویِ مدافع حقوق سیاهپوستان و دیگری افشای اسنادی بود در مورد جنگ ویتنام که اثبات می‌کرد سیاست‌مداران این کشور در مورد آن به مردم دروغ گفته و می‌گویند. «جنبش آزادی بیان» که عمدتاً در شهر دانشگاهی برکلی فعال بود و نهاد تقریباً دوقلوی آن -یعنی «دانشجویان برای جامعه‌ای دموکراتیک‌ (۲۴) »- که مدعی داشتنِ پوشش گسترده‌تری بود در گام اول با طرح شعارهایی ناظر بر لزوم گسترش خودگردانی، دموکراسی مشارکتی و مفاهیمی نزدیک به اینها چرخش خود را به سوی مطالبات رادیکال‌تر آغاز کردند و سپس در سال ۱۹۶۷ به نقد رادیکال جامعة سرمایه‌داری و پذیرش مارکسیسم به عنوان «فاسفة انقلابی منسجم، تبیین‌شده و تحلیلی» (۲۵) روی آوردند. از این پس رادیکالیزاسیون این جنبش شتاب زیادی گرفت و رهبرانِ آن رسماً خود را «کمونیست‌های انقلابی» نامیدند. (۲۶) نه تنها گفتمانِ دانشجویی‌ای که در این سال‌ها در آمریکا تولید شد، «توسط جنبش ۲۲ مارس» و به‌ویژه بخش تروتسکیست آنها اتخاذ گشت، بلکه به‌واسطة تبادل کنشگرِ انقلابی نیز تجربة دانشجویان رادیکال آمریکایی به فرانسه منتقل گشت. (۲۷)
تجربة دیگری که هم مستقیم (به واسطة تبادل کنشگر و از جمله شناخته‌شده‌ترینِ آنها، دانیل کوهن‌بندیت) و هم غیرمستقیم (به‌واسطة نوع مبارزه و اشتراک ارزش‌ها) بر مه ۶۸ مؤثر بود، جنبش دانشجویان آلمان بود که توسط تشکلی به نام «فدراسیون دانشجویان سوسیالیست آلمان (۲۸) » هدایت می‌شد. سابقة این جنبش بسیار طولانی‌تر از سایر جنبش‌هایی بود که در دهة ۱۹۶۰ میلادی در سراسر اروپا سر بر آوردند و به معنایی نیز هم از جنبة نظری پیچیده‌تر از آنها بود و هم از نظر تشکیلاتی متفاوت با آنها. سابقة فدراسیون دانشجویان سوسیالیست آلمان به پایان جنگ دوم جهانی یعنی سال ۱۹۴۶ باز می‌گردد، آنها بدواً به حزب سوسیال دموکرات این کشور تحت رهبری هلموت اشمیت نزدیک بودند و مخالف رادیکالیسم چپ. اما پس از آنکه حزب سوسیال دموکرات آلمان در کنگرة بادگودسبرگ مرامنامة خود را بازبینی کرد و دیگر نه خود را یک حزب کارگری، بلکه حزبی مردمی تعریف کرد از آن حزب جدا شده و به صورت یک تشکل مجزا فعالیت کردند. تشکلی که وجه ممیزه‌اش پس زدن دموکراسی نمایندگی، و شعارش، فعالیت در جامعه و نه در پارلمان بود. (۲۹)
واقعیت آن است که آلمان پس از جنگ با یک مشکل سیاسی ویژه روبرو بود. بازسازی این کشور از تبعات مالی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی پس از جنگ، احزاب بزرگ این کشور را به نوعی ائتلاف دائمی سوق می‌داد و وجود منافع همپوشان میان اقشار و طبقات کشورچنان بود که سیاست منازعاتی را بر نمی‌تابید. در عین حال این وضعیت، هر چند به اقتدار دولت می‌افزود فضای خفقانی را برای نسل جدید که خود را مبری از خطاهای آلمان در جنگ می‌دانست ایجاد کرده بود که رهایی خود از آن را به‌واسطة نهادهای رسمی و اقتصاد سرمایه‌داری در حال بازسازی شدن نمی‌دید.
در سوی دیگر این معادله، وجه نظریِ کار بود که همواره در سیاست‌ورزی در آلمان از وزن بیشتری نسبت به سایر کشورها برخوردار بود. جنبش دانشجویان آلمان به مجموعه‌ای از متون انتقادی تکیه داشت که همگی در فاصلة سال‌های میانی دهة ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ توسط متفکرانی تولید شده بودند -مشهور به «مکتب فرانکفورت» - که در اواسط دهة ۱۹۳۰، آلمان نازی را به مقصد آمریکا ترک کرده بودند. (۳۰) به‌طور خیلی خلاصه، مجموعة این متون اقتصادی ناظر بودند بر ورود دیدگاه انتقادی به حوزه‌هایی از زندگی روزمره که تا پیش از این یا ۱) به علت خصوصی تلقی شدن، موضوع داوری با مِلاک‌ها و معیارهای دموکراتیک قرار نمی‌گرفتند؛ یعنی به عنوان مثال، خانواده و جنسیت و فرهنگ در معنای گستردة آن؛ یا ۲) در مظان اتهامِ سرسپردگی به سرمایه و بازتولید روابطِ دیکته‌شده توسط نیازهایِ آن در حوزه‌های عمومی نبودند، (۳۱) یعنی به عنوان مثال، تبلیغات، رابطة استاد و دانشجو، تکنوکراسی و بوروکراسی و غیره. اینها همه موضوعاتی بودند که جنبش دانشجویانِ آلمان اکنون مدعیِ آن بود که توان تولید «ضدّ'اش را دارد و برای اینکار دست به انواع و اقسام فعالیت‌های اجتماعی در انواع و اقسام سپهرهای عمومی می‌زد تا وجود یک چنین «ضدفرهنگی» را به اثبات برساند. (۳۲) پدیده‌ای که از آن به عنوان «بازگشت ایدئولوژی» به فضای سیاسی نیز نام برده شده است. (۳۳) گرایش جنبش دانشجویان آلمان در سال ۱۹۶۷ بیش از پیش به خشونت روی آورد، از جمله به دلیل کشته شدنِ یکی از اعضایش توسط پلیس در تظاهراتی که در دوم ژوئن ۱۹۶۷ علیه ورود محدرضا پهلوی به آلمان ترتیب داده شده بود. (۳۴) جنبش دانشجویان آلمان با کشته شدنِ مهم‌ترین و شناخته‌شده‌ترین رهبرش، رودی دوچکه (۳۵) رو به افول نهاد.

عکس ۹( رودی دوچکه و دانیل کوهن‌بندیت در جنبش دانشجویان آلمان)
اکنون می‌توان به پرسشی که در ابتدای این بخش مطرح کردیم پاسخ بدهیم: یعنی به این پرسش که «آیا مه ۶۸ پدیده‌اییکّه و مختص فرانسه بود؟». به اعتبار آنچه به اختصار در مورد جنبش دانشجویان در آمریکا و آلمان گفته شد، تردیدی نمی‌توان داشت که این پدیده تا آنجا که به دانشجویی بودنِ نقطة آغازین حرکت، مطالباتی که پیش نهاده می‌شد و همبستگی‌های بین‌المللی‌ای که آتش تظاهرات دانشجویی را روشن نگاه می‌داشتند مربوط می‌شود، مختص فرانسه نبود و حتی از خودِ این کشور نیز شروع نشد. همچنین دیدگاه‌های فرهنگیِ اجتماعی و سیاسی‌ای که باعث شد دانشجویان فرانسوی تا پای جان در تظاهرات مه و ژوئن ایستادگی کنند نیز دارای پیشینه‌ای روشن بود که به یک دهه پیش از آن باز می‌گشت. از منظر تئوریک نیز دانشجویان فرانسوی به همان ابزارهای فکری‌ای متکی بودند که پیشینیانِ آنها در آمریکا و به‌ویژه در آلمان. با اینهمه، مه ۶۸ دارای یک ویژگی بود و این ویژگی را نیز پس از آنکه جنبش‌های مشابهی در سایر کشورهای اروپایی -از جمله مهم‌ترینِ آنها ایتالیا- و آمریکای جنوبی و ژاپن سر برآوردند، همچنان حفظ کرد. این ویژگی، گسترش اعتراضات دانشجویی بود به سایر اقشار اجتماعی، بالاخص به کارگران و کادر فنیِ کارخانه‌ها.
توضیح این پدیده مسلماً دلایل بسیاری دارد که باز کردنِ آن در این فرصت کوتاه نمی‌گنجد. اما به اختصار می‌توان گفت که یکی از دلایل این پدیده، پایین بودن مزد کارگران در فرانسه نسبت به کشوری مثل آلمان بود. همانطور که در خطوط پیشین یادآور شدیم، یکی از بندهای توافق گرونل، افزایش ۳۵ درصدی حداقل حقوق بود. دلیل دیگری که برای پیوستن سایر گروه‌های اجتماعی به شورش مه ۶۸ می‌توان برشمرد، وضعیت اقتدارگرایانه و پدرسالارانة حاکم بر کارخانجات در فرانسه -باز هم به نسبت آلمان- بود که در آنها کارگران به‌هیچ‌وجه در مدیریت کارخانه مشارکت نداشتند. همانطور که دیدیم یکی دیگر از بندهای توافق گرونل، حقّ داشتن دفتر سندیکا در کارخانه بود. دلیل سوم، که شاید بتوان از آن به عنوان مهم‌ترین دلیل نیز یاد کرد (زیرا همچون مفصلی میان دانشجویان و کارگران عمل کرد) وضع خاصّ کادرهای فنی و مدیرهای میانی در کارخانه‌های فرانسه بود. این افراد که همگی از سطح بالای تحصیلات برخوردار بودند، علیرغم داشتنِ مسئولیت‌های سنگین، نه فقط حقوقی چندان بالاتر از کارگران نداشتند، بلکه شامل هیچ نوع اضافه‌کاری نیز نمی‌شدند. (۳۶) همین افراد بودند که میانجی برقراری تماس میان دانشجویان و کارگران شدند. تماس‌هایی که هم سندیکای س. ژ. ت. و هم حزب کمونیست فرانسه به شدت و گاه با خشونت آن را پس می‌زدند.

مه ۶۸ چه تأثیراتی در کوتاه مدت و میان مدت بر جامعه و سیاست فرانسه داشت؟
بحث در مورد میراث مه ۶۸، بحث تقریباً بی‌پایانی است که نه فقط هر از چندگاه و به بهانة سالگرد آن در فرانسه مطرح می‌شود، بلکه همچون پدیده‌ای که گویی نقطة انشقاقی در تاریخ فرانسه به‌شمار می رود نیز گاه از منظر فلسفی، گاه از منظر سیاسی و گاه اقتصادی یا اجتماعی و فرهنگی مورد توجه قرار می‌گیرد.
از منظر سیاسی، کوتاه‌دامنه‌ترین تأثیر مه ۶۸، پیروزی بلامنازع طرفداران دوگل بود در انتخابات مجلس که در پایان ژوئن ۶۸ برگزار شد. در این انتخابات، طرفداران دوگل (اتحاد برای دفاع از جمهوری) با کسب اکثریت کرسی‌های مجلس به حزب بلامنازع فرانسه تبدیل شدند. این اولین باری بود در جموری پنجم فرانسه که یک حزب به تنهایی اکثریت مطلق آرا را به دست می‌آورد. دو حزب بزرگ چپ، حزب کمونیست و «فدراسیون چپ دموکرات و سوسیالیست» (به رهبری فرانسوا میتران) بزرگ‌ترین بازندگان این انتخابات بودند و هر یک به ترتیب ۳۹ و ۵۹ کرسی مجلس را از دست دادند. به نظر می‌رسد که علیرغم شور و اشتیاقی که مه ۶۸ در فرانسه ایجاد کرده بود، در مجموع فرانسوی‌ها به نمایندگانی که بازگشت نظم را به کشور وعده داده بودند رأی دادند. به این اعتبار، در وهلة اول اینطور به نظر آمد که خط و مشی سختگیرانة دوگل که در تقابل با نخست‌وزیرش (ژرژ پمپیدو) قرار داشت، جواب داده است. با اینهمه این پیروزی دیری نپایید و تقریباً یک‌سال بعد زمانی که دوگل سعی کرد با تکیه بر آن، رفراندومی را برای بازسازی مشروعیت متزلزل شدة خود در وقایع ۶۸ بازسازی کند، آشکار گشت که دوران حکومت اقتدارگرایانه در فرانسه به پایان رسیده‌است. همان بستری که مه ۶۸ بر آن به‌وقوع پیوسته بود، عاقبت به برکناری دوگل از قدرت نیز انجامید.
از قضا رفراندم پیشنهادی دوگل دارای سویه‌های روشنِ دموکراتیک بود. این رفراندم ناظر بر دو تغییر بود، یکی تأسیس واحدی کشوری به نام «منطقه» و دیگری،انحلال مجلس سنا از طریق ادغام آن با شورای اقتصادی-اجتماعیِ کشور فرانسه. رأی دهندگان در هر دو این پیشنهادها، تقویت قدرت قوة مجریه را دیدند و علاوه بر چپ‌ها، بخشی از نیروهای راست نیز فراخوان به پس زدن آن دادند. رفراندوم در ۲۷ آوریل با مشارکتِ بیش از ۸۰ درصد صاحبان حق رأی برگزار شد. بیش از ۵۲ درصد فرانسویان به آن رأی منفی دادند و چند دقیقه پس از نیمه شب ۲۸ آوریل، دوگل طی اطلاعیه‌ای کناره‌گیری خود را اعلام کرد و یادآور شد که از ظهر این روز دیگر هیچ مسئولیتی نخواهد داشت.
در انتخابات ریاست جمهوری که پس از استعفای دوگل برگزار شد، نخست‌وزیر میانه‌رو و محافظه‌کار وی، ژرژ پمپیدو به ریاست جمهوری رسید و کابینه‌ای را تشکیل داد که در آن تعدادی از راست‌گرایان جدید که مخالف حکومت اقتدارگرایانة دوگل بودند به کار گمارده شدند. یکی از این وزرا (والری ژیسکاردِستن) در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۷۴ رئیس جمهور شد و به این ترتیب آن جناح راستی که با دوگل شناخته می‌شد در مقام دوم در میان جناح راست فرانسه قرار گرفت. نطق ژیسکار دستنِ ۴۸ ساله -که جوان‌ترین رئیس جمهوری بود که فرانسه پس از جنگ دوم جهانی به خود دیده بود-، در روز پذیرش مسئولیتِ ریاست جمهوری از ورود جدی میراثِ مه ۶۸ به گفتمان سیاست رسمی در فرانسه حکایت داشت:
امروز دوران جدید سیاست فرانسه آغاز می‌شود [...] و مقرر شده‌است که من این تغییر را هدایت کنم، اما به تنهایی این‌کار را نخواهم کرد [...] من هنوز صدای مردم فرانسه را که از ما تغییر می‌خواستند می‌شنوم. ما این تغییر را با وی، برای وی، آن‌گونه که در تعدد و تکثرش وجود دارد انجام خواهیم داد. به‌ویژه آن را با جوانانش هدایت خواهیم کرد. (۳۷)
مهم‌ترین تغییر ژیسکاردِستن ناظر بر جوانان، پایین آوردن سن حقّ رأی از ۲۱ سال به ۱۸ سال بود، جنجالی‌ترین تغییر، -که در زمرة مطالبات مهم دانشجویان در مه ۶۸ بود- لغو جرم‌انگاری از سقط جنین و عمیق‌ترین تغییر، برابری شغلی زن و مرد در کار به‌شمار می‌آیند. نهایتاً در سال ۱۹۸۱، ژیسکار دستن، انتخابات را به کاندیدای سوسیالیست‌ها واگذار کرد (از جمله به دلیل پایین آمدن سن دارندگان حقَ رأی). کاندیدایی که شعار انتخاباتی‌‌اش یکی از معروف‌ترین شعارهای مه ۶۸ بود: «تغییر زندگی».
از منظر امر سیاسی نیز تردیدی نیست که اعتراضات دانشجوییِ دهة ۱۹۶۰ میلادی و از آن جمله مه ۶۸ در فرانسه، منشاء تغیرات مهمی شدند. شاید در این زمینه، اظهار نظر یورگن هابرماس که خود از نزدیک در تعامل با جنبش دانشجویی آلمان بود بهترین گواه این ادعا باشد. هابرماس در گفت‌و‌گویی که در سال ۱۹۸۸ به مناسبت بیستمین سالگرد مه ۶۸ در مورد میراث جنبش‌های دانشجویی با مجلة فرانسوی دِبا (به معنی مناظره) انجام داد می‌گوید:
از سال ۱۹۶۸ تعاریف سیاست تغییر کرده‌اند. بسیاری از موضوعاتی که پیش از این به‌طور ضمنی در حوزة خصوصی به‌شمار می‌آمدند، امروز به‌وضوح سیاسی هستند و با آنها از همین منظر برخورد می‌شود. به عنوان مثال می‌توان به روابط مرد و زن و موضوع «خشونت در خانواده» اشاره کرد، یا موضوع کار خانگی یا تربیت فرزندان و غیره. نیازهای خصوصی، سیاسی شده‌اند [...] امروز حتی احزاب محافظه‌کار با تقاضاهای تغییرات اجتماعی اقشاری که مشتری آنها به‌شمار می‌آیند مواجه هستند. دقیقاً در سطوح غیرنهادی است که بهتر از هر جای دیگری ما این گرایش به‌سمت آزادسازی را می‌توانیم مشاهده کنیم. کارل مانهایم از دمکراتیزاسیون اساسی می‌گفت، ما هنوز به این مرحله نرسیده‌ایم، اما چیزی را می‌توانیم مشاهده کنیم که همان روند دموکراتیزاسیون اساسی است و این روند را شورش فرهنگیِ ۶۸ بود که کلید زد. (۳۸)
البته همة جامعه‌شناسان و تحلیل‌گرانِ سیاسی با این ارزیابیِ هابرماس موافق نیستند و کم نیستند محققان چپ‌گرایی که تبعات سیاسیِ مه ۶۸ را مُضر به حال عدالت اجتماعی می‌دانند. به عنوان مثال می‌توان به فرانسوا ریکار اشاره کرد که بر این نظر است که فردگرایی لذت‌جویانه‌ای که در شعار «بدون مانع لذت ببرید» در مه ۶۸ تبلور یافته بود، به برآمدنِ سرمایه‌داری‌ای اینک بدون مانع انجامید. (۳۹) رژیس دبره نیز که در اواسط دهة ۱۹۶۰ برای کمک به انقلابیون کوبا به این کشور و سپس همراه چه‌گوارا به بولیوی رفته بود و در زمرة نظریه‌پردازانِ جنبش چریکی در جهان به ‌شمار می‌آید نیز بر این نظر است که وجه نمایشیِ مه ۶۸ بر وجه مبارزاتی آن غالب بوده است و این خود سبب شد که دانشجویان معترض به تولد جامعه‌ای کمک کنند (جامعة نئولیبرال) که بدون این همراهی و همیاری پدید نمی‌آمد. (۴۰)
مه ۶۸ حتی حوزة فلسفه را نیز بی‌تفاوت نگذاشت و موجب داوری‌های یک‌سر متضادی گشت. در یک سوی این طیف، متفکرانی همچون لوک‌فِری و آلن رونو را می‌یابیم که به نقد آرای چهار متفکری می‌پردازند که به دفاع از مه ۶۸ پرداختند تا نشان دهند که وجه مشترک همة اینها اندیشه‌های ضدَانسان‌گرایانه (آنتی‌هومانیسم) است. اولی فوکو که همواره وقایع حاشیه را به متن ترجیح می‌دهد، دومی بوردیو که نوعی مارکسیسم پیش‌پا افتاده را به زبانِ علمی بازگو می‌کند، اما در واقع ابطال ناپذیر است؛ سومی ژاک لاکان که تفسیرش از روانشناسی، خودمختاری فاعلیت بشر را نفی می‌کند و چهارمی ژاک دریدا که گفته‌های هایدگر را تکرار می‌کند و ضدَ انسان‌گرایی او را بازتولید. (۴۱) طُرفه آنکه در سوی دیگر این طیف، مبلغ انسان‌گراییِ مدرن در فرانسه -مارسل گُشه- را می‌یابیم که هر چند او نیز در کتابی با عنوان شرایط تاریخی، مواضعی در نقد آرای همین چهار متفکر اتخاذ می‌کند، مه ۶۸ را به‌ این دلیل که شکافی ایجاد کرد در تاریخِ محصور توسط سرمایه‌داری و اقتدار و به این صورت فرصتی را برای بروز سویه‌های نادیده گرفته شدة بشر پدید آورد، پدیده‌ای مثبت برای تفکر انسان‌گرایی ارزیابی کرده و بازبینیِ آن را امری مهم و جدی می‌داند. (۴۲)
نهایتاً آنچه باقی می‌ماندنظر عموم مردم است پنجاه سال پس از مه ۶۸. در نظرسنجی‌ای که در همین روزهایی که فرانسه پنجاهمین سالگرد این وقایع را زندگی می‌کند منتشر شده است، به نحو خارق‌العاده‌ای ۷۹٪ مردم فرانسه اعلام کرده‌اند که در مجموع و به دلایل مختلف تبعات مه ۶۸ را مثبت می‌دانند. (۴۳) موضعی که به نظر می‌رسد نارضایتی آنها از وضعیت حال‌شان در اعلام آن بی‌تأثیر نباشد و اینکه افسانة مه ۶۸ بیش از واقعیت آن جذاب به نظر برسد. زیرا تنها ۶۱ درصد از پیمایش‌شدگانی که بین ۱۸ تا ۳۴ سال دارند گفته‌اند که دقیقاً می‌دانند که مه ۶۸ چیست. و تعداد کسانی که تبعات آن را منفی می‌دانند، در میان کسانی که این وقایع را زندگی کردند بیشتر از کسانی است که فقط در مورد آن شنیده‌اند.
ر خطوط پیشین نیز یادآور شدیم که افسانه‌های زیادی پیرامون مه ۶۸ وجود دارند که نشان از ابعاد رهایی‌بخشِ ذهنیِ آن دارد. اکنون با یکی از افسانه‌ها به این واقعه‌نگاری پایان می‌دهیم. در روز ۱۶ ژوئن ۶۸، پلیس برای آخرین بار به سوربُن هجوم آورد و همة دانشجویان را از دانشگاه بیرون کرد. سپس رفتگران اقدام به پاکسازی محل و پاک کردنِ دیوارها از صدها شعاری کردند که دانشجویان بر آنها نوشته بودند. یکی اما که روی سنک کنده شده بود و از این پاکسازی جان سالم به‌در برد. شعاری که معلوم نبود مخاطبش کیست و از سوی کدام گروه و ناظر بر چه هدفی نوشته شده است: «زندگی در جای دیگر است ...». (۴۴)

یادداشت‌ها

۱- - سخنرانی دوگل در ۳۰ می ۱۹۶۸، منتشر شده در روزنامة لوموند، اول ژوئن ۱۹۶۸.  (^)


۲- - Geneviève Dreyfus-Armand,« Le mouvement du ۲۲ mars. Entretien avec Daniel Cohn-Bendit », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸ ۱۱-۱۳ pp. ۱۲۴-۱۲۹ (^)


۳- - Alain Touraine,Le mouvement de mai ou le communisme utopique, Seuil, Paris, ۱۹۶۸ ;La société post-industrielle,Denoel, Paris, ۱۹۶۹. (^)


۴- - Philippe Bénétonet Jean Touchard,« Les interprétations de la crise de mai-juin ۱۹۶۸ », Revue française de science politique, ۱۹۷۰, ۲۰-۳, pp. ۵۰۳-۵۴۴.


نویسندگان از انتشار بیش از ۱۲۰ عنوان کتاب و تعداد پُرشمارتری مقاله صحبت می‌کنند. (ص.۵۰۴)  (^)


۵- - اهمیت رنه رمون که خود در زمرة منتقدان به وضعیت دانشگاه‌های فرانسه بود و با برخی از مطالبات آنها همسویی داشت و خودِ این واقعه چندان است که بعدها مقاله‌ای دربارة همین واقعه و مسیر بعدی فعالیت‌های وی منتشر شد. بنگرید به:


Charles Mercier, « René Rémond à Nanterre en ۱۹۶۸ », Vingtième Siècle. Revue d'histoire, n° ۱۰۴, ۲۰۰۹. (^)


۶- - Jean-Pierre Duteuil, « Les groupes politiques d'extrême-gauche à Nanterre », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳ pp. ۱۱۰-۱۱۵. (^)


۷- - Les situationnistes (^)


۸- - Alain Monchablon,« L'UNEF avant mai. En attendant le miracle... », Matériaux pour l'histoire de notre temps,۱۱-۱۳, ۱۹۸۸, pp. ۸۷-۹۱. (^)


۹- - همان، ص. ۸۸. (^)


۱۰- - Syndicat National de l'enseignement supérieur (SNESup) (^)


۱۱- - کارل مارکس، فردریش انگلس، «مانیفست کمونیست»، ترجمة حسن مرتضوی و محمود عبادیان، در لئو پانیچ و کالین لیز، مانیفست پس از ۱۵۰ سال، ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات آگه، چ ۲، تهران، ۱۳۸۰، ص. ۲۹۲. (^)


۱۲- - Confédération Général du Travail (CGT).کنفدراسیون عمومی کار (^)


۱۳- - Odile Aubourg,« La presse contaminée. France-Soir, le Monde, l'Humanité et le Figaro face au conflit social », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳, pp. ۲۴۲. (^)


۱۴- - این گروه که از شاخص‌ترین چهره‌های آن آلن تورن و هانری لوفِور بودند که هر دو بعدها در زمرة نظریه‌پردازان معروف جامعه‌شناسی قرار گرفتند، اولاً به سرسپردگی حزب کمونیست به شوروی ناراضی بودند و دوم از مشی این حزب که به‌نظر آنها بیش از حد اصلاح‌طلبانه و پارلمانتاریستی بود.  (^)


۱۵- - Monique Suzzoni,« Chronologie générale », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳, p. ۲۹۰. (^)


۱۶- - Confédération Française Démocratique du Travail. کنفدراسیون دموکراتیکِ کار فرانسه (^)


۱۷- - Fédératin de la Gauche Démocrate et Socialiste (FGDS).فدراسیون چپ دموکرات و سوسیالیست (^)


۱۸- - La Force Ouvrière (F. O.) قدرت کارگری (^)


۱۹- - Jean Lacouture, De Gaulle, Paris, (۳ Vol.), Vol. ۳, Le Souverain (۱۹۵۹-۱۹۷۰), Éditions Seuil, Paris, ۱۹۸۶, pp. ۷۰۵-۷۲۰. (^)


۲۰- - Monique Suzzoni, « Chronologie générale », op. cit. p. ۲۹۷. (^)


۲۱- - همان، ص. ۲۹۸.  (^)


۲۲- - Geneviève Dreyfus-Armand, « Ni mythifier ni minimiser. Entretien avec Daniel Bensaïd », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳, p. ۲۶۶. (^)


۲۳- - Free Speech Movement (FSM) (^)


۲۴- - Students for Democratic Society (SDS) (^)


۲۵- - Kirkpatrick Sale, SDS: The Rise and Development ofthe Students fora Democratic Society,Vintage Books,New York, ۱۹۷۳, p. ۳۹۱. (^)


۲۶- - Marie-ChristineGranjon,L'Amérique de la contestation. Les années ۶۰ aux Etats-Unis, Presses de la fondation nationale des sciences politiques, Paris, ۱۹۸۵ (^)


۲۷- - به دو مورد مشخص از این دست تبادلات، کنشگر در مقالة زیر (که در همین شماره ترجمه‌اش در دسترس می‌باشد) اشاره شده است:


Julie Pagis, « Incidences biographiques du militantisme en Mai ۶۸ », Sociétés Contemporaines, n° ۸۴, ۲۰۱۱/۴, p. ۳۳. (^)


۲۸- -SozialistischerDeutscherStudentenbund (SDS). (^)


۲۹- - Niall Bond,"Allemagne ۶۸", Histoire@Politique, n° ۶, ۲۰۰۸/۳, p. ۱۶ (^)


۳۰- - معروف‌ترینِ این نوشته‌ها که امروز کم و بیش در همه جای جهان شناخته شده هستند و تقریباً همگی در زمرة کلاسیک‌های جامعه‌شناسی به‌شمار می‌روند، عبارتند از: شخصیت مقتدر (تئودور آدورنو، ۱۹۵۰)، اروس و تمدن (هربرت مارکوزه، ۱۹۵۵)، انسان تک ساحتی (هربرت مارکوزه، ۱۹۶۴)،سپهر عمومی (یورگن هابرماس، ۱۹۶۵)، دیالکتیک منفی (تئودور آدورنو، ۱۹۶۶)، نقد عقل ابزاری (ماکس هورکهایمر، ۱۹۶۷). (^)


۳۱- - Rainer Erd, «Vingt ans après : La culture politique et les institutions en R.F.A », entretien avec Jürgen Habermas, Le Débat, n° ۵۱, ۱۹۸۸/۴, p. ۱۶۵. (^)


۳۲- - Michel-Antoine Burnier, « Le matin des sociologues. Entretien avec Alain Touraine », (Magazine Débats, ۱۹۷۲), en ligne, Genre, sexualité & société (https://journals.openedition.org/gss/۱۳۴۷). (^)


۳۳- - Gérard Schneilin,« Le retour des idéologies. Réflexions sur les années soixante en RFA », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳, pp. ۳۱-۳۷. (^)


۳۴- - Niall Bond,"Allemagne ۶۸", op. cit. p. ۱۸. (^)


۳۵- - Rudi Dutschke (^)


۳۶- - Luc Boltanski, Les Cadres. La formation d'un groupe social, Editions Minuit, Paris, ۱۹۸۲. (^)


۳۷- - نطق ریاست جمهوری والری ژیسکار دستن، قابل دسترسی در:


http://www.elysee.fr/la-presidence/discours-d-investiture-de-valery-giscard-d-estaing/ (^)


۳۸- - Rainer Erd, «Vingt ans après : La culture politique et les institutions en R.F.A », op. cit. p. ۱۶۶. (^)


۳۹- - François Ricard, La Génération lyrique. Essai sur la vie et l'œuvre des premiers-nés du baby-boom, Boréol, Montréal, ۱۹۹۲.  (^)


۴۰- - Régis Debray, Modeste contribution aux discours et cérémonies officiels du dixième anniversaire, Maspero, Paris, ۱۹۷۸. (^)


۴۱- - Luc Ferry , Alain Renaut, La pensée ۶۸. Essai sur l'antihumanisme contemporain, Gallimard, ۱۹۸۵. (^)


۴۲- - Marcel Gauchet, La condition Historique, Stock, Paris, ۲۰۰۳, pp. ۲۷-۶۰. (^)


۴۳- - ÉTUDE : ۵۰ ANS APRÈS MAI ۶۸, QUEL HÉRITAGE ?https://www.nouveau-magazine-litteraire.com/idees/etude-۵۰-ans-apres-mai-۶۸-quel-heritage (^)


۴۴- - Monique Suzzoni,« Chronologie générale », Matériaux pour l'histoire de notre temps, ۱۹۸۸, ۱۱-۱۳ p. ۳۰۳. (^)



[مقالات مرتبط]

■ تبعات فعالیت سیاسی در مه ۱۹۶۸ بر مسیر زندگی کنشگران  ژولی پَژیس

نظر بدهید